مهدی خادمی پژوهش علم امام علیه السلام

 

بسم الله الرحمن الرحیم

 

 

تقدیم به امام علیه السلام

امامی که انکار جاهلان، علم او را

حتی ذره‌ای گَرد جهل

بر دامنش نمی‌نشاند

 

 

فهرست
مقدمه   
چکیده   
علم   
تعریف علم   
اقسام علم   
علم حضوری و حصولی   
علم تصوری و تصدیقی   
ابزار حصول علم   
امام   
تعریف امام   
وظایف امام   
اوصاف امام   
علم امام   
اثبات علم امام   
اثبات روایی   
اثبات قرآنی   
معجزه بودن علم امام علیه السلام   
حضوری بودن علم امام   
مصادر علم امام علیه السلام   
تکلم بی‌واسطه با خداوند   
معاشرت با ملائکه   
مطالعه قلم   
مطالعه لوح   
مطالعه عرش   
شب جمعه   
مصحف فاطمه، صحیفه، جامعه، جَفْر   
ابعاد علم امام علیه السلام   
متعلقات علم امام علیه السلام   
عمومیت علم امام   
علم به گذشته و آینده   
علم به زمان شهادت (وفات)   
علم به هر آنچه به خدا اختصاص ندارد.   
علم به ضمائر مردم   
علم به آنچه در کتاب و سنت نیست   
علم به مصیبت‌ و رنج‌ وارده بر شیعیان   
محدوده‌ی علم امام علیه السلام   
انحصار علم غیب و کلید‌های آن به خداوند متعال   
عدم علم پیامبر اکرم صلی الله به زمان وقوع قیامت   
پاسخ برخی از شبهات   
سهو امام   
چندی از شبهات جزئی‌تر   
منابع   


مقدمه
بی شک انسان از آن زمان که احتیاج خود به وجود و پیروی دین را درک کرد دریافت که هماره نیاز به مقتدایی دارد که مبرا از هر گونه خطا و آلودگی باشد. حال این پیشوا گاه در نقش پیامبر و مخزن وحی ظهور می‌کرد و گاهی در نقش امام تحقق می‌یافت. اما این سؤال همیشه ذهن انسان موحد را به خود جلب کرده است که این پیشوا چه خصوصیتی دارد؟ چه عواملی او را از خطا مبرا کرده،‌ به راهنمایی منزه از خطا بدل می‌کند؟
انسان موجودی مختار است و تمام رفتار و افعالش از سر اختیار صورت می‌گیرد. رفتار فرد مختار هم ناشی از تصورات (یا همان علم) و به تبع آن شوق و تأکید آن است که نتیجه‌ی این‌ها اراده و تصمیم انجام فعل است. بنابراین یکی از صفاتی که در بررسی ابعاد شخصیتی پیشوا محل بحث واقع شده است صفت علم پیشوا است. امام این بحث در مورد ائمّه محل اختلافی بس شدید است. هم در میان تمام مسلمانان و هم در میان شیعیان. چرا که عده‌ای از اهل سنت برای نفی تشیّع و گروهی از شیعیان برای تقابل با اهل سنت به افراط و تفریط رفته‌اند و این بحث مهم را بیش از آنکه واقع‌گرایانه و بر اساس شواهد و روایات مورد بررسی قرار دهند بر محمل تعصب حمل کرده و تا سر منزل مقصود برده‌اند.
این سیاهه‌ی ناچیز مجال بررسی این اختلاف میان اهل تسنن و تشیع را ندارد از این‌رو می‌کوشد با بیان مقدمات و به تبع آن روایات و تفاسیر آیات خواننده‌ی شیعی را به اتخاذ تصمیم درست رهنما گردد. مخاطبی که با مشاهده‌ی کتب علمای سلف و حاضر خود دچار تردیدی جدی در این مورد می‌گردد، چرا که نه تنها بر سر کیفیت و نوع  علم امام بلکه در مورد محدوده‌ی آن نیز اختلاف را شدید می‌یابد.
به امید اینکه این تحقیق مقبول درگاه حضرتش واقع گردد.  


چکیده
شناخت امام و صفات او و از جمله‌ی آن علم امام به عنوان مهم‌ترین عامل بازدارنده از خطا از ضرورت یک معتقد به تشیع است. چرا که از جمله موارد اعتقادی است که اگر شیعه گام خود را صحیح بر ندارد و مقداری انحراف در پیمودن راهش پدید آید ممکن است به نفی تشیع بیانجامد؛ به عبارت دیگر شیعه در اعتقاد خود در این مورد در مرزی مابین اعتقاد به یک قدّیس و ربِّ ثانی گام بر‌می‌دارد که هر لغزشی او را به یکی از دره‌های گمراهی سرازیر می‌سازد.
در این کاووش کوشیده شده تا محدوده‌ی علم امام از طریق نقل تا حدودی مشخص گردد و از ابهام خارج شود. چرا که عقل تنها این مقدار را اثبات می‌کند که دوران پس از پیامبر تا روز قیامت، باید با وجود امامی بگذرد که محدوده‌ی علم او نیاز‌های انسانی را پاسخ گوید و انسان را در برابر انحرافات یاری رساند.
در فصل اول این پژوهش به تعریف علم و اقسام آن پرداختیم تا در وهله‌ی اول مراد از علم در این پژوهش مشخص شود و در وهله‌ی دوم بتوان از بیان اقسام علم در فصل‌های بعد استفاده کرد و نوع علم امام را بیان کرد. در فصل دوم به بررسی ابزار و راه‌های حصول علم می‌پردازیم تا عدم وجوب حصول علم امام از راه‌های غیرعادی برای خواننده‌ی محترم مشخص گردد. در فصل سوم صفات و وظایف امام را بیان می‌کنیم و تفاوت امام با پیامبر را آشکار می‌سازیم تا بتوانیم به تبع آن علم متناسب با صفات و وظایف را اثبات کنیم. در فصل چهارم مصادر علم امام را مورد بررسی قرار می‌دهیم که هر کدام غیر از مصادر علم انسان غیر معصوم است. در فصل پنجم کیفیت علم امام و نوع آن را اثبات کرده و به اثبات اصل علم امام و لزوم اعلم بودن آن می‌پردازیم. در فصل ششم نیز به ابعاد و محدوده‌ی علم می‌پردازیم که تنها از طریق نقل به آن پی برده می‌شود. و اما در فصل آخر و هفتم به برخی شبهات مبتلا پاسخ خواهیم داد تا تنها به این نکته گوشه چشم داشته‌ باشیم که شبهات در این بخش بسیار زیاد است و پاسخ به آنها نیاز به درخواست پاسخ از کلامیون و تأمّل در کلام آنها دارد.
و السلام


علم
تعریف علم

«از جمله واژه‌هایی که کاربرد‌های گوناگون و اشتباه‌ انگیز دارد واژه علم است. مفهوم لغوی این کلمه و معادلهایش در زبان‌های دیگر مانند دانش و دانستن در زبان فارسی روشن و بی‌نیاز از توضیح است ولی علم معانی اصطلاحی مختلفی دارد که مهمترین آنها از این قرار است:
1.    اعتقاد یقینی مطابق با واقع در برابر جهل بسیط و مرکب هر چند در قضیه واحدی باشد.
2.    مجموعه قضایایی که مناسبتی بین آنها در نظر گرفته شده هر چند قضایای شخصی و خاص باشد و به این معنی است که علم تاریخ دانستن حوادث خاص تاریخی و علم جغرافیا دانستن احوال خاص مناطق مختلف کره زمین و علم رجال و بیوگرافی شخصیت‌ها هم علم نامیده می‌شود.
3.    مجموعه قضایای کلی که محور خاصی برای آنها لحاظ شده و هر کدام از آنها قابل صدق و انطباق بر موارد و مصادیق متعدد می‌باشد هر چند قضایای اعتباری و قرادادی باشد و به این معنی است که علوم غیر حقیقی و قراردادی مانند لغت و دستور زبان هم علم خوانده می‌شود ولی قضایای شخصی و خاص مانند قضایای فوق الذکر علم بشمار نمی‌رود.
4.    مجموعه قضایایی کلی حقیقی غیر قراردادی که دارای محور خاصی باشد این اصطلاح همه علوم نظری و عملی و از جمله الهیات و ما بعد الطبیعه را در بر می‌گیرد ولی شامل قضایای شخصی و اعتباری نمی‌شود.
5.    مجموعه قضایایی حقیقی که از راه تجربه حسی قابل اثبات باشد و این همان اصطلاحی است که پوزیتویست‌ها به کار می‌برند و بر اساس آن علوم و معارف غیرتجربی را علم نمی‌شمارند.»

اقسام علم
علم دارای تقسیمات گوناگونی از قبیل تقسیم به:
    حضوری و حصولی
    تصوری و تصدیقی
    فعلی و انفعالی
    جزئی و کلی
    اجمالی و تفصیلی
است اما تقسیم‌بندی‌هایی که متناسب با محل بحث، بتواند ما را در درک این پژوهش یاری رساند دو تقسیم‌بندی اول است که ما در این جا بیانی هر چند کوتاه پیرامون‌ این تقسیم‌بندی‌ها و ویژگی‌هایشان خواهیم داشت.

علم حضوری و حصولی
تقسیم علم به این دو قسم یک تقسیم عقلی و دائر بین نفی و اثبات است و به همین دلیل حالت سومی را در عرض این دو قسم نمی‌توان برای علم فرض کرد. یعنی آگاهی از موجودی یا بدون وساطت صورت و مفهومی حاصل می‌شود که آن را علم حضوری می‌نامند و یا با وساطت صورت حسی و خیالی یا مفهوم عقلی و وهمی تحقق می‌یابد که آن را علم حصولی می‌خوانند و مخصوص نفوس متعلق به ماده می‌باشد. و مرتبه‌ای از وجود نفس بنام ذهن ظرف گونه‌ای برای علم حصولی بشمار می‌رود. آگاهی انسان از یک واقعیت نفس الامری به صورت قضیه‌ای در ذهن منعکس می‌شود که ساده‌ترین شکل آن قضیه‌ی حملیه است و به نوبه خود به هلیه بسیطه و هلیه مرکبه و سایر اقسام قضایا منقسم می‌گردد.
در قضیه حملیه دست کم دو مفهوم ذهنی وجود دارد که یکی موضوع و دیگری محمول آن را تشکیل می‌دهد و انسان نسبتی را بین آنها در نظر می‌گیرد و حکم به ثبوت در قضیه موجبه و یا عدم ثبوت در قضیه سلبه می‌نماید. حکم یا تصدیق به اصطلاح خاص در صورتی تحقق می‌یابد که شخص اعتقاد به مفاد قضیه داشته باشد هر چند اعتقادی ظنی باشد ولی اعتقاد شخص همیشه مطابق با واقع نیست و حتی گاهی انسان اعتقاد جزمی و قطعی به مطلبی پیدا می‌کند که مخالف با واقع است و در این صورت آن را جهل مرکب می‌نامند.
و این در حالی است که:
در علم حضوری ذات معلوم نزد ذات عالم حاضر بوده عالم وجود عینی آن را می‌یابد و این شهود و یافتن چیزی خارج از ذات عالم نیست بلکه از شؤون وجود اوست و شبیه عوارض تحلیلیه اجسام است که از شؤون وجود آنها بشمار می‌رود، به دیگر سخن همانگونه که امتداد امری جدایی از وجود جسم نیست بلکه مفهومی است که ذهن با فعالیت تحلیلی خودش آن را به دست می‌آورد علم حضوری هم وجود جداگانه‌ای از وجود عالم ندارد و مفهوم علم و عالم با تحلیل ذهنی از وجود عالم به دست می‌آید.
برای علم حضوری اقسامی تصور می‌شود که بعضی از آنها مورد اتفاق فلاسفه اسلامی است و بعضی دیگر مورد اختلاف می‌باشد.
توضیح آنکه معلوم در علم حضوری گاهی خود ذات عالم است مانند علم به خویش در نفوس و مجردات تام و در این صورت عالم و معلوم تعدد وجودی نخواهند داشت و اختلاف عالمیت و معلومیت اعتباری و تابع لحاظ ذهن خواهد بود و این همان قسمی از علم حضوری است که مورد اتفاق همه فلاسفه اعم از مشائی و اشراقی می‌باشد و گاهی عالم و معلوم با یکدیگر تعدد وجودی دارند اما نه به گونه‌ای که یکی از آنها بکلی منعزل و مستقل از دیگری باشد بلکه عین وابستگی و ربط به دیگری است مانند علم علت هستی بخش به معلول و بالعکس بدین ترتیب دو قسم دیگر برای علم حضوری بدست می‌آید یکی علم علت مفیضه به معلول و دیگری علم معلول به آن .

علم تصوری و تصدیقی
«منطقیین علم را به دو قسم تصور و تصدیق تقسیم کرده‌اند.
تصور در لغت به معنای نقش بستن و صورت پذیرفتن است و در اصطلاح اهل معقول عبارت است از پدیده ذهنی ساده‌ای که شأنیت حکایت از ماورای خودش را داشته باشد مانند تصور کوه دماوند و مفهوم کوه.
تصدیق در لغت به معنای راست شمردن و اعتراف کردن است و در اصطلاح منطق و فلسفه بر دو معنای نزدیک به هم اطلاق می‌شود و از این نظر از مشترکات لفظی به شمار می‌رود.
الف- به معنای قضیه منطقی که شکل ساده آن مشتمل بر موضوع و محمول و حکم به اتحاد آنها است.
ب- به معنای خود حکم که امر بسیطی است و نشان دهنده اعتقاد شخص به اتحاد موضوع و محمول است.»

