علی بهمئی

 

مقالات پژوهشی مدرسه علمیه حقانی

 

پژوهش مدرسه علمیه حقانی

 

تقديم به:

اين پژوهش را به فرمانده ي كلّ سربازان ولايت، امام زمان (عَجَّلَ الله تعالی فرجه الشریف)، بنيانگذارجمهوري اسلامي، امام خميني رحمة الله عليه، بيمه كننده ي انقلاب اسلامي، شهداء، و به خصوص عموي شهيدم، طلبه علي پناه بهمئي، و به رهبر انقلاب اسلامي، امام خامنه اي( مدظلّه العالي) و سربازان گمنام امام زمان (عَجَّلَ الله تعالی فرجه شریف) تقديم مي كنم.

  

تقديراز:

از همه ي كساني كه در اين تحقيق مرا یاری كردند، كمال قدردانی را دارم.به ويژه از حجةالسلام و المسلمين آقای عزيزيان (حفظه الله) و آقاي يوسف زاده كه مرا در انجام اين تحقيق ياري كردند تا بتوانیم به نحو احسن ، موضوعي جامع وكامل را ارائه دهیم. 

 

چكيده

یکی ازمسائل مهم وکاربردی درادبیات عرب موضوع ادغام است که ما دراین پژوهش به تفصیل به آن پرداخته ایم.

ادغام از نظرلغوي به معناي پيوستگي، الحاق و انضمام مي باشد. و در اصطلاح عبارت است از: ادا كردن دو حرفي كه يكي ساكن وديگري متحرك و از يك مخرج باشند و بينشان فاصله اي نباشد. ادغام داراي دو قسم است:

1-ادغام مثلان

«هر گاه دو حرف متماثل(مانند هم)پهلوي هم قرار گيرند اعم از اينکه در يک يا دو کلمه باشند ادغام آنها به اتفاق جميع قراء لازم است و آنرا ادغام متماثلين نامند. مثال: قَدْ دَخَلَ= قَد دَّخَلَ».

ادغام مثلان به سه قسم، تقسیم می شود: 1- ادغام واجب 2- اغام ممتنع 3- ادغام جایز

2-ادغام متقاربان

«دوحرفي که از يک مخرج اند ولي در اصل از دو مخرج نزديک به يکديگر بوده اند و سپس حرف اول را به خاطر ادغام به حرف دوم تبديل کرده اند؛ مثل نون و لام در ﴿يُؤْتِ مِن لَّدُنْهُ أَجْرًا عَظِيمًا﴾که نون را قلب به لام و لام را در لام ادغامکرده اند.»

در ادغام متقاربان برای روشن تر شدن بحث مسائلی از قبیل: مخارج حروف و صفات حروف نیز مطرح شده است. 

اهميّت بحث ادغام، در واقع در تكلّم است؛ يعني باعث تسهيل در تكلّم مي شود. به عبارت ديگر؛ چنانچه حرفي يك مرتبه تلفّظ و بلافاصله همان حرف تكرار شود ثقيل وسنگين خواهد بود بدين سبب براي عدم تكرار و رفع ثقالت و سنگيني، دو حرف را  در يكديگر ادغام مي كنند و به همين لحاظ گفته اند كه ادغام زينت كلام و به منزله ي نمك طعام است و آن را لطيف ومليح مي نمايد.

نتيجه اي كه از اين پژوهش گرفته شد اين است كه:

هر كلمه اي كه دو حرف آن در معرض شرايط ادغام قرار بگيرد، آن دو حرف در همديگر ادغام مي شوند مگر به خاطر استثنائات يا دلائلي نظير از بين رفتن صفت حرف، مد حرف و ... .

 

پژوهش مدرسه علمیه حقانی قم  

مقدمه

ألحَمدُلِلهِ رَبِّ العَالَمینَ وصَلَواتُ اللهِ عَلی سَیِّدِ المُرسَلینَ مُحَمَّدٍوَآلِهِ الطّاهِرینَ    

 لا سِیَّما بَقیَّةَ اللهِ فِی الأرَضِینَ وَاللَّعنُ الدّائمُ عَلی أعدائِهِم أجمَعینَ.

انگيزه و هدف از نوشتن اين پژوهش، در مرحله ي اوّ ل: ياد گرفتن روش پژوهش، در مرحله ي دوم: كسب كردن اطلاعات بيش تر در رابطه با ادغام و در مرحله ي سوم: خدمت به سربازان امام زمان عليه السلام می باشد ودرمرحله ی آخر:زمینه ای باشدکه در پژوهش های بعدی به حلّ یک مسأله علمی بپردازیم.

در اين پژوهش سعي شده است كه حتي الامكان جامع وكامل باشد و مثال هاي آن از قرآن كريم استخراج شود.

سؤال اصلي اين پژوهش عبارت است از:

ادغام در چه نوع كلماتي صورت مي پذيرد؟

كه در راستاي اين سؤال بايد يك سري سؤالات فرعي بررسي شود كه عبارتنداز:

- تعريف ادغام چیست؟

- شرايط كلي براي ادغام چیست؟

- اقسام ادغام چیست؟

- مخارج حروف چیست؟

- صفات حروف چیست؟

پیشینه ی پژوهش:درپژوهش های طلبه های سالهای قبل دربحث ادغام کارشده بود ولی جامعیت ودسته بندی خوبی نداشتندوما دراین تحقیق برآن شدیم که دربحث ادغام پژوهشی ارائه دهیم که ازجامعیت ودسته بندی خوبی برخوردارباشد.

در رابطه با اين موضوع، كتاب هايي مثل: صرف روان، سرالبيان في علم القرآن، درسنامه صرف، صرف ساده و ... در دسترس مي باشد.
 

پژوهش مدرسه علمیه حقانی

فصل اول:

تعريف ادغام

 

«"ادغام" در لغت به معناي پيوستگي، الحاق، انضمام است.[1]و به معناي داخل کردن چيزي در چيز ديگر است؛ مثل«أَدغَمْتُ اللِّجَامَ فِي فَمِ الْفَرَسِ[2]» و در اصطلاح عبارت است از: «إِتْيانُ الْحَرْفَينِ مِنْ مَخْرِجٍ واحِدٍ بِلافَصْلٍ، أَحَدُهُما ساکِنٌ وَ الآخَرُ مُتَحَرِّکٌ» يعني اداکردن دو حرفي که يکي ساکن و ديگري متحرک و از يک مخرج اند و بينشان فاصله اي نيست.»[3]

 

فصل دوم:

شرايط کلي براي ادغام

«الف) داشتن دو حرف؛ حرف اول را مدغم و حرف دوم را مدغم فيه مي نامند.

 ب) اداشدن از يک مخرج؛

 ج) سکون اول و متحرک بودن دوم؛

 د) فاصله نشدن بين دو حرف.که با وجود شرايط مذکور، حرف اول را در دوم ادغام مي نمايند؛ مثل: «مَدَدَ» که «مَدَّ» مي شود.»[4]

«پس ادغام نشدن لام و سين در مثل«فَلْسٌ» به خاطر اين است که مخرجشان متفاوت است، با آن که حرف اول، ساکن و دوم، متحرک مي باشد؛ و در مثل «رَبْرَبٌ» به خاطر اين است که بين دو حرفي که از يک مخرج اند (باء و باء) فاصله شده است.»[5]

 

فصل سوم:

اقسام ادغام

ادغام، دو قسم است:1- ادغام مثلان 2- ادغام متقاربان

1- ادغام مثلان

« هر گاه دو حرف متماثل(مانند هم)پهلوي هم قرار گيرند اعم از اينکه در يک يا دو کلمه باشند ادغام آنها به اتفاق جميع قراء لازم است و آنرا ادغام متماثلين نامند.مثال: مَدَدَ=مَدَّ، قَدْ دَخَلَ= قَددَّخَلَ»[6]

2- ادغام متقاربان

«دوحرفي که از يک مخرج اند ولي در اصل از دو مخرج نزديک به يکديگر بوده اند و سپس حرف اول را به خاطر ادغام به حرف دوم تبديل کرده اند؛ مثل نون و لام در ﴿يُؤْتِ مِن لَّدُنْهُ أَجْرًا عَظِيمًا﴾[7]که نون را قلب به لام و لام را در لام ادغام کرده اند.»[8]


پژوهش مدرسه علمیه حقانی قم

 

ادغام مثلان 3 قسم است: واجب، ممتنع، جايز

فصل اول:

ادغام واجب

در ادغام واجب گاهي حرف اول، ساکن و دوم، متحرک است و گاهي هر دو متحرک اند توضيح هر کدام چنين است:

1) اولي ساکن، دومي متحرک

چه در يک کلمه يا در دو کلمه باشند.ادغامشان واجب مي باشد؛ مانند:

ذِلْلَة= ذِلََّة ﴿ضُرِبَتْ عَلَيْهِمُ الذِّلَّةُ وَ الْمَسْكَنَةُ﴾.[1]

لَنْ+نَدْخُلَهَا= لَن نَّدْخَُلَهَا﴿قَالُواْ يَمُوسىَ إِنَّا لَن نَّدْخُلَهَا أَبَدًا مَّا دَامُواْ فِيهَا﴾.[2]

2) هر دو متحرک

«در اين صورت نيز مشروط به اينکه اولا در يک کلمه باشند و ثانيا حرف دوم مثلان براي الحاق نباشد و ثالثا ادغام موجب اشتباه نشود؛ مثل«شَدَّ» در «فَمَنْ أَمَرَ بِالمَعرُوفِ شَدَّ ظُهُورَ المُؤمِنينَ»[3]که در اصل «شَدَدَ» بوده است.

