آقای سید مجید سبکبار

 

مقالات پژوهشی مدرسه علمیه حقانی

 

 مقالات پژوهشی مدرسه علمیه حقانی قم

 

مقالات پژوهشی مدرسه علمیه حقانی قم

 

چکیده

کلی،مفهومی است که قابل صدق و انطباق بر افراد کثیر است اعم از اینکه افراد کثیر وجود خارجی داشته باشند یا معدوم باشند و اعم از اینکه ممکن و یا محال باشند.مفهوم انسان،واجب الوجود،شریک الباری،همه مفاهیم کلی هستند زیرا قابلیت صدق دارند گر چه بعضی فقط یک مصداق و بعضی اصلاً مصداق ندارند.

مفهوم جزئی مفهومی است که این قابلیت را ندارد،مثل مفهوم امام خمینی(قدس سره)که فقط بر یک فرد خاص قابل صدق و انطباق است.

نظر اکثر فلاسفه و مناطقه در باب مفاهيم كلى اينست كه آنها نوع خاصى از مفاهيم ذهنى هستند و با وصف كليت در مرتبه خاصى از ذهن تحقق مى‏يابند و درك كننده آنها عقل است.

نحوه ایجاد مفاهیم کلی به این صورت است که انسان وقتی اشیاء جزئی را مشاهده می کند و تصورات جزئی از آنها می سازد،سپس به امر مشترک بین امور جزئی دسترسی پیدا می کند و از آن امر مشترک یک مفهوم کلی می سازد.در واقع کلی یک حقیقت مشترک است در خارج بین جزئیات که ذهن از آن امر مشترک یک مفهوم می سازد و این مفهوم چون وضع خاص،کیفیت خاص و ... ندارد،کلی و قابل صدق بر افراد فراوان است.در رابطه با مفاهیم جزئی نیز می توان گفت که آنها حاصل مشاهده ای هستند که ما از اشیاء خارجی داریم.

آنچه که سبب جزئیت یک مفهوم کلی می شود لحاظ اشاره به تشخص خارجی در آن ها است.

 

مقدمه

بسم الله الرحمن الرحيم الحمد لله الواحد الأحد الصمد الذي لم يلد و لم يولد و لم يكن له كفوا أحد و الصلاة و السلام على محمد عبده المجتبى و رسوله المصطفى و على أهل بيته أئمة الهدى و مصابيح الدجى الذين أذهب الله عنهم الرجس و طهرهم تطهيرا و السلام على من اتبع الهدى.

هدف این تحقیق تبیین معنا و مفهوم کلی و جزئی و پاسخ به بعضی شبهات در این رابطه است.باید متذکر شوم که به دلیل پراکندگی و حجم زیاد مطالب در این باره، این تحقیق عهده دار محورهای خاص و محدودی است و به بحث از مباحثی خاص پرداخته است.

 اهمیت انتخاب چنین موضوعی وقتی روشن می شود که بدانید با نفی مفاهیم کلی،فلسفه به عنوان بحث عقلانی در باب احکام کلی هستی و وجود فرو می ریزد و در نتیجه با زیر سؤال رفتن فلسفه تمام علومی که به نوعی با فلسفه ارتباط دارند اعم از علوم اسلامی مانند منطق و علوم غیر اسلامی زیر سؤال می روند.باید بدانید که گذاره های اکثر علوم بر پایه کلیت پی ریزی شده اند.پس بر آن شدم که به برخی سؤالات و ابهامات در این رابطه پاسخ دهم.

این تحقیق به تبیین معنای کلی و جزئی خواهد پرداخت و به سؤالات و ابهاماتی در این رابطه پاسخ خواهد داد .

این سؤالات عبارتند از:

1.چه نظراتی درباره وجود کلی و جزئی مطرح است ؟

2.آیا مفاهیم کلی وجود دارند؟

3.مناط(علت)جزئیت مفاهیم جزئی چیست؟

4.مفاهیم کلی چگونه ایجاد می شوند؟

5.آیا قید زدن مفاهیم کلی باعث جزئی شدن آنها می شود؟

6.آیا اعلام و مشار الیه ها جزئی اند؟

و ...

قابل توجه خوانندگان این تحقیق و پژوهش:

 اگر دیده می شود که در این تحقیق به نظرات فلاسفه بیشتر پرداخته شده است به این دلیل است که این مبحث اولاً و بالذات مربوط به فلسفه است و چون جزء مبادی منطق به حساب می آید در منطق بحث می شود.باید توجه داشته باشید که این مبحث یکی از پایه ای ترین مباحث منطق به شمار می آید چون در تعریف منطق آمده است که این علم مشتمل بر قواعد عام وکلی است.

 

مقالات پژوهشی مدرسه علمیه حقانی قم

 

فصل اول:معناي لغوي و اصطلاحي كلي و جزئي

 

معنای لغوی کلی و جزئی

لازم به ذکر است بگویم که برای بدست آوردن معنای لغوی کلی و جزئی تتبع بسیاری کردم اما به جز مورد ذیل،معنای مناسبی برای این موضوع ندیدم چون اکثر کتب فقط معنای اصطلاحی آن را ذکر کرده بودند .بنابراین،همین مورد را ذکر می کنم.

کلی:كلى منسوب به كل و مترادف عام است. مى‏گويند علم كلى، يعنى علمى كه شامل همه چيز است، يا حتميت كلى، يعنى حتميتى كه شامل تمام اقسام موجودات جهان است.[1]

جزئی:جزئى‏ منسوب به جزء است و جزء چيزى است كه شى‏ء از آن و امثال آن تركيب شده است، خواه در خارج موجود باشد خواه در عقل‏.[2]

 

معنای اصطلاحی کلی و جزئی

در این باب به بیان معنای اصطلاحی کلی و جزئی از منظر افلاطون و ارسطو دقت داشته باشیم،چون فلاسفه دیگر یا پیرو افلاطون بوده اند یا ارسطو ویا اینکه بین این دو نظر جمع کرده اند.

