مقالات پژوهش

 

 

بسم الله الرحمن الرحیم

 

 

فهرست
مقدمه
چکیده
واژگان کلیدی
تاریخ تحقیقات تصوف
واژگان صوفیه
سرچشمه تصوف و آداب آن
تفاوت عرفان و تصوف
دوره های مختلف تصوف
فرقه های صوفیه
بزرگان صوفیه
عقاید و تفکرات صوفیه
سماع
تصوف در سرزمین های گوناکون
تصوف ازدیگاه مخالفان شیعی
تصوف ازدیگاه مخالفان صوفی
پانوشتها

منابع و مآخذ





مقدمه

تصوف به عنوان یکی از انحرافات جدی در امت اسلام ، دوران پر فراز و نشیبی را طی نموده است ، اهل بیت علیهم السلام به عنوان رهبران الهی از همان ابتدای تشکیل این جریان به مخالفت با این جریان پرداختند.
این انحراف از بین اهل سنت آغاز گردید و تقریبا تا دوران صفویه در بین شیعیان جایگاهی نداشت اکثر قریب به اتفاق بزرگان صوفیه از اهل سنت بودند.
این جریان انحرافی با زهد ورزیهای حسن بصری و سفیان ثوری در عصر امامت آغاز گردید تا اینکه در دوران امام صادق علیه السلام رسما به عنوان مسلک و مذهب توسط ابوهاشم کوفی اعلام موجودیت کرد.
متن اصلی مقاله حاضر نگاهیست به این جریان و فرقه های بوجود آمده از آن تا به امروز . بدیهی است که بررسی این جریان با قدمتی حدود ۱۲۰۰ سال نیازمند نوشته های بیشتر است .
در این مطالب سعی شده است که به صورت مختصر نگاهی به این انحراف شود.
متاسفانه افراط و تفریط در بررسی این جریان همیشه مشکل ساز بوده است ، عده ای آن را به عنوان یک جریان عرفانی بصورت مطلق با تمام عقاید آن پذیرفته اند و سعی در توجیه انحرافات آن نموده اند و عده ای دیگر نیز با هدف مقابله و مبارزه با عرفا و عرفان حقیقی نیز اعلام جنگ نموده اند .
و حال آنکه عرفان مورد نظر تشیع همان عرفان فقاهتی است که بزرگانی همچون مرحوم سید علی قاضی ، علامه طباطبائی ، و حضرت امام خمینی رحمت الله علیهم از بزرگان آ در دوران اخیر بوده اند.



چکیده


واژگان کلیدی

صوفیه
زهد
عرفان
فرقه های تصوف


تاریخ تحقیقات تصوف
تحقیقات و پژوهشهای دانشگاهی در زمینۀ تصوف در اروپا از سدۀ 12میلادی با ترجمۀ متون عرفانی و‌ادبی، و انتشار آثار محققان دربارۀ صوفیه آغاز شد و به تدریج بخشی از رشته‌ مطالعاتی گردید که با اصطلاح «شرق‌شناسی» شناخته می‌شود. پژوهش دربارۀ تصوف در ایران و دیگر کشورهای شرقی نیز با دو سده تأخیر، پس از شکل‌گیری دانشگاههای امروزی در این کشورها آغاز گردید.
پس می توان به این بحث در دو حوزه غرب و شرق اشاره کرد.
1-حوزه غرب: نخستین مواجهۀ غربیان با متون عرفانی فارسی -که بیشتر به وسیلۀ جهانگردان و بازرگانان، به اروپا وارد شده بود - به سدۀ17 میلادی باز می‌گردد و پس از این تاریخ است که تحقیقات گسترده دربارۀ این متون به تدریج به شکل تصحیح، ترجمه و شرح صورت می‌گیرد و آثار متعدد مستشرقان غربی در این زمینه در کشورهایی مانند اتریش،آلمان ،اسپانیا،انگلستان،ایتالیا،سویس،فرانسه و آمریکا به ظهور می‌رسد.
برای مثال در اتریش نخستین آشنایی آلمانی‌زبانها با یکی از آثار عرفانی ـ ادبی ایران، مرهون تلاش خاورشناس اتریشی، یوزف هامرپورگشتال (1774-1854م) بود که ترجمه و تفسیری از دیوان حافظ شیرازی را در دو جلد به ایشان عرضه داشت. با الهام ازهمین ترجمه بود که گوته بیشتر سروده‌های «دیوان شرقی ازمؤلف غربی» را نوشت. [1]
و یا در انگلستان آشنایی خاورشناسان انگلیسی با تصوف به اواخر سدۀ 18میلادی باز می‌گردد. در این سالها، سِر ویلیام جونز در ضمن مقاله‌ای که در باب اشعار عرفانی فارسی و هندی برای انجمن آسیایی بنگال نوشت، از نی‌نامۀ مثنوی ترجمه‌ای به دست داد. جونز همچنین نخستین بار 10 ‌غزل از حافظ را به نثر انگلیسی، و سپس به شعر فرانسوی چنان استادانه ترجمه کرد که شیوۀ ترجمۀ او سرمشق فیتز جرالد، گرترود بل و لوگالی ین قرار گرفتو[2]
2- حوزه شرق: در این حوزه نیز چناچه آمد ، پس از تاسیس دانشگاه ها بحث پیرامون تصوف و عرفان شکل منظمی به خود گرفت ودر کشور هایی چون ایران،هند،ترکیه و ژاپن دانشمندان و آثار مهمی ضهور پیدا کردند.
برای نمونه در ایران تحقیقات دربارۀ تصوف بیشتر در یک سدۀ اخیر، و پس از تأسیس دانشگاهها صورت گرفته، و بیشتر در زمینۀ تصحیح و انتشار متون کهن بوده است. افزون بر این، اندیشمندان و پژوهشگران ایرانی به اهمیت و نقش تصوف در تاریخ فرهنگ ایران و ادبیات فارسی نیز توجه ویژه‌ای داشته‌اند و در تبیین جایگاه تصوف و رابطۀ آن با دیگر نهادهای اجتماعی در ایران کوشیده‌اند.
و یا در ژاپن توشیهیکو ایزوتسو از جملۀ محققان مشهور ژاپنی است که پیوند معنوی عمیقی با فرهنگ ایرانی و اسلامی دارد. وی نخستین بار قرآن کریم را از عربی، و فیه ما فیه را از فارسی به ژاپنی ترجمه کرد. مجموعه کتابهایی با عنوان میراث اسلامی نیز زیرنظر او در ژاپن به چاپ رسید. وی در کتاب منشأ فلسفۀ اسلامی، تصوف و عرفان را خاستگاه تفکر اسلامی و اساس ساختمان فکری اسلام معرفی می‌کند و نشان می‌دهد که نقطۀ آغازین فلسفۀ اسلامی، شهود وجود است و عرفان ابن عربی نیز بهترین نمونۀ آن است. [3]

واژگان صوفیه
تصوف ، مصدر لازم ثلاثی مزید از باب تفعل ، در لغت به معنای صوفی شدن است . یکی از موارد کاربرد باب تفعل در عربی ، بیان دارا شدن چیزی یا صفتی است ، مثل تألم (دارای الم شدن). این ویژگی باب تفعل ، بخصوص در بیان گرویدن به فرقه ها و آیینها به کار می رود، که از جمله می توان به تَمَجُّس (گرویدن به آیین مجوسی ) و تَهَوُّد (گرویدن به دین یهودی ) اشاره کرد. به همین قیاس ، از کلمة صوفی ، تصوف ساخته شده است.
جمع صوفی ، «صوفیه » است که به صورت عنوانی برای پیروان تصوف به کار می رود.
دربارۀ اشتقاق واژۀ صوفی 20 نظریه وجود دارد که همۀ آنها را به‌طورکلی می‌توان به دو دستۀ عمده تقسیم کرد: نخست دیدگاه کسانی چون ابوریحان بیرونی که برای آن اشتقاق عربی قائل نیستند، و دیگر نظریۀ بیشتر صوفیان و نویسندگانِ غیرصوفی که اصل آن را عربی دانسته‌اند[4]
بیرونی ، ضمن ردّ اصلِ عربی واژۀ صوفی، آن را معرب واژۀ یونانیِ سوفیا. [5] یا سوفوس[6] ، به معنای حکمت دانسته، و دربارۀ وجه تسمیۀ آن گفته است که چون دیدگاهها و باورهای صوفیان شبیه حکمای یونان بود و همانند آنان اعتقاد داشتند که حق، تنها واحدِ اول و وجود حقیقی، مختص به علت اولى و مبدأ اول است و در مقابل، وجود ممکنات خیالی و ظلی است، بدین نام خوانده شدند[7]. اما این نظریه، چنان‌که همایی و دیگران اشاره کرده‌اند، از لحاظ وجه اشتقاق درست نمی‌نماید؛ زیرا واژۀ سوفیا یا سوفوس یونانی به صورتِ «سوف»، یعنی حرف «سین» واردِ زبان عربی شده است. [8]
اما موافقان نظریۀ اشتقاق عربی واژۀ صوفی، دیدگاههای مختلفی را بیان کرده‌اند که از آن میان به جز یک نظریه، بقیه یا از لحاظ وجه تسمیه، و یا از لحاظ موازین نقل و اشتقاق نادرست می‌نمایند. مهم‌ترین این نظریات اینهاست:
1- اشتقاق از صُفّه، به مناسبت مشابهت احوالِ صوفیان به اصحابِ صفه، که البته چنان‌که برخی از صوفیه نیز اشاره کرده‌اند، با موازین اشتقاق لغوی موافق نیست، زیرا نسبت به صُفّه، صُفّی و صُفیّه می‌شود. [9]
2- اشتقاق از صوفانه، به معنی گیاه کوتاه و ناچیز که به مناسبت فروتنی و خاکساری صوفیان، و یا به سبب ارتزاق آنان از گیاهان  دانسته‌اند. این نظریه نیز هم از لحاظ قواعد اشتقاق و هم از لحاظ وجه تسمیه نادرست است. [10]
3- اشتقاق از صفّ، زیرا صوفیان به سبب همتهای بلندشان و توجه قلبی‌شان به حق تعالى و آگاهی‌شان بر اسرار الاهی، در پیشگاه خداوند در صف اول قرار دارند که البته این نظریه نیز از لحاظ وجه اشتقاق نادرست می نماید[11]
4- اشتقاق از صوف، به معنی پشم که درست‌ترین، مشهورترین و پرطرفدارترین نظریه است. بر این مبنا، واژۀ تصوف، مصدر باب تفعل از ریشۀ صوف، به معنی پشمینه پوشیدن، و صوفی به معنی پشمینه‌پوش است. این نظریه از طرفِ برخی از صوفیان و نویسندگان غیرصوفی و همچنین بیشتر محققان تأیید شده است. [12]


سرچشمه صوفیه و آداب آنها
آرا و عقاید مختلفی درباره منشا تصوف ذکر شده‌است.
عده‌ای مانند ادوارد برون تصوف را واکنشی آریایی در برابر دین جامد سامیان دانسته اندو تصوف را تشکیلات ضداسلامی دانسته و آنرا یکی از احزاب مختلف آریایی نژاد و ایرانی می‌دانند. [13]
 بعضی مانند فون کریمر و دوزی عقاید برهمایی و بودایی هندوستان را در آن موثر دانشته‌اند و در فلسفهٔ «ودان تا» آنرا جستجو کرده‌اند [14]
سعید نفیسی تصوف ایران را از عرفان عراق و بین النهرین و مغرب متمایز کرده و تصوف را حکمتی به کلی آریایی دانسته و هرگونه رابطه آن با افکار سامی را انکار کرده‌است. وی همچنین تاثیر فلسفه نوافلاطونی و تفکر اسکندرانی ، هرمسی ، اسرائیلی ، عبرانی و مانند آنرا بر تصوف ایرانی مردود می‌داند. با اینحال نفیسی تاثیر فلسفه مانوی را بر تصوف ایران و هماندی این دو روند فکری را تائید کرده و تاثیر فلسفه بودایی را بر تصوف ایران و روابط متقابل این دو را با هم پذیرفته و طریقه تصوف ایران را طریقه هند و ایران نامیده‌است.[ 15]
در کنار تمام این عقاید  نیز معمولا بسیاری از صوفیان و مدافعان آنها سعی میکنند زمینه پیدایش تصوف را زهد اسلامی و نیاز امت معرفی کنند در همین زمینه به دو نظر اشاره می شود .
اول: قول مرحوم جلال الدین همایی: عامل پیدایش تصوف همان زهد و پرهیزگاری است . [16]
دوم: قول دکتر کاظم یوسف پور : در جهان اسلام خاستگاه اصلی تصوف را باید در اعتراض گروهی از مومنان دلسوخته جستجو کرد که پس از دوران طلایی اسلام شاهد گرایش مسلمین به مادیگری و دنیا طلبی بودند . [17]
طبق این دو خاستگاه اصلی تصوف ،  اعتراض گروهی مومن دلسوخته بود در برابر گرایش به مادیگری مسلمین .
حال باید سوال کرد :
الف : اگر اعتراض مسلمانان دلستوخته بود چرا اهل بیت علیهم السلام همراهی نکردند و چرا سردمداران این جریان را طرد کردند؟!
ب-این مومنان دلسوخته چه کسانی بودند؟حسن بصری، سفیان ثوری یا ابوهاشم کوفی و ... که در زمان خود اهل بیت علیهم السلام زندگی می کردند و اهل بیت علیهم السلام به شدت مخالفت می کردند .
حسن بصری که حرفهای بنی امیه را اسلامیزه می کرد !! تا کارش به جایی رسید که فقیه حجاج بن یوسف شد!!
حسن بصری که امام علی عیله السلام و امام حسن علیه السلام را می شناخت و آن بزرگواران نیز حسن بصری را می شناختند. حال اگر دلسوختگی حسن بصری و... بود می شود مشربی درست کرد که امام علی علیه السلام تاییدش نکند؟ و اگر قرار بود از این جریان زهد اسلامی شکل گیرد چرا از کمیل و عمار و ... خبری نیست؟!
و همچنین تاریخ شهادت می دهد که امثال ابوهاشم کوفی از سرمایه داران زمان خود بوده اند .
قول صحیح درباره زمینه پیدایش تصوف :
این جریان را می شود سقیفه بنی ساعده دوم نامید چرا که با تشکیل سقیفه بنی ساعده ولایت و زعامت را توانستند از امام علیه السلام بگیرند ولی در مقابل معنویت امام علیه السلام ماندند و نتوانستند کاری کنند ، لذا بهترین کار ساخت جریان و شخصیت هایی بود که بتوان آنها را جایگزین ائمه کرد و ولایتی را تعریف کرد که در عین تبعیت مردم از آن با حکومت های وقت کاری نداشته باشند.
یعنی اسلام منهای معنویت
البته به دلیل آشنایی اسلام با سایر ادیان و فرقه های وقت و به دلیل گسترش قلمرو حکومت اسلامی نقش سایر آیین ها در تاسیس این مسلک را نمی توان نادیده گرفت .
آسین پالاسیوس از شرق شناسان و عرفان شناسان یونانی منشاء تصوف را زهد و عرفان مسیحی و فلسفه نوافلاطونی اسکندریه می داند [18]
منشأ و سرچشمه آداب و رسوم تصوف
در حقیقت مخلوطی از تفکرات فرقه ها و ادیان مختلف اعم از بودایی ، میترایی ، زردشتی ، مانوی ، تائو ، مسیحی ، برهمائی ، یهود ، اسلام و ... است.
مسائلی همچون فقر ، خرقه پوش ، ریاضت های طولانی از آداب هندوهاست. [19]
تشرف را از آیین میترا گرفتند که آیین میترا همان مهر(خورشید) پرستی ایران باستان است.[20]
غسل اسلام گنابادی ها از غسل تعمید مسیحی ها اخذ شده است .
پرسه و گدایی صوفی مبتدایی از آیین برهمایی گرفته شده [21]
عین قول و عقیده صوفی ها در مورد ذکر در آیین زردشت آمده که باید پیکر پیر را بدل گیرند و چنان داند که حاضر و ناظر است و از فکر پیر غایب نگردد . [22]
چنانچه ملا علی گنابادی (فرزند ملاسلطان) مشهور به نور علی شاه ثانی می گوید :
مقلد ناچار است که در وقت عبادت مرشد را در نظر آورد .  [23]
کیوان قزوینی در استوار نامه : صحت اعمال و عبادات و معارف موقوف است به اجاز قطب و الا باطل است و قبول خدا نیست اگر چه با خلوص نیت باشد زیرا معنای خالص بودن نیت خلوص للقطب است و کسی راهی به خلوص لله ندارد مگر از راه قطب . ولایت یعنی بیعت با ولی امر که بواسطه آن صورت قطب وارد قلب می شود. [24]
عشریه که در فرقه  نعمت اللهی گنابادی جریان دارد و جانشین خمس و زکات است از آیین مسیح و یهود اخذ شده است. [25]