ابزار حصول علم
«یکی از ساختار‌های وجود انسان، بنیان علمی اوست. انسان افزون بر سرمایه‌های علمی و بینشی فطری، مجهز به قوای ادراک است و این قوای ادراکی در یک رتبه نیست.
مجموع قوای موجود در ساختار علمی انسان در راستای هستی او از طبیعت تا ماورای طبیعت، به ترتیب، حسّ و خیال و وهم و عقل است و به دیگر سخن، به تناسب هر مرتبه از وجود انسان، یکی از قوای بینشی در وجودش نهادینه شده است که نقش خاص خود را در روند ادرا ایفا می‌کند.
البته برخی از این قوا به منزله‌ی فروع و بعضی به منزله‌ی اصل شجره‌ی ادراکی انسان است.
نازل‌ترین و فرعی‌ترین قوّه‌ی بینشی انسان، همان قوّه‌ی حس است که مستقیما در ارتباط با ماده و مادیات است. در حکمت متعالیه ثابت شده است که قوای حسّی نیز مانند دیگر قوای بینشی وجودْ مجرّد است؛ ولی تجرّد این قوا نسبت به سایر قوای بینشی، در مرتبه‌ای نازل‌تر قرار دارد.
نقش‌قوّه‌ی «حس» ادراک و تصوّر مفردِ محسوسات است؛ یعنی این قوّه هرگز حکم نمی‌دهد و قضیه درست نمی‌کند. اساسا حکم دادن به قوّه‌ی حس مربوط نیست؛ مثلا نقش قوّه‌ی باصره تنها دریافت و تصوّر مبصرات و رسالت قوّه‌ی سامعه فقط دریافت و تصوّر اصوات است و قوای لامسه، ذائقه و شامّه نیز همین گونه است و جز دریافت و ادراک محسوسات مفرد نقشی ندارد.
بالاتر از قوّه‌ی حس، خیال است که خزانه‌ای برای گرد‌آوری مدرَکات قوّه‌ی حس است. البته خیال که مخزن حسّ مشترک است، در دسترس قوّه‌ی دیگری است که آزادانه در آن تصرّف‌های گونه‌گون دارد که یکی در سیرِ صعودِ محسوس به معقول و دیگری در سیرِ نزولِ معقول به محسوس ایفای نقش می‌کند و این قوّه‌ی فائقه به ترتیب، متصرّفه و متفکّره و متخیّله نامیده می‌شود. به تعبیری قوّه‌ی خیال، رابط بین محسوسات و معقولات است و اگر نقش خود را در این دو جنبه ایفا نکند، این پیوند قطع می‌شود و هیچ محسوسی معقول و نیز هیچ معقولی محسوس نمی‌شود. نقش قوّه‌ی متخیّله، صورت‌سازی برای معقولات مجرّد است تا آنها را محسوس گرداند و وظیفه‌ی قوّه‌ی متصرّفه، تصرّف در مدرَکات قوای حسّی و پیرایش صورت‌های آن‌هاست؛ یعنی قوّه‌ی متصرّفه‌ی خیال، آنچه‌را حس می‌شود و در مخزن خیال گرد می‌آید، تجزیه و ترکیب می‌کند و مانند خیّاط می‌بُرد و می‌دوزد: گاهی انسان بی سر درست می‌کند و زمانی انسان ده‌سر می‌سازد. اینها کار حس نیست، بلکه کار قوّ‌ه‌ی متصرّفه‌ی خیال است.
پس از خیال که در اختیار قوه‌ی فائقه‌ی دیگری به نام متخیّله یا متصرّفه یا متفکّره است، وهم است که معانی جزئی را ادراک می‌کند و کاری به صورت ندارد؛ نظیر دوستی‌ها و دشمنی‌های جزئی، صفا، وفا و کینه‌های جزئی.
پس از حس، خیال و وهم، عقل انسان در مرتبه‌ی اعلای وجود او قرار دارد و امامت دیگر قوا به عهده‌ی اوست. روح انسان شئونی مختلف دارد که در بُعد بینش‌های نهایی از آن به عقل نظری یاد می‌شود، چون مربوط به امور نظری و فکری است. نقش عقل نظری، رهبری ادراک انسان در جهتی هماهنگ و همسو با علوم فطری و حضوری است، بنابراین روشن شد که اصل در این بُعد از وجود، همان عقل نظری است و سایر اجزا و قوا به منزله‌ی فروعی است که باید از اصل خود پیروی کنند و این تبعیت بدین معنی است که ثمرات سایر قوای بینشی را که از متشابهات است، باید به محکمات قوّه‌ی ادراک (یعنی ثمرات عقل نظری) ارجاع داد و با آن تفسیر کرد.»

امام
تعریف امام

امام به معناي پيشوا و مقتدا است . اين كلمه احتمال دارد از "امام" به معناي جلو يا از "ام" به معناي اصل و يا از "ام" به معناي قصد، ريشه گرفته باشد. استعمال اين كلمه در معناي ياد شده در قرآن و حديث رايج است . از امام صادق (ع) نقل است : پيشواياني كه در قرآن از آنها ياد شده دو دسته اند: خداوند مي فرمايد: و آنان (انبيا) را پيشواي مردم قرار داديم تا به امر ما هدايت كنند; و در جاي ديگر مي فرمايد: و آنان (فرعونيان) را پيشواياني قرار داديم كه به آتش دعوت مي كنند. در روايتي از اميرالحاج نيز امام تعبير شده است : «سِر فان الامام لايقف؛‌ حركت كن، زيرا امام توقف نمي كند.»
اگر چه امامت به پيشوايي معنا شده كه شامل افراد خوب و بد مي شود، اما در اصطلاح شيعه "امام" به شخصيتي با عظمت روحي و به دور از هر گونه پليدي و گناه گفته مي شود كه از جهت علمي و عملي الگوي مردم باشد .


وظایف امام
براى روشن شدن وظايف امام و خليفه، نخست لازم است شؤونات پيامبر(صلى الله عليه وآله) تبيين شود. وظايف پيامبر(صلى الله عليه وآله) را مى توان به سه دسته تقسيم كرد:
1ـ رهبرى و امامت جامعه;
2ـ رساندن وحى و پيام الهى;
3ـ قضاوت و حل و فصل دعاوى.
امامت تنها به معناى حكومت و رياست اجتماع نيست. مهم ترين شناسه امام كه در درجه نخست اهميت قرار دارد اين است كه امام به عنوان جانشين پيامبر(صلى الله عليه وآله) بايد از تمامى تعليمات قرآن و سنت نبوى برخوردار باشد و دين را با اجتهاد و رأى شخصى خود تفسير نكند زيرا يك مجتهد ممكن است دچار اشتباه و خطا شود. از اين مرتبه امامت به مرجعيت دينى تعبير مى شود.
بدون ترديد آنچه پيامبر(صلى الله عليه وآله) بيان فرموده مستند به وحى مستقيم بوده است اما آيا زمان اندك حضور پيامبر در بين مردم اين امكان را به وجود آورده كه ايشان تمام دستورات اسلامى را حتى موضوعاتى كه در آينده جامعه اسلامى پيش مى آيد بيان نمايند؟ اسلام دين جامع و كامل و آخرين دين الهى است اما آيا تمام اسلام همان است كه پيامبر بيان نموده و پيامبر همه مسايل را روشن كرده است و يا بايد با گذشت زمان مسايل مربوط به هر عصر ـ بدون دخالت رأى و استحسان ـ در ظرف زمانى و مكانى خود بيان شود؟
نا گفته پيداست امامت به معنايى كه تفسير شده نه فقط پس از پيغمبر اسلام بلكه در زمان پيامبران گذشته نيز وجود داشته است و اين حقيقت را مى توان در ذريه ابراهيم مشاهده كرد، چه آن زمان كه اين منصب به او اعطا مى شود و چه آن زمان كه او مى خواهد فرزندانش نيز از آن بهره مند باشند.
اما بايد ديد حضرت ابراهيم چگونه به مقام امامت مى رسد. ابراهيم(عليه السلام) در معرض آزمايش هاى فراوانى قرار مى گيرد; آتش نمرود، مهاجرت به سوى حجاز از اين آزمون ها به مقام امامت مى رسد، قرآن كريم به اين موضوع تصريح دارد: (انى جاعلك للناس اماماً)؛ اشاره به اواخر عمر آن حضرت دارد چرا كه مى فرمايد به تو شأن و منصب ديگرى مى دهم.
اين آيه از حقيقت ديگرى نيز حكايت دارد و آن حقيقت امامت كه همانا عهد الهى است مى باشد و مى توان گفت هر كسى توان كسب آن را ندارد بلكه به استعداد فطرى، نورانيت باطنى و كسب مقام خلوص نيازمند است.
خلاصه مطلب) نصب امام و جانشين براى پيامبر اسلام(صلى الله عليه وآله) ضرورى است زيرا:
1ـ حكمت الهى اقتضا دارد تا خداوند به وسيله اولياى خود بشر را هدايت نمايد.
2ـ پيامبر اسلام خاتم و پايان همه پيامبران الهى بوده و دين اسلام آيين جاويدان است.
3ـ آخرين دين الهى بايد پاسخگوى همه نيازهاى بشريت تا پايان جهان باشد.
4ـ قرآن كريم جزييات احكام و قوانين را بيان نكرده و بيان آن را به عهده پيامبر(صلى الله عليه وآله) نهاده است.
5ـ شرايط دشوار زندگى پيامبر(صلى الله عليه وآله) اين امكان را به وجود نياورده تا همه احكام و قوانين اسلامى براى عموم مردم بيان شود.
با توجه به آنچه گفته شد روشن است كه دين اسلام در صورتى مى تواند مصون و محفوظ بماند و رسالت خود را ايفا كند كه راهى اساسى براى رسيدن به اهداف فوق در آن پيش بينى شده باشد و اين راه همان نصب جانشينى صالح براى پيامبر از سوى خداوند متعال است . اهل بيت (صلى الله عليه وآله)  خود را كه از اين مقامات والا برخورداراند، همسان و هم عدل قرآن معرفى مى نمايد: «انى تاركٌ فيكم الثقلين كتاب الله و عترتى اهل بيتى و انهما لن يفترقا حتّى يردا على الحوض و...».

اوصاف امام
اما برای شناخت امام باید به شناخت صفات این پیشوا پرداخت. به این منظور سراغ کلام امام سجاد علیه السلام خواهیم رفت و از کلام این امام همام بهره خواهیم برد.
« حضرت زين العابدين عليه السّلام در ضمن دعاي روز عرفه كه چهل و هفتمين دعا از «صحيفة كامله » است عرض مي كند: اللهُمَّ إنَّكَ اَيَّدْتَ دينَكَ في كُلِّ اَوانٍ بإمامٍ اَقَمْتَهُ عَلَماً لِعِبادِكَ وَ مَناراً في بِلاَدِكَ بَعْدَ أن وَصَلْتَ حَبْلَهُ بِحَبْلِكَ، وَجَعَلْتَهُ الذَّريعَةَ اِلَي رِضْوَانِكَ، وَ افْتَرَضْتَ طاعَتَهُ وَ حَذَّرْتَ مَعْصِيتَهُ، وَ اَمَرْتَ بِامْتِثَالِ اَمْرِهِ وَ الاءنتهاءِ عِندَ نَهْيِهِ، وَ الاّ يَتَقَدَّمَهُ مُتَقَدِّمٌ، وَ لاَ يَتَأخَّرَ مُتَأخِّرٌ، فَهُوَ عِصْمَةٌ اللاّيذينَ وَ كَهْفُ المُؤمِنِينَ وَ عُرْوَةُ المُتَمَسِّكِينَ وَ بَهاءُ العالَمِينَ.
«بار پروردگارا تو در هر زماني دين خود را به امامي از امامها تقويت و تأييد نمودي ، آن امامي كه او را به عنوان نشانه و علامت براي بندگان خود معرّفي كردي و كانون نور و هدايت را در ميان افراد بشر در وادي جهل و ظلمت قرار دادي بعد از آنكه رشتة دل و اتّصال باطن او را به رشتة مقام جمال و جلال خود متّصل فرمودي و او را وسيلة مقام رضاي خود در ميان مردم معيّن كردي ، و اطاعت از او را واجب و لازم شمردي ، و مخالفت و سرپيچي از نهي او را حرام فرمودي ، و بندگان خود را امر كردي كه اوامر او را نپذيرند و امتثال كنند، و از نواهي او اجتناب ورزند، و هيچكس از مردم و افراد امّت از او در هر امري از امور جلو نيفتد، و خود را بر او مقدّم نكند، و هيچ فردي از او تخلّف نورزد، و در فرمانبري از اوامر و اتّصال با او عقب بيفتد. بنابراين آن امام موجب مصونيّت و حفظ پناه آورندگان از شرور و موانع و آفات دنيوي و اخروي و پناهگاه و ملجأ و ملاذ مؤمنان ، و دستاويز محكم گروندگان ، و نور و بَهاء و عظمت اهل عالم خواهد بود».
مرحوم سيّد علي خان كبير در شرح اين فقره از دعا از شرح «صحيفة كامله سجّاديّه » مطالبي نفيس آورده ما مختصر آنرا نقل مي كنيم : حضرت عليّ بن الحسين عليهما السّلام در اين فقرات مقام امام را به چهار صفت توصيف نموده است :
اوّل : عِصْمَةُ اللاّيِذينَ يعني براي امام هيچ دافع و مانعي نيست كه پناه آورندگان به سوي خود را در راه مستقيم رهبري كند و از ورطة هلاك در جانب افراط و تفريص حفظ نمايد.
دوّم : كَهْفُ المؤمنِينَ يعني ملجأ و پناه تمام مؤمنان است ، كساني كه در حوادث واقعه و در شبهات وارده به او روي آورند و چاره رهائي از ظلمات نفس امّاره و مهالك را از او بجويند.
سوّم : عُرْوَةُ المُتَمَسِّكِينَ يعني افرادي را كه به او تمسّك نمايند و از اوامر او پيروي كنند و به آثار او تأسّي نموده و از نواهي او اجتناب ورزند از وقوع و فرو افتادن در چاه هاي مهلكه ، و سقوط در نقمت و بُعد برهاند.
چهارم : بَهاءُ العالَمينَ يعني نظام امور جهان و طراوت و زيبائي مناظر عالم به او بسته است . چون مردم همگي به سيره و روش او رفتار مي كنند و به دين جهت ميزان عدل ، استوار، و ترازوي انصاف ، برقرار، و ستونهاي حقّ و معدلت در ميان آنها برپا گردد.»