فلاسفه اسلامی تصورات را به جزئی و کلی تقسیم و تعاریف و اقسامی برای آنها ذکر کرده اند.بحث در باب مفاهیم کلی و کلیات به یونان باستان باز می گردد.افلاطونآنها را موجودات مجرد نورانی در عالم عقل(مثل افلاطون)می دانست،ارسطوآنها را مفاهیمی موجود در ذهن که توسط عقل از مصادیق جزئی انتزاع می شوند معرفی می کند و فلاسفه اسلامی عموماً نظریه ی ارسطو را در این باب پذیرفته اند؛ولی مرحوم علامه طباطباییو ملاصدرادر بعضی عبارات خود به نظریه افلاطون به نحوی تمایل نشان داده اند.شیخ اشراقبین این دو نظر جمع کرده است یعنی همچنان که معتقد به موجودات مجرد نورانی در عالم عقل بوده،در عین حال در باب مفاهیم کلی نظر ارسطو را پذیرفته است.

فلاسفه اسلامی تصور را به صورت و مفهومی که قابل صدق بر مصادیق فراوان است(کلی)و صورت و مفهومی غیر قابل صدق(جزئی)تقسیم کرده اند.مفاهیمی همچون کوه،آب،واجب الوجود،شریک الباری و... مفاهیمی کلی و مفاهیمی همچون حسن،کوه دماوند،امام خمینی(ره)،تهران،مفاهیمی جزئی به شمار می روند.[3]

 مثلاً:

ابن سینامفاهیم را به کلی و جزئی تقسیم کرده است و «تصور کلی»را مفهوم قابل صدق بر افراد کثیر می داند.

غزالیدر پارهای از نوشته های خود مفاهیم کلی را به عنوان آنچه مشابهت اشیاء است می پذیرد و به عنوان امری که مانع از صدق برکثیرین ندارد نیز معنا می کند ولی در مواردی  مفاهیم با این ویژگی را مورد نفی قرار می هد و در واقع کلی را به خیال منتشر تفسیر می کند؛یعنی صورت آب معین به عنوان مثال،برای همه آبهاست نه اینکه علاوه بر مفهوم جزئی آب معین،یک مفهوم کلی نیز از آب در ذهن وجود داشته باشد.

شیخ اشراقنیز تقسیم تصور به کلی و جزئی را پذیرفته و معتقد است بین قولافلاطونکه قائل به وجود موجودات مجرد و کلی(کلی سعی)است و  بین قولارسطوکه به مفاهیم قابل صدق قائل است تنافی نیست

مرحوم ملاصدرادر مواردی کلی را مفهوم قابل صدق و گاهی نیز آن را مشاهده موجود مجرد و در پاره ای از مواضع از نوشته های خود آن را مشاهده[4]ضعیف موجود مجرد قلمداد کرده است.در جمع بین سخنانملاصدرا نکته مورد توجه شیخ اشراق مفید است؛یعنی دو نوع ادراک داریم و به هر کدام نیز ادراک کلی می گوییم،به یکی ادراک حصولی و دیگری ادراک حضوری موجود مجرد که سعه وجودی دارد و بدین منظور بدان کلی می گوییم.

علامه طباطباییدر باب تقسیم تصور به کلی و جزئی چنین می گویند:

علم با تقسیم دیگری منقسم می شود به جزئی و کلی،چه اگر قابل انطباق به بیشتر از یک واحد نبوده باشد جزئی است مانند«این گرمی که حس می کنم»و«این انسان که می بینم»اگر قابل انطباق به بیشتر از یک فرد بوده باشد«کلی»چون مفهوم انسان و مفهوم درخت که به هر انسان و هر درخت مفروضی قابل انطباق هستند.

عبارت شهید مطهریدر این باب اینگونه است:

تصوراتی که از اشیاء داریم دو گونه است:تصورات جزئی و تصورات کلی.

تصورات جزئی یک سلسله صورت هاست که جز بر شخصی واحد قابل انطباق نیست،در مورد مصداق این تصورات کلماتی از قبیل«چند تا»«کدام یک»معنی ندارد.مانند تصور ما از افراد و اشخاص معین انسان ها مثل حسن،احمد و محمود.این صورت ذهن ما فقط بر فرد خاص صدق می کند نه بیشتر.

ذهن ما علاوه بر این تصورات یک سلسله تصورات دیگر هم دارد مانند تصوری که از انسان و آتش  و از شهر و کوه و امثال آن داریم. این سلسله معانی و مفاهیم و تصورات را کلی می نامیم زیرا قابل انطباق بر افراد فراوانی می باشند و حتی قابلیت انطباق[5]بر افراد غیر متناهی دارند...

استادمصباحمفهوم کلی را مفهومی که بتواند نمایش گر اشیا یا اشخاص متعددی باشد مانند مفهوم انسان،تعریف کرده اند و مفهوم جزئی را به خلاف آن.

حاصل آنکه در باب تقسیم مفاهیم تصوری به کلی و جزئی در بین فلاسفه اسلامی اختلافی وجود ندارد؛آنچه محل توجه است،تعاریف آنها برای مفهوم کلی و جزئی است.حاصل سخن فلاسفه در تعریف مفهوم کلی و جزئی عبارت است از :

1.کلی مفهوم قابل صدق بر کثیرین و جزئی بر خلاف آن است به عبارت دیگر مفهوم کلی مانع صدق بر کثیرین نیست بر خلاف جزئی ؛

2)مفهوم کلی آن چیزی است که موجب مشابهت اشیا است به خلاف جزئی؛

3)کلی در واقع مشاهده موجودات مجرد است؛

4)مفهوم کلی مفهوم قابل انطباق بر بیش ازیک واحد است به خلاف جزئی؛

5)مفهوم کلی نمایشگر اشیا یا اشخاص متعدد است به خلاف جزئی.