تفاوت عرفان و تصوف
از اقوالى كه در تفاوت بين عالم و عارف تقرير كرده‏اند، بر مى‏آيد كه عرفان نه فقط در مقابل زهد اهل رسوم، بلكه در مقابل علم اهل رسوم هم قرار دارد. از اين رو، بر خلاف علم اهل رسوم كه مبنى بر طريقه برهان است و مقدمات آن از حس كه يك امر متعلق به متاع دنيا و امر جسمانى حاصل مى‏شود، علم اهل عرفان بر طريقه كشف و وجدان واقع است.
تصوف و عرفان هر چند در تداول الفاظ متلازم يا متقارب به نظر مى‏رسند، حقيقت آنها متمايز است. مى‏توان گفت آنها را بايد دو گونه يا دو جنبه متمايز از يك نوع حيات دينى تلقى كرد كه هر دو متضمن اعراض از متاع دنياست، اما تصوف روى در عمل دارد و شامل مجاهده با نفس براى استمرار در اين اعراض است، در صورتى كه عرفان روى در علم دارد و شامل اعتماد بر معطيات كشف و ذوق است. از آنچه حاصل برهان است، اعراض دارد و قدماى مشايخ (مثل بايزيد و حلاج) و بعضى از متأخران آنها (مثل مولانا و ابن عربى) جامع هر دو معنى بوده‏اند؛ هم به عنوان صوفى مطرح شده‏اند و هم به عنوان عارف.
تحول مفهوم عرفان در ادبيات صوفيه و استمرار عادت بر حفظ رابطه و علاقه آن با تصوف رسمى موجب توسعهايى در استعمال اين لفظ شد كه از جهت بررسى سير مفهوم تصوف در تاريخ قابل ملاحظه است؛ خاصه كه در اين تحول، مفاهيم مربوط به عرفان محض بر احوال صوفيه بار شد و بعضى اقوال در باب عرفان تحت عنوان معرفت كه نزد صوفيه تداول بيشتر داشت به صوفيه و محققان اهل تصوف منسوب گشت. اين اقوال شامل پاره‏اى اوصاف در باب عرفان بود كه البته از تلقى خاص گويندگان از اين معانى حكايت مى‏كرد؛ تعريف عرفان نبود، اما مفهوم عرفان و تصوف هر دو را تدريجا معروض تحول مى‏ساخت.
از جمله آنكه بعضى محققان قوم تصوف را از مقوله اخلاق، و عرفان (معرفت) را از مقوله علوم تلقى كردند[26] ؛ بعضى ديگر به عرفان علمى و عرفان كشفى قائل شدند و عرفان را مجرد عدم شهود ماسوى خواندند[27]  و در همين راستا بعضى عرفان را شامل علم بحثى و علم كشفى هر دو تلقى كردند[28]. برخى عرفان در معنى اخص معرفت خداى تعالی را صورت تفصيلى آنچه در علم به صورت اجمالى حاصل مى‏شود، شمردند[29]  و بعضى آن را اخير ادراكين و علم مسبوق به جهل شمردند[30]. حصول عرفان را غالبا مؤدى به قدرت بر تصرف بر اشياء شمرده‏اند و بعضى گفته‏اند كه عارف به همت خود قادر به خلق موجود هم هست و با اين حال، خاطر نشان كرده‏اند كه عارف واقعى را همان معرفت وى، از تصرف در عالم مانع مى‏آيد. [31]


دوره های مختلف تصوف
1.    مرحله تاسیس:
بعد از جریان سفیان ثوری و ابوهاشم کوفی است که مرحله رشد و دست به عصا راه رفتن این جریان است .

2.    جوانه زدن تصوف :
ازچهره های مشهور این دوره شفیق بلخی (وفات 194)رابعه عدویه(وفات185) حارث محاسبی (وفات 190 تا 195) که در این دوره کم کم نوعی مبانی وارد تصوف شد مانند عشق که توسط رابعه عدویه گسترش یافت .

3.    مرحله رشد و رواج تصوف:
تقریبا قرن سوم است از چهره های معروف این دوره که تصوف را رشد دادند بایزید بسطامی ، جنید بغدادی ، سهل تستری ، منصور حلاج ، و شبلی بودند و مفاهیمی همچون شطحیات و تقدیس شیطان وارد تصوف شد.

4.    مرحله نظم و کمال :
اوایل قرن چهارم که کل آبادی و سراج از مشاهیر این دوره هستند تصوف وارد کتابها می شود و اولین کتابها به رشته تحریر در می آید ، مانند : الرعایه لحقوق الله که نویسنده اش مجهول است، و اللمع سرّاج طوسی که متوفای 380 است .

5.    مرحله شرح و تعلیم :
مربوط به قرن های 7،8،9،5،6 است که از بهترین قرن های رشد و شکوفائی برای تصوف محسوب می شود ، در این دوره سیر و سلوک فرقه ای شروع شد و فرقه های زیادی شکل گرفت.
از چهره های تاثیر گذار این مرحله : سیف فرفانی ، داوود قیصری ، عبدالرحمن جامی ، لاهیجی ، عطار نیشابوری، شبستری و مولوی ، را می توان نام برد .
در این دوره تصوف نظری مدون می شود و تصوف در حیطه عمل گسترش زیادی می یابد.

6.    خانقاه
در قرن چهارم واقعه ای بوفوع پیوست که نقطه عطف برای تصوف بود و آن ایجاد اولین خانقاه است .
واژه خانقاه بصورتهای مختلف خوانده و نوشته می شود.
بیشتر تلفظ ها عبارتند از :
خانگاه ، خوانقاه ، خانه گه ، خانجاه ، خانجاه ، خانقه ، خانگه و ... 33 نوع نوشتاری دارد .
خانقاه را بیشتر به معنای معبد و پرستشگاه و سفره گرفته اند .
اولین خانقاه به شهادت خود صوفیه در قرن چهارم هجری و توسط امیری مسیحی در رمله شام برای صوفیان ساخته شد.
می نویسند: امیری ترسا به شکار رفته بود در راه دو تن را دید از این طایفه که فرا هم رسیدند و دست در آغوش یکدیگر کردند و هم آنجا بنشستند و آنچه داشتند از خوردنی پیش نهادند و به خوردنی. آنگاه برفتند ، امیر ترسا را معامله و الفت ایشان با یکدیگر خوش آمد. یکی از ایشان را طلب کرد و پرسید آن کی بود؟ گفت ندانم ، گفت از کجابود؟ گفت ندان ، گفت ترا چه بود؟ گفت هیچ چیز. امیر گفت : پس این چه الفت بود که شما را با یکدیگر بود؟ درویش گفت: این مارا طریقت است ، گفت شما را جایی هست که آنجا فراهم آیید؟ گفت نی. گفت : پس من برای شما جایی سازم تا با یکدیگر آنجا فراهم آیید. پس آن خانقاه به رمله بساخت. [32]
کم کم صوفیان هر کجا رفتند خانقاهی ساختند ، مساجد ترک شد و موقوفات برای خانقاه معین نمودند و آدابی بنا نهادند ، حتی برای ورود به خانقاه آداب و رسوم خاصی ساختند و برای هر خانقاه یک متولی به نام شیخ درست کردند. [33]
مستفر همفر جاسوس انگلیس در کشورهای اسلامی در خاطرات خود برنامه تولت انگلستان را در رابطه با اسلام اینگونه بیان می کند : گسترش همه جانبه خانقاه های دراویش ، تکثیر و انتشار رساله ها و کتابهائی که مردم عوام را به روی گرداندن از دنیا و مافیها و گوشه گیری سوق می دهد مانند مثنوی مولوی و احیاالعلوم غزالی . [34]
اگر مسجد پایگاه رسمی اسلام است در مقابل آن خانقاه همیشه پایگاه مخالفین اسلام و کانون توطئه علیه اسلام بوده است. ارزش مسجد در اسلام بسیار زیاد است به دلیل اینکه مهمترین کانون تربیت اسلامی می باشد .
پیامبر گرامی اسلام فرمودند : رفت و آمد به مساجد رحمت است و خودداری از رفتن به مساجد نفاق است [35]


فرقه های صوفیه
تصوف نیز مانند دیگر مذاهب دارای فرقه های محختلفی هست از جمله :
فرقه قادريه
فرقه قادريه ازدنباله روان جنيد بغدادي وشيخ عبدالقادر – گيلاني صوفي پر شهرت اهل سنت و جماعت است از اين سلسله شاخه هايي بسيار به وجود آمده است . شيخ محي الدين ابو محمد عبدالقادر بني ابي صالح به روايتي درشب اول رمضان 471 هجري قمري در روستاي بشتير متولد شده است و وفات او را بسال 561 ذكر كرده اند .
وي در آغاز تحصيل نزدابوذكرياي تبريزي علوم ادبي را فرا گرفت ودر سن هجده سالگي به بغداد رفت و نزد علماي آن سامان علم حديث و فقه را آموخت و فقه را آموخت استاد وي در فقه حنبلي ابوالوفا بن عقيل بود .مباني تصوف را نزد ابوالخير حماد الدباس كسب كرده است . وي در طول اين مدت به رياضت و عزلت نشيني روي آورد از طرف علي بن ابي سعد مخرمبي به ترديس در مدرسه خود ايشان پرداخت وبدين ترتيب در پي ارشادات وي شهرتش گسترش يافت وي خرقه مشايخ را از ابو سعيد مخرمي گرفته است .
از القاب اوشيخ كل – شيخ مشرق – محي الدين مي باشد وي سني مذهب است و قه حنبلي را از ابن عقيل آموخته دراويش قادري امروز بشتر در ناحيه كردستان حضور دارند اگر چه در والايت سند و بلوچستان و كشور مغرب نيز طرفداراني دارد .
دراويش قادري عمدتاً داراي گيسوان بلند هستند و شارب بلند مي گذارند و در هنگام ذكر موهاي خود را باز نموده و پريشان مي كنند .
پيروان اين طريقت درك حقيقت وروشني روح و وصول به حق را در قيل و قال و سماع مي دانند و م عتقدند كه لذت جسم موجب شادماني روح مي شود
ذكر دراويش قادري بر دو نوع يكي نشسته و نام تليل و  ديگري ذكر ايستاده به نام هره است در ذكر نخست حلقه وار مي نشينند و شيخ يا خليفه رهبري ذكر را بر عهده مي گيرد او در حلقه مريدان قرار مي گيرد و در حالي كه تسبيحي در دست دارد به رهبري ذكر دراويش مي پردازد . براي ذكر ايستاده هر دراويش به طور ايستا حلقه اي تشكيل مي دهند و خليفه در وسط ايستاده و رهبري ذكر را به عهده ميگرد اين ذكر با آهنگ طبل (طاس ) دف و شمشال همراه است .
اين طريقت تاثير زيادي از يوگي هاي هندي پذيرفته مي شود درهنگام ذكر و سماع دست به اعمال خارق العاده مي زنند .
براي عبدالقادر پيروانش كرامتها و داستانهاي دروغ زيادي نقل مي كنند كه در تاريخ تصوف بي سابقه است .
شعرانی مي گفت مدت بيست و پنج سال تمام در بيانهاي عراق تنها و بيكس اقامت كردم نه كسي را شناختم و نه كسي مرا شناخت طوايفي از مردان غيب و جن نزد من مي آمدند و راه خداشناسي را به آنها تعليم مي دادم و خضر در آغاز ورودم به عراق با من همراهي و رفاقت كرد در حالي كه من او رانمي شناختم و شرط كرد كه با او مخالفت نكن او به من گفت در اينجا بنشين و من سه سال در همان جا كه او گفته بود نشستم هر سال مي آمد و ميگفت در همين جا باش تا نزد تو بيايم . ميگويد : يك سال در خرابه هاي مداين ماندم و در اين مدت به انواع مجاهده بانفس مشغول بودم آب مينوشيدم و ازچيزهاي دو رريخته مي خوردم يك سال نه مي خوردم و نه مي نوشيدم و نه مي خوابيدم يك شب كه هو اخيلي هم سرد بود در ايوان كسري خوابيدم ومحتلم شدم برخاستم و رفتم در شط غسل كردم سپس خوابيدم و محتلم شدم و رفتم در شظ غسل كردم و اين عمل در آن شب چهل بار تكرار شد كه من غسل ميكردم سپس به بالاي ايوان صعود كردم كه مبادا خواببم ببرد . [36]
در جاي ديگر عبدالقادر گيلاني مي گويد آنگاه كه جدم صلي الله عليه و آله درشب مرصاد معراج كرد و به سدره المنتهي رسيد جبرئيل امين عليه عقبماند و گفت اي محمد هرگاه به قدر انشگتان نزديك شوم آتش مي گيرم خداي تعالي روح مرا در آن مقام پيش او فرستاد تا مگر از سيد امام عليه و علي آله السلام استفاده بكنم من بحضور او مشرف شده و نعمت بزرگ وراتثت و خلافت را نيكو داشتم آنجا كه حضور رساندم منزلت براق را ديدم تا اينكه جدم رسولاله صلي الله عليه و اله بر من سروار شد و جل من در دست  او بود تا اينكه به م قام قاب قوسين يا كمتر رسيد به من گفت اي فرزند و اي نو چشمم اين قدم من برگدن تو قرار گرفته و قدمهاي تو برگردن همه اولياي خدا قرار ميگيرد .
بعد مي گويد به عرش با شكوه خدا بار يافتم و پرتوهاي آن بر من نمايان شد و خدا اين مقام را به من بخشيد قبل از تخلق به اخلاق الهي به عرش خدا نگريستم و ملكوت او بر من آشكار شد و خدا مرا بركشد و تاج وصال را با نظر در احوال من بر من كرامت كرد و اوست كه شرافت مي دهد ومرا جامعه تقرب مي پوشاند .