علم امام
اما یکی از مهم‌ترین صفات امام علم امام است که در این پژوهش مورد بررسی قرار خواهد گرفت. بدون شک پی بردن به چگونگی علم امام مأموم را در تبعیت از این راهنمای الهی یاری می‌رساند.

اثبات علم امام
برای اثبات اصل علم امام منابع روایی و تفسیری ما غنی بوده و جای هیچ گونه شک و شبهه‌ای را باقی نمی‌گذارد.
اثبات روایی
منابع روایی سرشار از احادیث و روایاتی است که ضمن آن معصوم کوشیده است تا با اثبات علم خویش هر چه بیشتر به سعادت انسانی یاری رساند که هر از چند گاهی دچار تردیدی مهلک می‌گردد و با فاصله گرفتن از معدن علم و دانش به ورته‌ی نابودی می‌رود. گویی انسان فراموش می‌کند که ریسمانی دارد که به چنگ زدن بر آن امر شده تا در کنار حوض کوثر بر رسولش وارد گردد. بیان چند مورد از این احادیث شاید بتواند ما را نیز از این خواب غفلت بیدار کند تا متوجه باب رحمت خداوند شویم که به رویمان گشوده شده است و ما از آن غافلیم.
«عَنْ أَحَدِهِمَا ع‏ فِي قَوْلِ اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ- وَ ما يَعْلَمُ تَأْوِيلَهُ إِلَّا اللَّهُ وَ الرَّاسِخُونَ‏ فِي الْعِلْمِ‏  فَرَسُولُ اللَّهِ ص أَفْضَلُ الرَّاسِخِينَ فِي الْعِلْمِ قَدْ عَلَّمَهُ اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ جَمِيعَ مَا أَنْزَلَ عَلَيْهِ مِنَ التَّنْزِيلِ وَ التَّأْوِيلِ وَ مَا كَانَ اللَّهُ لِيُنْزِلَ عَلَيْهِ شَيْئاً لَمْ يُعَلِّمْهُ تَأْوِيلَهُ وَ أَوْصِيَاؤُهُ مِنْ بَعْدِهِ يَعْلَمُونَهُ كُلَّهُ وَ الَّذِينَ لَا يَعْلَمُونَ تَأْوِيلَهُ إِذَا قَالَ الْعَالِمُ‏ فِيهِمْ بِعِلْمٍ فَأَجَابَهُمُ اللَّهُ بِقَوْلِهِ- (يَقُولُونَ‏ آمَنَّا بِهِ‏ كُلٌّ مِنْ عِنْدِ رَبِّنا) وَ الْقُرْآنُ خَاصٌّ وَ عَامٌّ وَ مُحْكَمٌ وَ مُتَشَابِهٌ وَ نَاسِخٌ وَ مَنْسُوخٌ فَالرَّاسِخُونُ فِي الْعِلْمِ يَعْلَمُونَهُ.»
«يكى از دو امام باقر يا صادق عليهما السلام راجع به قول خداى عز و جل (6- سوره 3) «و جز خدا و راسخون در علم تأويل قرآن را نمي‌دانند» فرمود: پيغمبر صلّى اللَّه عليه و آله بهترين راسخ در علم است. خداى عز و جل همه آنچه را از تنزيل (معنى مطابقى) و تأويل (معنى التزامى) نازل فرمود به او آموخته است، چيزى را كه خدا تأويلش را به او نياموخت بر او نازل نفرمود و اوصياء پس از وى هم تمام آن را مي‌دانند، و كسانى كه تأويل آن را نمي‌دانند (شيعيان) هر گاه عالمشان چيزى از روى علم بفرمايد (ايمان مى‏آورند و مي‌پذيرند) چنانچه خدا ايشان را پذيرفته و فرموده است «مي‌گويند ايمان آورديم، همه قرآن از جانب پروردگار ماست» و قرآن خاص و عام و محكم و متشابه و ناسخ و منسوخ دارد و راسخون در علم همه را مي‌دانند.»


«قَالَ سَمِعْتُ أَبَا عَبْدِ اللَّهِ (ع) يَقُولُ‏ وَ اللَّهِ إِنِّي لَأَعْلَمُ كِتَابَ اللَّهِ مِنْ أَوَّلِهِ إِلَى آخِرِهِ كَأَنَّهُ فِي كَفِّي‏ فِيهِ خَبَرُ السَّمَاءِ وَ خَبَرُ الْأَرْضِ وَ خَبَرُ مَا كَانَ وَ خَبَرُ مَا هُوَ كَائِنٌ قَالَ اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ: (فِيهِ تِبْيَانُ كُلِّ شَيْ‏ءٍ)» .
«امام صادق عليه السلام مي‌فرمود: بخدا كه من كتاب خدا را از آغاز تا پايانش مي‌دانم، چنان كه گوئى در كف دست من است» در قرآن‌ است خبر آسمان و خبر زمين و خبر گذشته و خبر آينده، خداى عز و جل فرمايد: «بيان هر چيز در آن‌ است» .

همان طور که در روایات مذکور ملاحظه می‌شود، معصومین همواره می‌کوشیده‌اند خود را به عنوان قرآن ناطق به بندگان معرفی کنند و به آنها یادآور شوند که محدوده‌ی علم آنها به گستردگی علم قرآن است و علم قرآنی نیز همه‌ چیز را در برمی‌گیرد. در اصل معصوم با قدرت علمی کسب شده از باری تعالی به تفسیر کتاب خدا و بیان احکام الهی می‌پردازد تا انسان را از نعمت هر چه تمام‌تر دین و برنامه‌ریزی دنیوی برخوردار کند تا بتواند به سعادت دنیا و آخرت برسد. بنابراین عدم اعتقاد به اصل علم امام می‌تواند زمینه‌ی گمراهی از راه سعادت را فراهم آورد.

اثبات قرآنی
از آنجا که شیوه‌ی الهی در قرآن کریم نام‌ بردن از ائمه‌ علیهم السلام نیست بنابراین نمی‌توان به دنبال آیه‌ای گشت که به دلالت مطابقی بر ائمه‌ علیهم السلام تطبیق کند. بنابراین در این قسمت ابتدا آیه‌ای از قرآن را بیان خواهیم کرد و سپس تفسیر معصوم از آیه که تطبیق بر معصوم دارد، ذکر خواهد شد.

(وَ يَقُولُ الَّذِينَ كَفَرُواْ لَسْتَ مُرْسَلا قُلْ كَفَى‏ بِاللَّهِ شَهِيدَا بَيْنىِ وَ بَيْنَكُمْ وَ مَنْ عِندَهُ عِلْمُ الْكِتَاب)  
آنها كه كافر شدند مى‏گويند: «تو پيامبر نيستى!» بگو: «كافى است كه خداوند، و كسى كه علم كتاب (و آگاهى بر قرآن) نزد اوست، ميان من و شما گواه باشند!»
صاحب کتاب بصائر الدرجات از امام باقر و امام صادق علیهما السلام روایت کرده است که در حضور آن حضرت راجع به حضرت سلیمان علیه السلام و حشمت و سلطنت و مقام علمی و منزلتش، بحث و مذاکره شد، فرمودند: خداوند به سلیمان فقط یک حرف از اسم اعظم عطا فرموده بود، ولی ما کسانی هستیم که خداوند درباره‌ی ما می‌فرماید: (قُلْ كَفَى‏ بِاللَّهِ شَهِيدَا بَيْنىِ وَ بَيْنَكُمْ وَ مَنْ عِندَهُ عِلْمُ الْكِتَاب) امام سپس فرمودند: به خدا قسم علم کتاب نزد امیر المؤمنین علیه السلام و ما ائمّه می‌باشد.

(بَلْ هُوَ ءَايَاتُ  بَيِّنَاتٌ فىِ صُدُورِ الَّذِينَ أُوتُواْ الْعِلْم)
(ولى اين آيات روشنى است كه در سينه دانشوران جاى دارد)
ابی بصیر می‌گوید: امام باقر علیه السلام این آیه را خواند و اشاره به سینه خودش نمود و فرمود: (أُوتُواْ الْعِلْم) ماییم.
امام صادق علیه السلام نیز در تفسیر آیه فرمود: آن‌ها ائمه‌ علیهم السلام هستند.
در روایتی امام علیه السلام به ابوبصیر فرمود: مقصود از آیات بینات، همین الفاظ قرآن نیست که در میان دو جلد قرآن ضبط است و بسیاری از مردم آن را حفظ می‌کنند، بلکه حقایق علمی قرآن و اسرار آن است و این علم منحصر به ما ائمه است .

معجزه بودن علم امام علیه السلام
اصول معجزات و کرامات سه امر است، زیرا انسان کامل دارای سه بُعد است، زیرا انسان کامل دارای سه بُعد است: طبیعت، نفس و عقل (که آن را روح نیز می‌نامند) و هر یک از آن‌ها از عالم خاصی است و برای هر یک از آن‌ها کمال و نقص است و هیچ انسانی (به جز انسان کامل)‌در تمام این ابعاد کامل نیست. کمال روح (یا عقل نظری) در علم به حقایق و امور الهی است و کمال نفس (یا قوه‌ی خیالی) در دریافت صورت‌های جزئیه است و کمال بُعد طبیعی در تصرف در مواد طبیعی و تبدیل و تغییر آن‌ها است. هر نبی، شخصی کامل در عقل نظری است و زمانی که به رسالت مبعوث می‌شود، قوه نفسانی نیز در او کامل می‌شود و زمانی که صاحب شریعت و عزم می‌شود، جامع تمام کمالات می‌گردد، پس گویی یک پروردگار انسانی است که اطاعت او پس از اطاعت خداوند واجب است، پس برای انسان کامل که جامع کمالات سه گانه است، سه معجزه است:
معجزه اول یک ویژگی در قوه نفس عملی است و آن نیروی تأثیر گذاری در ماه اولیه‌ی عالم از راه ازاله یک صورت و ایجاد صورت دیگر است، برای مثال، می‌تواند هوا را به ابر تبدیل سازد و از آن باران یا طوفان به وجود آورد و یا آتش را سرد و گوارا سازد.
معجزه دوم به حسب قوه‌ی خیالی است و آن این است که نفس خیالی برای انسان آن‌قدر قدرت می‌یابد که او در بیداری به عالم غیبی متصل می‌شود، پس او گاهی معلوماتش را در کسوت الفاظ مسموعه می‌بیند و مبدئی که آن علوم را بر او القا نموده است یعنی فرشته را در صورت یک شخص مشاهده می‌نماید که در غایت نیکویی و زیبایی است و گاهی به گونه ندای هاتف غیبی ندای او را می‌شنود و شخص او را نمی‌بیند و گاهی به گونه فلبه ظن نسبت به یک امر غیبی است که او را از آن مطلع می‌سازد. این مسئله اگر در خواب باشد، پس رؤیای صادقه است و احتیاج به تأویل ندارد.
معجزه سوم که برترین و شریف‌ترین ویژگی انبیاست، کمال قوه‌ی نظری و عقل نظری است، به این وجه که جوهر عقلی آن‌قدر صفا می‌یابد که اتصال شدید به عقل فعال (به نام قلم اعلی و معلم شدید القوی) پیدا نماید که با اذن خداوند علوم را بر نفوس افاضه می‌نماید و آن نفوس این علوم و معارف را بدون واسطه معلم بشری در زمانی کوتاه دریافت می‌کنند .

حضوری بودن علم امام
همان طور که در بخش اول و به تبع انواع تقسیم بندی‌های علم بیان شد علم حضوری به دلیل عدم وجود واسطه در آن، خطا ناپذیر است حال آنکه علم حصولی به علت وجود واسطه خطاپذیر است. پس علم حضوری به علت مصونیت از خطا نسبت به علم حصولی برتری دارد.
از سوی دیگر باید به این نکته توجه داشت که صفات رسول و اوصیای او مثال و نمونه‌ای است از صفات خداوند سبحان، و بی هیچ شبهه‌ای اگر صفات آنها کامل‌ترین صفات و خوی ایشان، بهترین خوی باشد، مثال رساتر و نمونه‌ی کاملتری خواهند بود؛ پس علم حضوری سزاوارتر است زیرا نمونه‌ی کاملتری است.
 به عبارت دیگر چون بهترین راه کشف سرّ و پرده‌برداری از آن پرده‌نشین،‌ ظهور خود او (جل و علا)‌ است و از طرفی ظهور ذات او محال و نشدنی است، لازم آمد که با صفاتش برای بندگانش جلوه کند و به خاطر عجز عقول از احاطه به بلندای آن صفات و به جهت نزدیک کردن مطلب به ایشان، برای آنها انسانی از خودشان آفرید که با صفات نیکو و زیبای خود بیانگر صفات والای ذات الهی باشد. از نظر عقلی نیز ملاحظه می‌کنیم که عقل تردیدی در انتخاب بهترین شیوه‌ی تمثیل و کاملترین سبک تعریف، به خود راه نمی‌دهد.