پس اگر مثلان در دو کلمه واقع شوند ادغامشان واجب نيست؛ مثل دو حرف باء در ﴿فَضُرِبَ بَيْنَهُم بِسُورٍ﴾[4]و نيز اگر براي الحاق باشند ادغامشان جايز نيست؛ مثل ادغام باء در«جَلْبَبَ» زيرا غرض از الحاق نقض مي شود؛ مانند «إِنْ مِنْ أَحَبِّ عِبَادِ الله إِلَيهِ عَبْداً ... تَجَلْبَبَ الْخَوْفَ»[5]و نيز اگر موجب اشتباه شود ادغامش ممتنع است؛ مثل«سُرُرٌ» و نظاير آن[6]در ﴿فِيهَا سُرُرٌ مَّرْفُوعَة﴾[7]که با ادغام معلوم نمي شود بر وزن«فُعُلٌ» است يا بر وزن"فُعْلٌ".»[8]

الف) استثنائات

«ا. فعل«حَيي» ادغامش واجب نيست، زيرا اگر ادغام شود بايد در مضارعش ياء، مضموم گردد و ضمه با ياء ما قبل ساکن تناسب ندارد.

2. در فعلهايي هم چون«إِقْتَتَلَ، تَتَنَزَّلُ و تَتَبَاعَدُ» نيز ادغام، واجب نيست زيرا در کلمه ي اول، تاءِ باب افتعال عارضي است و از اين نظر، در حکم انفصال از حرف دوم(تاءِ قَتَلَ) است و در دو کلمه ي بعد اگر ادغام شوند به همزه ي وصل نياز است و اين همزه بر مضارع داخل نمي شود.»[9]

ب) جواز فک ادغام

« به خاطر ضرورت شعري فک ادغام واجب، جايز است؛ مثل«ضَنِنُوا» در بيت ذيل که در اصل، «ضَنُّوا» بوده است.

                  مَهْلاً أَعَاذِلَ قَدْ جَرَّبْتِ مِنْ خُلُقِي            إِنِّي أَجُودُ لِأَقْوَامٍ وَ إِنْ ضَنِنُوا[10]

در غير شعر نيز بعضي کلمات با فکِّ ادغام آمده اند؛ مثل«قَطَطَ شَعْرُهُ»، «لَحِحَتِ الْعَينُ» با آن که مي بايست ادغام مي شدند. چنان که در باب اعلال نيز بعضي کلمات مثل[11]«قَوَدٌ» به اصل خود باقي مانده و اعلال نشده اند.»[12]

ج) طريقه ي ادغام

در صورتي که حرف اول مثلان ساکن باشد ادغامش معلوم است ولي در صورتي که متحرک باشد، بايد آن را ساکن کرد؛ «براي ساکن کردن حرف اول متحرک، در دو مورد زير حرکت را به ما قبل     مي دهيم: 1) حرف قبل از مماثل اول، صحيح و ساکن باشد، مانند: يمْدُدُ= يمد، إِطْمَأْنَنَ= إِطْمَأَنَّ.

2) حرف قبل از مماثل اول، حرف عله ساکن و فاء الفعل باشد، ماننديوْدَدُ= يوَدُّ. در ساير موارد حرکت را         مي اندازيم، مانند: مَدَدَ= مَدَّ، مَارِرٌ=مَارٌ.»[13]

« تبصره: حرفي که ساکن وضع شده است چنانچه به علت واقع شدن پيش از الفِ متحرک به حرکت عارضي شود، ساکن شمرده مي شود، مانند: تاءِ دوم در «مَاتَتَا» (صيغه 5 فعل مَاتَ).[14]

دوتذکر

«1. «مثلان» متحرک اگر در کلمه باشند ادغامشان واجب نيست بلکه جايز است؛ مانند نون دوم در «مَکَّنَنِي، يمَکِّنُنِي»که چون نون وقايه است و به منزله ي کلمه ي ديگري، گاهي ادغام نشده است.

2. هرگاه حرف دوم مثلان به خاطر وقف، ساکن شود، اين سکون عارضي و مثل حرکت داشتن است.پس مانع ادغام نيست؛ مثل وقف بر«مَدَّ» و«سَرَّ» البته فک ادغام هم جايز است چنان که در حالت جزم نيز جايز مي باشد؛ مانند«لَمْ يمُدَّ» که در آن، چهار وجه صحيح است؛ فک ادغام «لَمْ يَمْدُدْ»؛ ادغام با ضم آخر به تبع عين الفعل«لَمْ َيمُدُّ»: با فتح آخر به خاطر سبک بودن فتحه«لَمْ يَمُدَّ» و با کسر آخر به خاطر رفع التقاء ساکنين«لَمْ يَمُدِّ».»[15]

 

فصل دوم:

ادغام ممتنع

« براي ادغام ممتنع مواردي است:

1. مثلان، همزه باشند و در دو کلمه واقع شوند؛

2. مثلان، الف و ساکن باشند؛

3. دومِ مثلان، ساکن و سکون آن براي وقف نباشد و آن ممکن است در يک کلمه واقع شود، مثل«ضَلَلْتُ» که سکون لام دوم به خاطر اتصالش به ضمير رفع متحرک است نه وقف؛ و ممکن است در دو کلمه بيايد، مانند﴿أَ لَمْ نجَْعَلِ الْأَرْضَ مِهَاداً﴾[16]که سکون لام دوم به خاطر حرف تعريف بودن است و نه وقف؛ و چون در هر دو مورد تحرک لام دوم ممکن نيست؛ ادغام مثلان نيز ممتنع است، زيرا براي ادغام، حرکت داشتن حرف دوم لازم و ضروري است و به همين دليل حجازيين مانند«أَُمْدُدْ، أُرْدُدْ، لَمْ يَمْدُدْ و لَمْ يَرْدُدْ» را ادغام نمي کنند.

4. دومِ مثلان براي الحاق باشد، مثل «قَرْدَدٌ»؛

5. ادغام سبب اشتباه به وزن ديگري باشد.رجوع کنيد به صفحه ي 8

6. هر گاه محافظت بر مد، مقصود و مورد نظر باشد؛ مثل واو«قَالُوا» و«واو» بعد از آن در ﴿قَالُواْ وَ مَا الرَّحْمَانُ﴾[17]که اگر اين دو«واو» در هم ادغام شوند، مدّ مورد نظر محفوظ نمي ماند.

7. هر گاه دو«واو» يا دو«ياء» جمع شوند و اولي آنها بدل از همزه باشد؛ مثل«تُووِي» که در اصل «تُؤْوِي» بوده و دو«ياء» مثل «رِيْياً» که در اصل«رِئْياً» بوده است.

8. هر گاه بعد از هاءسکت، هاء ديگري باشد. مثل هاء«مَالِيَه» و«هَلَکَ» در﴿ماأَغْنىَ‏ عَنِّى مَالِيَهْ*هَلَكَ عَنِّى سُلْطَانِيَهْ﴾.[18]

9. حرف اول از دو حرف متماثل، متحرک و حرکت آن لازم باشد(مُدْغَمٌ فيه و يا حرف اول کلمه باشد)مانند: مَدَّدَ و دَدَن.

10. «مثلان» در دو کلمه باشند و قبل از آنها حرف صحيح و ساکن بيايد.مانند: دو حرف«راء» در﴿شَهْرُ رَمَضَانَ...﴾[19]که ما قبلشان حرف صحيح و ساکن(هاء) است و در دو کلمه واقع شده اند.

11. وزن«أَفْعِل» در باب تعجب، مانند: أَعْزِزْ بِزَيدٍ.»[20]

 

فصل سوم:

ادغام جايز

«ادغام جايز در غير موارد واجب و ممتنع است؛ مثل دو عين«طُبِعَ عَلَي» در﴿طُبِعَ عَلى‏ قُلُوبِهِِمْ﴾[21]که مثلان(دو عين) متحرک اند و در دو کلمه واقع شده اند و چون قبل از عين اول، حرف صحيحِ غير ساکن است ادغامشان جايز مي باشد.»[22]


 

پژوهش مدرسه علمیه حقانی قم


ادغام متقاربان

«دو حرف را در صورتي متقارب گويند که در مخرج به هم نزديک يا در صفت با هم متحد باشند.»[1]بنابراين براي شناخت متقاربان بايد مخارج و صفات حروف بيان شود.

فصل اول:

مخارج حروف

«مخارج جمع مَخْرَج و مخرج بر وزن مَفْعَل و در اصطلاح علم صرف، اسم مکان است يعني محل خروج.

مخرج حرف، مکاني است که حرف از آن محل خارج و ادا شود مانند لبها که جاي اداي چهار حرف«ف، ب، م، و» مي باشد»[2]

الفباي زبان عرب که 29 تا مي باشد داراي مخارج ذيل مي باشد:

«1. حَلْقي: در حلق(گلو) سه مخرج است و از آن شش حرف ادا مي شود: «هاء و همزه» از ابتداي حلق، «عين و حاء» از وسط و«غين و خاء» از آخر آن(نزديک به دهان).