فرقه نقشبنديه
تاريخ ابتداي فرقه نقشبنديه به اوايل قرنهاي اسلامي بر مي گردد . ودر طول سده هاي گوناگون نام آنان تغيير يافته است .در اين طريقه گرچه نام شاه نقشبند شهرت بيشتري داد اما نقشبندان به پيش از او مي رسند و طريقه او به حقيقت دنباله فرقه خواجگان است .
خواجه بها الدين محمد بن محمد اويسي بخاري مشهور به شاه نقشبند متولد در روستاي قصر عارفان دريك فرسنگي شهر بخارا به سال 718 ه ق و متوفي در همانجا به سال 791 است وي گرچه دستپروده سيد امير كلال (7272 ه ق) بود اما در واقع اويسي و مستفيد از روحانيت صوفي خواجه عبدالخالق غجدواني است شاه نقشبند سه اصل به اصول هشتگاه غجدواني افزود و با الهام از روح او مامور به تلقين ذكر خفي شد و ذكر جهر را منسوخ كرد .
در اين فرقه :
سالك مبتدي بايد اين 11 اصل را رعايت كند و دارا شود :
1- هوش در دم     2- نظر بر قدم     3- سفر در وطن     4- خلوت در انجمن     
5- ياد كرد         6- بازگشت         7- نگاهداشت         8- يادداشت     
9- وقوف زماني     10- وقوف عددي     11- وقوف قلبي
يكي از مرشدان و بزرگان نقشبندي شاه غلامعلي عبدالله دهلوي 1240-1158 ه ق است صوفي بزرگ كرد .ضياء الدين ابوالبها خالد ذولاجناحين شهروزي 1242-1193 ه ق با راهنمايي يكي از مريدان او در سال 1222 ه ق به دهلي در هندوستان مي رود . و     پس از يكسال با اخذ طريقه و اجازه ارشاد از شاه عبدالله به كردستان باز مي گردد وبه ارشاد و تبليغ طريقه نقشندي مي پردازد . يكي از جانشينان بسيار نامي خالد شيخ عثمان سراج الدين نقشبندي است . او در سال 1195 ه ق در روستاي ته ويله در كردستان عراق متولد شد و پس از ريدن به سن بلوغ به تحصيل علوم ديني پرداخت وي براي ادامه تحصيل علوم ديني چند سالي را هم در بغداد ماندگار شد و در سال 1228 ه ق درشهر سليمانيه عراق به عنوان اولين خليفه خالد اجازه خلافت وارشاد گرفت . شيخ عثمان پس از چند سال به اورامان بر ميگردد و در روستاي مسقط الراس خويش و گاهي در مناطق اطراف آن تا سال وفاتش 1283 هق به ارشاد مشغول مي شود شيخ عثمان شش فرزند پسر داشت كه چهار فرزند از آنان و همچنين نوه هاي وي به مقام خلافت وارشاد رسيدند .
سلاسل آنها به شرح زير است :
حضرت محمد (ص) ابوبكر ، سلمان ، قاسم بن محمد بن ابوبكر و بنا به قولي ، امام جعفر صادق (ع)
از نشانه هاي ان گيسوي بلند كه ان را سنت رسول الله (ص) مي دانند است آنان با شارب بسيار مخالف وامام علي (ع) را كرم اله وجهه ميگويند چون هرگز بت پرستي نكرده بسيار از مشايخ نقشبنديه ايران و به ديگر فرقه هاي صوفيه از علوم اسلامي بيهوده اند در اين فرقه كارهاي خارق العاده از جمله خوردن مهتابي و سيخ زدند به بدن و رياضيت هاي طولاني رواج دارد .
فرقه خاكساريه
صوفياني هستند كه با شكل و شمايل درويشي در كوچه بازار و خيابان كشكول بدست و تبرزين به دوش و كلاه نمدي كه تاجش مي خوانند ، به امر رئيس فرقه بر سر گذشاته و پرسه مي زنند. [37]
آغازي براي پيدايش زماني اين سلسله بطور يقيني و قطعي موجود نيست اما پيوستگي و قرابت آن با مسلك اهل حق گوياي ارتباط اين دو با يكديگر است اين شباهت عده اي را به اين تفكر سوق داده كه خاكسار گروهي از اهل حق هستن برخي آن را ادامه قلنديهمي دانند وبرخي ديگر معتقدند پدر شاه عباس صفوي آنرا تاسيس نموده
خاكساري ها چهارگروه هستند به نامهاي :
خاكسار جلالي – دوده معصوم علشاهي – دوده نورائي – دوده عجم
خاكساري هاي جلالي از ن ام نشان و فعاليت بيشتري برخورداردند  ومنسوب به غلامعليشاه جلالي مي باشند .
مراتب سلوك در نزد خاكسار شش مرحله است كه عبارتند از :
لسان – پياله – كسوت – گل سپردن – جوزسپردن – لنگ ارشاد و عشق الله .
از نكات قابل ذكر در مورد خاكسار توجه آنان به شاه نامه فردوسي بعنوان يك كتاب عرفاني است كه بيشتر در دوده عجم نمود ظاهري دارد و در قالب پرده خاني ونقالي آشكار مي شود .
از مهمترين اعتقادات قابل ذكر در مورد خاكسار اعتقاد آنان به حلول و تناسخ مي باشد .
حلول از نظر اينان وارد شدن خداوند در زمانها و جامعه هاي مختلف به كالبد اشخاص است و هفت دون براي آن ذكر كرده اند . تناسخ عبارتست از اينكه هر انساني پس از مرگ روحش در انسان ديگري وارد شده تا جزاي اعملا پس از مرگ خود راببيند اين عمل هزار بار ادامه دارد تا اينكه درمرتبه هزار و يكم به حق مي پيوندد .
شباهت اين فرقه با اهل حقزياد است و در نهايت براي سر سپاري بايد پيش سيد اهل حق بروند .
مشهور ترين چهره اين فرقه :
حاج علي يزدي مشهور به بهار عليشاه متول 1260 قمري و متوفاي 1355 قمري است به اين ترتيب كه بعد از ايشان مطهر علي شاه مدعي قطبيت شد بعد فردي بنام مير طاهر و بعد از مير فردي بنام مير صباح كه مصباحي هم مي گويند كه كارمند وزارت دارايي بود و از نيروهاي صادق عنقا .
وي در برابر مير طاهر ايستاد و بعد خودش را تثبيت كرد .
در زمان مير صباح سيد محمد مداحي مداعي قطبيت شد ولي سرشناس ترين چهره كه در مقابل ميرمصباح ايستاد شخصي بود به نام سيد مرتضي ذاكري با قلب مير منور كه در سال 1373 شمسي بر اثر سرطان فوت كرد .مير منور درسماع زير دست بود و رقص هاي سنگيني مي كرد و زنش هم اكنون مجالس او را ادامه مي داد و مدعي است كه مير منور وصيت كرده مجالس بر پا باشد .
سلاسل خاكسار :
اينها سلسله خود را با (عرض پوزش از ساحت امام سجاد عليه السلام ) برق علي طالب مشهور به ملنگ زنجير پا كه منظورشان امام سجاد عليه سلام است مي رسانند . و ايشان را مريد شخصي مجهول بنام سلطان اهر قدس دانسته و او را شاگرد دده رشون و او را شاگر محمود پاطيلي كه منظورشان سلمان فارسي است مي دانند .[38]
فرقه اويسيه
عطار در تذكره الاوليا و هجويري در كشف المحجوب و جامي در نفحات الانس سالكي ار اويسي ناميده اند كه:
از روحانيت يكي از مشايخ گذشته بهره مي برده است كه بعضا با 200 سال فاصله طريقت او را  ادامه مي داده است .
اينها  مي گويند چون اويس قرني بدون راهنما و دليل با ا لهام رباني محبت رسول خدا (ص) در دلش جايگزين شد لذا بدون راهنما به يكي از مشايخ ولو با فاصله زماني زياد مي توان ارتباط برقرار كرد .
در افغانستان يك طايفه بنام اويسي بود درباره آنها نور الدين مدرسي چهاردهي مي گويد : تمام دندانهاي خود را به تعبيت از افتادن دندان پيامبر(ص) در جنگ مي كشيدند .
موسس اين فرقه در ايران شخصي بنام جلال الدين ابولفضل عنقا است وي درسال 1266 ق متولد و در سال 1323 درگذشت كيوان قزويني در مورد او مي گويد :
روحاني ساده لوحي بود كه يكروز مي رفت پيش خاكساريه و دست بيعت مي داد روز بعد پيش فرقه هاي ديگر چون ديد هيچ كس او را تحويل نميگيرد ادعاي اويسي كرد . بعد از او پسرش محمد مدعي شد و فرقه را گسترش زيادي داد .
پسر محمد به اسم صادق عنقا لقبي براي خود گذاشت بعنوان شاه مقصود و سلسله اقطابي را درست كرد و خود را به اميرالمونان عليه السلام رساند .
نورالدين مدرسي چهاردهي مي نويسد : كتابهاي پديده فكر و از جنين تا جنان كه تاليف يك فرانسوي است را صادق عنقا به نام پدر خود محمد عنقا چاپ نمد اين كتب قبلا توسط آقاي نائيني طباطبايي در ايران ترجمه شده است و اسناد آن در كتابخانه مجلس شوراي اسلامي موجود است .
صادق عنقا متولد 1294 ه . ق است وي در حال حيات ، پسرش علي نادر عنقا (صلاح الدين ) را كه ورزشكار بدنسازي بود قطب نمود .
وي هم اكنون در آمريكا ساكن است .
اين فرقه بر روي دو جريان كار كرد :
1-      سيستمي از برنامه هاي مديتيشن را در قالب كلاسهاي تمركز اجرا مي كنند .و
2-      ارتباط دختر و پسر به عنوان يار طريقتي كه معمولا برنامه هاي اينها مختلط است .
از اعجاز قطب اين فرقه (نادر علي عنقا ) بهايي شدن همسرش است .

فرقه ذهبيه
يكي از فرقه هايي كه خود را به معروف كرخي منسوب مي كند فرقه مذهبي است در مورد وجه تسميه آن گفتند اند به لحاظ علم كيميا گري دانستن روساي اين فرقه آن را ذهبيه ناميده اند و مي گويند روساي اين فقه سالك را مانند طلاي بي غش مي نمايند و تا به اين رتبه نرسد اجازه دستگيري به او نمي دهند . وجه ديگر آن كه در اين فرقه سني وجود نداشته و مشايخ و اولاي آنها امامي مذهب بوده اند در حالي كه سر سلسله هاي اين فرقه عبارت اند از جنيد بغدادي احمد غزالي شيخ ابوالقاسم گرگاني ابوبكر نساج و ابو نجيب سهروردي كه همه آنها مذهب غير اماميه داشتند . [39]
برخي مي گويند : چون علي بن موسي الرضا عليه السلام حديث سلسله الذهب را بيان فرمده و سند خرقه رئيس اين فرقه يعني معروف كرخي به ان بزرگوار مي رسيد به اين لحاظ ذهبيه ناميده مي شود .
تاسيس ذهبيه :
چند قول :
1- موسس ان قطب 20 اين فرقه خواجه اسحاق ختلاني است كه داماد مير سيد علي همداني مي شود كه در زمان همين شخص ذهبيه به دو فرقه تقسيم مي شود .
الف ) نوربخشيه (سيد محمد نوربخش)    ب) طرفداران سيد عبدالله برزش آبادي مشهدي (معروف به ذهبيه )
اين قول مردود است چرا كه در زمان خودش خواجه اسحاق طرفدار سرسخت نوربخش است و قطبيت ذهبيه را رها و به نوربخش مي دهد و سيد عبدالله از دستور استاد طرد و ذهبيه را جمع مي كند .
2- نور بخش كه بعنوان رهبر سياسي مطرح مي شود بر عليه شاهرخ ميرزا قيام و توسط خود او كشته مي شود در قبال آن سيد عبدالله برزش آبادي مي شود موسس ذهبيه و اين قول بواقع نزديكتر است .
3- نوشته اند كه اين فرقه كبرويه است كه خواجه اسحاق ختلاني يكي از جانشينان فرقه كبرويه دستاز قطبيت كشد و به موجب رويا سد حمت قهستاني ملقب به نوربخش را به قطبيت نشاند نور بخش ادعاي عجيب زيادي دارد و در وصف خود مي گويد :
بخدا اگر به زيرچرخ كبود
چون مني هست و بود و خواهد بود[40]
سيد عبدالله برزش آبادي از دستور پير و مردا خود خواجه اسحاق ختلاني نافرماني كرد و در مقابل نوربخش ايستاد .ميگويند وقتي خبر به خواجه رسيد گفت ذهب عبدالله لذا از اينجا اين فرقه مشهور به ذهبيه شد . ذهبيه تا زمان قطب 31 اين فرقه بنام علي نقي اصطهباناتي تمام اقطاب ان در مناطق مشهد و .. بودند بعد از اين قطب شخصي بنام قطب الدين نيريزي كه قطب 32 اين فرقه مي شود زمينه خانقاه ذهبيه را در شيراز فراهم كرد علما و فقها در مقابل نيريزي مي ايستند و او فرار مي كند و .. بعد بر مي گردد و فوت مي كند . جانشين نيريزي محمد هاشم درويشي در مقابل فقها نمي ايستد و تقيه مي كن د و با زرنگي توانتست خانقاه بزند . اكنون خانقاه احمديه شيراز مربوط به ذهبيه است و تا سالها متولي شاهچراغ بودند و در آمدهاي آنرا خرج مي كردند از جمله سران بزرگ اين فرقه ميرزا احمد اردبيلي مشهور به وحيد اوليا مي باشد . درباره وي نيز داستانهاي زيادي در اين فرقه ساخته شده است .
در مورد تولد وي نيز مانند ملا سلطان گنابادي داستانهايي ساخته شده است از آن جمله ادعاي مادر وي است كه مي گويد زماني كه وحيدالاوليا را حامله بودم اگر با غذاي شبه ناكي روبرو مي شدم از درون شكمم صدائي مي شنيدم . در شير خوارگي اگر وضو نداشتم بچه شر نمي خورد [41]
همچنين داستن مشهور نداي خروس و شعر خواندن در وصف وحيد الاوليا نيز جاي خواندن دارد اين داستن در كتاب انهار جاريه ذهبيه امده كه خروسي در خانه يكي از دراويش صبح اي اشعار را مي خوانده :
هم در اين اثنا خروشي چون سروش
آمد از بام عمارت در خورش
گوش بر بانگش چون بنهادم نهان
ديدم اين ذكر بود رطب للسان
حجه القائم وحيد الاوليا
پيش خود گفتم خيال من چنين
در سماع من فكنده اين طنين
باز بانگي كرد ان حيوان رسا
حجه القائم وحيد الاولاي [42]
در وصف مجد الاشراف از اقطاب ديگر خود گفته اند كه :
خوان قدرت چيست