به نظر می رسد بهترین تعریف عبارت است از:

کلی،مفهومی است که قابل صدق و انطباق بر افراد کثیر است اعم از اینکه افراد کثیر وجود خارجی داشته باشند یا معدوم باشند و اعم از اینکه ممکن و یا محال باشند.مفهوم انسان،واجب الوجود،شریک الباری،همه مفاهیم کلی هستند زیرا قابلیت صدق دارند گر چه بعضی فقط یک مصداق و بعضی اصلاً مصداق ندارند.

مفهوم جزئی مفهومی است که این قابلیت را ندارد،مثل مفهوم امام[6]خمینی(قدس سره)که فقط بر یک فرد خاص قابل صدق و انطباق است.

مناطقه هم، تعريف بالا رابراي كلي و جزئي ارئه داده اند و آن را پذيرفته اند.[7]

توجه :نظراتي كه درباره يمعناي اصطلاحي كلي و جزئي ذكر شد نظرات كساني بود كه وجود كلي و جزئي را قبول داشتند.ذكر اين نكته ضروري است كه درباره ي وجود جزئي اختلاف نظري وجود ندارد بلكه،كلي است كه منشأ نظرات  مختلف و متفاوتي شده است كه اين نظرات در فصل آتي خواهد آمد.


 

 

فصل دوم :بررسي آراء و ادله پيرامون كلي و جزئي

كلي:

همانطور كه اشاره كرديم،درباره ي وجود كلي و جزئي نظرات مختلفي و متفاوتي است كه در اين فصل به ذكر آنها خواهيم پرداخت :

دانستيم كه تصور از يك نظر به دو بخش كلى و جزئى منقسم مى‏شود تصورات كلى كه به نام مفاهيم عقلى و معقولات ناميده مى‏شود محور بحثهاى فلسفى مهمى را تشكيل مى‏دهد و از دير زمان مورد گفتگوهاى فراوانى قرار گرفته است.

1)از زمانهاى قديم چنين نظرى وجود داشته كه اساسا مفهومى به نام مفهوم كلى نداريم و الفاظى كه گفته مى‏شود دلالت بر مفاهيم كلى دارند در واقع نظير مشتركات لفظى هستند كه دلالت بر امور متعددى مى‏نمايند مثلا لفظ انسان كه بر افراد فراوانى اطلاق مى‏شود مانند اسم خاصى است كه چندين خانواده براى فرزندانشان قرار داده باشند يا مانند نام فاميلى است كه همه افراد خانواده به آن ناميده مى‏شوند.

طرفداران اين نظريه به نام اسميين يا طرفداران اصالت تسميه نوميناليست شهرت يافته‏اند و در اواخر قرون وسطى ويليام اكامى به اين نظريه گرويد و سپس باركلى آنرا پذيرفت و در عصر حاضر پوزيتويستها و بعضى از مكتبهاى ديگر را بايد جزء اين دسته به حساب آورد.

2)نظريه ديگر كه قريب به نظريه مزبور مى‏باشد اين است كه تصور كلى عبارت است از تصور جزئى مبهم به اين صورت كه بعضى از خصوصيات صورت جزئى و خاص حذف شود به طورى كه قابل انطباق بر اشياء يا اشخاص ديگرى گردد مثلا تصورى كه از شخص خاصى داريم با حذف بعضى از ويژگيهايش قابل انطباق بر برادر او هم مى‏باشد و با حذف خصوصيات ديگرى بر چند فرد ديگر هم قابل تطبيق مى‏شود و بدين ترتيب هر قدر ويژگيهاى بيشترى از آن حذف شود كلى‏تر و قابل انطباق بر افراد بيشترى مى‏گردد تا آنجا كه ممكن است شامل حيوانات و حتى نباتات و جمادات هم بشود چنانكه شبحى را كه از دور مى‏بينيم در اثر ابهام زيادى كه دارد هم قابل انطباق بر سنگ است و هم بر درخت و هم بر حيوان و هم بر انسان و به همين جهت است كه در آغاز رؤيت شك مى‏كنيم كه آيا انسان است يا چيز ديگرى و هر قدر نزديكتر شويم و آنرا روشنتر ببينيم دائره احتمالات محدودتر مى‏شود تا سرانجام در شى‏ء يا شخص خاصى تعين پيدا كند هيوم در باره مفاهيم كلى چنين نظرى را داشت چنانكه تصور بسيارى از مردم در باره كليات همين است.