2. لَهَوي: دو حرف«قاف و کاف»است که از برخورد انتهاي زبان و زبان کوچک با آخر کام بالا ادا  مي شوند، با اين فرق که قاف از نزديک حلق و کاف از بعد آن. پس مخرج قاف به گلو و کاف به دهان نزديک است.

3. شَجْري: سه حرف «شين،جيم و يا ء متحرک»است که از برخورد وسط زبان به سقف دهان ادا مي شوند.تفاوت در اين است که برخورد زبان به کام در اداي شين و جيم شديدتر از اداي ياء است.

4. ضِرْسِي: حرف«ضاد» است که از برخورد کناره ي زبان به کناره ي دندان هاي آسياي بالا(کرسي) ادا مي شود. طرف چپ يا راست دندان ها تفاوت ندارند.

 

5. لَثَوي: سه حرف«لام، نون و راء» که از برخورد کناره ي سر زبان به لثه ي دندانهاي ثنايا[3]رباعيات[4]و انياب[5]تلفظ مي شود.

6. نِطْعِي: سه حرف«تاء، دال و طاء» است که از برخورد سرزبان با وسط کام بالا به ترتيب مذکور ادا مي شوند. در تلفظ«طاء» زبان کمي لوله گرديده و در تلفظ«تاء» چنين نيست.

7. ذَلَقِي: سه حرف«ظاء، ثاء و ذال» است که «ذال» و «ثاء» از قرار گرفتن سر زبان در وسط دندان هاي ثناياي بالا و پايين، با فشار اندک در«ذال» و بيشتر در«ثاء» به نحوي که از آن صدايي به نام «نفث» پيدا مي شود، و «ضاء» از قرار گرفتن سر زبان، پشت دندان هاي ثنايا ادا مي شود.

8. أَسْلِي:سه حرف«سين،صاد و زاي» است که از برخورد سر زبان با بن دندان هاي ثناياي پايين ادا مي گردد. براي تلفظ «صاد» سر زبان اندکي به شکل لوله مي شود.

9. شَفَوِي: چهار حرف«فاء، واو، باء و ميم» مي باشد. «فاء»از قرار گرفتن تيزي دندان هاي ثناياي بالا بر وسط لب زيرين، «واو» از بين دو لب، بعد از آن که آنها جمع شده باشند، «باء و ميم» از قرار گرفتن لب ها روي يک ديگر؛ با اين تفاوت که «باء» از قسمت تر دو لب(داخلي) و «ميم» از قسمت خشک دو لب(خارجي) ادا مي شود.»[6]


فصل دوم:

صفات حروف

«صفات، جمع صفت و عبارت از عوارضي است که ما به الامتياز و سبب تشخيص حروف متحد المخرج يا قريب المخرج از يکديگر مي باشد به عبارت ديگر چون بعضي از حروف مانند ذلقي داراي يک مخرج مي باشند و برخي مانند«ذال» و«تاء» قريب المخرج هستند؛ بنابراين براي تشخيص و امتياز حروف متجانس و متقارب، کيفيت ديگري هنگام تلفظ، عارض آنها مي گردد که آن صفات حروف است و فرا گرفتن و به کار بستن آنها ضروري است چه در صورت عدم رعايت صفات مخصوصه، حروف از هم تمييز داده نشده، مشتبه خواهند شد و نيکو ادا کردن آنها ميسر نيست.»[7]

صفات حروف دوقسم است: الف)متضاد ب)غير متضاد

الف) متضاد

«متضاد(ذاتي)ده وصف اند و به ترتيبي که در ذيل نوشته شده دو قسمت مي باشند که نيمي از آنها ضد نيم ديگر است.

قسمت اول:1. جَهْر؛2. شِدَّه؛3. إطباق؛4. إستعلاء؛ 5. إذلاق.

قسمت دوم:1. همس؛2. رخوه؛3. إنفتاح؛4. إستفال؛ 5. إصمات.

بعضي از حروف ممکن است هيچ يک از صفات مذکور(قسمت اول و دوم) را نداشته باشند، بلکه بينابين آنها باشند. به اين حروف، «بينيّه» گفته اند و آنها «لام، نون، عين، ميم و راء» (لن عمر) هستند که بين «رَخوَه» و«شِدَّه» مي باشند و نيز حروف «لام» و «راء» (لر) مي باشد که بين«مُستَعلِيَه» و «مُستَفِلَه»است. «بينيّه» مخصوص همين دو مورد است.»[8]

 

و اينک توضيح صفات متضاد:

  1. مهموسه

«"همس"يعني اخفاء؛ مهموسه صفت حروفي است که با صداي قوي ادا نمي شوند، بلکه با آرامي و بدون قطع نفس ادا مي شوند؛ مثل حرف کاف در کلمه «کلک» و مانند کاف «أَکْبَرُ» در﴿أَىُّ شىَ‏ْءٍ أَكْبرَُ شهََادَةً﴾.[9]

مجهوره بر خلاف آن است؛ يعني با صوت قوي و با شدت و قطع نفس ادا مي شود؛ مثل حرف«قاف» در کلمه ي«ققق» و مانند قاف «أَقْبَلَ» در﴿أَقْبَلَ بَعْضُهُمْ عَلىَ‏ بَعْضٍ﴾[10]. مهموسه صفت حروف ده گانه ي «فاء، حاء، ثاء، هاء، شين، خاء، صاد، سين، کاف و تاء» است که در «فَحَثَّهُ، شَخْصٌ، سَکَتْ» جمع شده و غير اينها، نوزده حرف ديگر مجهوره است و کلمات«ضِلُّ قَوٍّ رَبْضٌ إِذْ غَزَا جُنْدٌ مُطِيعٌ» را تشکيل داده. بين حروف مهموسه و مجهوره حروف بين بين وجود ندارد.»[11]

  1. شديده

«يعني قوت آواز و سخت گفتن و هشت حرف «همزه، ب، ت، ج، د، ط، ق، ک» مجتمع در کلمات «أَجِدْتُ طَبَقَکَ» را شديده نامند. مثل حرف جيم در ﴿أََتِمُّواْ الحَْجَّ وَ الْعُمْرَةَ لِلَّهِ﴾.[12]

رخوت بر خلاف آن است، يعني سهولت و سستي و ضد شدت است و حروفي که به سستي و آساني به تلفظ آيد و آواز در آنها کشيده شود حروف رخوه گويند که سيزده حرف«ث، ح، خ، ذ، ز، س، ش، ص، ض، غ، ف، ه». مانند: شين در﴿فَقَدْ جَاءَ أَشْرَاطُهَا﴾[13]».[14]

  1.  مُطْبَقَه

«مُطْبَق به صيغه ي مفعول به دو معنا است.1. بسته؛2. پوشيده. «مطبقه» صفت چهار حرف «صاد، ضاد، طاء و ظاء» است که به هنگام تلفظ آنها زبان کمي جمع شده و سقف دهان را مي پوشاند و صدا بين زبان و کام به حبس مي شود؛ مثل صاد و طاء «إِصْطَفَي» در﴿إِنَّ اللَّهَ اصْطَفَى ءَادَمَ﴾[15]و اگر وصف اطباق رعايت نشود، «صاد» به «سين»، «ضاد به زاي»، «طاء به تاء» و « ضاء به ذال» اشتباه مي شود.

«مُنفَتَحَه»حروف 25 گانه ديگر(الف، باء، تاء، ثاء، جيم، حاء، خاء، دال، ذال، راء، زاي، سين، شين، عين، غين، فاء، قاف، کاف، لام، ميم، نون، همزه، واو ، هاء و ياء) است که اين صفت را ندارند. يعني زبان از کام، جدا و گشوده مي شود. مثل: خاء در ﴿نَغْفِرْ لَكمُ‏ْ خَطَايَاكُمْ﴾[16]».[17]

4. مُستَعلِيه

«هفت حرف از الفباي زبان عرب را که عبارتند از«خ، ص، ض، ط، ظ، ف، غ، ق» حروف مستعليه خوانند زيرا هنگام اداي آنهادهان پر از صدا شده، صورت و زبان ميل به کام بالا مي کنند و با تنظيم و غلظت تلفظ مي شوند. مانند طاء و غين «طَغَي» در﴿إِذْهَبْ إِلىَ‏ فِرْعَوْنَ إِنَّهُ طَغَى‏﴾.[18]

و 21 حرف بقيه را «مستفله » گويند چون هنگام تلفظ آنها صوت و زبان به طرف پايين ميل کرده به پستي و نازکي ادا مي شوند. مثل «عين و ميم» در﴿عَمَّ يَتَسَاءَلُونَ﴾[19]».[20]

 5. مُذْلَقَه

«"مذلقه" يعني سرعت کننده؛ حروف شش گانه ي «فاء، راء، ميم، نون، لام و باء» چون به رواني و با سرعت ادا مي شوند به آنها «مذلقه» مي گويند؛ مثل«لام، ميم، راء» در﴿لَمِنَ الْمُرْسَلِينَ﴾.[21]

حروف ديگر که چنين وصفي ندارند «مصمته» ناميده شدند به جهت آن که به آرامي و آهستگي ادا مي شوند؛ مثل تمام حروفِ﴿إِتَّخََّذُوهَا هُزُوًا﴾[22]

 