مصادر علم امام علیه السلام
همانطور که در بخش‌های پیش از ویژگی‌های علم امام صحبت به میان آمد می‌توان دریافت که این علم با ویژگی‌های خاص خود از راه‌های عادی حاصل نمی‌گردد. بنابراین این سؤال ایجاد می‌شود که امام علیه السلام علم خود را از چه راه‌هایی به دست می‌آورد. با بررسی منابع روایی به موارد زیادی بر‌می‌خوریم که در ذیل بعض موارد ذکر خواهد شد.

تکلم بی‌واسطه با خداوند
هشام بن سالم، از امام صادق علیه السلام روایت می‌کند: هر وقت بدون وساطت جبرئیل به آن جناب وحی می‌شدع حالت بیهوشی به آن جناب دست می‌داد، به خاطر این‌که گرفتن وحی از خدای تعالی سنگین و دشوار بود و هر وقت جبرئیل واسطه می‌شد آن حالت دست نمی‌داد، و در حال طبیعی می‌فرمود جبرئیل به من چنین گفت و یا می‌فرمود این جبرئیل است که چنین می‌گوید .

معاشرت با ملائکه
چه بسا پیامبری که با ملائکه معاشرت دارد و صدای حرکت قلم‌های آنان را می‌شنود (یعنی کمالات و علوم آنها و چگونگی تدبیر عالم و القای الهام و وحی از جانب ایشان را درمی‌یابد)، چنانکه پیامبر حکایت کرده است که در شب معراج به مقامی رسید که صدای حرکت قلم‌های ملائکه را می‌شنید .
در روایات آمده است که ملائکه در همه‌ی احوال بر ایشان نازل می‌شوند و مانع رسیدن شرور به ایشان می‌گردند؛ مثلا حیوانات وحشی را از ایشان باز‌می‌دارند. ملائکه در اوقات نماز به نزد ایشان می‌آیند تا با ایشان نماز بگذارند و آنچه در زمین چه در شب و چه در روز اتفاق می‌افتد را به اطلاع ایشان می‌رسانند، چنان که خداوند می‌فرماید: «تَتَنَزَّلُ عَلَيْهِمُ الْمَلائِكَةُ أَلاَّ تَخافُوا وَ لا تَحْزَنُوا وَ أَبْشِرُوا بِالْجَنَّة»؛ «فرشتگان بر آنان فرود مى‏آيند [و مى‏گويند:] «هان، بيم مداريد و غمين مباشيد، و به بهشتى كه وعده يافته بوديد شاد باشيد» . جبرئیل، میکائیل و ملک الموت همواره در معرض رؤیت ایشانند . و به امام معضلاتی را که در کتاب و سنت نیست الهام می‌نمایند . امامان محل آمد و شد ملائکه هستند و هر ملائکه‌ای که برای امری نازل می‌شود ابتدا نزد امام علیه السلام می‌آید و آن را بر امام علیه السلام عرضه می‌دارد .

مطالعه قلم
قلم با ماهیت خاص خود یکی از مخازن علم الهی است و امام در مراحل سیر کمالی خود به این جایگاه دست می‌یابد و از علوم آن به گونه علم حضوری بهره می‌گیرد؛ به بیان دیگر، به مقام قلم نایل می‌شود و با آن عینیت می‌یابد و وظایف آن بدو سپرده می‌شود و یا هم ردیف آن می‌شود و همان را می‌کند که قلم انجام می‌دهد.

قلم و مراتب آن:
میان احدیّت ذات و احدیّت او برزخیّت اول است که برزخیّت اکبر نام دارد و میان علم الهی و وجود ممکنات، برزخیت دوم است و آن برزخیت اول، منشأ این برزخیت دوم می‌باشد و برزخیت دوم، منشأ عقل اول (یا روح اعظم که منشأ ارواح است یا قلم اعلی) است. قلم، اولین مخلوقی است که از صفت قدرت خداوند آفریده شده است و محلی برای نفوذ اقتدار الهی است. قلم همان عقل اول است و از این روی قلم نامیده شده است که قلم نسبتی با دست دارد و دستع سنبل قدرت است و اصلی ترین صفت عقل اول، قدرت است. عقل اول (یا قلم)، نخستین سبب از اسباب ایجاد وجود امکانی است. پس از قلم و در مرتبه‌ای پایین‌تر، لوح محفوظ آفریده شده است که محل تأثیر قلم می‌باشد و قلم آزاد است و لوح محفوظ، محکوم آن می‌باشد. قلم آنچه (از علم خدا به مخلوقاتش) را در خود به اجمال دارد، به تفصیل در لوح ایجاد می‌کند و نقش می‌دهد، پس آنچه به تفصیل در لوح محفوظ قرار دارد، مظهر و تنزل یافته آن چیزی است که به اجمال در قلم موجود است. بعد از لوح، عرض و پس از آن کرسی و بعد از این‌ها دیگر افلاک یکی پس از دیگری قرار دارند که هر یک مظهر و تنزل یافته دیگری است. انسان می‌تواند سلوک نموده و به تدریج به تمام این مقامات عالی بالا رفته و سرانجام با عقل اول اتحاد پیدا کرده و سپس از آن هم در گذرد و به آن برزخیتی که از جمله صفات آن وحدانیت است (که مرتبه پایین احدیت می‌باشد) اتصال یابد و این رازی است که آیه شریفه (هود، آیه‌ی 123: و کارها تماما به او بازگشت دارد.) اشاره می‌نماید .

مطالعه لوح
حق تعالی لوح محفوظ را از قلم اعلی آفرید که از آن قدرت گرفت و به امر حق تعالی و اذن او، منشأ جمله افعال و آثار و جزئیّات گردید و صورتی روحانی و مجرّد از ترکیب، از هر حقیقتی از حقایق عالم در آن ایجاد شد و این ارواح در تکوین جمیع مراتب خلقت مؤثرند و در تمام عوامل، تدبیر می‌نمایند، برخی گفته‌اند: ام الکتاب مراتبی دارد و مرتبه چهارم آن، ام الکتاب مبین می‌باشد که همان لوح محفوظ است که نفس کلی و منشأ و معدن نفوس و کتاب‌های آسمانی است. لوح محفوظ (یا ام الکتاب) که قلم اعلی در آن می‌نویسد لوحی است که از فراموشی و تبدیل و تغییر، مصون و محفوظ است و در آیات بسیاری بدان اشاره شده، مانند: بَلْ هُوَ قُرْآنٌ مَجيدٌ، في‏ لَوْحٍ مَحْفُوظٍ  
دل انسان مستعد است که به حقایق لوح محفوظ در آن متجلی شود، اما مانع آن حجاب‌هایی است که چون پرده‌ای میان دل و لوح محفوظ فرو افتاده است. تجلی حقایق علم‌ها از لوح در دل مانند تصویری است که از یک آینه در آینه دیگر می‌افتد و این تجلی، گاهی در حال خواب است که به واسطه آن، آنچه در آینده خواهد بود ظاهر شود و گاهی در بیداری است که چیزی از علم‌های غریب از پس پرده غیب در دل بدرخشد، و رفع تمام حجاب، زمان مرگ است. علم‌ها در دل به واسطه فرشتگان حاصل شود  و این آیه شریفه به این مطلب اشاره دارد: «وَ ما كانَ لِبَشَرٍ أَنْ يُكَلِّمَهُ اللَّهُ إِلاَّ وَحْياً أَوْ مِنْ وَراءِ حِجابٍ أَوْ يُرْسِلَ رَسُولاً فَيُوحِيَ بِإِذْنِهِ ما يَشاءُ إِنَّهُ عَلِيٌّ حَكيم»؛ « و هيچ بشرى را نرسد كه خدا با او سخن گويد جز [از راه‏] وحى يا از فراسوى حجابى، يا فرستاده‏اى بفرستد و به اذن او هر چه بخواهد وحى نمايد. آرى، اوست بلندمرتبه سنجيده‏كار.»

مطالعه عرش
عرش در لغت به معنای سلطنت است و عرش خداوند سلطنت اوست و استوای او بر عرش، استیلای او بر سلطنت است و عرب، استیلا را به استوا تعبیر می‌کند.
عرش عظیم جایگاهی است که اسم رحمان بر ن استوا یافته است و مراد از عرش، عقل کلی و روح اعظم است. هر مرتبه وجودی که محیط به مادونش باشد، عرش آن‌هاست، چنان که عرش روحانی که عقل اوّل است، به جمیع حقایق روحانیه و جسمانیه، و عرش جسمانی به جمیع اجسام محیط است. همه عرش‌ها مظهر عرش اعظم است که بزرگ‌ترین عرش‌هاست، زیرا رحمان بزرگ‌ترین اسم الله است و لذا اسم رحمان بر عرش استوا یافت «الرَّحْمنُ عَلَى الْعَرْشِ اسْتَوى‏»؛ « خداى رحمان كه بر عرش استيلا يافته است.»  حضرت رسول فرمود: هیچ مخلوقی نیست مگر این که صورت آن در زیر عرش است. پس عرش همه چیز را در بر می‌گیرد .

شب جمعه
عَنِ الْمُفَضَّلِ قَالَ: قَالَ لِي أَبُو عَبْدِ اللَّهِ ع ذَاتَ يَوْمٍ وَ كَانَ لَا يُكَنِّينِي قَبْلَ ذَلِكَ يَا أَبَا عَبْدِ اللَّهِ قَالَ قُلْتُ لَبَّيْكَ قَالَ إِنَّ لَنَا فِي كُلِّ لَيْلَةِ جُمُعَةٍ سُرُوراً قُلْتُ زَادَكَ اللَّهُ وَ مَا ذَاكَ قَالَ إِذَا كَانَ لَيْلَةُ الْجُمُعَةِ وَافَى رَسُولُ اللَّهِ ص الْعَرْشَ وَ وَافَى الْأَئِمَّةُ ع مَعَهُ وَ وَافَيْنَا مَعَهُمْ فَلَا تُرَدُّ أَرْوَاحُنَا إِلَى أَبْدَانِنَا إِلَّا بِعِلْمٍ مُسْتَفَادٍ وَ لَوْ لَا ذَلِكَ لَأَنْفَدْنَا .
    2 - ..... ص : 373
«مفضل (بن عمر كه كينه‏اش ابا عبد اللَّه است) گويد: روزى امام صادق عليه السلام بمن فرمود: اى ابا عبد اللَّه- و تا آن روز مرا بكنيه‏ام نخوانده بود- من عرضكردم: لبيك: فرمود: براى ما در هر شب جمعه شادى و سروريست. عرضكردم: خدايش افزايش دهد، آن سرور چيست؟ فرمود: چون شب جمعه شود، پيغمبر صلّى اللَّه عليه و آله بعرش خدا برآيد و ائمه عليهم السلام برآيند و ما نيز با ايشان برآئيم، پس ارواح ما ببدنهايمان باز نگردد، مگر با علمى كه استفاده شده باشد و اگر چنين نباشد علم ما نابود گردد.»