3)از سوى ديگر بعضى از فلاسفه باستان مانند افلاطون بر واقعيت مفاهيم كلى تاكيد كرده‏اند و حتى براى آنها نوعى واقعيت عينى و خارج از ظرف زمان و مكان قائل شده‏اند و ادراك كليات را از قبيل مشاهده مجردات و مثالهاى عقلانى مثل افلاطونى دانسته‏اند[8]اين نظريه به صورتهاى گوناگونى تفسير شده يا نظريات فرعى ديگرى از آن اشتقاق يافته است چنانكه بعضى گفته‏اند روح انسان قبل از تعلق به بدن در عالم مجردات حقايق عقلى را مشاهده مى‏كرده است و بعد از تعلق گرفتن به بدن آنها را فراموش كرده و با ديدن افراد مادى به ياد حقايق مجرد مى‏افتد و ادراك كليات همين يادآورى آنها است بعضى ديگر كه قائل به قديم بودن و وجود روح قبل از بدن نيستند ادراكات حسى را وسيله‏اى براى مستعد شدن نفس نسبت به مشاهده مجردات دانسته‏اند اما مشاهده‏اى كه از راه چنين استعدادى حاصل مى‏شود مشاهده‏اى از دور است و ادراك كليات عبارت است از همين مشاهده حقايق مجرده از دور به خلاف مشاهدات عرفانى كه با مقدمات ديگرى حاصل مى‏شد و مشاهده‏اى از نزديك است بعضى از فلاسفه اسلامى مانند صدر المتالهين و مرحوم استاد علامه طباطبائى اين تفسير را پذيرفته‏اند.

4)ولى معروفترين نظريات در باب مفاهيم كلى اينست كه آنها نوع خاصى از مفاهيم ذهنى هستند و با وصف كليت در مرتبه خاصى از ذهن تحقق مى‏يابند و درك كننده آنها عقل است و بدين ترتيب يكى از اصطلاحات عقل به عنوان نيروى درك كننده مفاهيم ذهنى كلى شكل يافته است اين نظريه از ارسطو نقل شده و اكثر فلاسفه اسلامى آنرا پذيرفته‏اند.

با توجه به اينكه نظريه اول و دوم در واقع به معناى نفى ادراك عقلى است و نقطه اتكائى براى ويران كردن متافيزيك و تنزل دادن آن به حد مباحث لفظى و تحليلات زبانى به شمار مى‏رود لازم است در اين مقام بيشتر درنگ كنيم تا پايه استوارى براى مباحث بعدى نهاده شود.

 

 تحقيق درباره مفهوم كلى

چنانكه اشاره شد باز گشت سخنان اسميين نوميناليستها به اين است كه الفاظ كلى از قبيل مشترك لفظى يا در حكم آن هستند كه دلالت بر افراد متعددى مى‏كنند از اين روى براى پاسخ قطعى به ايشان لازم است توضيحى درباره مشترك لفظى و مشترك معنوى و فرق بين آنها بدهيم.

نظريه پديدار شناسى ادموند هوسرل را نيز بايد از مشتقات اين نظريه بحساب آورد.

 

مشترك لفظى عبارت است از لفظى كه با چند وضع و قرار داد براى چند معنى وضع شده است چنانكه لفظ شير در زبان فارسى يك بار براى حيوان درنده معروف و بار ديگر براى مايع گوارايى كه در درون حيوانات پستاندار بوجود مى‏آيد و بار سوم براى شير آب وضع شده است.

اما مشترك معنوى لفظى است كه با يك وضع دلالت بر جهت مشتركى بين امور متعدد مى‏كند و با يك معنى قابل انطباق بر همه آنها است.

مهمترين فرقها بين مشترك لفظى و مشترك معنوى از اين قرار است.

1 مشترك لفظى نيازمند به وضعهاى متعددى است ولى مشترك معنوى نيازى به بيش از يك وضع ندارد.

2 مشترك معنوى قابل صدق بر بى نهايت افراد و مصاديق است ولى مشترك لفظى فقط بر معانى معدودى كه براى آنها وضع شده صدق مى‏كند.

3 معناى مشترك معنوى معناى واحد عامى است كه فهميدن آن نياز به هيچ قرينه‏اى ندارد ولى مشترك لفظى داراى معناهاى خاصى است كه تعيين هر يك نياز به قرينه تعيين كننده دارد.

اكنون با توجه به اين فرقها به بررسى الفاظى مانند انسان و حيوان و... مى‏پردازيم كه آيا از هر يك از اين الفاظ معناى واحدى را بدون احتياج به قرينه تعيين كننده مى‏فهميم يا اينكه هنگام شنيدن آنها چندين معنا به ذهن ما مى‏آيد و اگر قرينه تعيين كننده‏اى نباشد متحير مى‏مانيم كه منظور گوينده كداميك از آنها است بدون شك محمد و على و حسن و حسين را بعنوان معانى لفظ انسان تلقى نمى‏كنيم تا هنگام شنيدن اين واژه دچار شك و ترديد شويم كه منظور از اين واژه كداميك از اين معانى است بلكه مى‏دانيم كه اين واژه معناى واحدى دارد كه مشترك بين اين افراد و ديگر افراد انسانى است پس مشترك لفظى نيست.

اكنون ببينيم كه آيا اين گونه الفاظ هيچ محدوديتى را نسبت به مصاديق نشان مى‏دهند يا اينكه قابل صدق بر بى نهايت افراد مى‏باشند بديهى است كه معناى اين الفاظ مقتضى هيچ نوع محدوديتى از نظر تعداد مصاديق نيست بلكه قابل صدق بر افراد نامتناهى است.

و بالاخره ملاحظه مى‏كنيم كه هيچيك از اين الفاظ داراى وضعهاى بى نهايت نيستند و هيچ كس قادر نيست كه افراد نامتناهى را در ذهن خود تصور كند و لفظ واحدى را با بى نهايت وضع به آنها اختصاص مى‏دهد و از سوى ديگر مى‏بينيم كه خود ما مى‏توانيم يك لفظ را به گونه‏اى وضع كنيم كه قابل انطباق بر بى نهايت افراد باشد پس كليات نيازى به بى نهايت وضع ندارند.

نتيجه آنكه الفاظ كلى از قبيل مشتركات معنوى هستند نه از قبيل مشتركات لفظى.