ب) غير متضاد

«غير متضاد، نوزده صفت ذيل است که مشهور و اجماعي مي باشند؛ «صَفير، قَلْقَلَه، لين، إنحراف، تَکرار، تَفَشِّي، إستطاله، نَبْرَه، بُحَّه، خَرْوِه، نَفْث، خِفاء، هاوي، غُنِّه، سکون، مَغْروره، مَذْعُورَة، تفخيم و ترقيق»صفات مذکور، هنگام ساکن بودن حروفشان بهتر ظاهر مي شوند.»[23]

  1. صَفير

«"صفير" در لغت به معناي صدايي است که از ميان دو دندان جلو و دو لب خارج مي شود و به «سوت» شبيه است. در اصطلاح، صفت «صاد، سين و زاي» است. مثل﴿فَأَرْسَلْنَا عَلَيْهِمْ رِجْزًا مِّنَ السَّمَا﴾[24]».[25]

  1. قَلْقَلَه

«مصدر باب فَعْلَلَ (رباعي مجرد) و به معناي حرکت و جنبش صدا است که از اجتماع صفات جَهْر و شِدَّة حاصل مي شود و پنج حرف «ب، ج، د، ط، ق» مجتمع در کلمات «قُطْبُ جَدٍّ» داراي صفت قلقله هستند. مثل قاف در "خَلَقْنَا".»[26]

  1. لين

«"لين" در لغت به معناي نرمي است و صفت سه حرف «الف، واو و ياء» است، که چون مخرجشان وسيع مي باشد به نرمي و آساني با کشش صدا (مَدّ) ادا مي شوند. مثل « واو و ياء»"حَوْلَينِ"».[27]


إنحراف

«"إنحراف"يعني قبول ميل به يک طرف و فقط براي لام است که به هنگام تلفظ، زبان به جانب سقف دهان ميل مي کند؛ مثل لام «أَللهُ» در﴿اللَّهُ نُورُ السَّمَاوَاتِ وَ الْأَرْضِ﴾[28][29]

  1. تَکرار

«"تکرار"يعني دو مرتبه آوردن يک لفظ و آن مخصوص «راء» است که به هنگام سکونش لرزشي شبيه تکرار در زبان ايجاد مي شود و تکرار آن صحيح نيست؛ مثل «راء»"أَکْبَرُ" در ﴿الْفِتْنَةُ أَكْبَرُ﴾[30]».[31]

  1. تَفَشِّي

«مصدر باب تَفَعُّل و به معناي از هم پاشيدن و پهن شدن و انتشار است و حرف «شين» داراي اين صفت است. مثل شين «أَشْتَاتَا» در﴿يَوْمَئذٍ يَصْدُرُ النَّاسُ أَشْتَاتًا﴾[32]».[33]

  1. إستطاله

«"إستطاله"يعني کشش و ادامه دادن و آن مخصوص «ضاد» است که در هنگام تلفظش، صدا کشيده مي شود و به اين جهت به ضاد «مُسْتَطَالَه» مي گويند؛ مثل ضاد «أَرْضُ» در﴿وَ أَرْضُ اللَّهِ وَاسِعَةٌ﴾[34][35]

 

  1. نَبْرَه

«يعني بلند کردن صدا پس از پستي آن و همزه را منبوره نامند. زيرا بلندترين حروف يعني دورترين آنها از حيث مخرج مي باشد، مثل همزه «أََنْبِئْهُم» در﴿أَنبِئْهُم بِأَسمَْائهِِمْ﴾[36]

  1. بُحّه

«به معناي خشونت و غلظت صدا است و«حاء»را مبحوحه نامند. مانند: «أَلْرَّحْمَانُ» در﴿الرَّحْمَانُ﴾[37]».[38]

10. خَرْوِه

«يعني گرفتگي صوت و خاء را مخروره گويند زيرا هنگام تلفظ آن، آوازي شبيه به صداي کسي که حلقش گرفته باشد شنيده مي شود مثل خاء «أَخْ» در﴿بَنَاتُ الْأَخِ﴾[39]»[40]

11. نَفْث يا نَفْخ

«"نفث"يعني دميدن و دو حرف «فاء و ثاء» را منفوثه مي گويند به جهت اين که در اداي آنها هوا دميده مي شود مثل فاء «أُفٍّ» در ﴿فَلا تَقُلْ لَهُما أُفٍّ﴾[41]و ثاء «يَلْهَثْ» در ﴿إِنْ تَحْمِلْ عَلَيْهِ يَلْهَثْ﴾[42]»[43].

 

12. هاوي

«"هاوي"يعني داراي فضا و هوا؛و آن مخصوص«الف» است که مخرج ندارد و از فضاي دهان ادا   مي شود؛ مثل «هاء» در ﴿هَا أَنْتُمْ﴾[44]»[45]

13. خِفاء

«يعني پنهان شدن و آن براي «هاء» و حروف «مدّ» است که چون ساده و آسان تلفظ مي شوند به خوبي آشکار نمي شوند و به اين جهت به آنها «خفيه» نيز گفته اند. و براي رفع خفت و ايجاد تعادل، اگر ما بعد وما قبل هاء ضمير، حرف متحرک باشد آن حرکت را اشباع مي کند و حروف مد را نيز با مدّ (همراه با کشيدن صوت) مي خوانند. هاء ضمير، مثل«بِهِ» و«إِنَّهُ» و حروف مد مثل الف«قَالَ» در﴿قَالَ الَّذِى نجََا مِنْهُمَ﴾[46]. و واو«سُوء» در﴿لا يُحِبُّ اللَّهُ الْجَهْرَ بِالسُّوءِ﴾[47]و ياء«جِيءَ» در﴿وَ جي‏ءَ يَوْمَئِذٍ بِجَهَنَّمَ﴾[48]».[49]

 14. غُنِّه

«آوازي است که از زبان کوچک و بيني خارج مي گردد و انداختن صدا را در بيني غنه گويند. حروف غنوي عبارتند از: ميم ونون ساکنه و تنوينی که در حال اخفاء يا ادغام از انتهاي خيشوم (يعني درون بيني)ادا مي شود و در اين حالت،مخرج حروف مزبور از مخرج اصلي آنها تحولي پيدا مي کند مانند: لَکُمْ بِهَا، لَمَّا، مَنْ جَاء،  مَن يَّشاء».[50]

15. سكون

«"سکون"يعني عدم تحرک و مراد از آن در اين مقام ،اداي حرف است با نرمي و عدم حبس نفس.

سکون، صفت24حرف«الف، تاء، ثاء، حاء، ذال، زاي، سين، شين، صاد، ضاد، ضاء، عين، غين، فاء، خاف، لام، ميم، نون، واو، همزه، هاء، و ياء» مي باشد مانند: تمام حروف﴿أَ ءِلَاهٌ مَّعَ اللَّهِ﴾.[51]

در مقابل 24 حرف مذکور، که صفت سکون داشتند، پنج حرف است که با حبس نفس و فشار ادا مي شوند و آنها در «قطب جد» جمع شده اند؛ مثل باء «إِبْرَاهِيم» در﴿لَكُمْ أُسْوَةٌ حَسَنَةٌ فىِ إِبْرَاهِيمَ﴾[52]».[53]

16. مَغروره

«"مغروره"يعني داراي غرغره و آن صفت«غين» است؛ مثل"غين" «أَفْرِغْ» در﴿رَبَّنَا أَفْرِغْ عَلَيْنَا صَبراً﴾[54]»[55]

17. مَذعُوره

«"مذعوره"يعني داراي فشار و آن صفت «عين» است که با فشار اندکي در حلق ادا مي شود؛ مثل عين «أَعْلَي» در﴿أَنَا رَبُّكُمُ الْأَعْلى﴾[56]».[57]

18 و 19. تفخيم و ترقيق

«"تفخيم"يعني بزرگ داشتن و «ترقيق»يعني نازک بودن و منظور از آنها ادا نمودن حرفي است با درشتي يا رقت و نازکي و هر دو صفت، در لام «أَلله» و حرف «راء» موجود است، زيرا ماقبل لام «أَلله» هر گاه مکسور باشد، ترقيق و اگر مفتوح يا مضموم باشد تفخيم مي شود. و حرف «راء»داراي سه حالت است: متحرک، ساکن ماقبل متحرک و ساکن ما قبل ساکن و توضيح آن چنين است:

 الف) متحرک

هر گاه حرکت«راء» کسره باشد، ترقيق مي شود و اگر فتحه يا ضمه باشد، تفخيم مي شود.

ب) ساکن ماقبل متحرک

اگر قبل از راء ساکن، حرکت کسره باشد، ترقيق مي شود و اگر ضمه يا فتحه باشد، تفخيم مي شود.

      ج) ساکن ما قبل ساکن

اگر راء، ساکن و حرف ما قبلش نيز ساکن باشد، به ما قبل ما قبلش رجوع مي شود. پس در صورت مکسور بودن، ترقيق مي شود و در صورت مفتوح يا مضموم بودن، تفخيم مي شود.