 شخص مهدوي
آن ولي حق به صاحب پيروي
ظل ظل الله امام انس و  جان
هادي و مهدي در اين دور زمان[43]  
وحيدالاوليا به دليل رياضتهاي طولاني در اواخر عمر فلج شد .
قطب فعلي شان عبدالحميد گنجويان است كه بعد از انقلاب به انگلستن رفته و در آنجا خانقاه زده است چاي احمد از جمله منابع اقتصادي اين فرقه مي باشد اين فرقه در دفول اقدام به ساخت بيمارستان دكتر گنجويان نموده است .
اين فرقه هم اكنون در دزفول و شيراز فعاليت زيادي دارند ودر سالهاي گذشته دست به توسعه فعاليت هاي خود زده اند .
انشعابات ذهبيه :
انشعابات گوناگون در فرقه ذهبيه آن قدر فراوان است كه نام آن را اغتشاشيه گذاشته اند مثلا سيد عبداله برزش ابادي از دستور پير و مراد خود خواجه اساق ختلاني نافرماني كرد آقا محمد بين رفيع جيلاني ساكن محله بيد آباد اصفهان شاگر سيد قطب الدين نيريزي توجهيه به برگزيده پير و مرداد خود نكرده و از تبعت محمد هاشم درويش شيرزاي سرپيچي نمود و خود پايه انشعاب ديگري را گذاشت . و اين جدايي از رقه ذهبيه را سيد صدر الدين كاشف دزفولي و بعد از او حاج سيد محمد رضا دزفولي وبعد از او حاج سيد حسين ظهير الاسلام دزفولي و بعد از او حاج سيد اسد الله گوشه گير دزفولي با اغتشاش ديگر ادامه دادند . انشعاب ديگر پس از مرگ سي و پنجمين رئيس فرقه ذهبيه ميرزا ابولقاسم راز شيرازي انجام گرفت .
قبلا گفتيم مهمترين پايه و اساس صوفيه بحث سلاسل و كرس نامه مشايخ اينهاست كه معتدقدند اين سلسله قطاب بايد يدابه يد به امام معصوم (ع) برسد اين فرقه نيز به معروف كرخي مي رسد و تمامي اشكالاتي كه به معروف در سلاسل نعمت اللهي وارد است به اينها نيز وارد است .
فرقه نعمت اللهي صفي علي شاهي
 بعد از رحمت عليشاه محمد كاظم اصفهاني مشهور به سعادت عليشاه ادعاي قطبيت كرد و در همان حال كه حاج آقا محمد مشهور به منور عليشاه نيز مدعي شد و در همين اثنا ميرزا حسن علي ملقب به صفيعليشاه با آقا محمد دست بيعت داد . و بعد او را كنار زد .
ميرزا حسن علي ملقب به صفيعليشاه در سال 1251 هق در اصفهان بدنيا آمد و در سال 1316 قمري درگذشت .
صفي قبل از مرگ خود ميرزا محمد خان مشهور به حيرت عليشاه نائيني را به عنوان جانشين معرفي نمود و حيرت عليشاه بعنوان جانشين با ظهير الدوله داماد ناصر الدين شاه درگير شد كه در نه ايت از ترس او به ماهان كرمان رفت و در سر قبر نعمت الله ولي پناهنده شد .
صفي قدرت نفوذ زيادي داشت و حتي در خانواده ناصرالدين شاه نفوذ كرد ودختر شاه فروغ لادوله مشهور به ملكه ايران و دامادش ظهير الدوله ملقب به صفا علي صوفي شدند .
صفا عليشاه انجمن اخوت را راه اندازي كرد و اين فرقه در قالب انجمن به كار خود در ايران ادامه دادند . اكثر صوفيه معتقدند حيرت عليشاه بعنوان قطب جانشين نداشت بلكه سه يا چهار نماينده داشت اما بدا چند نفر از شا گردان وي ادعاي قطبيت كردند از جمله آنها محمد ابراهيم نمازي (نياز علي ) و اديب خراساني ملقب به حاجي داداش بعد از او نيز نيز شخصي بنام ساعدي دبير دبيرستانهاي مشهد ادعاي قطبيت نمود .
شاخه ديگر اين فرقه در قالب انجمن اخوت تا قبل از انقلاب فعاليت زيادي داشت و دكتر  جواد صفايي رئيس آن بود .
ادعاهاي صفي :
مهمترين اثر صفي زبده الاسرار است وي شاعر زبردستي بود كه به مباني عرفاني هم بالنسبه آشنايي داشت ولي بعد از گرفتن كارش ادعاهاي گزافي كرد .
وي در زبده الاسرار مي گويد :
انبياء را در نبوت رهبرم     اوليا را در ولايت سرورم
من صراط مستقيم هستم ،هله     هر چه من زجر راههاي باطله[44]  
و باز مي سرايد :
هزار دور از سپهر چوبگذرد گه شود     كه تا يك آدم به دهر عليشه شود [45]
مدرسي چهاردهي از شاگردان كيوان قزويني در مجله اي خواندني ها درسال 1351 آورده است كه :
از كيوان پرسيدم كه در مورد صفي چه ديده اي ؟ گفت : صفي حضرت عيسي (ع) به او گفته :
مانند من بي جفت باش جالب اين است صفي بعد از 2 سال از ان جريان عاشق دختر سراج مي شود و بعدها چهار زن مي گيرد فرقه مونس علي شاهي
گفتيم مدعاين بعداز رحمتعليشاه     محمد كاظم اصفهاني
حاج آقا محمد (منور عليشاه )
پسر منرو عليشاه صفي را قبول نكرد و راه پدرش را ادامه داد وي مشهور هب حاج آقا بود و بعد از او سيد اسماعيل اجاق (صادق عليشاه ) كرمانشاهي مدعي شد .
بعد از اين جريان حاج ميرزا عبدالحسين ذوالرياستين ملق به مونس علشاهي ادعاي قطبيت كردند .
مونس عليشاه وصيت كرده بود كه وي را در خانقاه كرمانشاه دفن كنند . همه مدارك نشان مي داد او به كسي حكم جانشيني نداده است و در نامه هاي مختلف كه از او موجود است اين مطلب تاييد شده است .
در ميان همه مدعاين جواد باغياني كرماني مشهور به دكتر نوربخش كه در آنزمان يعني 1332 معاونت بهداري بم را بر عهده داشت ادعاي قطبيت كرد . وي چون قبلا نواده مونس عليشاه را به همسري گرفته بود و به نوعي خود را مستحق تر از بقيه مي دانست . لذا چند كار كرد تا بتواند بر رقبا پيروز شود و خرقه خدمت به خلق الله را در لباس تصوف به تن كند .
اول اينكه بعد از مرگ مونس عليشاه در مورخه 26 خرداد 1332 اطلاعيه اي در روزنامه اطلاعات شماه 8140 منتشر نمود كه در آن آمده بود : جناب آقاي دكتر جواد نورخيس جانشين فقيد سعيد قطب العارفين حضرت آقاي حاج ذوالرياستين نعمت اللهي ديروز وارد تهران شدند و در خانقاه تشريف دارند .
دومين حربه وي خريد خانقاه نعمت اللهي از ورثه مونس علشاه به مبلغ 45 هزار تومان انزمان در چهار سوق خيابان بلور سلزي بود حركت بعدي ولي تلگراف زدن به كه از وي حمايت كنند . وي در نامه ايكه موجود است نوشته است كه :
برادر عزيزم ! اين روزها منتظر اقدامات و فداكاريهاي تو هستم نكات زير را در نظر داشته باشد .
خونسرد باشد گوش به حرف اين و آن نباشد و ...
تا جائيكه مي گويد :
در روزنامه اگر بتواني اطلاعات هفتگي به وسيله خودت يا هر كه مي تواني از دوستان سعي كن شرح حالي از حضرت آقا (مونس عليشاه ) جمع و به چاپ برسان و در خاتمه بدين مضمومن بيافزايي كه بعد از ايشان بطوريكه در زمان حيات فرموده اند و جمهور فقرا هم همين عقيده را دارند آقاي دكتر جواد نورخبش كرماني جانشين هستند سعي كن در چند روزنامه چاپ كني خصوصا اطلاعات هفتگي. [46]
حتي وي به سراغ اقطاب ساير فرقه ها مثل ميرطاهر خاكسار رفت تا از وي حمايت كنند كه وي را بيرون نمود . اكنون به اين فرقه نوربخشيه نيز مي گويند . به شهادت تاريخ هيچ كس به اندازه جواد نوربخش خودش را براي قطييت نكشته و تلاش نكرده است . وي درسال 1371 به يكي از مريدان خود كه دختر جواني بود بنا ف – الف تجاوزنمود كه دختر بيچاره دچار بيماري دو شخصيتي شد وبعدها درگذشت .
وي هم اكنون تحت تعقيب قضايي جمهوري اسلامي ايران است .



فرقه گنابادي
اسامي ديگر فرقه:
طاووسيه         نعمت اللهي سلطان عليشاهي         نعمت اللهي گنابادي
با مرگ رحمتعليشاه چندين نفر مدعي قطبيت شدند . يكي از آنها محمد كاظم اصفهاني ملقب به سعادتعليشاه بود. در سال 1293 ق آقاي طاووس سعادت عليشاه فوت كرد محمد سلطان گنابادي به لقب طريقتي سلطان عليشاه ادعاي قطبيت كرد و رسما فرقه نعمت اللهي گناباديه را پايه گذاري او اهل بيدخت گناباد بود و به همين دليل اين فرقه به گناباديه مشهور شد ملا محمد سلطان گنابادي در 1251 قمري در بيدخت متولد و در سال 1293 ادعاي قطبيت كرد از آنجا به نجف رفت و به شهادت كيوان قزويني (صوفي توبه كرده   گنابادي ) يك يا دو جلسه شاگردي شيخ انصاري را كرد بعد درس شيخ را ترك كرد و سراغ چند نفر ديگر رفت بعد از چند سال به ايران آمده و در تهران و در مدرسه سپهسالار ادعاي بابي گري و بهايي گري كرد و پس از اعتراض مردم فرار كرد و به سبزوار رفت و 7 سال شاگردي ملا هادي سبزواري كرد و از سبزوار به بيدخت آمد در كتاب نابغه علم و عرفان[47]  (كه اين كتاب سلطان حسين تابنده است ) آمده است كه :
زماني كه ملا سلطان در مدرسه سيد نصيرالدين تلمذ مي نمود به اتهام بابي گري از ترس مردم كه قصد او را داشتند درب حجره خود را باز گذاشته و بدون اثاث به فرار نمود .
پس از اينكه سعادطعليشاه به سبزوار رفت و مرحوم ملاهادي سبزواري او را تحول نگرفت ملا سلطان شيفته او شد و به اصفاهن رفته و رسما صوفي شد بعدها به بيدخت برگشت و در آ‌نجا ادعاي قطبيت كرد .
دو كار عمده اي كه ملا سلطان گنابادي كرد و موفق شد تا در بيدخت مردم را به گرد خود جمع كند :
1-      از جهل مردم استفاده كرده و برنامه هاي ديني براي مردم چپد .
2-      به طبابت پرداخت و رايگان مداوا مي كرد
كتب ملا سلطان به ترتيب زماني
1-      تهذيب التهذيب
2-      سعادت نامه
3-      تفسير بيان السعاده
4-      مجمع السعادات
5-      ولايت نامه
6-      بشاره الموضين
7-      تنبيه النائمين
8-      شرح كلمات قصار بابا طاهر