ممكن است كسى اعتراض كند كه اين بيان براى عدم امكان وضعهاى متعدد در مشتركات كافى نيست زيرا ممكن است وضع كننده يك مصداق و نه بى نهايت مصداق را در ذهن خود تصور كند و لفظ را براى آن و همه افراد مشابهش وضع نمايد.

ولى مى‏دانيم كه چنين كسى مى‏بايست معناى همه و فرد و مشابه را تصور كند تا بتواند چنين قراردادى را انجام دهد پس سؤال متوجه خود اين الفاظ مى‏شود كه چگونه وضع شده‏اند و چگونه قابل صدق بر بى نهايت مورد هستند و ناچار بايد بپذيريم كه ذهن ما مى‏تواند مفهومى را تصور كند كه در عين وحدت قابل انطباق بر مصاديق نامحدود است و ممكن نيست چنين مفهومى با در نظر گرفتن تك‏تك مصاديق نامتناهى وضع شده باشد زيرا چنين چيزى براى هيچ انسانى ميسر نيست .

 

 پاسخ يك شبهه

نوميناليستها براى انكار واقعيت مفاهيم كلى به شبهه‏اى تمسك كرده‏اند و آن اين است هر مفهومى در هر ذهنى تحقق يابد يك مفهوم مشخص و خاصى است كه با مفاهيمى از همان قبيل كه در اذهان ديگر تحقق مى‏يابد مغايرت دارد و حتى يك شخص وقتى بار ديگر همان مفهوم را تصور كند مفهوم ديگرى خواهد بود پس چگونه مى‏توان گفت كه مفهوم كلى با وصف كليت و وحدت در ذهن تحقق مى‏يابد.

منشا اين شبهه خلط بين حيثيت مفهوم و حيثيت وجود و به ديگر سخن خلط بين احكام منطقى و احكام فلسفى است ما هم شك نداريم كه هر مفهومى از آن جهت كه وجودى دارد متشخص است و به قول فلاسفه وجود مساوق با تشخص است و هنگامى كه بار ديگر تصور شد وجود ديگرى خواهد داشت ولى كليت و وحدت مفهومى آن به لحاظ وجودش نيست بلكه به لحاظ حيثيت مفهومى آن است يعنى همان حيثيت نشانگرى آن نسبت به افراد و مصاديق متعدد.

به عبارت ديگر ذهن ما هنگامى كه مفهومى را با نظر آلى و مرآتى و نه استقلالى مى‏نگرد و قابليت انطباق آنرا بر مصاديق متعدد مى‏آزمايد صفت كلى را از آن انتزاع مى‏كند به خلاف هنگامى كه وجود آنرا در ذهن ملاحظه مى‏كند كه امرى شخصى است .

 بررسى نظريات ديگر

و اما كسانى كه پنداشته‏اند مفهوم كلى عبارت است از تصور جزئى مبهم و لفظ كلى براى همان صورت رنگ پريده و گشاد وضع شده است ايشان هم نتوانسته‏اند حقيقت كليت را دريابند و بهترين راه براى روشن كردن اشتباه ايشان توجه دادن به مفاهيمى است كه يا اصلا مصداق حقيقى در خارج ندارند مانند مفهوم معدوم و محال و يا مصداق مادى و محسوسى ندارند مانند مفهوم خدا و فرشته و روح و يا هم بر مصاديق مادى قابل انطباق‏اند و هم بر مصاديق مجرد مانند مفهوم علت و معلول زيرا در باره چنين مفاهيمى نمى‏توان گفت كه همان صورتهاى جزئى رنگ پريده هستند و همچنين مفاهيمى كه بر اشياء متضاد صدق مى‏كند مانند مفهوم رنگ كه هم بر سياه و هم بر سفيد حمل مى‏شود و نمى‏توان گفت كه رنگ سفيد آنقدر مبهم شده كه به صورت مطلق رنگ درآمده و قابل صدق بر سياه هم هست يا رنگ سياه آنقدر ضعيف و كم رنگ شده كه قابل صدق بر سفيد هم هست.

نظير اين اشكال بر قول افلاطونيان نيز وارد است زيرا بسيارى از مفاهيم كلى مانند مفهوم معدوم و محال مثال عقلانى ندارد تا گفته شود كه ادراك كليات مشاهده حقايق عقلانى و مجرد آنها است.

بنابراين قول صحيح همان قول مورد قبول اكثر فلاسفه اسلامى و عقل‏گرايان است كه انسان داراى نيروى درك كننده ويژه‏اى به نام عقل است كه كار آن ادراك مفاهيم ذهنى كلى است خواه مفاهيمى كه مصداق حسى دارند و خواه ساير مفاهيم كلى كه مصداق حسى ندارند.

 

 خلاصه

1)تصور به دو قسم كلى و جزئى تقسيم مى‏شود و تصورات جزئى به حسى و خيالى و وهمى منقسم مى‏گردند.

2)اسميين كليت را به عنوان صفتى براى مفاهيم انكار كرده‏اند و الفاظ كلى را از قبيل مشتركات لفظى به حساب آورده‏اند.

3)گروه ديگرى مفهوم كلى را صورت جزئى مبهم دانسته‏اند كه در اثر ابهام قابل انطباق بر امور متعدد مى‏باشد.

4)افلاطونيان ادراك كليات را به عنوان مشاهده حقايق مجرد يا يادآورى آنها تفسير كرده‏اند.

5)ارسطوئيان ادراك كلى را نوع ويژه‏اى از ادراك ذهنى دانسته‏اند كه به وسيله عقل انجام مى‏گيرد.

6)نظريه اسميين با تامل در ويژگيهاى مفاهيم كلى و الفاظ حاكى از آنها مانند وحدت وضع عدم احتياج به قرينه معينه و قابليت انطباق بر مصاديق نامتناهى ابطال مى‏شود.