تذکر

دو صورت ذيل از بحث ترقيق «راء» خارج گرديده و حکم آن تفخيم مي شود:

1. بعد از راء ساکن ما قبل مکسور، حرف استعلاء بيايد،؛ مثل «مِرْصَاد»

2. قبل از راء ساکن، کسره ي عارضي باشد؛ مثل﴿أَمِ ارْتَابُو﴾[58]»[59]

 

فصل سوم:

طريقه ي ادغام متقاربين

«ادغام متقاربين نزد صرفيين آن است که مدغم و مدغم فيه در مخارج حروف يا در صفات آنها به هم ديگر نزديک باشند،[60]و مثلان نباشند. بنابراين، تفاوت ادغام متقاربين با مثلين آن است که در متقاربين، نياز به قلب يکي از دو حرف به ديگري است و در آن چنين نيست. پس بايد يکي از دو حرف متقارب به ديگري تبديل شود تا مماثل گردند و سپس دو متماثل را ادغام نماييم. و ممکن است حرف دوم به اول و يا اول به دوم تبديل شود. ولي قاعده، قلب حرف اول به دوم است، چنان که در ادغام تنوين و نون ساکن در حروف «يرملون» چنين است؛ مثل«مِن لَّدُنْه» و در غير«يرملون»؛ مثل دال و تاء «وَجَدتُّ و حَصَدتُّم» و ذال و ظاء «إِذ ظَّلَمْتُم».

قاعده مذکور در دو صورت عکس شده يعني حرف دوم به اول قلب گرديده:

الف) حرف اول خفيف تر از دوم باشد؛ مثل«سَيداً» در﴿سَيِّدًا وَ حَصُورًا وَ نَبِيًّا مِّنَ الصَّلِحِينَ﴾[61]که در اصل«سَيوِداً» بوده، واو به خاطر ثقالت به ياء که خفيف تر است قلب شده و نيز مثل«إِذْبَحْ هَذِهِ» که هاء به حاء قلب گرديده و «إِذْبَحَّاذِهِ» خوانده اند.

ب) حرف اول نسبت به دوم برتري داشته باشد؛ مثل اين که حرف اول، اصلي و دومي، زايد باشد؛ مانند ادغام در باب افتعال در مثال هاي «إِسَّمَعَ » و «إِزَّانَ» که در اصل «إِسْتَمَعَ» و «إِزْتَانَ» بوده از فعل هاي «سَمِعَ» و «زَيِنَ» و حرف دوم (تاء) چون زايد بوده به اول قلب گرديده.»[62]

تذکر

«گاهي به خاطر ادغام هيچ کدام از متقاربين به ديگري قلب نمي شوند، يعني نه حرف اول به دوم و نه عکس آن، بلکه به حرف ديگري که از آن دو خارج است بدل مي شوند؛ مثل کلمه ي «سِتٌّ»که در اصل «سُدْسٌ»‌‌ بوده و هيچ کدام از دال و سين به ديگري قلب نشده، بلکه هر دو به تاء که غير اين دو است بدل شده و دو تاء در يک ديگر ادغام گرديده است[63]. ولي چون همين گونه در عرب استعمال شده، به اين ادغام با آن که شاذّ است «لازم» مي باشد، زيرا غير آن استعمال نگرديده است.[64]مثال ديگر  کلمه ي«مَحُّمْ» در «مَعَهُمْ» است که اگر عين را به هاء قلب مي کردند «مَهُّمْ» و اگر هاء را به عين، «مَعُّمْ» مي گفتند ولي طايفه اي از بني تميم هر دو را به حرف سومي«حاء» بدل کرده اند و در «مَعَ هَؤُلاءِ» نيز«مَحَّاؤُلاءِ» گفته اند»[65]

 

فصل چهارم:

موارد امتناع ادغام متقاربين

دو حرف متقارب در سه مورد ادغامشان جايز نيست:

«1. لفظ مفردي[66]که موجب اشتباه باشد، مثل لفظ «وَطَدَ » به معناي «أَحکَمَ» و «وَتَدَ » به معناي «ضَرَبَ الوَتَدَ »[67]و در اسم نيز مثل«وَتَدٌ ». سه کلمه ي مذکور در صورتي که ادغام شود يعني تاء يا طاء به دال قلب شود، با «وَدَّ »که در اصل «وَدَدَ » بوده اشتباه مي شود. و نيز مثل کلمه ي «زَنمَاءُ» در «شَاةٌ زَنمَاءُ »[68]که اگر دو حرف نون و ميم ادغام شود معلوم نمي شود که در اصل «زَمَمَ »[69]بوده يا «زَنَمَ» و در صورتي که ادغام متقاربين موجب اشتباه نباشد بلامانع است؛ مثل«إِمَّحَي» که در اصل «إِنمَحَي» بوده، ميم ونون قريب المخرج اند، نون به ميم قلب شد و مثل «إِطَّيرَ» که در اصل«تَطَيَّرَ» بوده تاء به طاء قلب شد و در يک ديگر ادغام شدند و چون ابتدا به ساکن ممکن نبوده همزه ي وصل آوردند و موجب اشتباه نيست، به دليل اين که «إِفَّعَلَ» با تشديد فاء و نيز «إِفَّعَلَ» به تشديد فاء و عين در ابنيه ي عرب نمي باشد. پس فهميده مي شود که «إِمَّحَي» در اصل «إِنمَحَي» و «إِطَّيرَ» ، «تَطَيرَ» بوده است.»[70]

 «2. هر گاه حرف اول متقاربين يکي از حروف هفت گانه ي «ضوي مشفر» باشد يعني«ضاد، واو، ياء، ميم، شين، فاء و راء» که علت امتناع ادغام، آن است که براي حروف مذکورصفت خاصي است که با قلب به حرف متقارب از بين مي رود؛ مثلا صفت «ضاد» استطاله و « واو» و« ياء» مدولين؛ و ميم، غنه؛ و شين، تفشي؛ و فاء، شبه تفشي يعني انتشار؛ و راء، تکرار مي باشد، که با قلب يکي از اين حروف به حرف متقارب آنها، وصف آن نيز از بين مي رود و به همين جهت گفته شده حروف صفير و مطبقه در غيرشان ادغام نمي شوند. ضمنا بايد دانست که ادغام متماثلين براي هر يک از حروف«ضوي مشفر» مانعي ندارد.

3.ادغام «دال» در حروف چهارده گانه ي قمري که جلوتر خواهد آمد.»[71]

 

تذکر

پاسخ به چهار ايراد

«1.کلمات «سَيِّدٌ» و «لِيِّةٌ» در اصل «سَيوِدٌ» و «لِويةٌ» بوده. حرف اول هر دو کلمه، حروف «ضوي مشفر» وحرف دوم، متقارب به آنها است و در عين حال ادغام گرديده. جواب اين است که به خاطر قاعده ي اعلال، مثلان شدند و اعلال بر ادغام مقدم است.»[72]

«2. نون ساکن در لام و راء که از حروف «يرملون» است ادغام گرديده با آن که صفت نون، غنه است و با ادغام، اين صفت از بين مي رود. جواب اين است که اين ادغام به خاطر شدت تقارب در مخرج بوده است و رعايت آن بر حفظ «غنه» مقدم است.

3. نون ساکن در ميم ادغام شده؛ مثل"مِمَّن مَّعَكَ"[73]با آن که متقاربين در مخرج نيستند. جواب اين است که صفت «غنه» ، هر دو حرف را در حکم متقاربين قرار داده است. پس تقارب آن دو در صفت(غنه) است نه در مخرج.

4. نون در "ياء" و" واو" ادغام گرديده؛ مثل «مِن يومٍ» و «مِن وَّلِي» با آن که غنه ي نون با ادغام از بين مي رود. جواب اين است که چون مقداري از «غنه» حفظ مي شود، ادغام اشکالي ندارد.»[74]

 

فصل ششم:

احکام ادغام متقاربين

متقاربين يا از حروف حلقي اند و يا از غير آنها و براي هر يک حکمي است بدين گونه:

الف) حروف حلقي

ادغام بعضي از حروف حلقي در بعضي جايز و در بعضي ممتنع است و توضيح آنها چنين است:

  1. همزه و الف

«همزه و الف قابل ادغام در يک ديگر نيستند. «همزه» به جهت جواز تخفيفش و تخفيف از ادغام سهل تر است و لذا بر آن مقدم است و «الف» به جهت آن که با ادغام شدن، لازم است حرکت داده شود و با حرکت يافتن، مدش از بين مي رود و از صورت الف خارج مي شود.

  1. هاء، حاء و عين

ادغام «هاء» در «حاء» جايز است و ادغامش در«عين» جايز نيست ولي «عين» در «حاء» ادغام  مي شود؛ مثل «إِرفَع حَاتِماً» که «إّرفَحَّاتِماً» گفته شده و نيز ادغام «حاء» در «عين» جايز است؛ مثل﴿فَمَن زُحْزِحَ عَنِ النَّارِ﴾[75]که ابي عمرو «حاء» را به «عين» قلب کرده و سپس دو «عين» را ادغام نموده است.»[76]

  1.  غين و خاء

«"غين" در «خاء» ادغام مي شود؛ مثل «إِدمَغ خَالِداً» که «إِدمَخَّالِداً» گفته شده و نيز «خاء» در «غين» ادغام گرديده؛ مثل «إِسلَخ غَنَمَک» که «إِسلَغَّنَمَک» گفته اند.

ب) حروف غير حلقي

حروف غير حلقي 23 حرف اند. «واو، ياء، راء و ضاد» داخل بحث نيست. ادغام بعضي از هجده حروف ما بقي در بعضي جايز و در بعضي ممتنع است. هجده حرف ما بقي عبارتند از: « قاف، کاف، جيم، شين، لام، نون، طاء، دال، تاء، ظاء، ذال، صاد، زاي، سين، باء، ميم و فاء» که به ترتيب ذکر       مي شوند.