مصحف فاطمه، صحیفه، جامعه، جَفْر
عَنْ أَبِي بَصِيرٍ قَالَ: دَخَلْتُ عَلَى أَبِي عَبْدِ اللَّهِ ع فَقُلْتُ لَهُ جُعِلْتُ فِدَاكَ إِنِّي أَسْأَلُكَ عَنْ مَسْأَلَةٍ هَاهُنَا أَحَدٌ يَسْمَعُ كَلَامِي‏ قَالَ فَرَفَعَ أَبُو عَبْدِ اللَّهِ ع سِتْراً بَيْنَهُ وَ بَيْنَ بَيْتٍ آخَرَ فَاطَّلَعَ فِيهِ ثُمَّ قَالَ يَا أَبَا مُحَمَّدٍ سَلْ عَمَّا بَدَا لَكَ قَالَ قُلْتُ جُعِلْتُ فِدَاكَ إِنَّ شِيعَتَكَ يَتَحَدَّثُونَ أَنَّ رَسُولَ اللَّهِ ص عَلَّمَ عَلِيّاً ع بَاباً يُفْتَحُ لَهُ مِنْهُ أَلْفُ بَابٍ قَالَ فَقَالَ يَا أَبَا مُحَمَّدٍ عَلَّمَ رَسُولُ اللَّهِ ص- عَلِيّاً ع أَلْفَ بَابٍ يُفْتَحُ مِنْ كُلِّ بَابٍ أَلْفُ بَابٍ قَالَ قُلْتُ هَذَا وَ اللَّهِ الْعِلْمُ قَالَ فَنَكَتَ سَاعَةً فِي الْأَرْضِ ثُمَّ قَالَ إِنَّهُ لَعِلْمٌ وَ مَا هُوَ بِذَاكَ قَالَ ثُمَّ قَالَ يَا أَبَا مُحَمَّدٍ وَ إِنَّ عِنْدَنَا الْجَامِعَةَ وَ مَا يُدْرِيهِمْ مَا الْجَامِعَةُ قَالَ قُلْتُ جُعِلْتُ فِدَاكَ وَ مَا الْجَامِعَةُ قَالَ صَحِيفَةٌ طُولُهَا سَبْعُونَ ذِرَاعاً بِذِرَاعِ رَسُولِ اللَّهِ ص وَ إِمْلَائِهِ‏ مِنْ فَلْقِ فِيهِ وَ خَطِّ عَلِيٍّ بِيَمِينِهِ فِيهَا كُلُّ حَلَالٍ وَ حَرَامٍ وَ كُلُّ شَيْ‏ءٍ يَحْتَاجُ النَّاسُ إِلَيْهِ حَتَّى الْأَرْشُ فِي الْخَدْشِ وَ ضَرَبَ بِيَدِهِ إِلَيَّ فَقَالَ تَأْذَنُ لِي‏ يَا أَبَا مُحَمَّدٍ قَالَ قُلْتُ جُعِلْتُ فِدَاكَ إِنَّمَا أَنَا لَكَ فَاصْنَعْ مَا شِئْتَ قَالَ فَغَمَزَنِي بِيَدِهِ وَ قَالَ حَتَّى أَرْشُ هَذَا كَأَنَّهُ مُغْضَبٌ قَالَ قُلْتُ هَذَا وَ اللَّهِ الْعِلْمُ‏ قَالَ إِنَّهُ لَعِلْمٌ وَ لَيْسَ بِذَاكَ ثُمَّ سَكَتَ سَاعَةً ثُمَّ قَالَ وَ إِنَّ عِنْدَنَا الْجَفْرَ وَ مَا يُدْرِيهِمْ مَا الْجَفْرُ قَالَ قُلْتُ وَ مَا الْجَفْرُ قَالَ وِعَاءٌ مِنْ أَدَمٍ فِيهِ عِلْمُ النَّبِيِّينَ وَ الْوَصِيِّينَ وَ عِلْمُ الْعُلَمَاءِ الَّذِينَ مَضَوْا مِنْ بَنِي إِسْرَائِيلَ قَالَ قُلْتُ إِنَّ هَذَا هُوَ الْعِلْمُ قَالَ إِنَّهُ لَعِلْمٌ وَ لَيْسَ بِذَاكَ ثُمَّ سَكَتَ سَاعَةً ثُمَّ قَالَ وَ إِنَّ عِنْدَنَا لَمُصْحَفَ فَاطِمَةَ ع وَ مَا يُدْرِيهِمْ مَا مُصْحَفُ فَاطِمَةَ ع قَالَ قُلْتُ وَ مَا مُصْحَفُ فَاطِمَةَ ع قَالَ مُصْحَفٌ فِيهِ مِثْلُ قُرْآنِكُمْ هَذَا ثَلَاثَ مَرَّاتٍ وَ اللَّهِ مَا فِيهِ مِنْ قُرْآنِكُمْ حَرْفٌ وَاحِدٌ قَالَ قُلْتُ هَذَا وَ اللَّهِ الْعِلْمُ قَالَ إِنَّهُ لَعِلْمٌ وَ مَا هُوَ بِذَاكَ- ثُمَّ سَكَتَ سَاعَةً ثُمَّ قَالَ إِنَّ عِنْدَنَا عِلْمَ مَا كَانَ وَ عِلْمَ مَا هُوَ كَائِنٌ إِلَى أَنْ تَقُومَ السَّاعَةُ قَالَ قُلْتُ جُعِلْتُ فِدَاكَ هَذَا وَ اللَّهِ هُوَ الْعِلْمُ قَالَ إِنَّهُ لَعِلْمٌ وَ لَيْسَ بِذَاكَ قَالَ قُلْتُ جُعِلْتُ فِدَاكَ فَأَيُّ شَيْ‏ءٍ الْعِلْمُ قَالَ مَا يَحْدُثُ بِاللَّيْلِ وَ النَّهَارِ الْأَمْرُ مِنْ بَعْدِ الْأَمْرِ وَ الشَّيْ‏ءُ بَعْدَ الشَّيْ‏ءِ إِلَى يَوْمِ الْقِيَامَةِ» .
«ابو بصير گويد: خدمت امام صادق عليه السلام رسيدم و عرض كردم: قربانت گردم، از شما پرسشى دارم» آيا در اينجا كسى (نامحرم) هست كه سخن مرا بشنود؟ امام صادق عليه السلام پرده‏اى را كه در ميان آنجا و اطاق ديگر بود، بالا زد و آنجا سر كشيد، سپس فرمود: اى ابا محمد هر چه خواهى بپرس، عرضكردم: قربانت گردم. شيعيان حديث ميكنند كه پيغمبر صلّى اللَّه عليه و آله بعلى عليه السلام بابى از علم آموخت كه از آن هزار باب علم گشوده گشت، فرمود: اى ابا محمد پيغمبر صلّى اللَّه عليه و آله بعلى هزار باب از علم آموخت كه از هر باب آن هزار باب گشوده ميشد (مانند جزئيات و مصاديقى كه بر قواعد كلى منطبق مى‏شود) عرضكردم: بخدا كه علم كامل و حقيقى اينست. امام عليه السلام ساعتى (براى اظهار تفكر) بزمين اشاره كرد و سپس فرمود: آن علم است ولى علم كامل نيست. سپس فرمود: اى ابا محمد همانا جامعه نزد ماست، اما مردم چه ميدانند؟ جامعه چيست؟ عرض كردم: قربانت گردم جامعه چيست؟ فرمود: طوماريست بطول هفتاد ذراع پيغمبر صلّى اللَّه عليه و آله باملاء زبانى آن حضرت و دستخط على، تمام حلال و حرام و همه احتياجات دينى مردم، حتى جريمه خراش در آن موجود است، سپس با دست ببدن من زد و فرمود: بمن اجازه ميدهى اى ابا محمد؟ عرضكردم من از آن شمايم هر چه خواهى بنما آنگاه با دست مبارك مرا نشگون گرفت و فرمود: حتى جريمه اين نشگون در جامعه هست و حضرت خشمگين بنظر ميرسيد (مانند حالتى كه طبعا براى نشگون‏گيرنده پيدا مى‏شود) من عرضكردم بخدا كه علم كامل اين است، فرمود: اين علم است ولى باز هم كامل نيست، آنگاه ساعتى سكوت نمود. سپس فرمود: همانا جفر نزد ماست، مردم چه ميدانند جفر چيست؟ عرضكردم: جفر چيست فرمود: مخزنى است از چرم كه علم انبياء و اوصياء و علم دانشمندان گذشته بنى اسرائيل در آنست عرض كردم‏ همانا علم كامل اينست، فرمود: اين علم است ولى علم كامل نيست، باز ساعتى سكوت كرد. سپس فرمود: همانا مصحف فاطمه عليها السلام نزد ماست، مردم چه ميدانند مصحف فاطمه چيست! عرضكردم مصحف فاطمه عليها السلام چيست؟ فرمود مصحفى است سه برابر قرآنى كه در دست شماست بخدا حتى يك حرف قرآن هم در آن نيست (يعنى مطالبى كه شما از ظاهر قرآن و تفسير آن ميفهميد، در مصحف فاطمه نيست ولى از نظر تأويل و معناى باطنى قرآن كه ما آن را ميفهميم مصحف تفصيل قرآنست- مرآت-) عرضكردم: بخدا علم كامل اينست. فرمود: اين هم علم است ولى علم كامل نيست. آنگاه ساعتى سكونت نمود. سپس فرمود: علم گذشته و آينده تا روز قيامت نزد ماست عرضكردم بخدا علم كامل همين است، فرمود: اين هم علم است ولى علم كامل نيست عرضكردم: قربانت گردم. پس علم كامل چيست؟ فرمود: علمى است كه در هر شب و هر روز راجع بموضوعى پس از موضوع ديگر و چيزى پس از چيز ديگر تا روز قيامت پديد آيد» .

ابعاد علم امام علیه السلام
پس از اینکه در فصل گذشته به بیان مصادر علم امام علیه السلام پرداختیم این سؤال به ذهن می‌رسد که متعلق این علوم چیست؟ امام علیه السلام به چه چیز علم دارد؟

متعلقات علم امام علیه السلام
عمومیت علم امام

«عَنْ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ ع قَالَ: إِذَا أَرَادَ الْإِمَامُ أَنْ يَعْلَمَ شَيْئاً أَعْلَمَهُ اللَّهُ ذَلِكَ» .
«و فرمود: هر گاه امام بخواهد چيزى را بداند، خدا آن را (بوسيله الهام يا روح القدس) بوى اعلام كند» .
نکته: با توجه به اطلاقی که در روایت وجود دارد می‌توان به عمومیت علم امام علیه السلام پی‌ برد ضمن اینکه دلیل عقلی نیز بر عمومیت علم امام وجود دارد هر چند این عمومیت به معنای بی‌نهایت بودن علم امام و برابری آن با علم خداوند نیست.

علم به گذشته و آینده
«عَنْ أَبِي الْحَسَنِ الْأَوَّلِ مُوسَى ع قَالَ قَالَ: مَبْلَغُ عِلْمِنَا عَلَى ثَلَاثَةِ وُجُوهٍ مَاضٍ وَ غَابِرٍ وَ حَادِثٍ‏ فَأَمَّا الْمَاضِي فَمُفَسَّرٌ وَ أَمَّا الْغَابِرُ فَمَزْبُورٌ وَ أَمَّا الْحَادِثُ فَقَذْفٌ فِي الْقُلُوبِ وَ نَقْرٌ فِي الْأَسْمَاعِ‏ وَ هُوَ أَفْضَلُ عِلْمِنَا وَ لَا نَبِيَّ بَعْدَ نَبِيِّنَا» .
«موسى بن جعفر عليه السلام فرمود: علم ما بسه جهت رسائى دارد: گذشته و آينده و پديدشونده اما گذشته براى ما تفسير شده است (يعنى اخبار گذشته را پيغمبر براى ما توضيح داده است) و اما آينده (در جامعه و مصحفى كه نزد ماست) نوشته شده و اما پديدشونده از راه الهام بدل و تأثير در گوش باشد (كه هر روز و هر ساعت مخصوصا شبهاى جمعه و قدر براى ما حاصل آيد) و آن بهترين دانش ماست، (زيرا مخصوص بما و از اسرار امامت است ولى با وجود همه اين علوم كه ما داريم پيغمبر نيستيم) و پيغمبرى بعد از پيغمبر ما نيست» .

علم به زمان شهادت (وفات)
«عَنْ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ ع قَالَ: كُنْتُ عِنْدَ أَبِي فِي الْيَوْمِ الَّذِي قُبِضَ فِيهِ فَأَوْصَانِي بِأَشْيَاءَ فِي غُسْلِهِ وَ فِي كَفْنِهِ وَ فِي دُخُولِهِ قَبْرَهُ فَقُلْتُ يَا أَبَاهْ وَ اللَّهِ مَا رَأَيْتُكَ مُنْذُ اشْتَكَيْتَ‏ أَحْسَنَ مِنْكَ الْيَوْمَ مَا رَأَيْتُ عَلَيْكَ أَثَرَ الْمَوْتِ فَقَالَ يَا بُنَيَّ أَ مَا سَمِعْتَ عَلِيَّ بْنَ الْحُسَيْنِ ع يُنَادِي مِنْ وَرَاءِ الْجِدَارِ يَا مُحَمَّدُ تَعَالَ عَجِّلْ» .
أصول الكافي / ترجمه مصطفوى    ج‏1    387     7 - ..... ص : 387
«امام صادق عليه السلام فرمود: روزى كه پدرم وفات كرد، من در حضورش بودم، در باره غسل و كفن و داخل كردن قبرش بمن سفارشهائى ميكرد. من گفتم: اى پدر: از آغاز بيماريت ترا مثل امروز نيكو حال نديده‏ام، من نشانه مرگ بر شما نمى‏بينم، فرمود: پسر جان مگر نشنيدى كه على بن الحسين عليه السلام از پشت ديوار فرياد كرد: اى محمد بيا و بشتاب» .

علم به هر آنچه به خدا اختصاص ندارد.
«عَنْ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ ع قَالَ: إِنَّ لِلَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ عِلْمَيْنِ عِلْماً عِنْدَهُ لَمْ يُطْلِعْ عَلَيْهِ أَحَداً مِنْ خَلْقِهِ وَ عِلْماً نَبَذَهُ إِلَى مَلَائِكَتِهِ وَ رُسُلِهِ فَمَا نَبَذَهُ إِلَى مَلَائِكَتِهِ وَ رُسُلِهِ فَقَدِ انْتَهَى إِلَيْنَا» .
«و فرمود: خداى عز و جل را دو گونه علم است: 1- علمى كه نزد خود اوست و هيچ كس از مخلوقش را از آن آگاه نساخته است 2- علمى كه بسوى ملائكه و رسولانش افكنده، آنچه بسوى ملائكه و رسولانش افكنده، بما رسيده است» .

علم به ضمائر مردم
عَنْ شُعَيْبٍ الْعَقَرْقُوقِيِّ قَالَ‏ بَعَثَ مَعِي رَجُلٌ بِأَلْفِ دِرْهَمٍ فَقَالَ إِنِّي أُحِبُّ أَنْ أَعْرِفَ فَضْلَ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ ع عَلَى أَهْلِ بَيْتِهِ ثُمَّ قَالَ خُذْ خَمْسَةَ دَرَاهِمَ سُوقِيَّةٍ  فَاجْعَلْهَا فِي الدَّرَاهِمِ وَ خُذْ مِنَ الدَّرَاهِمِ خَمْسَةً فَصِرْهَا فِي لَبَّةِ قَمِيصَكَ فَإِنَّكَ سَتَعْرِفُ فَضْلَهُ قَالَ فَأَتَيْتُ بِهَا أَبَا عَبْدِ اللَّهِ ع فَنَشَرَهَا وَ أَخَذَ الْخَمْسَةَ قَالَ هَاكَ خَمْسَتَكَ وَ هَاتِ خَمْسَتَنَا.

علم به آنچه در کتاب و سنت نیست
«عَنْ أَبِي جَعْفَرٍ ع قَالَ‏ كَانَ عَلِيٌّ يَعْمَلُ بِكِتَابِ اللَّهِ وَ سُنَّةِ رَسُولِهِ‏ فَإِذَا وَرَدَ عَلَيْهِ شَيْ‏ءٌ وَ الْحَادِثُ الَّذِي لَيْسَ فِي الْكِتَابِ وَ لَا فِي السُّنَّةِ أَلْهَمَهُ اللَّهُ الْحَقَّ فِيهِ إِلْهَاماً وَ ذَلِكَ وَ اللَّهِ مِنَ الْمُعْضِلَاتِ» .