بزرگان صوفیه
تاریخ صوفیه شاهد ظهور بزرگانی در بطن خویش بوده
از اين جمله بايزيد بسطامى اهل سكر بود و در اواخر عمر قبضى بر احوالش مستولى به نظر مى‏رسيد. وى در عين حال، در سطح تفكر عوام مريدان خويش متوقف نمى‏شد. شطحيات بسيار بدو منسوب گشت و حكايات غريب از حالات سكر او شهرت داشت (از جمله، نك: مولوى، دفتر 4، بيت 2102 به بعد) كه شايد اسناد تمام يا اكثر آن حالات يا حكايات به او خالى از باورهاى مبالغه‏آميز مريدانه نباشد. حارث محاسبى اهل صحو (هشيارى) بود، و كتاب الرعاية لحقوق الله او نمونه اى از اين حال هشيارى اوست و قول او در باب رضا كه نزد اكثر مشايخ از زمره مقامات، و نزد وى از جمله حالات است [48] ، نشانه‏اى از غور و تأمل او در نظم احوال و مقامات اهل سلوك محسوب است.
محمد بن على ترمذى، معروف به حكيم، در رد اهل ملامت كه در آن ايام در نيشابور ظاهر شده بودند و صوفيه را به عدم اخلاص در عمل منسوب مى‏كردند، سعى بسيار كرد. در باب قلب و آنچه صوفيه اطوار سبعه قلب مى‏خوانند، اقوال وى تازگى داشت و آنچه ديگران، امثال غزالى و نجم الدين كبرى در اين باب گفته‏اند، مسبوق به اقوال اوست [49]. سخنان او در باب مسأله ولايت هم اهميت خاص دارد و از اعتقاد او به تفوق ولايت بر نبوت حاكى است و در باب آن اعتقاد بعدها مناقشات بسيار بين صوفيه پيش آمد. پاره‏اى سؤالها هم در اين باب مطرح كرده كه قرنها بعد از او مورد توجه ابن عربى واقع شده است.
ابو القاسم جنيد، معروف به شيخ الطائفه، در عصر خود معلم و پيشواى صوفيه بغداد بود. وى خواهرزاده سرى سقطى از مشايخ بزرگ صوفيه و در عين حال شاگرد حارث محاسبى نيز بود . مشايخ نسلهاى بعد، او را آخرين نماينده تصوف خواندند و مرگ او را مرگ تصوف واقعى تلقى كردند [50]. وى در عين التزام به سلوك در طريقت، تصوف را با لطايف و دقايقى كه در آن باب گفت، تقريبا به صورت علم درآورد و كوشيد تا در كنار علم فقه و علم كلام، جايى هم براى علم تصوف باز كند. چند رساله و مقاله كوتاه كه در اين زمينه از او باقى است، اهميت شخصيت او را در نشر تصوف نشان مى‏دهد. در تعليم اوـكه در عين حال محتاطانه و مبنى بر صحو و التزام شريعت بودـنهايت سلوك عبارت بود از فنا در «مذكور» ، و در باب نهايت سير هم خاطر نشان مى‏كرد كه «النهاية هى الرجوع الى البداية»[51]
ابو سعيد خراز خود را مريد ابوالقاسم جنيد مى‏خواند. وى در تقرير لطايف تصوف، قدرت تفكر و تحليل نشان داد. چند رساله مختصر كه از او باقى است و از جمله شامل الصدق، المسائل و شمارى رساله منتشر نشده اوست، او را در رديف جنيد و حكيم ترمذى از پايه‏گذاران آنچه علم الاشارات نام داردـو همان تصوف علمى و بحثى استـقرار مى‏دهد. با آنكه در گرفتارى سختى كه در بغداد در اين ايام براى صوفيه پيدا شد و غلام الخليل از متشرعه صوفيه[52]  آنها را نزد خليفه به الحاد متهم كرد و به محكمه كشاند و وى نيز مثل جنيد خود را كنار كشيد، تأثير اقوال اين استاد و شاگرد در تبيين حقايق تصوف قابل ملاحظه بود.
ابوالحسين نورى كه بر خلاف آنها در اين گرفتارى پايدارى نشان داد و به محكمه قاضى هم رفت، با وجود التزام به متابعت ظاهر شريعت، گرايش گونه‏اى هم به سكر داشت و از اصحاب درد محسوب مى‏شد. [53]  چيزى كه مى تواند اوصاف شبلى از اصحاب جنيد را نيز تصوير كند. شبلى هم مانند ابن عطا در ماجراى حلاج با او توافق داشت، اما بر خلاف ابن عطا آن را اظهار نكرد.
چنانكه ابو عبدالله خفيف، معروف به شيخ كبير هم كه از جمله متأخران ائمه صوفيه است، با وجود تأييد حلاج، در التزام صحو و اجتناب از طريقه اهل سكر باقى ماند.


عقاید وتفکرات تصوف
هر یک از فرق صوفیه و احکام خاصی دارند که شاید بعضی از آنها در سایر فرقه ها دیدنه نشود. به دلیل اینکه منشا و مبدا این احکام در تصوف قطب به عنوان رهبر صوفیان است لذا آداب و عقاید متفاوتی شکل گرفت .
ولایت در نزد صوفیه
ولایت از مختصات شیعه است و این ولایت مصطلح شیعه در غیر شیعه جایگاهی ندارد. در سقیفه پی بردند که از معنویت خالی است چرا که ولایت زعامتی و امامتی و تصرف تکوینی ندارد پس در زمان امام صادق علیه السلام اینها را در مقابل اهل بیت قرار دادند و مسائل معنوی را در قالب بزرگان و بعدها اقطاب صوفیه مطرح کردند تا ولایت و علم ائمه علیهم السلام را تحت الشعاع این جریان قرار دهند.
ولایت شیعی
1.    ولایت محبت و مودت که واجب است و محبت ذوی القربی است که هم شیعه و هم اهل سنت آنرا قبول دارند.
2.    ولایت امامت و یا ولاء امامت که ولایت تشریعی است که این ولایت را بر عده ای خاص از بنده گان عطا کرده و بر دیگران واجب است در امور دینی پیروی کنند. این نوع ولایت را نه اهل تسنن و نه تصوف ، هیچکدام قبول ندارند.
3.    ولایت : زعامت ، یعنی رهبری سیاسی جامعه اسلامی که از طرف خداوند برای عده ای اعطاء شده که این ولایت و وصایت از آن علی علیه السلام 11 امام بعد از ایشان است و غیر اینها جایز است .
4.    ولایت تصرف: که در خارج تاثیر گذار است که مخصوص دوازده امام است در زند شیعه که اهل تسنن قبول ندارد ولی شبیه همین در صوفیه است .
تعریف ولایت در نزد تصوف :  مقام ولایت عبارت است از رتبه فنای فی الله ، ولی در این مرحله در تجلی خداوند محو و مستهلک شده و به علت شکر و استغراقی که بر او عارض می شود تابعیت و عبودیت به حسب صورت(نماز و روزه) از او مرتفع می شود اما از نظر معنا او عین تابع و عابد است .
5.    ولایت امامت و یا ولاء امامت که ولایت تشریعی است که این ولایت را بر عده ای خاص از بنده گان عطا کرده و بر دیگران واجب است در امور دینی پیروی کنند. این نوع ولایت را نه اهل تسنن و نه تصوف ، هیچکدام قبول ندارند.
مسئله ای که با شیعه منافات دارد اقسامی است که برای ولی قائل شدند :
قطب : مثل امام در نزد شیعه همیشه و در هر زمان یک نفر است. فناء فی الله و بقاء بالله دو قیدی است که برای قطب قائلند. بالاترین مراحل سیر و سلوک هم مال اینهاست .
افراد: سه نفر و گمانام هستند که کسی آنها را نمی شناسد.
اوتاد: جهار نفرند
بدلاء(ابدال): 7 نفرند
نجباء : 40 نفرند
نقباء: 300 نفرند
این مراتب در هیچ جای معارف شیعی به این سبک وجود ندارد . مسئله دیگر اینکه ولایت را اکتسابی می دانند که هر کس می تواند خودش را به قطبیت برساند در حالیکه در نزد شیعه فقط از طرف خدا منصوب می شود .
تصوف می گوید:
پس به هر دوری ولی قائم است
تا قیامت آزمایش دائم است
و
دست زن در دامن هر کو ولی است
خواه از نسل عمر خواه از علی است (مولوی)
 
ولایت در نزد تصوف بدعتی بیش نیست . در مورد ولایت دست به توجیه زدند و ذهبه به این قائل شدند که :
امامان ولایت کلیه شمسیه و اولیای صوفی ولایت جزئیه قمریه دارند . شاید مهمترین مسئله در تقابل تشیع و تصوف را بتوان در مساله ولایت دید.
با توجه به اینکه سران صوفیه در آغاز سنی مسلک بوده اند طبیعی می نماید که تن به ولایت اهل بیت ندهند. لذا برای انصراف از اهل بیت و جذب مردم تعریفی از ولایت ارائه دادند که با اعتقادات تشیع و مبانی روایی و حتی آیات قرآن در تعارض است .
هر چند بعدها در فرقه های شیعی تصوف سعی شد بین این دو تفکر جمع شود اما سران بسیاری از فرقه ها برای حفظ جایگاه خود به اندیشه این سران دامن زدند .
مهتمترین اندیشه سران این جریان مطرح کردن خود بجای ائمه علیهم السلام و نفی روایات و آیات بود. نمونه های بارز این جریان را در کلام حلاج، جنید، شمس و مولوی می توان دید.
شمس تبریزی با فریاد بر سر علمای عصر خود که غرق فنون و علوم روزند می گوید : تا کی بر زین بی اسب سوار گشته و در میدان مردان می تازند؟... و تا کی به عصای دیگران به پا روید؟! این سخنان که می گویید از حدیث و تفسیر و حکمت و غیره سخنان مردم آن زمان است .
که هر یکی در عهد خود به مسند مردی نشسته بودند و از خود معانی می گفتن و چون مردان این عهد شمایید اسرار و سخنان شما کو. بعضی کاتب و حی بودند و برخی محل وحی ، اکنون جهد کن که هر دو باشی ، هم محل وحی و هم کاتب وحی ، خود باشی[54]
در هیمن زمینه بایزید بسطامی می گوید : شما دانش خود را از سلسله مردگان فرا میگیرید در حالیکه ما معارف خود را از حضرت حق فرا می گیریم که همیشه زنده است و نخواهد مرد. [55]
البته در فرقه های فعلی نیز این جریان ادامه دارد شهرام پازوکی صوفی گنابادی می گوید : ولایت در تصوف با ولایت در تشیع شباهت فراوانی دارد .
سپس فصلنامه عرفان ایران ارگان رسمی فرقه گنابادی می نویسد : اعتقاد به وجود امام به عنوان قطب عالم امکان با مفهوم قطب در تصوف تقریبا یکسان است [56]
و یا می نویسد : قطب و امام هر دو مظهر یک حقیقت و دارای یک معنا و اشاره به یک شخص است. [34]
البته این اندیشه ولایت چهارچوب خاصی ندارد و در هر زمان برای هر کس ممکن است . البته برخی از صوفیان معتقدند حکم ولایت از روایت امام زمان در مورد ولایت در زمان غیبت ناشی می شود که می توان گفت حداکثر به ولایت فقه یا فقیه می شود تعبیر کرد که آنهم در طول ولایت ائمه است و یقینا ولی فقیه شاگرد این مکتب و عامل اجرای فرامین فقهی است نه در عرض ائمه و به عنوان قطب عالم امکان.

سماع
بحث‌انگیزترین موضوع در تصوف، سماع است. جمع شدن صوفیان در یک محل (دویره یا خانقاه) و گوش فرادادن به آواز قوّال، که گاهی با ساز همراه می‌شده، از سنّت‌های دیرپای تصوف است. برپاکردن مجالس سماع، که ظاهراً از قرن سوم آغاز شده، با پدید آمدن رابطه مریدان و پیر و حلقه زدن آنان به‌دور او و شنیدن تعالیمش پیوند مستقیم داشته‌است. احتمالاً مجالس سماع صوفیان تقلیدی از مجالس طرب در دربارها و به نوعی، صورت دینی و مقدّس شده‌این مجالس بوده، چنان‌که شیوه رفتار مریدان با شیخ نیز با ادب درباریان نسبت به شاه یا خلیفه بی ارتباط نبوده‌است. ظاهراً، نخستین مشایخی که‌این نوع مجالس را دایر کردند، بغدادیان بودند؛ جنید بغدادی و ابوبکر شبلی مجلس سماع تشکیل می‌دادند. در خراسان، ملامتیان نیشابور با سماع و رقص موافق نبودند، ولی در قرن چهارم صوفیان خراسان این رسم را پذیرفتند و در باره آداب و مسائل آن سخن گفتند. اکثر رساله‌هایی که بعداً در باره سماع صوفیان نوشته شده، به قلم ایرانیان بوده‌است. متشرعان و فقها همواره به مجالس سماع اعتراض و از آنها انتقاد می‌کرده‌اند و به همین جهت در بعضی از رساله‌های سماع و رساله‌ها کوشش شده که‌این مجالس به لحاظ شرعی توجیه شوند. در ابتدا، در مجالس سماع قاریان با آواز خوش قرآن می‌خواندند و صوفیان سماع می‌کردند. سپس خواندن اشعار عربی و در مجالس ایرانی خواندن اشعار فارسی نیز باب شد. برخی از مشایخ نواختن دف و برخی دیگر علاوه‌بر آن، نی زدن را نیز مجاز می‌دانستند، ولی همه‌اینها از نظر علمای متشرع حرام بود. در قرن پنجم، رقصیدن و جامه دریدن نیز در مجالس سماع رسم شد که بعضی از صوفیان نیز نسبت به آن انتقاد داشتند. از دیگر رسومی که بعضی از علمای شرع و حتی برخی صوفیان به آن اعتراض می‌کردند، خواندن غزل یا ابیات عاشقانه‌ای بود که در آنها از مطرب و می‌وخرابات و شاهد و ساقی و زلف و خدّ و خال معشوق سخن گفته شده بود؛ اشعاری که مضامین آنها غیردینی بود و سرایندگان آنها نیز معمولاً شاعران درباری بودند. هجویری خود از کسانی بود که خواندن این قبیل اشعار را حلال نمی‌دانست، ولی به رغم مخالفت او و سایر متشرعان، صوفیان (بخصوص در خراسان) از این اشعار استقبال می‌کردند.
روی آوردن صوفیان به شعر با تحولی عمیق در دیدگاه‌ایشان همراه بود و آن برجسته شدن عشق به منزله نسبت انسان و خداوند بود. صوفیانِ نخستین معمولاً از لفظ قرآنی محبت استفاده می‌کردند، ولی از نیمه دوم قرن سوم به بعد، لفظ عشق که در اصل در مورد دوستی میان دو انسان، بخصوص زن و مرد، به کار می‌رفت، به‌تدریج در خصوص نسبت انسان و خدا نیز به کار رفت.حلاج از جمله صوفیانی بود که به سرودن این نوع اشعار عاشقانه پرداخت؛ اما بزرگترین تأثیر مفهوم عشق و حُسن در تصوف، پدید آمدن آثار ارزنده نظم و نثر در ادبیات صوفیانه، بخصوص در زبان فارسی، بود. از قرن پنجم به بعد، ده‌ها رساله منظوم و منثور، به فارسی و عربی، در باره عشق و روان‌شناسی عاشقی نوشته شده و غزلیاتی، بخصوص به فارسی، سروده شده که همه محصول همین مفهوم عشق و رابطه عاشق و معشوقی میان انسان و خداوند است.
باوجودیکه اکثر صوفیان بزرگ، که تعالیم و سیره و سرگذشت آنان محرک و مشوق دلهای سالکان بوده‌است، مرد بوده‌اند، در عین حال، استثناهایی هم وجود داشته‌است. معروفترین صوفی زن،رابعه عدویه (قرن دوم) است که نامش در بسیاری از آثار صوفیه ذکر شده. در قرن پنجم بعضی از مشایخ، از جمله ابوسعید ابوالخیر، زنان را نیز در سلک مریدان خود می‌پذیرفتند. بعدها در بعضی از خانقاهها محلی برای زنان در نظر گرفته شد[58]
گرچه از نظر برخی دیگر مرد به معنای جنسیتی آن در پیشگاه خدا مطرح نیست عطار در تذکره اولیائ هنگامیکه به زندگی رابعه ( بزرگ زن صوفی ) می‌پردازد می‌گوید[59]
اگر کسی گويد ذکراو در صف رجال چرا کرده‌ای گويم که خواجه انبيا عليهم السلام می‌فرمايد :ان الله لاينظر الی صورکم الحديث . کار به صورت نيست به نيت است . کما قال عليه السلام يحشر الناس علی نياتهم ....... چون زن در راه خدای مرد بود او را زن نتوان گفت . چنانکه عباسه طوسی گفت :چون فردا در عرصات قيامت آواز دهند که يا رجال ! نخست کسی که پای در صف رجال نهد، مريم بود عليها السلام . کسی که اگر در مجلس حسن حاضر نبودی ترک مجلس کرد ی، وصف او در ميان رجال توان کرد . بل معنی حقيقت آن است که اطنجا که اين قوم هستند همه نيست توحيد اند . در توحيد، وجود من و تو که ماند تا به مرد و زن چه رسد . چنانکه بوعلی فارمذی می‌گويد رضی الله عنه نبوت عين عزت و رفعت است . مهتری و کهتری در وی نبود . پس ولايت همچنين بود . خاصه رابعه که در معاملت و معرفت مثل نداشت و معتبر جمله بزرگان عهد خويش بود و بر اهل روزگار حجتی قاطع بود .