  1. قاف و کاف

ادغام «قاف» در «کاف» و عکس آن جايز است؛ مثل «خَلَقَکُم» که «خَلَکُّم» گفته شده و مثل «لَکَ قَالَ» که «لَقَّالَ» گفته اند.

  1. جيم و شين

«جيم» در «شين» ادغام شده؛ مثل «أُخرُج شَيئاً» که «أُخرُشَّيئاً» گفته اند. ولي «شين» در «جيم» و غير جيم ادغام نشده است.»[77]

  1. لام

«"لام" به دو صورت است:1. با همزه(ال)2. بدون آن(لام سکون). اگر با همزه باشد، ادغامش در لام و حروف سيزده گانه ي «تاء، ثاء، دال، ذال، راء، زاي، سين، شين، صاد، ضاد، طاء، ظاء، و نون» واجب است؛ مثل «أَلله»، «ألتُّرابُ »، «ألثَّوبُ » و ... . اگر بدون همزه باشد، ادغامش در «لام» و«راء» واجب و در غير اين دو (دوازده حرف ديگر) جايز و در غير حروف مذکور (سيزده گانه)ممتنع مي باشد که در ضمن موارد امتناع، بيان شد. ادغام لام در لام، مثل«بَل لَّهُ» و«هَل لَّكَ» و در راء مثل«بَل رَّانَ» و در غير لام و راء از حروف دوازده گانه، مثل«هَل ثَّوِّبَ، هَل تَّرَي و...».

  1. نون

نون يا ساکن است يا متحرک:

الف) نون ساکن

نون ساکن با حروف «يرملون» ادغام مي شود. در صورتي که در دو کلمه باشند؛ مثل «مِن يومٍ، مِن رَّبَّکُم و...» و اگر در يک کلمه باشند ادغام نمي شوند؛ مثل «قِنوَانٌ، صِنوَانٌ، و...»که «قِوَّانٌ»گفته       نمي شود به دليل ثقالت و اشتباه به مضاعف و اجتماع سه حرف عله متوالي.

 

ب) نون متحرک

و نون متحرک با حروف «يرملون» بعد از سکون به طور جواز ادغام مي شود؛ مثل﴿أَنَا رَبُّكُمُ الْأَعْلى‏﴾[78]»[79].

  1. طاء، دال، تاء، ظاء، ذال و ثاء

«ادغام هر يک از اين حروف در ديگري جايز است و «تاء» مشروط به اين است که تاء باب افتعال، تفاعل و تفعل نباشد، زيرا براي هر يک از اين سه باب ، بحث خاصي است که بعدا ذکر مي شود.

  1. صاد،زاي و سين

حروف«طاء، دال، تاء، ظاء، ذال و ثاء» در اين سه (صاد، زاي و سين) ادغام مي شوند ولي ادغام اين سه حرف در آن شش تا جايز نيست، زيرا بايد به حرف دوم قلب شوند و با قلب شدن، صفت خاص آنها که صفير است از بين مي رود.

  1. باء، ميم و فاء

«باء» در هر يک از «ميم» و «فاء» ادغام مي شود، مثل(يعَذِّبُ مَن يشَاءُ)[80]و "يعَذِّبُ فَاجِراً" ».[81]

  1. تاء باب هاي افتعال، تفعل، تفاعل و استفعال

الف) باب افتعال

«براي ادغام «تاء» باب افتعال دو قاعده است:

اول: ادغام تاء افتعال در تاء کلمه اي که عين الفعلش تاء است: مثل لفظ «قَتَلَ» که «إِقتَتَلَ»      مي شود و حرکت تاء اول به فاء الفعل (قاف) منتقل مي گردد و چون به همزه نياز نيست حذف شده و سپس تاء در تاء ادغام و «قَتَّلَ» مي شود.گاهي «قِتَّلَ» به کسر قاف گفته شده، بدين گونه که حرکت تاء اول، به خاطر ادغام، حذف مي شود و سپس به جهت التقاء دوساکن (قاف و تاء اول) قاف را به کسره مي دهند و دو تاء را در يک ديگر ادغام مي کنند و از همزه نيز مستغني گرديده «قِتَّلَ» مي گويند.

در مضارعش«يقَتِّلُ» به فتح ياء و قاف و کسر تاء، یا «يقِتِّلُ» به کسر قاف مي گويند. اسم فاعل در هر دو صورت «مُقَتِّل» به ضَمِّ ميم و فتح قاف و کسر تاء و نيز «مُقِتِّل» به کسر قاف مي باشد. بعضي در مضارع نيز، حرف مضارع (ياء) را کسره داده و «يقِتِلُّ» گفته اند.

دوتذکر

1. ادغام مذکور با آن که مثلين است، مرجوح است. راجح، فک ادغام (إقتَتَلَ) است.

2. ادغام مذکور، مخصوص فعلي نيست که عين الفعلش تاء باشد، بلکه حروف ديگري که با تاء قريب المخرج اند، همين قاعده را دارند. حروف قريب المخرج را برخي نُه و بعضي با اضافه کردن شين ده حرف دانسته اند و ادغام براي اين حروف از ادغام تاء که مثلين بود کمتر و مرجوح تر مي باشد. از فعل «هَدَي» مثل «يهِّدِّي» که در اصل «يَهتَدِي» بوده و توضيحاتي که در کلمه ي «يَقَتِّل» ذکر شد در آن جريان دارد؛ مثل﴿أَمَّن لَّا يهَِدِّي﴾[82]به فتح ياء که برخي به کسر ياء «يهِدِّي» نيز قرائت کرده اند. و از فعل «خَصَمَ» مثل «يخِصِّمُونَ» در﴿هُمْ يخَِصِّمُونَ﴾[83]که در آيه ديگر﴿وَ مَا كُنتَ لَدَيْهِمْ إِذْ يَخْتَصِمُونَ﴾[84]به فک ادغام قرائت شده است. و از فعل «رَدِفَ» ، مثل ﴿أَنِّى مُمِدُّكُم بِأَلْفٍ مِّنَ الْمَلَئكَةِ مُرْدِفِينَ﴾[85]که اهل مکه (مردفين) خوانده اند از جهت اين که بعد از ادغام، راء را به تبع ميم، ضمه داده اند و در اصل، «مُرتَدفِينَ» بوده است.

دوم: قاعده دوم با فاء الفعل باب افتعال مربوط است که اگر با تاء، قريب المخرج باشد، جايز است تاء به آن يا آن حرف به تاء تبديل شود (بنابر تفصيلي که بعدا ذکر مي شود) و سپس ادغام گردد. قريب المخرج به حروف «ثاء، سين، صاد، ضاد، طاء، ظاء، دال، ذال و زاي» است».[86]توضيح اين حروف به ترتيب، چنين است.

 

  1. ثاء

«ابن حاجب ادغام «تاء» را در «ثاء» يا ادغام «ثاء» را در «تاء» واجب دانسته ولي سيبويه و ديگران راجح مي دانند و به دو صورت انجام مي شود: قياسي و غير قياسي.

اول آن است که فاء الفعل(ثاء) به تاء قلب شده و سپس دو تاء در يک ديگر ادغام شوند؛ مثلاً در فعل «ثَارَ» ، «إِتَّارَ، يتَّارُ» بگويند و در فعل «ثَرَدَ » ، «إِتَّرَدَ، يتَّرِدُ »گفته شود. دوم آن است که تاء که حرف دوم است به ثاء تبديل شود و بعد از ادغام، «إِثَّارَ، يثَّارُ» و نيز «إِثَّرَدَ، يثَّرِدُ » بگويند. فک ادغام، «إِثتَارَ، يثتَارُ و إِثتَرَدَ، يثتَرِدُ» مي باشد.»[87]

  1. سين

« در صورتي که فاء الفعل «سين» باشد، «تاء» به «سين» تبديل گرديده و سين در سين ادغام شده و در فعل «سَمِعَ» «إِسَّمَعَ» گفته اند، ولي در اين، ادغام، شذوذي است: از جهت قلب شدن حرف دوم(تاء) به اول(سين) با آن که قاعده، قلب حرف اول به دوم است. و چاره اي جز ارتكاب اين شذوذ نيست، زيرا اگر بخواهيم طبق قاعده، سين را به تاء قلب نماييم و سپس ادغام نموده و «إِتَّمَعَ» بگوييم، صفير سين از بين مي رود.

اگر کسي بگويد در صورتي که حرف دوم به اول، قلب شود باز ادغام سين، صحيح نيست زيرا سين از حروف صفير است، جواب آن است که ادغام دو صفير در يکديگر اشکالي ندارد. چنان که در مورد ادغام حروف صفير «صاد، سين و زاي» بيان شد. پس بر خلاف «ثاء» در حروف سين، فک ادغام (إستَمَعَ ) بهتر است.»[88]

  1. صاد، ضاد، طاء وظاء

«اين حروف «مُطبَقَه» اند و در صورتي که فاء الفعل باب افتعال باشند «تاء» باب به «طاء» بدل   مي شود، تا اولا در مخرج و ثانيا در صفت اطباق با حروف مذکوره موافق شود و براي ادغامش در حروف مطبقه سه حکم است.

1. اگر فاء الفعل «طاء» باشد؛ مثل «إِططَلَعَ» ادغام «طاء» واجب است.