از امام صادق علیه السلام روایت شده است که فرمودند: علی علیه‌السلام همواره به کتاب خدا و سنت پیامبر صلی الله و علیه و آله عمل می‌کرد و زمانی که بر او مسئله‌ای جدید حادث می‌گشت که نه در کتاب بود و نه در سنت، پس خداوند حق را به او الهام می‌فرمود و به خدا قسم این (علم به مسائلی که در کتاب و سنت نیست) از معضلات (بعد از رسول خاتم) است.

علم به مصیبت‌ و رنج‌ وارده بر شیعیان
«عَنْ عَبْدِ اللَّهِ بْنِ عَطَا الْمَكِّيِّ قَالَ‏ اشْتَقْتُ إِلَى أَبِي جَعْفَرٍ ع وَ أَنَا بِمَكَّةَ فَقَدِمْتُ‏ الْمَدِينَةَ وَ مَا قَدِمْتُهَا إِلَّا شَوْقاً إِلَيْهِ فَأَصَابَنِي تِلْكَ اللَّيْلَةَ مَطَرٌ وَ بَرْدٌ شَدِيدٌ فَانْتَهَيْتُ إِلَى بَابِهِ نِصْفَ اللَّيْلِ فَقُلْتُ مَا أَطْرَقُهُ هَذِهِ السَّاعَةَ وَ أَنْتَظِرُ حَتَّى أُصْبِحَ وَ إِنِّي لَأُفَكِّرُ فِي ذَلِكَ إِذْ سَمِعْتُهُ يَقُولُ يَا جَارِيَةُ افْتَحِي الْبَابَ لِابْنِ عَطَا فَقَدْ أَصَابَهُ فِي هَذِهِ اللَّيْلَةِ بَرْدٌ وَ أَذًى قَالَ فَجَاءَتْ فَفَتَحَتِ الْبَابَ فَدَخَلْتُ عَلَيْهِ (ع)»‏ .
«عبد الله بن عطا مکی روایت می‌کند: شوق دیدار امام باقر علیه السلام را داشتم در حالی که در مکه بودم. به همین منظور از مکه به مدینه آمدم در حالی که تنها به شوق آن حضرت مسیر را طی می‌کردم. پس در آن شب باران و سرمای شدیدی بر من عارض شد. سپس در نیمه‌های شب به در خانه‌ی آن حضرت رسیدم. پس با خود گفتم: این موقع شب در خانه‌ی حضرت را نمی‌زنم و منتظر می‌مانم تا صبح شود. پس من در این فکر بودم که ناگهان شنیدم که حضرت می‌فرماید: ای جاریه! در را برای ابن عطا باز کن! همانا امشب بر او سرما عارض شده و متحمل سختی گشته است. ابن عطا می‌گوید: پس جاریه آمد، در را باز کرد، پس من نزد آن حضرت رفتم».
محدوده‌ی علم امام علیه السلام
همانطور که در مقدمه‌ی بحث بیان شد علم امام علیه السلام از جمله صفات امام علیه السلام است که محل اختلاف شدیدی در بین علمای شیعه و سنی و حتی خود شیعی شده است. عده‌ای علم امام علیه السلام را بی‌نهایت می‌دانند، اما عده‌ای آنرا را محدود می‌پندارند. به همین دلیل محدودیت علم امام علیه السلام است که محل بحث قرار گرفته است، چه اینکه اصل علم امام علیه السلام محل اختلاف مهمی نیست.
در مورد محدودیت‌های علم امام علیه السلام موارد گوناگونی مطرح است که از حوصله‌ی این سیاهه خارج شبوده و مقاله‌ای مستقل و طولانی را می‌طلبد تا پژوهشگر با بیان آیات و روایات و حل تعارض فی مابین آنها به جواب صحیح برسد. اما از آنجا که این پژوهش می‌کوشد تا هر چند کوتاه خواننده را با محدوده‌ی علم امام آشنا سازد به ذکر مواردی از این روایات و آیات و نتیجه‌گیری آن خواهیم پرداخت، و در نتیجه به موارد محدودیت علم امام علیه السلام اشاره خواهیم کرد.

انحصار علم غیب و کلید‌های آن به خداوند متعال
آیاتی چون آیه‌ی شریفه‌ی: « وَ عِندَهُ مَفَاتِحُ الْغَيْبِ لَا يَعْلَمُهَا إِلَّا هُوَ  وَ يَعْلَمُ مَا فىِ الْبرَِّ وَ الْبَحْرِ  وَ مَا تَسْقُطُ مِن وَرَقَةٍ إِلَّا يَعْلَمُهَا وَ لَا حَبَّةٍ فىِ ظُلُمَاتِ الْأَرْضِ وَ لَا رَطْبٍ وَ لَا يَابِسٍ إِلَّا فىِ كِتَابٍ مُّبِين»؛ « كليدهاى غيب، تنها نزد اوست و جز او، كسى آنها را نمى‏داند. او آنچه را در خشكى و درياست مى‏داند هيچ برگى (از درختى) نمى‏افتد، مگر اينكه از آن آگاه است و نه هيچ دانه‏اى در تاريكيهاى زمين، و نه هيچ تر و خشكى وجود دارد، جز اينكه در كتابى آشكار [در كتاب علم خدا] ثبت است» . و آیه‌ی شریفه‌ی: « قُل لَّا يَعْلَمُ مَن فىِ السَّمَاوَاتِ وَ الْأَرْضِ الْغَيْبَ إِلَّا الله»؛ « بگو: كسانى كه در آسمانها و زمين هستند غيب نمى‏دانند جز خدا» ، در تفسیر این آیات، تقریباً اختلافی میان مفسران نیست و همگی مفاتح (کلید‌های) علم غیب و خزائن آن را در انحصار خداوند می‌دانند. اما برای بررسی بیشتر و اینکه این‌ آیات چه نوع غیبی را در انحصار خداوند می‌دانند،‌ دیدگاه برخی مفسران ارائه می‌شود.
علامه طباطبائی می‌فرمایند: مفاتح جمع مفتح، به معنای خزینه و یا جمع مفتح به معنای کلید است و در نهایت هر دو معنا یکی است، برای اینکه کسی که کلید‌های خزینه‌های غیب را در دست دارد، قهراً به آنچه در آن خزائن است، عالم هم است و می‌تواند مانند کسی که خود آن خزینه‌ها نزد اوست، به دلخواه خود در آن تصرف نماید. به هر حال، جمله: « وَ عِنْدَهُ مَفاتِحُ الْغَيْبِ لا يَعْلَمُها إِلاَّ هُو»؛ « كليدهاى غيب، تنها نزد اوست و جز او، كسى آنها را نمى‏داند». علم غیب را منحصر در خدای تعالی می‌کند، از این جهت که کسی را جز خدا به خزینه‌های غیب و کلید‌های آن آگاهی ندارد. آیه « وَ إِن مِّن شىَ‏ْءٍ إِلَّا عِندَنَا خَزَائنُهُ وَ مَا نُنزَِّلُهُ إِلَّا بِقَدَرٍ مَّعْلُوم»؛ « و خزائن همه چيز، تنها نزد ماست ولى ما جز به اندازه معيّن آن را نازل نمى‏كنيم!»  نیز متعرض این معناست. این آیه، خزینه‌های غیب را عبارت دانسته از اموری که مقیاس‌های محسوس به آن احاطه ندارند و اندازه‌های معهود نمی‌تواند آن را تحدید کند، و بی‌شک این چنین غیب‌ها از این جهت مکتوم هستند که بی‌پایان و از اندازه و حد بیرونند و مادامی که از آن عالم به عالم شهود و منزلی که در آن، هر چیزی محدود و مقدر است نازل نشده‌اند و مادامی که به وجود مقدر و محدودش، موجود نگشته‌اند، به شهادت این آية‌در نزد خدا دارای نوعی ثبوت مبهم و غیر مقدرند و علم بشر که تنها امور محدود و مقدر را درک می‌کند از درک آن‌ها عاجز است.
بنابراین، خزینه‌های غیب خدا مشتمل بر دو نوع از غیب است: یکی غیب‌هایی که پا به عرصه‌ شهود هم گذاشته‌اند، و دیگری غیب‌هایی که از مرحله شهادت خارجند و ما آن‌ها را غیب مطلق می‌نامیم؛ البته آن غیب‌هایی هم که پا به عرصه وجود و شهود و عالم حد و قدر نهاده‌اند، در حقیقت و صرف نظر از حد و اندازه‌ای که به خود گرفته‌اند، باز به غیب مطلق بر می‌گردند، و باز همان غیب مطلق هستند، و اگر به آن‌ها شهود می‌گوییم، با حفظ حدّ و اندازه‌ای است که دارند، و می‌توانند متعلق علم ما قرار گیرند، پس این موجودات هم وقتی شهودند که متعلق علم ما قرار گیرند، و گر نه غیب خواهند بود.
درباره فرق « في‏ كِتابٍ مُبين» با مفاتح غیب می‌توان گفت: خدای تعالی مفاتح غیب و خزینه‌ها را این طور وصف فرموده که دارای اندازه و قابل تحدید نیست و کتاب مبین را این طور وصف فرموده که مشتمل بر دقیق‌ترین حدود موجودات و حوادث است، پس « في‏ كِتابٍ مُبين» چیزی است که خدای تعالی آن را به وجود آورده تا دیگر موجودات را بعد از بیرون شدن از خزائن و قبل از رسیدن به عالم وجود و همچنین بعد از آن و بعد از طی شدن دورانشان در این عالم حفظ نماید. خدای تعالی غیب مطلق را که احدی را بدان راهی نیست، این طور وصف کرده که این غیب در خزینه‌ها و در مفتاحی قرار دارد که نزد خداست، و کسی را جز خود او بر آن آگاهی نیست، اما درباره‌ کتاب مبین، بعضی آیات مانند آیه «إِنَّهُ لَقُرْءَانٌ كَرِيمٌ، فىِ كِتَابٍ مَّكْنُونٍ، لَّا يَمَسُّهُ إِلَّا الْمُطَهَّرُون»؛ « كه آن، قرآن كريمى است، كه در كتاب محفوظى جاى دارد، و جز پاكان نمى‏توانند به آن دست زنند [دست يابند].»  در کتابی که از خلق نهان است و جز پاکان به آن دسترسی ندارند. دلالت دارند که دیگران هم بر کتاب نامبرده آگاهی پیدا می‌کنند، پس خزائن غیب و کتاب مبین در این که هر دو شامل تمام موجوداتند تفاوت ندارند، و همان‌طوری که هیچ موجودی نیست مگر این که برای آن در نزد خدا خزینه‌ای است که از آن جا مدد می‌گیرد، همچنین هیچ موجودی نیست مگر این‌ که کتاب مبین آن را قبل از هستی‌اش و در هنگام پیدایش، و بعد از آن، ضبط نموده و بر می‌شمارد، جز این که کتاب مبین از خزینه‌های غیب، درجه‌اش نازل‌تر است .
در تفسیر انوار درخشان آمده است: هر موجودی در سلک نظام هستی درآید، وجود نوریِ آن از ازل در خزائن علم پروردگار بوده و خواهد بود، بدون این که تیرگی فقدان و یا ظلمت امکان بر آن‌ها عارض شده باشد، بلکه هر موجودی از ازل نور محض بوده است و آن‌گاه به خواست پروردگار از آن مقام قدس تنزل می‌نماید و در سلک نظام امکان در‌ می‌آید و در صحنه زمان و مکان و حدود استقرار می‌یابد و به لحاظ رفعت آن خزائن، از عالم امکان و از قدسیان و پیامبران پنهان است. و جمله نیز تفسیر آن است،‌ یعنی علومی بی‌نهایت است که فرشتگان و پیامبران، ظرفیت درک و آموختن آن‌ها را ندارند و احاطه به آن‌ها اختصاص به پروردگار است.
علم حضوری پروردگار به اشیا و به موجودات بی‌شمار از نظام هستی که عوالم امکان، از اشعه آن تشکیل می‌شوند بر دو قسم است: یکی علم به موجودات در ازل که عین ذات پروردگار است و به عالم امکان تنزل ننموده و ظلمت امکان بر آن سایه نیفکنده و در آیه به آن مفاتح غیب گفته شده، یعنی شعاعی از آن خزائن به عوالم امکان تابیده و تا ابد به نظام هستی، روشنایی و حیات بخشیده و جهان آفرینش را مسطوره‌ای از صفات آفریدگار ارائه‌ می‌دهد و دیگری علم حضوری به آن‌ها پس از تنزل هر یک به نظام امکان است و در آیات قرآن به اختلاف مراتب تنزل آن‌ها به ام الکتاب و به کتاب مبین و لوح محفوظ و کتاب به طور ابهام گفته و در آن‌ها شرح و بسط نظام وجود و تدبیر حوادث به طور تمثل ضبط و به موقع اجرا گذارده می‌شوند و مرتبه‌ای از تدبیر و پیش‌بینی به کتاب محو و اثبات معرفی شده است و نیز بعضی مراتب کتاب و صحنه مثالی به طور عمومی و مبسوطی است که جمیع حوادث و سرنوشت و حالات و چگونگی موجودات را در بر دارد و ارائه می‌دهد و نیز مرتبه‌ای از کتاب، عبارت از الواح خاصی است که درباره تدبیر هر یک از موجودات اختصاص داده شده،‌همچنان که مرتبه‌ای از کتاب به طور مبسوط درباره تقدیر و سرنوشت هر یک از افراد بشر است و نیز به شئون زندگی و اعمال اختیاری هر یک اختصاص دارد و همه کتاب و تدبیر پیوسته به یکدیگرند و عبارت از عوالم نوری و صحنه‌های مثالی به طور سلسله است که هر یک بر عوالم مادون شعاع می‌افکنند و تدبیر آفریدگار را ارائه می‌دهند و به عرصه ظهور در می‌آورند و بدین طریق، سلسله تدبیر و نظام هستی تا ابد باقی و پاینده است و مرتبه نازلی از صفت علم و اراده و حکمت پروردگار را در عوالم امکان و از آن جمله نظام طبع است، ارائه می‌دهند.
آیه « وَ إِن مِّن شىَ‏ْءٍ إِلَّا عِندَنَا خَزَائنُهُ وَ مَا نُنزَِّلُهُ إِلَّا بِقَدَرٍ مَّعْلُوم»ِ؛ « و خزائن همه چيز، تنها نزد ماست ولى ما جز به اندازه معيّن آن را نازل نمى‏كنيم!» این حقیقت را شرح و تفسیر نموده است و هر موجود و خواسته‌ای که در نظام امکان درآید، در ازل، وجود نوری آن در علم ازلی بوده و تا ابد خواهد بود و همه عوالم امکان و جهان آفرینش از آن خزائن سر چشمه می‌گیرند و پرتوی از اشعه آن بر جهان تابیده و مسطوره‌ای از نظام تدبیر پروردگارند، پس خزائن علمی موجودات در نزد پروردگار به طور علم حضوری او به آثار خلقت است و مفادآن است که موجودی از آن مقام قدس تنزل نخواهد نمود و به مرحله امکان فرود نمی‌آید، جز به تدبیر و تقدیر پروردگار که در اوراق و صحایف نوری ضبط شده و در صحنه‌های مثالی منعکس است و به طور اجمال و تفصیل به یکدیگر پیوسته و اراده پروردگار را نمایش می‌دهند.
پس قسمتی از علم حضوری پروردگار که به آن مفاتیح غیب گفته شده، صفت ذات است و به پروردگار اختصاص دارد و از آن غیب مطلق نیز تعبیر می‌شود و به جز آفریدگار، موجودی بر علم نامتناهی احاطه نیافته و آگاه نخواهد بود. قسم دیگر از علم حضوری پروردگار عبارت از احاطه و تدبیر درباره آفرینش جهان و نیز تقدیر و اندازه‌گیری برای هر یک از اشیا و موجودات است.
نظام تدبیر جهان از خزائن غیب سرچشمه گرفته و به عالم امکان تنزل نموده و در کتاب‌های نوری و صحایف مثالی که برای تدبیر آفرینش و قدر و اندازه‌ هر یک از موجودات اختصاص داده شده ضبط است و به طور شرح و بسط و اجمال و تفصیل از نظام تدبیر حکایت می‌نماید و به طور مثال آن را نمایش می‌دهد. آن صحایف مثالی به نام ام الکتاب و لوح محفوظ و کتاب مبین نامگذاری شده و به هم پیوسته‌اند. در این کتاب‌ها درباره زندگی هر یک از موجودات، از نظر سعادت و نیک بختی و یا تیره بختی آن‌ها تدبیر خاصی به کار رفته تا این که هر یک از آن‌ها از طریق علل و اسباب مربوط به ظهور رسد و در سلک موجودات درآید و جزئی از نظام هستی به شمار آید. در هر صورت مانعی ندارد که خداوند قسمتی از علم غیب را که مصلحت می‌داند و برای تکمیل رهبری رهبران الهی لازم است، در اختیار آن‌ها بگذارد .