تصوف در سرزمینهای گوناگون
ایران: دوره ایلخانان (سدۀ 7-8ق/13-14م) و پس از آن: دورۀ تیموری (سدۀ 8-10ق/14-16م) را باید از دوره‌های مساعد برای گسترش و رونق تصوف به شمار آورد، زیرا در دورۀ اول برخی ایلخانان مغول و وزرای آنان از ارادتمندان مشایخ صوفیه بودند و با تقدیم هدایا و نذورات، و ساخت خانقاهها موجبات رشد تصوف را فراهم آوردند[60]  و در دورۀ دوم نیز نزدیکی اهل شریعت به صوفیان و مدارای حاکمان موجب رونق تصوف گردید. به این ترتیب، با آنکه در این دوره گاه علمای دین نسبت به صوفیان تندی و تعصب می‌ورزیدند (همچون تکفیر ابن‌ تُرکۀ اصفهانی)، اما اوضاع زمانه برای رشد تصوف مساعد بود. در این دو دوره دو تحول مهم در تصوف ایران روی داد که یکی از آن دو گرایش فزایندۀ آن به تشیع، و دیگری رونق مکتب ابن‌عربی و ظهور شارحان و اندیشمندان برجسته بود
مهم‌ترین طریقه‌های تصوف در این عصر سهروردیه و کبرویه بودند که از سلسله‌های چهارده‌گانۀ معروفیه به شمار می‌روند.
روسیه و قفقاز: چندین سده پیش از آنکه دولت روسیه گسترش خود را در سدۀ 10ق/16م در شرق، جنوب و غرب، آغاز کند، اقوام متعدد و گوناگونی که در آسیای مرکزی، اطراف رود ولگا، شرق و غرب دریای خزر، قفقاز، داغستان و... می‌زیستند، و بیشتر از شاخه‌های مختلف نژاد ترک بودند، اسلام آوردند، و تمدن و فرهنگ اسلامی‌ ـ ترکی خاص خـود را داشتند. در این حـوزۀ گستردۀ جغرافیایی ــ که از آن سوی ماوراءالنهر تا دریای سیاه را دربر می‌گرفت و در آن امواج جمعیتی متناوب، اقـوام ترک‌ زبان گـوناگون را از شـرق به سوی غـرب می‌راند ــ تصوف از جمله عوامل پر قدرت اجتماعی بود که سابقۀ تاریخی‌آن به ظهور نخستین صوفی برجستۀ ترک، یعنی احمد یسوی(د562ق/ 1167م) و پیروانش باز می‌گشت که پس از درگذشت او، طریقۀ یسویه را نه‌تنها در این مناطق، بلکه در آسیای صغیر نیز منتشر نمودند. در سده‌های پس از آن نیز طریقۀ نقشبندیه در آسیای مرکزی به ظهور رسید که به نوبۀ خود با کوشش صوفیان نقشبندی در سرزمینهای مختلف گسترش یافت. افزون بر این دو طریقه، طریقۀ قادریه نیز در دورۀ متأخر به این منطقه راه پیدا کرد که گرچه پیروان کمتر و حضور محدودتری داشت، اما در جنبشهای اجتماعی نقش مهمی را ایفا نمود.
در بررسی تاریخ تصوف در مناطق تحت تصرف روسیه، به طورکلی چنین به نظر می‌رسد که این پدیده همواره دارای دو جنبۀ آشکار و پنهان بوده است. وجه آشکار تصوف ــ که بیشتر مورد توجـه محققان روسـی قرار گرفته است ــ نقش پویای آن در حرکتهای اجتماعی و سازماندهی قیامهای مختلف است و وجه پنهان آن، روابط خاص مرید و مرادی، شیوۀ سلوک معنوی، آداب و آیینهای فرقه‌ای خاص و ویژگیهای محلی در هر ناحیه را دربر می‌گیرد که بسیار کم به آن توجه شده است. آنچه دربارۀ این وجه پنهان می‌توان گفت آن است که همچون دیگر سرزمینهای اسلامی، مرید طی آیین تشرفی که ظاهراً چندان پیچیده نبوده است، به عضویت طریقه در می‌آمد و چگونگی ذکر و شیوۀ ادای آن، و نیز نحوۀ مراقبه و دیگر تعالیم مربوط به سلوک را از پیر خود می‌آموخت و در جلسات ذکر جمعی شرکت می‌کرد[61]

شبه قارۀ هند: فاتحان عربی که در سده‌های نخست هجری به هند راه یافتند، به سختی توانستند اسلام را از وادی سند فراتر ببرند. از زمان غزنویان به بعد بود که اسلام توسط بزرگان دین، به‌ویژه صوفیان به نقاط دوردست هند راه یافت. کهن‌‌ترین نشانه‌های ارتباط تصوف اسلامی با شبه قاره به سده‌های 3 و 4ق می‌رسد. دیدار ابوعلی سندی با بایزید بسطامی (د 261 یا 264ق) شاید نخستین آگاهی ما در این زمینه باشد. پس از آن سفر تبلیغی حلاج (مق‍ 309 ق‌) است که از طریق دریا به هند رفت و از راه خشکی به عراق برگشت[62]. براساس روایتی افسانه‌آمیز، نخستین صوفی که در سند اقامت گزید، شیخ صفی‌الدین، مرید و خواهرزادۀ شیخ ابواسحاق کازرونی (د 426ق) بود. بنابر همین داستان، وی در سند شهری بنا نهاد که بعدها به نام اُچه یا اوچ شهرت یافت



مغرب‌زمین: حضور تصوف در جهان غرب، با افزایش حضور مسلمانان در این بخش از جهان به‌ویژه در دهه‌های اخیر، رابطه‌ای مستقیم دارد و تردیدی نیست که تصوف خود یکی از عوامل گسترش اسلام در غرب بوده است. اما در بررسیهای تاریخیِ چگونگی نشر اسلام در سرزمینهای غربی، برخی از محققان عامل اصلی جذابیت گرایشهای صوفیانه برای غربیان را، نه صرف حضور اسلام و مسلمانان در جهان غرب، بلکه جست‌وجوی مشتاقانۀ دنیای متجدد در حکمت شرق برای یافتن حقیقت و فلسفه‌ای نجات‌بخش برای زندگی، و گاه تفسیری زیبایی‌شناسانه و دینی از عشق و هماهنگی، برای رهایی از سردرگمیهای نظری و الاهیاتی دانسته‌اند و تصوف را به مثابۀ پدیده‌ای که از اشکال اسلام سنتی فاصله گرفته و با قابلیت انعطاف‌پذیری، بر بُعد باطنی و جنبۀ معنوی دین تأکید دارد، به‌شمار آورده‌اند. [64]
این اشتیاق، همراه با سازگاری و مدارای تصوف در بسترهای مختلف اجتماعی و فرهنگی، و ایجاد فضایی تلفیقی از اسلام و تمدن غرب، و نیز تأکید آن بر تعاملی فراملیتی، سبب جذابیت آن نزد غربیان شده، و مطالعۀ اهمیت نقش آن در جوامع متجدد را امری ضروری ساخته است.
تصوف در استرالیا: ورود مسلمانان به استرالیا از نیمۀ سدۀ 19میلادی آغاز شد و اولین مهاجران مسلمان از آسیای جنوب غربی بودند. از اواخر این سده و اوایل سدۀ 20میلادی حضور مسلمانان در استرالیا رو به فزونی نهاد و در دهۀ 1950م این کشور مهاجرانی از کشورهای مدیترانه‌ای، و پس از 1975م، از ترکیه و لبنان و نیز از کشورهای غربی داشته است. اما بیشترین جمعیت مسلمان استرالیا لبنانیها هستند که با ترکها، 80 تا 83٪ مسلمانان را تشکیل می‌دهند. آنها بیش از همه از تضادهای فرهنگی میان آداب اسلامی و شیوه‌های محلی رنج می‌برند و وضعیت چندان مناسبی ندارند .
در جامعۀ مسلمان استرالیا تنوع نژادی همگام با تنوع فرقه‌ای به چشم می‌خورد و در آن حضور اهل سنت بیش از شیعیان است. بخشی از این تنوع را جوامع کوچکی از فرقه‌های علویه، احمدیه، اسماعیلیه و دروزیها تشکیل می‌دهند.
تعالیم صوفیانه به وسیلۀ شیخ ابراهیم نصر، از مریدان تانر انصاری، فارغ‌التحصیل دانشگاه کالیفرنیا، به استرالیا وارد شد. وی از مشایخ طریقۀ رفـاعـی ـ قـادری بـود و تعالیم خود را در قالب ذکر، موسیقی و جلسات مباحثۀ معنوی، به‌ویژه مراقبه ارائه می‌کرد.
مرکز مهم فعالیتهای صوفیانه در استرالیا «مرکز تصوف و عرفان استرالیا» است که بـه وسیلۀ فاطمه فلور ناصری بونین ــ ایـرانـی‌تبـار ــ ایجاد گردید. وی که تعالیم خود را بر رویکردهای روان‌شناسانه استوار ساخته است، رهبری این مؤسسه را برعهده گرفت. این مرکز هدف خود را ارتقای آگاهی افراد نسبت به توحید و حضور خداوند در عالم، و سلوک معنوی در زندگی از طریق تصوف که بُعد باطنی و معنوی است، تعریف می‌کند [65]