2. اگرفاءالفعل «ظاء» باشد، مثل «إِظطَلَمَ» براي آن سه وجه است: اول فک ادغام(إظطَلَمَ).                               دوم: تبديل «ظاء» به «طاء» و سپس ادغام، (إِطَّلَمَ). سوم: تبديل «طاء» به «ظاء» و سپس ادغام (إِظَّلَمَ).

3. اگر فاء الفعل صاد يا ضاد باشد مثل «إِصطَبَرَ و إِضطَرَبَ» فک ادغام بهتر است.»[89]

  

4) دال، ذال و زاي

«در صورتي که فاء الفعل باب افتعال«دال» باشد، قلب تاء باب به دال و ادغام دال در دال واجب است؛ مثل«يدَّعُونَ » از فعل«دَعَا» که در اصل « يدتَعُونَ» بوده. و اگر فاء الفعل، ذال باشد، «تاء» تبديل به دال شده و به خاطر قريب المخرج بودن ذال با دال دو صورت پيدا مي شود:

الف)تبديل ذال به دال که«إدَّکَرَ» مي شود.

 ب) تبديل دال به ذال که «إِذَّکَرَ» مي گويند و گاهي تاء را به حال خود باقي گذاشته «إِذتَکَرَ»     مي گويند. لازم به تذکر است که ادغام «إِذَّکَرَ يا إِدَّکَرَ» از عدم قلب و ادغام نشدن فصيح تر است.

و اگر فاء الفعل، زاي باشد، مثل «زَينَ»، جايز است تاء را قلب به دال و به خاطر تقارب مخارج دال و زاي، دال را به زاي تبديل کرده و «إِزَّانَ» گويند. و به فک ادغام و عدم ابدال تاء به دال نيز جايز است؛ مثل: «إِزتَانَ». ولي فک ادغام «إِزتَانَ» فصيح و قوي و ادغام به جايز و غير فصيح است.درقرآن به لغت فصيح آمده مثل: «أُزدُجِرَ» در﴿وَ قَالُواْ مجَْنُونٌ وَ ازْدُجِرَ﴾[90]که «أُزُّجِرَ»گفته شده است. لازم به تذکر است که محتمل است تاء را به دال قلب کرده و زاي را هم چون ذال به دال تبديل نموده و سپس ادغام نمايندو «إِدَّانَ» بگويند. ولي اين احتمال صحيح نيست زيرا «زاي» داراي صفير است و با قلب آن به دال، صفير آن زايل مي شود. با آن که حفظ صفير«زاي» واجب است.»[91]

  

ب) باب تفعل و تفاعل

«براي ادغام تاء باب تفعل و تفاعل دو قاعده است:

قاعده اول: اجتماع دو تاء در مضارع و ادغام آنها

تاء اين دو باب در صورتي که با تاء مضارع جمع شود (تَتَفَعَّلُ و تَتَفَاعَلُ ) با شرايط ذيل، ادغامش جايز است:

1. تاء مضارع، مفتوح بوده يعني صيغه ي مجهول؛ مثل«تُتَنَزَّلُ و تُتَنَازَعُ» نباشد. زيرا در آن، توالي چهار فتحه نيست و با اختلاف حرکت دو تاء تخفيف حاصل مي شود و به علاوه اگر در مجهول، ادغام گردد، معلوم و مجهول به يک ديگر اشتباه مي شوند.

2. به ما قبلشان متصل شوند، زيرا اگر به آنها ابتدا شود ادغام نمي شوند. چه در اين صورت براي رفع ابتداي به ساکن به همزه ي وصل نياز است و چون حرف مضارع لزوم تصدير دارد، ابتداي آن، همزه نمي آيد.

3. ما قبلشان حرف متحرک يا ساکن مد باشد؛ متحرک، مثل «قَالَ تَتَنَزَّلُ» و ساکن مدّ، مثل «قَالُوا تَتَنَزَّلُ » و«قَالَا تَتَنَزَّلُ». پس اگر حرف ما قبل، ساکن باشد مثل«هَل تَتَنَزَّلُ» يا غير مد: مثل«لَو تَتَنَزَّلُ» ادغام نمي شود.

4. يکي از دو تاء در مضارع حذف نشده باشد تا ابتداي کلمه، اجتماع حذف و ادغام نشود، مثل «تَتَتَرَّسُ» و «تَتَتَارَکُ» از فعل هاي «تَرَسَ» و «تَرَکَ» که با حذف تاء مضارع دو تاء باقي مي ماند و ادغام آنها جايز نيست و با نبود شرايط چهار گانه، ادغام نمي شوند؛ مثل﴿تَتَنزََّلُ عَلَيْهِمُ الْمَلَئكَةُ﴾[92]و ادغام آن با وجود شرايط در قرآن يافت نشده است.

قاعده دوم: ادغام تاء در فاء الفعل

در باب هاي «تَفَعُّل، تَفَاعُل» اگر فاء الفعل، يکي از حروف دوازده گانه ي « تاء، ثاء، جيم، دال، ذال، زاي، سين، شين، صاد، ضاد، طاء و ظاء» باشد، جايز است تاء به حرف فاء الفعل تبديل شود و سپس حرف اول را ساکن نموده و در دوم ادغام کنيم و اين ادغام در ماضي، مضارع، امر، مصدر، اسم فاعل و اسم مفعول شايع است. تفاوت ماضي با غيرش در همزه ي وصل است که در ماضي براي رفع ابتدا به ساکن به همزه نياز است و در غير ماضي نياز نيست.

از ماضي، باب تَفَعُّل، مثل« إِتَّرَسَ، إزَّيَّنَ و...» و باب تَفَاعُل، مانند: «إِثَّاقَلَ، إِشَّاجَرَ و...».

دليل جواز ادغام تاء در فاء الفعل، اين است که در قرآن کريم بدون ادغام نيز آمده، مانند «تَطَيَّرنَا» در﴿قَالُواْ إِنَّا تَطَيرَّْنَا بِكُمْ﴾[93]و با ادغام مانند «إِطَّيَّرنَا» در ﴿قَالُواْ اطَّيرَّْنَا بِكَ﴾[94]که هر دو متکلم مع الغير از فعل ماضي باب تفعل است. هم چنين از باب تفاعل بدون ادغام مثل «تَدَارَکَ» در﴿لَوْ لَا أَن تَدَارَكَهُ نِعْمَةٌ مِّن رَّبِّهِ﴾[95]و با ادغام مثل«إِدَّارَکَ» در﴿بَلِ ادَّارَكَ عِلْمُهُمْ فىِ الاَْخِرَةِ﴾[96]که هر دو مفرد مذکر غايب از فعل ماضي اين باب است.»[97]

ج) باب استفعال

«هر گاه بعد از تاء باب استفعال يکي از حروف«ثاء، دال، ذال، زاي، سين، صاد، ضاد، طاء و ظاء» واقع شود، تاء باب در آنها ادغام نمي شود و تفاوتي در متحرک بودن حروف مذکور، مثل «إِستَدَ انَ  و إِستَطَالَ» يا ساکن بودن آنها مانند «إِستَدرَکَ و إِستَطعَمَ» نيست. چون متحرک، در نيت ساکن است.[98]

علت امتناع ادغام اين است که حرکت تاء يا به سين داده مي شود و يا نمي شود. در صورت اول خلاف وضع سين است، زيرا وضع سين باب استفعال بر سکون است و در صورت دوم، شرط ادغام موجود نيست.»[99]

   

 

 

 

 

 

 

 

منابع و مآخذ

1-قرآن كريم

2- نهج البلاغه

3- بيگلري،حسن،سرالبيان في علم القرآن،انتشارات كتابخانه ي سنائي،تهران،1366

4- سیاح،احمد،فرهنگ لغت جامع نوین(ترجمه المنجد)،انتشارات اسلام،تهران،1384

5- شيرازي،احمدامين،صرف روان،انتشارات بوستان كتاب،قم،1385

6- طباطبايي،محمدرضا،صرف ساده،انتشارات دارالعلم،قم،1390

7- عرب خراساني،علي،درسنامه صرف،انتشارات بين الملللي المصطفي،قم،1389

 

 



-سید محمد رضا شیرازی،صرف ساده،ص 75[1]

-حسن بیگلری،سر البیان فی علم القرآن ، ص 157[2]

1- دندانهایی که در جلو و مقابل لبها و بینی واقع شده و چهار عدد است،دو عدد در فک بالا متصل به هم و دو عدد در فک پایین مانند فک بالا و کار آنها بریدن غذا است.حسن بیگلری،سرالبیان فی علم القرآن،ص 159 

 

2-چهار عدد است ، دو عدد در فک بالا( یکی سمت راست و دیگری طرف چپ ثنایا) و دو عدد در فک پایین مانند فک بالا و کار آنها کمک به دندانهای ثنایا است.حسن بیگلری، سر البیان فی علم القرآن، ص 159 

 

3- دارای ریشه تاجی و بلند و نوکی تیز می باشد و چهار عدد است که در دو طرف رباعیات قرار گرفته اند و کار آنها پاره کردن گوشت و امثال آن است .حسن بیگلری، سرالبیان فی علم القرآن ،ص 160 

 

-احمد امین شیرازی،صرف روان با حدیث و قرآن،جلد 3،ص 245 و 246[6]

-حسن بیگلری،سر البیان فی علم القرآن،ص 167[7]