عدم علم پیامبر اکرم صلی الله به زمان وقوع قیامت
آیه شریفه « يَسَْلُونَكَ عَنِ السَّاعَةِ أَيَّانَ مُرْسَئهَا  قُلْ إِنَّمَا عِلْمُهَا عِندَ رَبى‏»؛ « درباره قيامت از تو سؤال مى‏كنند، كى فرامى‏رسد؟! بگو: «علمش فقط نزد پروردگار من است» با صراحت علم به زمان وقوع قیامت را از پیامبر اکرم نفی می‌نماید.
در این باره گفته می‌شود جمله « عِلْمُهَا عِندَ رَبى‏» دلالت دارد که احاطه و علم به هنگام قیامت و چگونگی و تفصیل آن، به ساحت پروردگار اختصاص دارد که از پیامبران مرسل و از فرشتگان مقرب پنهان فرموده و پرده از چهره آن هرگز نداشته است و جمله « لا يُجَلِّيها لِوَقْتِها إِلاَّ هُو»؛ « هيچ كس جز او (نمى‏تواند) وقت آن را آشكار سازد» . می‌فرماید: خداوند هنگام وقوع آن را به احدی اعلام نفرموده است. شاید دلیل این امر این است که هنگام قیامت، نظام کرات آسمان و زمین به هم خواهد خورد و هر یک از مدار مخصوص خود خارج شده بر اثر برخورد با یکدیگر، پراکنده و متلاشی می‌شوند و ناگزیر بر اثر گسیختن نظام جهان، وقت و زمان که محصول آن است پایان یافته و مختل خواهد شد و تشکیل صحنه قیامت پس از انقضای نظام این جهان خواهد بود؛ در این صورت، سؤال از تعیین وقت عالم قیامت، مفهوم ندارد،‌فقط می‌توان گفت هنگامی است که نظام این جهان گسیخته شده و نظام دیگری پدید می‌آید. در این صورت، پیدایش عالم قیامت و گسترش صحنه رستاخیز، عبارت از فنای این عالم و گسیختن نظام جهان و اختلال نظام اسباب است که همه از تأثیر بازمانده و محکوم به فنا شده‌اند و همچنین عالم مجردات، مانند جن و عوالم علوی قدسیان نیز تغییر یافته و زوال پذیرفته‌اند. بدیهی است فرشتگان قدس و افراد بشر هرگز نمی‌توانند فنا و زوال خود را درک نمایند و بفهمند، چنان که جمله «ثَقُلَتْ فِي السَّماواتِ وَ الْأَرْض»؛ « (اما قيام قيامت، حتى) در آسمانها و زمين، سنگين (و بسيار پر اهميت) است»  بیان آن است که علم به وقت قیامت و هنگام گسترش صحنه رستاخیز، افزون بر طاقت و قدرت هر مخلوق و آفریده‌ای است. محتمل است مراد از سماوات، فرشتگان قدس و عوالم علوی باشند؛ از این رو آیه شریفه می‌فرماید: ایجاد صحنه رستاخیز، وابسته به اراده قاهر است و فرشتگان مقرب هیچ گونه وساطتی در تدبیر و اجرا و یا انتظام آن ندارند و بدین لحاظ، بر قدسیان و مقربان و همچنین بر سلسله بشر، بسیار خطیر و وحشت‌زا خواهد بود.
جمله « وَ لكِنَّ أَكْثَرَ النَّاسِ لا يَعْلَمُونَ »؛ « ولى بيشتر مردم نمى‏دانند.»  دلالت دارد که اکثر مردم نمی‌فهمند که علم به وقت قیامت و عالم رستاخیز، از جمله علوم غیبی مختص به خداوند است.
آیه دیگری که برای نفی علم پیامبر به قیامت مورد استناد قرار می‌گیرد، آیه « وَ ما أَدْراكَ مَا الْحَاقَّة»؛ « و تو چه مى‏دانى آن روز واقع شدنى چيست؟!»  است که با صراحت، علم به حاقه را از پیامبر اکرم نفی می‌نماید. در این باره علامه می‌فرماید: خطاب در این جمله به هر کسی است که قابل خطاب باشد و در آن، علم به حقیقت روز قیامت را از همه مخاطبان نفی می‌کند و می‌فرماید: تو نمی‌دانی قیامت چیست؟ و این تعبیر، کنایه از کمال اهمیت آن روز و نهایت درجه عظمتش است، اما در باره پیامبر صلی الله و علی و آله روایتی از ابن عباس نقل شده است که هر جا در قرآن جمله آمده است رسول خدا صلی الله و علیه و آله آن را از راه وحی درک کرده است (و دلالت بر عدم علم پیامبر ندارد، بلکه بر عکس دلالت بر علم حضرت دارد). در دیگر تفاسیر نیز آمده است: به کسی که چیزی را می‌‌داند، اما ما ادراک گفته می‌شود، زیرا او علم به صفات آن دارد، و این جمله برای بیان بزرگداشت شأن آن شیء است، به گونه‌ای که گویی مخاطب آن را نمی‌داند (و در واقع، آیه شریفه، اثبات علم پیامبر را می‌نماید، همراه با این که عظمت آن روز را هم می‌رساند). عین همین مباحث درباره آیه « وَ ما أَدْراكَ ما يَوْمُ الدِّين»؛ « تو چه مى‏دانى روز جزا چيست؟!»  نیز می‌آید، زیرا هر دو بر یک سیاق هستند و علاوه بر این که همان روز قیامت است.
از یک سو مفسران در ذیل آیه شریفه « يَسَْلُونَكَ عَنِ السَّاعَةِ أَيَّانَ مُرْسَئهَا  قُلْ إِنَّمَا عِلْمُهَا عِندَ رَبى‏»؛ « درباره قيامت از تو سؤال مى‏كنند، كى فرامى‏رسد؟! بگو: علمش فقط نزد پروردگار من است»  می‌فرمایند: علم به وقوع قیامت مختص خداوند است و حتی پیامبر اکرم صلی الله و علیه و آله نیز از آن باخبر نیست، ولی طبق روایت فوق می‌باید پیامبر این آگاهی را دریافت کرده باشد، زیرا بر علم دلالت می‌نماید؛ البته می‌توان این دو نظریه را به یک نحود جمع نمود و آن این که طبق جمله « مُرْسَئهَا  قُلْ إِنَّمَا عِلْمُهَا عِندَ رَبى‏»؛ « بگو: علمش فقط نزد پروردگار من است»  علم تفصیلی و کامل به قیامت، تنها مختص به خداوند متعال است، ولی این گونه نیست که پیامبر مانند افراد عادی هیچ گونه علمی به آن نداشته باشد، بلکه بخشی از این علم غیب به حضرت اعطا شده است.
خلاصه این که هر کجا از اصطلاح استفاده شده است. اولا بر عظمت آن واقع یا آن شیء دلالت می‌نماید و ثانیا، گرچه علم به آن را برای پیامبر اکرم (از طریق وحی) ثابت می‌کند، علم به آن را از راه‌های عادی برای همه افراد، حتی پیامبر صلی الله و علیه و آله نفی نماید.

 همچنین مسائل دیگری در مورد محدوده‌ی علم امام وجود دارد اما با توجه به مطالبی که در مورد علم پیامبر به غیب بیان شد روشن می‌گردد که علم امام تنها محدود به علم غیب به معنای خاص آن است که اختصاص به خداوند دارد. در غیر از این مورد آیات و روایات متعارض به تأویل می‌روند .


پاسخ برخی از شبهات
سهو امام  

از روایات نافی علم امام، روایت سهو النبی است که در ذیل به برخی از آن‌ها اشاره می‌شود:
-    از امام صادق و امام کاظم علیهما السلام نقل شده است که پیامبر در نماز ظهر دچار سهو شد و آن را دو رکعت خواند .
-    از حضرت امیر علیه السلام نقل شده که پیامبر صلی الله و علیه و آله یک بار نماز ظهر را پنج رکعت خواند .
-    از امام صادق علیه السلام نقل شده که حضرت امیر علیه السلام نماز جماعت را بدون وضو به جای آورد و دستور داد که آن را به اطلاع نمازگزاران برسانند تا نمازشان را اعاده نمایند .
-    به امام رضا علیه السلام عرض شد: مردم اطراف کوفه گمان می‌برند که پیامبر در نمازش دچار سهو نشده است. حضرت فرمودند:‌ایشان دروغ گفته‌اند و خدا لعنتشان کند. تنها کسی که دچار سهو نمی‌شود خداوند است که جز او خدایی نیست .
صدوق برخی اخبار سهو النبی و این که پیامبر در نماز چهار رکعتی بعد از دو رکعت سلام داد و یا یک بار نماز صبحش قضا شد را نقل می‌کند و نفی سهو از پیامبر صلی الله را به غلّات نسبت می‌دهد . استاد وی ابن ولید نیز چنین دیدگاهی داشت، البته علمای عامه، پیامبر را از گناهان قبل از نبوت معصوم نمی‌دانند و درباره‌ی سهو و عصمت بعد از نبوت نیز تفصیل قائلند. در واقع علمای ما مانند صدوق و استادش و از متأخران مرحوم طبرسی در مجمع البیان، از کتاب‌های عامه تأثیر پذیرفته‌اند. مرحوم طبرسی می‌گوید: نسیان و سهو برای انبیا و ائمه در ادای رسالات خودشان از سوی خداوند متعال جایز نیست، اما درغیر آن مادام که به اخلال به عقل منجر نشود جایز است .
البته برخی علما کتاب‌هایی در ردّ عقیده‌ سهو برای معصوم نگاشته‌اند که از جمله آن‌ها شیخ مفید، مجلسی و حر عاملی هستند.
جناب طبرسی ذیل آیه « وَ إِمَّا يُنسِيَنَّكَ الشَّيْطَنُ فَلَا تَقْعُد»؛ « و اگر شيطان از ياد تو ببرد، هرگز پس از ياد آمدن با اين جمعيّت ستمگر منشين!» . می‌گوید: امامیه سهو انبیا در احکام رسالتی و تبلیغ دین الهی را نمی‌پذیرند، اما در غیر آن، سهو و نسیان ایشان را مادام که به اختلال در عقل و دین نمی‌انجامد می‌پذیرند.
البته اکثریت مطلق امامیه، انبیا و ائمه‌ را از گناهان صغیره و کبیره عمدی و خطایی و سهوی و نسیانی، چه قبل و چه بعد از نبوت و امامت، معصوم می‌دانند و برخی میان قبل و بعد از نبوت و امامت تفصیل قائل می‌شوند.