7)وحدت مفهوم كلى به لحاظ حيثيت مفهومى آن است و با تعدد وجودهاى آن در اذهان مختلف يا تكرر آن در ذهن واحد منافاتى ندارد.

8)وجود مفاهيمى مانند محال و معدوم دليل بطلان نظريه دوم و سوم است و بدين ترتيب نظريه چهارم تعين مى‏يابد. [9]

 

جزئي [10]:

فلاسفه و مناطقه جزئي را اينگونه تبيين كرده اند:

 مفهوم جزئي،مفهومي است كه قابل صدق بر افراد كثير نيست و فقط بر یک فرد خاص قابل صدق و انطباق است.

مثل:علي،امام خميني(ره)،تهران،اين خانه،آن ميز چوبي


 

فصل سوم : کیفیت شکل گیری مفاهیم کلیو جزئی

 

گفتیم که مفاهیم کلی مفاهیمی هستند که قابلیت صدق بر افراد کثیر را دارند.اکنون لازم است که نحوه شکل گیری این گونه مفاهیم را نیز بیان کنیم.

مفاهیم کلی از اجتماع اشتراکات مفاهیم جزئی ای حاصل می شوند که رابطه نزدیکی با هم دارند.قوه عاقله ما که مدرک کلیات است در برخورد با مفاهیم جزئی با اخذ وجه اشتراکشان، از آنها مفهومی کلی را انتزاع می کند.زمانی که یک مفهوم جزئی به دفعات تکرار شود قوه عاقله پس از اینکه وجوه اشتراک آنها را جمع کرد از آنها مفهومی کلی را می سازد که فابل انطباق بر تمام آن جزئیات مشاهَد است،زیرا شأنش چنین اقتضاء می کند که از تکرار جزئیات،کلی مجرد معقولی را کشف کند و بسازد که حس توان ادراک آن را ندارد.[11]مثلا:پس از ادراک مفاهیمی مانند:محمد،علی،فاطمه،حسن و حسین و...توسط حس ما،قوه عاقله(ای که مدرک کلیات است با)اخذ اشتراکات این مفاهیم،مفهومی به نام انسان را انتزاع می کند.

نظریه فلاسفه در باب نحوه ارداک مفاهیم کلی به شرح زیر است:

ارسطودر باب مفاهیم کلی ایده آلیسم بود،یعنی معتقد بود که انسان وقتی اشیاء جزئی را مشاهده می کند و تصورات جزئی از آنها می سازد،سپس به امر مشترک بین امور جزئی دسترسی پیدا می کند و از آن امر مشترک یک مفهوم کلی می سازد.در واقع کلی یک حقیقت مشترک است در خارج بین جزئیات که ذهن از آن امر مشترک یک مفهوم می سازد و این مفهوم چون وضع خاص،کیفیت خاص و ... ندارد،کلی و قابل صدق بر افراد فراوان است.

فلاسفه مسلمان عموماً نظریهارسطورا با توضیح و تکمیل پذیرفته اند.آنها مفاهیم کلی را مفاهیمی انتزاعی و قابل صدق بر افراد فراوان می دانند که توسط نیرویی به نام عقل(مدرک کلیات)انتزاع شده است.

فارابیعقل را مدرک کلیات و آنها را مسبوق به ادراک جزئیات و جزئیات را زمینه ساز آنها می داند.[12]

مرحوم علامه طباطباییتفسیر عوم فلاسفه را در باب مفهوم کلی(مفهوم ذهنی و عقلی قابل صدق بر افراد فراوان) راپذیرفته است.عبارت ایشان چنین است:

علم کلی پس از تحقق علم به جزئیات می تواند تحقق پیدا کند،یعنی ما نمی توانیم مثلاً«انسان کلی»را تصور کنیم،مگر اینکه قبلاً افراد و جزئیاتی چند از انسان را تصور کرده باشیم... پس یک نوع رابطه حقیقی میان« صورت محسوس و صورت متخیل» و میان«صورت محسوس و مفهوم کلی» موجود است ... پس علم کلی مسبوق به صورت خیالی و صورت خیالی مسبوق به صورت حسی خواهد بود.

ایشان قول کسانی که کلی را مشاهده حسی ضعیف همچون شبح از دور تفسیر کردهاند مردود می داند و لازم این سخن را ابطال قضایای کلی و مصداق ماهیات می داند.[13]

شهید مطهریمفهوم کلی را ساخته ذهن می داند،یعنی ذهن انسان پس از ادراک چند صورت جزئی قادر است یک معنای کلی بسازد که قابل انطباق بر افراد کثیر باشد.او این نحوه از تصور را تعقل می نامد.

استاد مصباحمفهوم کلی را مفهومی نمایشگر از اشیاء یا اشخاصی می داند مانند مفهوم انسان که قابل صدق بر افراد فراوانی است.[14]

حاصل نظریات فلاسفه اسلامی چنین است:

1.مفهوم کلی مفهوم قابل صدق بر افراد فراوان است؛

2.انتزاع مفهوم کلی توسط عقل صورت می گیرد؛

3.انتزاع مفاهیم کلی مسبوق به ادراک جزئیات است؛

4.در پاره ای از مفاهیم کلی یک نوع رابطه حقیقی بین صورت محسوس و صورت متخیل و مفهوم کلی وجود دارد؛

5.مفهوم کلی ساخته ذهن است،و این نحوه از تصور تعقل نام دارد؛

6.مفاهیم کلی نمایشگر اشیاء و اشخاص هستند؛

7.مفاهیم کلی همچون مشترکات معنوی هستند نه مشترکات لفظی؛زیرا وضع متعدد ندارند و محال است داشته باشند،برای دلالت قرینه نمی خواهند،مصادیق آنها بی نهایت است به خلاف مشترکات لفظی؛

8.مفاهیم عدم،معدوم،محال،رنگ،معلول و علت،خدا،فرشته،دلالت بر غلط بودن تفسیر مفهوم کلی به مشاهده مثل و شبح از راه دور است؛

9.مفاهیم کلی و مغایرت آنها با تصورات جزئی با علم حضوری و درونی به وضوح می توان درک کرد و به تعبیر دیگر از امور وجدانی است.