-احمد امین شیرازی،صرف روان با حدیث و قرآن،جلد 3 ص 255 و 256[8]

-انعام(6)آیه 19[9]

-قلم(68)آیه 30[10]

-احمد امین شیرازی ،صرف روان با حدیث و قرآن،جلد 3، ص 258[11]

-بقره(2)آیه 196[12]

-محمد(47)آیه 18[13]

-حسن بیگلری،سید البیان فی علم القرآن،ص 168[14]

-آل عمران(3)آیه 33[15]

-بقره(2)آیه 58[16]

-احمد امین شیرازی،صرف روان با حدیث و قرآن،جلد 3 ، ص 259[17]

-طه(20)آیه 24[18]

-نبأ(78)آیه (1)[19]

-حسن بیگلری،سر البیان فی علم القرآن،ص 169 و 170[20]

-صافات (37)آیه 139[21]

-مائده(5)آیه 58[22]

-احمد امین شیرازی،صرف روان با حدیث و قرآن ،جلد 3، ص 260 و 261[23]

-اعراف(7)آیه 162[24]

-احمد امین شیرازی،صرف روان با حدیث و قرآن،جلد 3، ص 261[25]

-حسن بیگلری،سر البیان فی علم القرآن،ص 171[26]

-احمد امین شیرازی،صرف روان باحدیث و قرآن،جلد 3، ص 262[27]

نور(24)آيه35-[28]

احمدامين شيرازي،صرف روان،جلد3،ص262-[29]

-بقره(2)آیه 217[30]

-احمد امین شیرازی ،صرف روان با حدیث و قرآن،جلد 3، ص 262 و 263[31]

-زلزال (99)آیه 6[32]

-حسن بیگلری ،سر البیان فی علم القرآن، ص 172[33]

-زمر(39)آیه 10[34]

-امین شیرازی،صرف روان با حدیث و قرآن، جلد 3 ،ص 263[35]

-بقره(2)آیه 33[36]

-الرحمن (55)آیه 41[37]

-حسن بیگلری ،سر البیان فی علم القرآن، ص 174[38]

-نساء(4)آیه 23[39]

-احمد امین شیرازی ،صرف روان با حدیث و قرآن ،جلد 3، ص 264[40]

اسراء(17)آيه23-[41]

-اعراف(7)آیه 176[42]

-احمد امین شیرازی،صرف روان با حدیث و قرآن،جلد 3، ص 264[43]

-آل عمران(3)آیه66[44]

-احمد امین شیرازی ،صرف روان ،جلد 3، ص 265[45]

-یوسف(12)آیه 45[46]

نساء(4)آيه148-[47]

-نساء(4)آیه 148[48]

-فجر(89)آیه 23[49]

-حسن بیگلری،سر البیان فی علم القرآن، ص 174[50]

-نمل(27)آیه 60[51]

-ممتنحه(60)آیه 4[52]

-احمد امین شیرازی،صر روان جلد 3 ص 266[53]

-بقره(2)آیه 250[54]

-احمد امین شیرازی،صرف روان جلد 3 ص 266و 267[55]

-نازعات(79)آیه 24[56]

-احمد امین شیرازی،صرف روان جلد 3،ص 267[57]

-نور(24)آیه 50[58]

-احمد امین شیرازی،صرف روان،جلد 3 ،ص 269-267[59]

1-نزدیک بودن در مخارج،به این است که دو حرف از یک محل باشند و نزدیک بودن در صفت به این است که دو حرف در یک صفت و بیشتر مشترک باشند

-آل عمران(3)آیه 39[61]

-احمد امین شیرازی،صرف روان با حدیث و قرآن جلد 3،ص 273 و274[62]

-جهت اطلاع بیشتر رجوع کنید به کتاب صرف روان،جلد 3،ص 211[63]

-چون کلمه ای که فاء الفعل و لام الفعلش تماثل باشند مثل «سلس»به ندرت استعمال شده است .[64]

احمدامين شيرازي،صرف روان،جلد3،ص275-[65]

منظور غیر مرکب است؛زیرا در کلمه ی مرکب، ادغام متقاربین هر چند موجب اشتباه شود جایز است،مثل( إمَّا تَزَیَّنَ) مریم(19)آیه 26 که در اصل«إن ما»بود.«إن»شرطیه  -[66]و «ما»زائده.دلیل ادغام آن است که چون در معرض انفکاک است، اشتباه بر طرف می شود.

-میخ را کوبید.[67]

-یعنی گوسفندی که کمی از گوش بریده اش آویزان شده است.[68]

-بست و محکم کرد.[69]

-احمد امین شیرازی به صرف روان،جلد 3، ص 276 و سید محمد رضا طباطبائی، صرف ساده،ص 79[70]

-احمد امین شیرازی،صرف روان،جلد 3،ص 277 و حسن بیگلری،سر البیان فی علم القرآن، ص190-188[71]

-احمد امین شیرازی،صرف روان،جلد 3 ،ص 277[72]

-هود(6)آیه 48[73]

-احمد امین شیرازی،صرف روان،جلد 3،ص277و278[74]

-آل عمران(3)آیه185[75]

-احمد امین شیرازی ،صرف روان،جلد 3،ص 278 و 279[76]

-احمد امین شیرازی،صرف روان،جلد 3،ص 279 و 280[77]

-نازعات(79)آیه 24[78]

-احمد امین شیرازی،صرف روان،ج 3، ص282- 280 [79]

-عنکبوت(29)آیه 21[80]

-احمد امین شیرازی ،صرف روان،ج 3،ص282و283[81]

يونس(10) آيه35-[82]

يس(36) آيه49-[83]

آل عمران(3) آيه44-[84]

انفال(8) آيه9-[85]

-احمد امین شیرازی،صرف روان،جلد 3،ص 285-283و سید محمد رضا طباطبایی،صرف ساده،ص 150[86]

-احمد امین شیرازی،صرف روان،جلد 3،ص 285 و سید محمد رضا طباطبایی،صرف ساده،ص 150[87]

-احمد امین شیرازی،صرف روان،جلد 3،ص 286و287 و سید محمد رضا طباطبایی،صرف ساده،ص 150[88]

-احمد امین شیرازی،صرف روان،جلد 3 ،ص 286و287و سید محمد رضا طباطبایی، صرف ساده،ص 150[89]

-قمر(54)آیه 9[90]

-احمد امین شیرازی،صرف روان ،جلد 3،ص 287 و 288 و سید محمد رضا طباطبایی ،صرف ساده،ص 169[91]

-فصلت(41)آیه 30[92]

-یس(36)آیه 18[93]

-نمل(27)آیه 47[94]

-قلم(68)آیه 49[95]

-نمل(27)آیه 66[96]

-احمد امین شیرازی،صرف روان ،جلد 3 ص 291-288 و سید محمد رضا طباطبایی ،صرف ساده،ص155و156، ص 160[97]

-زیرا این حرکت، عارضی است.[98]

-احمد امین شیرازی،صرف روان،جلد 3،ص 291[99]

 

-بقره(2)آیه 61[1]

-مائده(5)آیه 24[2]

نهج البلاغه،حكمت30،ص1100-[3]

حديد(57)آيه13-[4]

نهج البلاغه،خطبه86،ص210-[5]

اين كلمات مثل «سُرُرُ» مي باشند:الف)«سُرَرٌ» جمع «سِرَّةً» ب)«قِدَدً» جمع «قِدَّةً»-[6]

غاشيه(88) آيه13-[7]

-محمد امین شیرازی،صرف روان با حدیث و قرآن،جلد 3، ص 233[8]

-همان، ص 233 و 234[9]

-ای «عاذله»مهلت بده به تحقیق اخلاقم را آزموده ای ،همانا به قبیله ها جود و کرم می نمایم هر چند آنها بخل ورزند.[10]

-منظور از مثل«قود»،کلمات«میل»،«غیب،«صید»،«حیکه» است.[11]

-محمد امین شیرازی،صرف روان با حدیث و قرآن،جلد 3، ص 334[12]

-سید محمد رضا طباطبائی ، صرف ساده،ص 77[13]

-سید محمد رضا طباطبائی، صرف ساده،ص 77[14]

-محمد امین شیرازی،صرف روان با حدیث و قرآن، جلد 3، ص 237[15]

-نبأ(78)آیه 6[16]

فرقان(25)آيه60 -[17]

-الحاقه(69)آیه 28 و 29[18]

-بقره،(2)آیه 185[19]

-محمد امین شیرازی،صرف روان با حدیث و قرآن، جلد3،ص231و232،238و239 و سید محمد رضا طباطبائی، صرف ساده، ص 80[20]

توبه(9)آیه87-[21]

2-احمدامین شیرازی،صرف روان،جلد3،ص 239 

-لویس معلوف،فرهنگ بزرگ جامع نوین،جلد 1،ص 561[1]

-دهنه را در دهان اسب داخل نمودم.[2]

-احمد امین شیرازی،صرف روان با حدیث و قرآن ،جلد 3،ص 229[3]

-همان،ص 229[4]

-همان ،ص 229[5]

-حسن بیگلری،سر البیان فی علم القرآن، ص 187[6]

-نساء(4)آیه 40[7]

-احمد امین شیرازی،صرف روان با حدیث و قرآن،ج 3 ،ص 230[8]

 

 

 

 

 

 


مدرسه علمیه حقانی

استفاده از مطالب این سایت بلامانع می باشد.