تصوف از دیدگاه مخالفان شیعه
تصوف همواره درمیان اهل تشیع مذموم شمرده شده است که سخنان اهل البیت (علیهم السلام) و نظرات عالمان دینی موید این امر است.
اهل البیت: پیشوایان راستین اسلام که حافظان دینند ، بیش از همه با افکار انحرافی و بدعت دینی مبارزه کردند و پیروان خویش را از پیروی صوفیان و هر گروه باطل دیگر بر حذر می داشتند و در این باره احادیث فراوانی از معصومین علیهم السلام وارد شده است تا آنجا که مرحوم «شیخ حر عاملی» (متوفی 1104 ه-ق) صاحب کتاب «وسائل الشیعه در کتابی به نام «الاثنی عشریه» روایاتی در انکار و نکوهش آنان نقل کرده است وی می نویسد:
«جمیع الشیعه انکروهم» (ای الصوفیه) و نقلوا عن احادیث کثیره فی مذمتهم و صنف علماء الشیعه کتبا کثیره فی ردهم و کفرهم منها کتاب الشیخ المفید فی الرد علی اصحاب الحلاج و ذکر فیه ان الصوفیه فی الاصل فرقتان حلولیه و اتحادیه» [66]
«تمام شیعیان ، فرقه های صوفیه را انکار نموده اند و از امامان خویش احادیث بسیاری در نکوهش آنان نقل کرده اند و علمای شیعه کتابهای بسیاری در رد این فرقه و اثبات کفر آنان تالیف نموده اند که از آن جمله کتاب شیخ مفید در رد بر اصحاب حلاج است که در آن آمده است : صوفیه در اصل دو فرقه حلولیه و اتحادیه می باشند.»
در اینجا چندین حدیث از کتب معتبر که مورد اعتماد تمام علمای شیعه است ، نقل می کنیم :
1.    پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله از پدید آمدن این گروه خبر داده و فرموده است : «لا تقوم الساعه علی امتی حتی یقوم قوم من امتی اسمهم الصوفیه لیسوا منی و انهم یحلقون للذکر و یرفعون اصواتهم یظنون انهم علی طریقتی بل هم اضل من الکفار و هم اهل النار لهم شهیق الحمار»[67]
«روز قیامت بر امتم بر پا نشود تا آنکه قومی از امت من به نام «صوفیه» برخیزند آنها از من نیستند و بهره ای از دین ندارند و آنها برای ذکر دور هم حلقه می زنند و صداهای خود را بلند می کنند به گمان این که بر طریقت و راه من هستند نه ، بلکه آنان از کافران نیز گمراه تر و اهل آتشند و صدائی دارند مانند عرعر الاغ .»
از این روایت معلوم میشود که صوفی گری در زمان پیامبر صلی الله علیه و آله نبوده و آن حضرت به عنوان اخبار از غیبت ذکر کرده اند که بعدها چنین فرقه ای در میان امت پیامبر صلی الله علیه و آله پیدا خواهد شد و این معجزه دلایل صحت آن حدیث می باشد و همچنین در این روایت تصریح شده است که آنان بر طریقت پیامبر نیستند از کفار نیز گمراه تراند.
2.    پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله در روایتی از لعن ملائکه بر این گروه خبر داده است ، آنجا که در اثنای سفارشهای خود به «ابوذر» فرمود:
«یا اباذر یکون فی آخر الزمان قوم یلبسون الصوف فی صیفهم و شتائهم یرون الفضل لهم بذلک علی غیرهم الئک یلعنهم ملائک السماء و الارض» [68]  
« ای اباذر در آخر الزمان قومی پیدا می شوند که در تابستان و زمستان لباس پشمینه می پوشند و این عمل را برای خود فضیلت و نشانه زهد و پارسائی می دانند ، آنان را فرشتگان آسمان و زمین لعن می کنند»
روشن است قومی که به پشمینه پوشی و خرقه صوف معروف باشند و خود را بهتر از دیگران دانند، همین صوفیان و درویشانند. علاوه بر اینکه لباس شهرت است و حرام می باشد ، اخبار زیادی هم به خصوص در مذمت آنها رسیده است.
3.    به سند صحیح از «احمد ابن محمد بزنطی» روایت کرده اند که مردی به امام صادق نقل کرد در این زمان قومی پیدا شده اند که به آنها صوفی می گویند درباره آنها چه می فرمایید؟
امام در پاسخ فرمودند: «انهم اعداونا فمن مال الیهم فهو منهم و یحشر معهم و سیکون اقوام یدعون حبنا و یمیلون الیهم و یتشبهون بهم و یلقبون انفسهم بلقبهم و یاولون اقوالهم الا فمن مال الیهم فلیس منا و انا منهم برآء و من انکرهم ورد علیهم کان کمن جاهد الکفار بین یدی رسول الله صلی الله علیه و آله»[69]
«آنها (صوفیان) دشمنان ما هستند ، پس هر کس به آنها میل کند از آنان است و با آنها محشور خواهد شد و به زودی کسانی پیدا می شوند که ادعای محبت ما را می کنند و به ایشان نیز تمایل نشان می دهند خود را به ایشان تشبیه نموده و لقب آنان را بر خود می گذارند و گفتارشان را تاویل می کنند.بدانکه هر کس به ایشان تمایل نشان دهد از ما نست و ما از او بیزاریم و هر کس آنان را رد کند مانند کسی است که در حضور پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله با کفار جهاد کرده است»
از این روایت چند نکته استفاده می شود:
اولا : تا زمان امام صادق علیه السلام در میان مسلمانان صوفی نبوده و از آن به بعد پیدا شده است . پس اگر کسی اصحاب پیامبر یا امیرمومنان را صوفی بنامد، دلیل بر بی اطلاعی او است .
ثانیا: این خبر کرامتی از امام صادق علیه السلام است که از ساده لوحان زمان خبر می دهد در آنجا که می فرماید : «ادعای محبت ما می کنند و به دشمنان ما مایل هستند» مراد ، صوفیهای به ظاهر شیعه است که دعوی محبت اهل بیت پیامبر می نمایند.
ثالثا: لقب صوفی بر خود می گذارند و طرز رفتار و ظواهر حال خود را به آنها تشبیه می نمایند.
4.    به سند صحیح از «بزنطی»و«اسماعیل بن بزیع» از امام رضا علیه السلام روایت کرده اند که فرمود : «من ذکر عنده الصوفیه و لم ینکرهم بلسانه و قلبه فلیس منا و من انکرهم فکاناما جاهد الکفار بین یدی رسول الله صلی الله علیه و آله[70]
«هر کس نزد او از صوفیه سخن به میان آید و به زبان و دل انکار ایشان نکند ، از ما نیست و هر کس صوفیه را انکار نماید گویا این که در راه خدا و در حضور رسول خدا صلی الله علیه و آله با کفار جهاد کرده است.»
از این روایت استفاده می شود هر فرد شیعه موظف است اگر در حضور او از صوفیه ذکری به میان آید با زبان و دل آنها را تقبیح نماید ، و اگر کسی نسبت به این موضوع بیتفاوت باشد بلکه کلمات باطل آنها را حمل بر صحت کند ، شیعه و پیرو اهل بیت علیهم السلام نیست .
5.    به سند معتبر از «حسن بن سعید» روایت شده است که گفت:
«سالت ابالحسن علیه السلام عن الصوفیه و قال : لا یقول احد بالتصوف الا لخدعه او ضلاله او حماقه و اما من سمی نفسه صوفیا للتقیه فلا اثم علیه و علامته ان یکتفی بالتسمیه فلا یقول بشیئ من عقایدهم الباطله»
«از حضرت رضا علیه السلام سوال کردم از حال صوفیه ، فرمود:کسی قابل تصوف نمی شود مگر از روی خدعه و مکر یا جهالت یا حماقت و لیکن اگر کسی از روی تقیه خود را صوفیه بنامد ، تا از شر آنها در امان بماند بر او گناهی نیست به شرط آ«که بر چیزی عقاید باطلشان قائل نشود. »
این روایت صراحت دارد در این که به هیچ وجه جایز نیست کسی خود را صوفی بنامد(مگر از روی تقیه) و عقاید آنها باطل است و اگر احیانا یک دسته صوفی سالم وجود داشت که عقائد آنها صحیح بود امام می فرمود از آنها بودن اشکال ندارد .
در کتب معتبر روایت کرده اند از امام حسن عسکری علیه السلام که فرموئد : از امام صادق علیه السلام از حال «ابوهاشم کوفی» صوفی ، - بنیانگذار تصوف در اسلام- سئوال کردند ، فرمود: «انه کان فاسد العقیده جدا و هو الذی ابتدع مذهبا یقال له التصوف و جعله مفرا لعیدته الخبیثه»
«ابوهاشم کوفی جدا فاسد العقیده است او همان کسی است که از روی بدعت مذهبی اختراع کرد که به آن تصوف گفته می شود و آن را فرارگاه عقیده خبیث خود ساخت»
از این روایت معلوم می شود عقیده تصوف «ابوهاشم کوفی» (م255 هجری) انکار دین و آئیین بود.
6.    «کلینی» به سند معتبر از «سدیر صیرفی» روایت کرده که: من روزی از مسجد بیرون می آمدم و امام باقر علیه السلام داخل مسجد می شد، دست مرا گرفت رو به کعبه کرد و فرمود : «ای سدیر! مردم مامور شدند از جانب خداوند که بیایند و یان خانه را طواف کنند و به نزد ما آیند و ولایت خود را بر ما عرضه نمایند.»
سپس فرمود: «لا سدی فاریک الصادین عن دین الله ، ثم نظر الی ابی حنیفه و سفیان الثوری فی ذلک الزمان و هم حلق فی المسجد فقال: هولاء الصّادّون عن دین الله بلا هدی من الله و لا کتاب مبین . انّ هولاء الأخابث لو جلسوا فی بیوتهم فجال الناس فلم یجدوا أحدا یخبرهم عن الله تبارک و تعالی عن رسوله صلی الله علیه و آله حتی یأتونا فنخبرهم عن الله تبارک و تعالی عن رسوله».
«ای سدیر! می خواهی کسانی را که مردم را از دین خدا جلوگیری می کنند به تو نشان دهم ؟ آنگاه به ابوحنیفه و سفیان که در مسجد حلقه زده بودند ، نگریست و فرمود: اینها هستند که بدون هدایت از جانب خدا و سندی آشکار ، از دین خدا جلوگیری می کنند اگر این پلیدان در خانه های خود بنشینند و مردم را گمراه نکنند ، مردم به سوی ما می آیند و ما ایشان را از جانب خدا و رسول خبر می دهیم»
در این روایت از «سفیان ثوری» (م 161هجری) که از سران صوفیه محسوب می شده ، به شدت انتقاده شده است . و ضمنا امام باقر علیه السلام در این حدیث به خطر آن دو نفر که سمبل دو جریان و حرکت آن زمان بودند و دستگاه خلافت آنها را در مقابل خاندان رسالت تراشیده بود ، اشاره کرده است .
7.    «شیخ مفید» به سند صحیح از امام علی النقی علیه السلام روایت کرده است محمد ابن محمد ابن حسین بن ابی الخطاب می گوید: در خدمت امام علی النقی علیه السلام در مسجد النبی بودم که در ا« حال جمعی از اصحاب آنحضرت شرفیاب حضور شدند و در میان ایشان«ابوهاشم جعفری» نیز بود که او مدری بسیار بلیغ و با کمال بود و در نزد آن حضرت مقام و منزلت عظیمی داشت و چون اصحاب در کنارش قرار گرفتند ، بناگاه جمعی از صوفیه داخل مسجد شدند و حلقه زدند و مشغول ذکر گردیند ، حضرت فرمود: «لا تلتفتوا الی هؤلاء الخدّاعین فانّهم خلفاء الشیاطین و مخربوا قواعد الدین یتزهدّون لراحه الاجسام و یتهجدون لتصیید الانعام یتجوّعون عمرا حتی ...»
«به این حیله گران اعتنا نکنید زیرا جانشینان شیاطین و خراب کننده قواعد دین می باشند ، زهد ایشان برای راحتی بدنهایشان و تهجد و شب زنده داریشان برای صید کردن عوام است. عمری را در گرسنگی به سر برند تا عوام و نادانی را مانند خرها پالان کنند و زین بر پشت آنها گذارند»
« ... لا یهللون الا لغرور الناس و لا بقَلّلُون الغداء الا لملا العساس و اختلاف الدفناس یتکلمون الناس بإملائهم فی الحبّ و یطرحونهم بإذلالهم فی الجبّ أورادهم الرقص و التصدیقه و اذکارهم الترنّم و التغنیه فلا یتبعهم الّا السفهاء و لا یعتقدهم الا الحمقاء فمن ذهب الی زیاره احد منهم حیا او میتا فکانّما ذهب الی زیاره الشیطان و عبده الاوثان و من اعان احدا منهم فکانّما اعان یزید و معاویه و اباسفیان»
«ذکر نمی گویند مگر برای فریب مردم و خوراک خود را کم نمی کنند مگر برای پر کردن قدح و ربودن دل احمقان ، با مردم دم از دوستی خدا زنند تا ایشان را به چاه اندازند ، اوراد ایشان رقص و کف زدن و غنا و آوازه خوانی است و کسی به سوی آنها میل نکند و تابع ایشان نگردد مگر آنکه از جمله سفیهان و احمقان باشد هر کس به زیارت یکی از آنان در حال حیات و یا بعد از مرگ برود ، مانند آن است که به زیارت شیطان و بت پرستان رفته باشد و هر کس یاری ایشان کند ، گویا یزید و معاویه و ابوسفیان را یاری کرده است .» در همان موقع یکی از اصحاب آن حضرت عرض کرد :«و ان کان معترفاً بحقوقکم؟»
اگر چه آن کس به حقوق شما اقرار داشته باشد ؟! حضرت نگاه تندی به او کرد و فرمود: « دع ذا عنک من اعترف بحقوقنا لم یذهب فی عقوقنا اما تدری انهم اخسّ طوائف الصوفیه کلهم من مخالفینا و طریقتهم مغایره لطریقتنا و ان هم الا نصاری و مجوس هذه الامه اولئک الذین یجهدون فی اطفاء نور الله و الله یتم نوره و لو کره الکافرون »
« این سخن را ترک کن ، مگر نمی دانی هر کس حق ما را بشناسد، مخالف امر ما نمی کند ، آیا نمی دانی ایشان پست ترین طوائف صوفیه می باشند و این صوفیان کلشان مخالف ما هستند و طریقه آنها باطل و بر خلاف طریقه ماست و این گروه نصاری و مجوس این صوفیه می باشند و این صوفیان کلشان مخالف ما هستند و طریقه آنها باطل و بر خلاف طریقه ماست و این گروه نصاری و مجوس این امت هستند و آنان سعی در خاموش کردن نور خدا (محو اسلام) می کنند و خدواند نور خود را تمام می کند اگر چه کافران خوش ندارند» از این روایت صحیح که متن و ترجمه آن بیان نگردید چند نکته قابل توجه است :
الف- مضمون آن انکار و مذمت تمام صوفیه است و تصریح به آنکه آنها عموما مخالف طریقه اهل بیت علیهم السلام می باشند و اگر چه دم از علی علیه السلام و اولاد او بزنند و ادعای تشیع نمایند آنان از سایر فرق صوفیه پست تر و نزد شیطان محبوبترند زیرا آنان باعث گمراهی شیعیان می شوند.
ب- غضب آنحضرت نسبت به آن مرد که گفت : «ولو معترف به حقوق شما باشد!» در پاسخ فرمود :آن کس که معترف به حقوق ما می باشد با ما مخالفت نمی کند . یعنی آنان در ادعای خود دروغگو هستند و اعتراف به حقوق اهل بیت با تصوف و صوفیگری سازگار نمی باشد.
ج- آنجا که فرمود صوفیه هم پیمان شیطان هستند و زیارت ایشان زیارت شیطان است معلوم می شود ایشان روابط تنگاتنگ و سر و سری با شیطان دارند و گمراه کردن بندگان خدا و غیب گوئی و مکاشفات ادعائی ایشان هم به کمک شیطان است.
د- فرمود : هر که یاری ایشان کند ، یاری یزید و معاویه و ابوسفیان کرده با آنها محشور خواهد شد. پس کسانی که نسبت به ایشان خوش بین بوده ، کلمات کفر آمیز و آلوده به خرافات آنان را تاویل و یا حمل به معانی صحیحی می کنند ، به گناه بزرگی مرتکب شده اند ، چون یاری ایشان نموده اند و در واقع بدتر از یزید و پدران وی هستند زیرا او بدنهای اهل حق را پایمال کرد و ایشان افکار آنان را نابود کردند !
ح- از آنها تعبیر به نصاری و مجوس شده است ، شاید به خاطر اینکه تاثیر ادیان قدیم ایرانی در تصوف بیشتر بوده است بنابراین ، صوفیها اگر چه خود را مسلمان می نمایند ولی در میان مسلمانان مانند نصاری و مجوس می باشند.
و- حضرت آنان را به بت پرستان تشبیه فرمود ، شاید برای آن است که آنان صورت مرشد و قطب خود را در حال عبادت مانند بت مورد توجه قرار می دهند .
8. در کتب معتبر روایت کرده اند که جمعی از صوفیان وارد محضر امام رضا علیه السلام شدند به عنوان اعتراض گفتند : مامون فکرد کرد ورای او چنین شد که امام و ولایت را به تو بدهد ولی امامت حق کسی است که غذای سفت بخورد و لباس زبر بپوشد و سوار خر شود و به عیادت مریض برود و تو این کارها را نمی کنی .
حضرت به آنها فرمود: «انّ یوسف کان نبیا یلبس قبیه الدیباج المزوره بالذهب و یجلس علی متکآت آل فرعون و یحکم ، انما یراد من الامام قسطه و عدله اذا قال صدق و اذا حکم عدل و اذا وحد انجز ثم قرأ : قل من حرّم زینه الله التی اخرج لعباده و الطیبات من الرزق
« یوسف پیامبر بود و قباهای دیبای مطلا می پوشید و بر مسند آل فرعون تکیه میزد و حکم می راند وای برشما همانا از امام عدالت و دادگری متوقع است که چون سخن بگوید، راست بگوید و چون حکم کند به عدالت باشد و چون وعده دهد ، به وعده خود وفا کند ، سپس آن حضرت این آیه را قرائت فرمود :«بگو چه کسی زینتهای خدا را برای بندگان آفریده حرام کرده است و از صرف روزی حلال و پاکیزه منع نموده است؟!»
البته به این مضمون آیات زیادی وارد شده که صوفیان و ریاکاران به روش زندگی سایر ائمه اطهار علیهم السلام نیز اعتراض کرده اند و پاسخهای متعددی شنیده اند .
عجیب است که صوفیان نسل های بعد برای جلب عوام سلسله ارشاد خود را گاهی به امامام ما نسبت داده و برخی از آنان را جزء مشایخ خود شمرده اند ، در حالی که نیاکانشان در حال حیات امامان با آنان معارضه می کردند و به شدت مورد غضب و رد و انکار و اعتراض آنان بودند.
مضمون این روایت انکار و مذمت تمام فرق صوفیه است و تصریح به این که آنها عموما مخالف طریقه اهل بیت و ائمه اطهار علیهم السلام می باشند . تعجب آور اینکه اخیرا شنیده می شود برخی از صوفیان –که جرات رد روایات ضد صوفیه را ندارند- می گویند این روایات مربوط به صوفیان اهل سنت است و ربطی به صوفیان شیعه ندارد. چنان که «زین العابدین شیروانی» صاحب کتاب«کشف المعارف» که یکی از سران صوفیه به ظاهر شیعه است ، می نویسد :
«این مطلب درست است که که میگویند امام رضا علیه السلام گفته است : هر کس که در حضور او از صوفیان ذکری به میان آورد ، با زبان یا دل خود آنان را تقبیح نکند ، از ما نیست و هر کس آنها را تقبیح کند ، مانند کسی است که در رکاب پیامبر با کافران می جنگد» اما باید درک کرد که روی این سخن صرفا با صوفیان دروغین است که «آفتاب امامت را تیره می کنند»یعنی صوفیان سنی بنا به گفته معصوم علیشاه فرزند جانشین شیروانی « تصوف حقیقی همان تشیع حقیقی است» تشیع امامی ، وجه بیرونی ائمه معصوم و حقائق الهی تصوف وجه درونی آن است .
در پاسخ می گوییم :
اولا: مضمون و منطوق این روایات عموما بر خلاف این ادعاست و مضمون برخی از آنها انکار و مذمت تمام صوفیه است و تصریح به اینکه آنها عموما مخالف طریقه اهل بیت و ائمه اطهار می باشند و اگر چه دم از علی علیه السلام و اولاد او بزنند. آنان در ادعای خود دروغگو هستند به این معنی محبت اهل بیت و شیعه بودن با تصوف سازگار نیست .
ثانیا: اگر شبهه را قوی بگیریم و بگوئیم این روایات در مذمت و انکار صوفیهای سنی مذهب است و شامل صوفیهای به اصطلاح شیعه نمی باشد ، باز صوفیهای مدعی تشیع از ردو انکار و غصب ائمه اطهار علیهم السلام در امان نیستند زیرا در این روایات تصریح شده است : هر کس یاری ایشان (صوفیه) کند ، گویا یزید و معاویه و ابوسفیان را یاری کرده است و هر کس به زیارت یکی از آنان در حال حیات یا بعد از مرگ برود ، مثل این است که به زیارت شیطان رفته است .
آیا تعریف و توصیف آ«ها و ترویج افکار آنها کمک به انان نیست ؟! آیا توجیه کلمات کفر آمیز و آلوده به خرافات آنها ، یاری آنها نیست ؟!
آیا صوفیان به ظاهر شیعه همان سخنان متقدمان صوفیه را تکرار نمی کنند؟! آیا اصول عقائد آنها یکی است ؟!
ثالثا: روایت امام صادق علیه السلام که به سند صحیح روایت شده است ، دقیقا شامل صوفیهای به ظاهر شیعه نیز می باشد امام علیه السلام ضمن بیان این که صوفیها دشمنان ما هستند و هر کس به آنان تمایل نشان دهد ، از آنان است فرمود:« در آینده کسانی پیدا می شوند که ادعای محبت ما را می کنند و به صوفیه نیز تمایل نشان می دهند و خود را به ایشان تشبیه نموده و لقب آنان را بر خود می گذارند و سخنانشان را تاویل و توجیه می نمایند . هر کس به ایشان تمایل نشان دهد از ما نیست و ما از او بیزاریم .» بسیار واضح است که مراد امام صادق علیه السلام صوفیهای به ظاهر شیعه می باشند که دعوی محبت اهل بیت می نمایند و لقب صوفی ر خود میگذارند ، پس صوفیهای شیعه نما مفری از این روایات ندارند .
عالمان: اگرچه غالب صوفیان سلسلۀ خود را به یکی از امامان شیعه(ع) می‌رسانند، اما کتابهای حدیث شیعه از طعن و ردِّ ائمه نسبت به آنان خالی نیست. از جمله رد علی(ع) بر حسن بصری ــ که صوفیه معمولاً از طریق او سلسلۀ خود را بـه امـام اول شیعیـان می‌رسـانند ــ معـروف است که شیطان را برادر او خواند و او را سامری این امت نامید. [71]
همچنین، با آنکه صوفیه امام صادق(ع) را از خود شمرده‌اند، اما از او نقل شده است که صوفیان را دشمنان اهل بیت خواند و از آنان بیزاری جست [72]. البته صوفیان برخی از این روایات را ضعیف و از اخبار موضوعه دانسته‌اند.
بجز اینها، کهن‌ترین رد پای مخالفت فقها و رؤسای شیعه با صوفیان را در غائلۀ حلاج می‌توان یافت. اتهام «دعوی الربوبیة» را نخستین‌بار ابوسهل اسماعیل بن علی نوبختی (د 311ق) به حلاج وارد آورد و از او نزد مقامات عباسی شکایت برد. پیش از این ماجرا نیز یک بار حلاج از سوی علمای شهر قم استخفاف دیده، و به خواری تمام از این شهر اخراج شده بود.
از قدمای علمای شیعه، ابن بابویه (د 381ق) [73] برخی از صوفیان را اصحاب اباحه، قائل به حلول و از جملۀ غلات دانسته است. شیخ مفید (د 413ق) حلاجیه را از جملۀ ملاحده و زنادیق به شمار آورده [74] ، و کتابی به نام الرد على اصحاب الحلاج نوشته است. محمدبن حسن طوسی (د 460ق) نیز حلاج را در شمار مدعیان دروغین نیابت امام زمان دانسته است. طبرسی (سدۀ 6ق) در الاحتجاج[75]  و نصیرالدین طوسی [76] عقاید برخی صوفیان را دربارۀ اتحاد، حلول، اسقاط تکلیف، سماع و رقص مردود شمرده‌اند.
جمال‌الدین محمدبن حسین رازی (د پس از 630ق) نیز در کتاب خود تبصرة العوام فی معرفة مقالات الانام، حلاج را ساحر می‌خواند و شبلی و بایزید را به کفر و زندقه متهم می‌کند و بر دیگر مشایخ نیز لعنت می‌فرستد. وی ادعای صوفیه بر ولایت، و اظهار معجزه و کرامت را به شدت تکذیب می‌کند و آن را ویژۀ ائمه می‌داند. وی همچنین صوفیان را از اهل سنت می‌شمرد و بدون ذکر مأخذ آنان را به 6 فرقه تقسیم می‌کند: اول، اتحادیه که معتقد به وحدت وجود و از پیروان حلاج‌اند؛ دوم، عشاقیه که ترک علایق دنیا می‌کنند و به تفکر و ریاضت مشغول‌اند و معتقدند که جزئی از خدا در شخص حلول می‌کند؛ سوم، نوریه که حجاب را بر دو نوع می‌دانند: نوری و ناری. اینان عبادت پروردگار به امید بهشت یا از بیم دوزخ را ناروا می‌شمارند؛ چهارم، واصلیه که اوامر و نواهی شرع را سبب تهذیب اخلاق می‌دانند و در باب واصلان به حق به اسقاط تکلیف معتقدند؛ پنجم، گروهی که به نظر و استدلال و ممارست در علوم وقعی نمی‌نهند و می‌پندارند که معرفت حق تنها از طریق مجاهده و تلقین شیخ حاصل می‌شود؛ ششم، مردمی شکمباره که نه علم دارند و نه دین، برای لقمه‌ای در اطراف عالم می‌گردند و پیوسته در طلب طعام و رقص‌اند.
از سدۀ 7ق برخی از عالمان شیعۀ امامیه با تلفیق اندیشه‌های صوفیانه و الاهیات و فلسفۀ شیعی، در پی‌ریزی عرفان شیعی کوشیدند ؛ اما همسویی فکری میان صوفیه و دیگر فرقه‌های شیعه، به خصوص اسماعیلیه و زیدیه، از سده‌های 3 و 4ق آغاز شده بود. از جمله المؤید بالله احمد بن حسین ابوالحسن هارونی (د 411ق)، امام زیدی شمال ایران، کتابی با عنوان سیاسة المریدین در تصوف نوشت و در آن مشایخ صوفیه را از جملۀ حکما به شمار آورد. [77]