نکته جالب اینکه:اساساً انسان با مشاهده یک موجود محسوس جزئی نه تنها یک تصور حسی و خیالی از ان موجود محسوس با همه ویژگی های آن در ذهن می سازد، بلکه به ازای هر خصوصیت موجود و درک شده در آن یک مفهوم کلی و قابل صدق در کنار همان جزئی ساخته می شود.به عنوان مثال انسان با مشاهده یک میز سفید رنگ،مکعب مستطیل،چوبی و دارای سطح نرم و صیقلی و ... یک تصور جزئی با همه این خصوصیات و فقط قابل انطباق بر آن میز پیدا می کند و به ازای هر ویژگی (سفیدی،مکعب مستطیل بودن،سطح نرم و سیقلی،چوبی بودن و ...)یک مفهوم کلی در ذهن ساخته می شود.شاهد این مطلب این که در کنار آن تصور جزئی،به وضوح این مفاهیم کلی را نیز درک می کند و دیگر این که به محض مشاهده یک پارچه سفید مثلاً(فرض این است که برای اولین بار شی ء سفید را در ضمن میز سفید دیده است) بلافاصله این سفید را مشابه میز سفید درک می کند و به گونه ای که اگر از او سؤال شود دو مصداق برای سفید نام ببر،میز و پارچه را ذکر می کند.همه این قرائن و شواهد بیانگر این مطلب است که انسان به ازای هر یک از خصوصیات مشاهده شده در اشیاء یک مفهوم کلی می سازد و اصولاً ذهن بشر به طور خودکار بسیاری از مفاهیم کلی را می سازد و سپس از آنها تعبیر می کند.

فلاسفه و مناطقه به این اذعان دارند که مفاهیم جزئی بوسیله حواس حاصل می شوند.آنها مفاهیم حسی،خیالی و وهمی را جزو مفاهیم جزئی می شمارند.بطور کلی می توان گفتکه مفاهیم جزئی حاصل مشاهده ای است که ما از اشیاء خارجی داریم.


فصل چهارم : بررسي مناط(علت)جزئيت

 

در اين فصل به دنبال آن هستيم كه بگوييم ملاك جزئيت مفاهيم چيست و چه چيزي سبب جزئي شدن يك مفهوم مي شود.

به سؤالات زیر دقت کنید :

1.آیا قید زدن به یک مفهوم کلی(تخصیص مفهوم کلی)آن را جزئی می کند؟

2.آیا اعلام جزئی اند؟

3. آیا اشاره به یک مفهوم کلی سبب جزئیت آن می شود؟

جواب سؤال1:قید زدن به یک مفهوم کلی سبب،جزئیت آن نمی شود.اگر مفهوم کلی تخصیص پيدا کند باز مي توانيم بگوييم هر مصداقي که چنين خصوصياتي داشته باشد اين مفهوم بر آن صادق است.علامت اينکه مفهومي تخصیص خورده يا واقعا جزئي شده اين است که ديگر نتوانيم با نظر به مفهوم بگوييم هر مصداقي که چنين است اين مفهوم بر آن صادق است.

علامت اينکه مفهومي از جانب مفهومش قابليت صدق دارد يا ندارد اين است که اگر توانستيم بگوييم «هر مصداق و عينيتي که چنين خصوصياتي را داشته باشد اين مفهوم بر او صدق مي کند» معلوم مي شود که مفهومش کلي است و اگر نتوانستيم اين جمله را درباره اش به کار ببريم معلوم مي شود جزئي است.

شيخ در الهيات شفا اين چنين آورده:

اگر معنای«آ»کلی باشد و این معنا اضافه شود به معنای«ب»که آن هم کلی است،در معنای«آ» تخصیص به وجود می آید(دایره ی معنای آ محدودتر می شود) ولی زمانی که کلی ای بوسیله ی کلی ای دیگر تخصیص خورده شود،آن معنای جدید که متشکل از آ و ب است هنوز هم جواز شرکت در آن موجود است.[15]

مثلاً:معنای انسان کلی است.اگر معنای سفید پوست را به آن اضافه کنید باز هم کلی است،اگر بگویی انسان سفید پوست ایرانی باز هم کلی است و ألی آخر.

اگر به يک مفهوم هزاران قيد بزنيم باز مي توانيم بنگوييم هر مصداق و عينيتي که اين خصوصيات را داشته باشد اين مفهوم بر او صادق است.

جواب سؤال2:تقریباً تمام فلاسفه و مناطقه بر این نظرند که اعلام جزئی اند و همه ی ایشان بر این اعتقادند که قید زدن به یک مفهوم کلی سبب جزئیت آن نمی شود.پس چرا می گویند که اعلام جزئی اند؛مگر ماهیت مفهومی مانند حسن چیزی جز  مثلاً انسان،سفیدپوست،لباس مشکی،پولدار،کذا و کذا است؟ پس چرا این مفاهیم را جزء مفاهیم جزئی می شمارند در حالی که همه ایشان تخصیص مفهوم کلی را سبب جزئیت نمی دانند؟

پس باید گفت که فلاسفه و مناطقه در اینکه اعلام را جزء مفاهیم جزئی شمرده اند دچار اشتباه شده اند.