اما روایاتی که در باب سهو امام آمده از جهت کثرت و قوّت دلالت و صحت سند با روایاتی که عموم علم امام را اثبات می‌کنند، قابل مقایسه نمی‌باشند و می‌توان آن‌ها را به انواع مختلف تأویل نمود:
-    روایات خواب ماندن پیامبر بین طلوعین این گونه قابل تأویل هستند که حضرت به دستور خدا چنین کرد؛ از این رو، حکم واقعی برای او تبدیل شده بود، یعنی حکم واقعی در آن مورد خاص درباره پیامبر چنین بود که حضرت عمداً بیدار نشود .
-    ممکن است روایات خواب ماندن پیامبر بین طلوعین را این گونه تأویل کنیم که پیامبر خود را به تجاهل زده است، یعنی در ظاهر، سهو را اظهار نموده و در واقع چیزی را تفویت نساخته است.
-    ممکن است که دیگران نسبت به سهو پیامبر دچار توهم شده‌اند و پیامبر با ایشان مماشات کرده است. چنان که گاهی نافله می‌خواند و مردم گمان می‌کردند که فریضه می‌خواند و یا بعد از نماز صبح خوابیده است و گمان نموده‌اند که قبل از آن خوابیده است، پس آنگاه که وی را به سهم متهم می‌ساختند، واقعیت را بر ایشان فاش نمی‌ساخت، بلکه به گفته آنان عمل می‌کرد و برمی‌خاست و دو رکعت نافله دیگر می‌خواند که گمان می‌کردند نافله اصلی است و یا دو سجده‌ی شکر به جای می‌آورد که گمان می‌کردند سجده‌ی سهو است.
-    ممکن است بگوییم همه‌ی این‌ها برای این بود که مردم درباره‌ی حضرت دچار غلوّ نشوند یا می‌خواسته است که در عمل احکام سهو را به مردم بیاموزاند و یا این که با استفاده از نوعی تقیه با مردم مماشات می‌کرد یا حکمت‌های دیگر را در این امور جست‌‌وجو می‌نمود .
-    ممکن است بگوییم این روایات از روی تقیه بوده است .
-    برخی علما این‌ها را روایات مفرده و دچار ضعف سند و اضطراب در متن و ثقه نبودن راویان دانسته‌اند که در اصول دین عمل، به آن‌ها جایز نیست و آنچه به پیامبر صلی الله و دیگر انبیا نسبت داده شده را منافی مرتبه‌ی خلفای الهی و بلکه برخی را شایسته‌ی حزب شیطان شمرده‌اند.
-    ممکن است مراد صدوق و مفید از این که خداوند به مصلحت خود، پیامبر را دچار فراموشی ساخت تا نماز چهار رکعتی را دو رکعتی بخواند و یا خواب را بر حضرت مسلط ساخت تا وقت نماز به پایان رسد و نماز قضا شود و پیامبر مجبور یا مأمور به این امر بودع این است که واقعیت امر برای حضرت تغییر یافته بوده و عمل حضرت، عمل به واقع تبدیل یافته بوده است، نه این‌که واقعیت امر از آن حضرت فوت شده و حضرت سهواً به غیر واقع عمل کرده است.
واقعیت امر این است که صدوق و استادش ابن ولید نیز اعتقاد به سهو شیطانی برای پیامبر نداشتند، بلکه آن را سهو ربّانی می‌شمردند و به اعتقاد ایشان، خداوند چنین کرد تا مسلمانان یک‌دیگر را به خاطر سهو در نماز و یا خواب‌ ماندن از نماز صبح، شماتت و سرزنش نکنند. صدوق در آخر کتاب فقیه، سهو نبی صلی الله را این گونه توجیه می‌کند که سهو نبی صلی الله از شیطان نبوده، بلکه از جانب خدا و برای مصلحت امت بوده است تا مسلمانانی که سهو می‌کنند یا از نمازشان خواب می‌مانند،‌سرزنش نشوند و نیز این که مردم قائل به ربوبیت پیامبر نگردند و نیز این‌که مردم حکم سهو را بیاموزند .
در پاسخ جناب صدوق گفته می‌شود: این مصالح اگر سهو در امام را جایز کند هر آینه وجود دیگر نواقص مانند نقص‌های کوری و شلی را به مجرد استناد به خداوند و به مصلحت ترحم بر امت و برای این‌که صاحبان این نواقص سرزنش نشوند مجاز می‌شمارد .
شیخ مفید در ضمن ردّ صدوق، میان سهو از عبادت ناشی از غلبه خواب و سهو ناشی از غیر آن تفصیل قائل است و دومی را نقص از کمال می‌شمرد، اما اولی را نقص و عیب نمی‌شمرد و برای پیامبر صلی الله جایز می‌شمرد. در پاسخ مفید گفته می‌شود: روایات بسیاری دلالت دارند که امام چشمانش می‌خوابد، ولی قلبش نمی‌خوابد، پس هرگز نمی‌تواند نمازش قضا شود و نیز این که خواب که نماز را قضا کند با رتبه امامت منافی است .
شیخ حر عاملی و شیخ مفید و دیگران معتقدند که روایات سهو النبی صلی الله همه ضعیف السند هستند و متن آن‌ها نیز مضطرب است .

چندی از شبهات جزئی‌تر
سؤال: گفته می‌شود این که امامان از مرگ خود جلوگیری نمی‌کردند، برای مثال، حضرت امیر در فجر روز رمضان به محراب رفت و ضربت خودرد، دال بر جهل وی به حادثه بوده و گرنه اگر بگوییم علم داشته، القای نفس در مهلکه می‌شود که حرام است.
پاسخ: اگر امام می‌دانست که حادثه شهادت او از قضای محتوم است که قابل تبدیل نیست، پس عدم جلوگیری ایشان از مرگ نه از باب القای در مهلکه، بلکه از باب تسلیم و رضا به قضای الهی بوده است. و می‌توان گفت القای نفس در مهلکه در صورتی که از باب دفاع از دین و مصالح عمومی بشر باشد، گاهی واجب است و فرار از آن جایز نمی‌باشد.

سؤال: گفته می‌شود اگر علم ائمه فعلی بود، پس نزول جبرئیل و وحی او امر لغوی بود؟
پاسخ: خداوند بر اساس توارد و تراکم و تعدد اسباب و آیات و بینات عمل می‌کند؛ برای مثال، گرچه علم
او بر اعمال بشر کافی است، اما شاهدان مختلفی از فرشتگان گرفته تا زمین و بدن .... بر اعمال وی نصب می‌نماید و شاید بتوان گفت که بر علوم انبیا به تدریج افزوده می‌شود و نزول ملائکه از این باب است.

سؤال: گفته می‌شود که پیامبر صلی الله در شب معراج از جبرئیل همواره سؤال می‌کرد که این چیست و یا این که او کیست و این دلالت بر جهل حضرت دارد؟
پاسخ: پاسخ نقضی این شبهه آن است که این که خداوند از موسی علیه السلام پرسید: «ما تلک بیمینک یا موسی» ؛ «آن چیست که در دست داری؟» (و مشابه این آیه) ظاهر استفهام منصرف به اهداف خاص خود است و دلالت بر جهل خداوند ندارد.

سؤال: گفته می‌شود که وحی جبرئیل به پیامبر اکرم صلی الله در باره قتل امام حسین علیه السلام و گریستن حضرت دال بر جهل او به واقع می‌باشد؟
پاسخ: وحی و گریستن ممکن است از باب یادآوری امر معلوم باشد، چنان که ما به هنگام یادآوری برخی مصائب بر آن می‌گرییم.

سؤال: گفته می‌شود که خوردن گندم بر جهل آدم علیه السلام از عاقبت امر دلالت دارد.
پاسخ: خطای آدم قبل از برگزیده شدن او به عنوان خلیفه در زمین بوده است و یا این که خوردن گندم از باب علم به عاقبت امر و ترجیح مصلحت برخورداری از خلود در بهشت اولیه بوده است و خروج از آن بهشت نه از باب مجازات و اهانت، بلکه برای حکمت تناسل و خلافت در زمین بوده است، زیرا هبوط به زمین، مقدمه ایجاد انبیا و اوصیا و حصول علت و غرضی که مردم برای آن خلق شده بودند، یعنی خلافت در زمین بوده است، چنان که خداوند قبل از خلق آدم به ملائکه فرمود: « إنّی جاعلٌ فی الأرض خلیفة».
توجه: هر چند رد این پاسخ ایراداتی نیز وجود دارد اما جواب‌های مفصل و کاملی نیز در پاسخ این سؤال موجود است.

سؤال: گفته می‌شود که ائمه علیهم السلام در دعاها و مناجات خود به گناه و اظهار پشیمانی و استغفار و اعتراف به استحقاق عذاب اقرار داشته‌اند.
پاسخ: این دعاها از باب مبالغه در تواضع برای خداوند و یا از باب تعلیم مردم بوده است.

سؤال: گفته می‌شود که آیه‌ی «لیغفرک لک الله ما تقدم من ذنبک و ما تأخّر»  و آیه «و وجدک ضالّاً فهدی»  دالّ بر عصیان است که بر جهل دلالت دارد.
پاسخ: کلمه ذنب عبارت است از عملی که آثار و تبعات بدی دارد و مغفرت هم در لغت عبارت است از پرده افکندن بر روی هر چیز.
قیام رسول خدا به دعوت مردم، و نهضتش علیه کفر و وثنیت و جنگ‌هایی که با کفار مشرک به راه انداخت، دارای تبعات و آثار خطرناکی بود، اما خدای سبحان با فتح مکه و حدیبیه، شوکت و نیروی قریش را از آنان گرفت، و در نتیجه، گناهانی که رسول خدا صلی الله در نظر مشرکان داشت را پوشانید و آن جناب را از شرّ قریش ایمنی داد، پس مراد از کلمه ذنب، ذنبی است که در نظر کفار وی را در برابر آن مستحق عقوبت می‌ساخت، همچنان که موسی علیه السلام در جریان کشتن جوان قبطی، خود را گناه‌کار قبطیان معرفی نموده و می‌گوید: «و لهم علیَّ ذنبٌ فأخاف أن یقتلونِ» .
همچنین در آیه «و وجدک ضالّاً فهدی» مراد از ضلال، گمراهی نیست، بلکه مراد عدم هدایت تام در قبل از بعثت است و یا این که هر هدایتی از سوی خدای سبحان است و با این که رسول خدا صلی الله هم نفس شریفش با قطع نظر از هدایت خدا، ضاله و بی‌راه بود، هر چند که هیچ روزی از هدایت الهی جدا نبوده و از لحظه‌ای که خلق شده بود، ملازم آن بود .

منابع
1.    قرآن کریم، ترجمه‌ی آیت الله مکارم شیرازی.
2.    الکافی، کلینی، محمد بن یعقوب بن اسحاق، دارالکتب اسلامیة، تهران، 1407ه.ق، نوبت چهارم.
3.    شرح اصول کافی، صدر الدین شیرازی، محمد بن ابراهیم، مؤسسه مطالعات و تحقیقات فرهنگی، تهران، 1383هش، اول.
4.    تحفة الأولیاء (ترجمه أصول کافی)، کلینی محمد بن یعقوب – اردکانی محمد علی، دارالحدیث، قم، 1388ه.ش، نوبت اول.
5.    بصائر الدرجات في فضائل آل محمّد صلّى الله عليهم‏، صفار، محمد بن حسن، مکتبة آیة الله المرعشی النجفی، قم، 1404ه.ق، نوبت دوم.
6.    استبصار، طوسی، ابوجعفر محمد، دارالکتب اسلامیة، تهران، 1390هق.
7.    تفسیر المیزان، طباطبائی، سید محمد حسین، المیزان فی تفسیر القرآن،‌ جامعه مدرسین قم.
8.      بحرانی، البرهان فی تفسیر القرآن.
9.    ترجمه تفسیر المیزان، حسینی همدانی، سید محمد حسین، انوار درخشان، کتابفروشی لطفی، تهران، 1404ه‌ق.
10.    مجمع البیان فی تفسیر القرآن، طبرسی، فضل بن حسن، ترجمه مترجمان، انتشارات فراهانی، تهران، 1360هش.
11.    التهذیب، مجلسی، محمد باقر بن محمد تقی، دارالکتب الاسلامیة، تهران، 1365هش.
12.    عیون اخبار الرضا علیه السلام، ابن بابویه، محمد بن علی، دارالکتاب الاسلامیة، تهران، 1377هش.
13.    من لا یحضره الفقیه، ابن بابویه، محمد بن علی، دارالکتاب الاسلامیة، نجف 1378.
14.    علم الیقین، انتشارات بیدار، 1377هش.
15.    تفسیر انسان به انسان، جوادی آملی، محمد جواد، انتشارات اسرا، قم، 1389هش، پنجم.
16.    نجفی لاری، سید عبد الحسین، المعارف السلمانیة فی کیفیة علم و کمیته، تحقیق و تعلیقه الشیخ محمد جمیل حمود، انتشارات مرکز جواد، بیروت، 1404هق.
17.    علم امام، زمان رستمی محمد-آل بویه طاهره، بوستان کتاب، قم، 1388، اول.
18.    پژوهشی در باب علم امام، مظفر محمد حسین-طباطبائی محمد حسین، دارالفکر، قم، 1386، چهارم.
19.    آموزش عقاید، مصباح یزدی، محمد تقی، انتشارات نشر بین الملل، تهران، 1387، سی و ششم.
20.    آموزش فلسفه، مصباح یزدی، محمد تقی، شرکت چاپ و نشر بین الملل، تهران، 1383هش، نوبت ششم.
21.    اسلام دین فطرت، آیت الله منتظری.
22.    امام شناسی.

 

 

 


مدرسه علمیه حقانی

استفاده از مطالب این سایت بلامانع می باشد.