جواب سؤال3.جواب این سؤال همانند جواب سؤال2،است.آیا مفهوم این کتاب چیزی جز مثلاً کتاب،سیوطی،جلد قرمز،کذا و کذا است؟با توجه به مطالبی که در بالا ذکر شد(عدم جزئیت یک مفهوم کلی به سبب تخصیص) آیا مفهوم این کتاب با تفصیلی که از ماهیت آن داشتیم،جزئی است؟

پس چرا فلاسفه و مناطقه این صنف مفاهیم را جزء مفاهیم جزئی شمرده اند؟در پاسخ این سؤال مانند پاسخ سؤال2 باید گفت که آنها دچار اشتباه شده اند.

پس چه چیزی سبب جزئیت یک مفهوم می شود ؟

در این رابطه حداقل دو نظر وجود دارد يکي نظر قدما و ديگري نظر اهل تحقيق.

قدما مي گفتند محدود کردن مفهوم به بعضی از اعراض از قبيل زمان خاص و مکان خاص و وضع خاص و... سبب جزئیت یک مفهوم می شود.

اما متأخرين می گفتند محدود کردن مفهوم فقط باعث تخصص و تمیّز و تعيّن مي شود،منشأ اصلي جزئيت مفهوم فقط اشاره عقلي به مصداق خارجي است.جزئی بودن یک معلوم محسوس،از ناحیه خودش از این جهت نیست که آن،یک مفهوم ذهنی می باشد بلکه از این جهت است که از طریق حس با خارج متصل است و از این جهت است که انسان آگاه است به اینکه یک نوع تأثیری از عین خارجی برای او وجود دارد.و همچنین جزئی بودن صورت خیالی اشیاء از این ناحیه است که (بالاخره) به حسّ مربوط می شود.[16]

ملاك جزئيت، متوسل شدن مفهوم به وجود است؛ انواع و اقسام مفاهيم كليه در مقام اتحاد با وجود خارجى جزئى و متشخص و ممتنع از صدق بر كثيرين است.[17]

آنچه در جزئيت دخالت دارد اشاره حسي به مشاراليه خارجي است نه به مشاراليه ذهني زيرا در مفهوم کلي هم مشاراليه ذهني وجود دارد.

نتیجه:آنچه که سبب جزئیت یک مفهوم کلی می شود لحاظ اشاره به تشخص خارجی در آن ها است.

باید توجه داشت که صرف علمیت و اشاره سبب جزئیت یک مفهوم نمی شود بلکه مسبب جزئیت همان لحاظ اشاره به تشخص خارجی است.

 

منابع

1)معلمی حسن،پیشینه وپیرنگ معرفت شناسی اسلامی،چاپ اول،سازمان انتشارات پژوهشگاه فرهنگ و انديشه اسلامي،تهران،1386ه.ش

2) نرم افزار نورالحکمة 3،آموزش فلسفه

3)نرم افزار کتابخانه حکمت اسلامی،جوهرالنضيد

4)نرم افزار کتابخانه حکمت اسلامی،سه رسائل فلسفى

5)نرم افزار کتابخانه حکمت اسلامی،شرح‏الإشارات

6)نرم افزار حکمت اسلامی، الشفاء(المنطق)، المدخل

7)نرم افزار کتابخانه حکمت اسلامی،شفا(الهیات)

8) نرم افزار کتابخانه حکمت اسلامی،فرهنگ فلسفی

9)نرم افزار کتابخانه حکمت اسلامی منطق‏المشرقيين

10)نرم افزار کنز الحکمة

 

 


[1].نرم افزار کتابخانه حکمت اسلامی،فرهنگفلسفی،ص534 و535

[2].همان،ص281

[3].معلمی حسن،پیشینه وپیرنگ معرفت شناسی اسلامی،چاپ اول،سازمان انتشارات پژوهشگاه فرهنگ و انديشه اسلامي،تهران،1386ه.ش،ص 226

[4]. همان،ص 227

[5]. همان،ص 228

[6]. همان،ص 229

[7].  نرم افزار کتابخانه حکمت اسلامی(الشفاء(المنطق)،المدخل،ص24؛جوهرالنضيد،ص12و13؛ شرح‏الإشارات، ص37و38؛ منطق‏المشرقيين،ص12)

[8].نظریه مثل افلاطونی طبق نظرکثیرفلاسفه مردود است به همین جهت درفصول دیگراین تحقیق،نظریات افلاطون ذکرنخواهد شد.ذکر دلیل مردودیت این نظریه خارج از موضوع این تحقیق است به همین دلیل به آن اشاره نمی کینم.

[9].نرم افزار نورالحکمة3،آموزش فلسفه،ج1،ص 167تا 174

[10].جزئی نوع دیگری هم دارد که به آن جزئی اضافی می گویند که از محل بحث ما خارج است لذا در مورد آن بحثی نخواهیم کرد.

[11]. نرم افزار کنز الحکمة،شفا(البرهان)،متن،ص250

10.معلمی حسن،پیشینه وپیرنگ معرفت شناسی اسلامی، ص 226

[13].همان،ص 238

[14].همان،ص 239

[15].نرم افزار کتابخانه حکمت اسلامی،شفا(الهیات)،ص 246

[16].دکتر حسین حقانی زنجانی،شرح کتاب نهایة الحکمة،جلد اول،چاپ اول،چاپخانه دانشگاه الزهراء(س)،تهران،پاییز1378ه.ش،ص 257

[17].نرم افزار کتابخانه حکمت اسلامی،سه رسائل فلسفى ،ص383

 

 

 

 


مدرسه علمیه حقانی

استفاده از مطالب این سایت بلامانع می باشد.