تصوف از دیدگاه مخالفان صوفی
از ابتدای شکل‌گیری تصوف، آراء و عادات صوفیان نقد و ارزیابی می‌شد. در حقیقت بسیاری از انتقادات عالمان و فقیهان به صوفیان، هم‌زمان و حتى پیش‌تر، در کلام خود صوفیه نیز آمده بود و کوچک‌ترین کج‌روی از دید نقادان این گروه پوشیده نمی‌ماند.
در سده‌های نخستین، زاهدان و عارفان گاه گفتارها و شیوه‌های سلوک یکدیگر را نقد می‌کردند و بر تعاریف هم خرده می‌گرفتند و این‌گونه نقدها بیش از آنکه متوجه جریان کلی تصوف باشد، روی با افراد داشت. اما در سده‌های بعد که توده‌های مردم به تصوف روی آوردند و با انگیزه‌های گوناگونی که گاه با باورهای صوفیه نیز هماهنگ نبود، به خانقاهها و اجتماعات صوفیان پیوستند، به تدریج انحرافاتی رخ نمود که نگرانی بزرگان صوفیه را برانگیخت و آنان را در مقابل کج‌رویهای این منتسب در این هنگام و نیز در سده‌های پس از آن، بسیاری از نویسندگان صوفیه برای نشان دادن روش و منش درست، و اصلاح خطاهای راه یافته به تصوف، رساله‌ها و کتابهایی نوشتند که برخی از آنها عبارت‌اند از: رساله فی غلطات الصوفیة، اثر ابوعبدالرحمان سلمی ؛ اللمع ابونصر سراج ؛ التعرف لمذهب اهل التصوف، اثر ابوبکر کلابادی، کشف المحجوب هجویری  رسالۀ قشیریه از ابوالقاسم قشیری..
انتقاد صوفیان از یکدیگر نیز، هم متوجه عقاید و افکار و نظریه‌ها بود و هم آداب و رسوم و رفتار آنان را دربر می‌گرفت. برخی از موضوعاتی که همواره میان صوفیان مورد بحث بوده‌اند، عبارت‌اند از: توحید، عشق، ولایت، کرامات، سماع، اسقاط تکلیف، ترک علم، خرقه‌پوشی، دوری از خلق، دنیاطلبی و ریا.
از میان آنها توحید و مباحث پیرامون آن، مهم‌ترین موضوع مورد اختلاف بود. ابتدا صوفیان نیز در معنای باور به یگانگی خداوند با دیگر مسلمانان هم‌داستان بودند، اما به‌تدریج با توسعۀ آموزه‌های عرفانی، آن معنای ساده پیچیده‌تر شد و مراتب گوناگون یافت. تقسیم درجات توحید به علم الیقین، عین الیقین و حق الیقین از مشهورترین این مراتب است.
دیگر آنکه در حالات بی‌خودی از سوی برخی صوفیان عباراتی چون «انا الحق» و «سبحانی ما اعظم شأنی» نقل شد که به شطحیات شهرت یافت. هر چند که برخی عارفان چون حلاج، جان بر سر اقوالی از این نوع گذاشتند، اما برخی از مشایخ صوفیه، از جمله حارث محاسبی [78]  و ابوعبدالله خفیف  با این سخنان مخالف بودند و آنها را متضمن قول به حلول و اتحاد می‌دانستند. خواجه عبدالله انصاری (د 481ق) این نوع سخنان را در شریعت، کفر و در حقیقت، بُعد می‌دانست. شمس تبریزی نیز شطح‌گویی را نتیجۀ رعونت نفس و تخلف از متابعت پیامبر(ص) می‌دانست و به شدت با آن مخالف بود.
رسم سماع از مهم‌ترین موضوعات مورد انتقاد صوفیه بوده است. اگرچه اغلب صوفیان با برپایی مجالس سماع موافق بودند و آن را تمجید و تجویز می‌کردند ، اما دغدغۀ حفظ حدود شریعت و بیم از ارتکاب لهو و لعب، مخالفت برخی از صوفیان با این‌گونه مجالس را بر می‌انگیخت. برخی از مشایخ با هر نوع ساز و آواز و تحرک بدنی مخالف بودند و برخی مانند ابوعمرو زجاجی، سماع را ناشی از ناتوانی حال سالک می‌شمردند و سالک قوی‌حال  را از سماع بی‌نیاز می‌دانستند [79]




پانوشتها
1)    سهم آلمان در ایران شناسی ص19
2)    جونزایرانی ص49تا51
3)    آخرین دیدار با پرفسور ایزوتسو ص37
4)    مصباح الهدایه ص63تا65
5)    sopia
6)    sophos
7)    تحقیق ماللهند ص24 و 25
8)    مصباح الهدایه ص 65و66
9)    عوارف و المعارف
10)    مصباح الهدایه ص 75
11)    همان ص 76
12)    عوارف المعارف ص 60
13)    سیر فلسفه در ایران ص75
14)    همان ص 76
15)    سرچشمه تصوف در ایران ص 45 تا 47
16)    تصوف در اسلام ص60
17)    نقدصوفی ص 28
18)    عقل و وحی در اسلام ص111
19)    تحقیق ماللهند ص25
20)    آیین میترا ص27
21)    تحقیق ماللهند ص 25
22)    ریاض السیاحه ص181
23)    صالحیه ص334
24)    استوار نامه ص 192
25)    انجیل متی باب 23 شماره 23
26)    الرساله القشیریه472
27)    جواهرالاسرار ج 1 ص302
28)    شرح گلشن راز ص 7
29)    کشف الحقایق ص80
30)    تاج العروس ج2 ص995
31)    فصوص الحکمه 294
32)    طریق الحقایق ج1 ص80
33)    سفرنامه ابن بطوطه ص26
34)    خاطرات مستر همفر ص65
35)    کنز العمال ص 570
36)    طبقات الکبری ج1 ص 110
37)    خاکسار و اهل حق ص 81
38)    همان ص 41
39)    کتاب ذهبیه ص 3
40)    دنباله جستجو در تصوف ایران 185
41)    سیری در تصوف ص 280
42)    انهار جاریه ص 23
43)    رساله تنبیهیه ص 12
44)    دیوان صفی ص138
45)    زبده ص233
46)    سلسله های صوفی ایران ص 22
47)    نابغه علم و عرفان ص 18
48)    کشف المحجوب ص219
49)    جستجو در تصوف ایران ص 54
50)    همان ص 114
51)    عوارف المعارف ص257
52)    کشف المحجوب ص 173
53)    مصایب حلاج ص 51
54)    مناقب العارفین ص 53
55)    فتوحات مکیه ج1 ص 31
56)    عرفان ایران ص 33
57)    همان ص 34
58)    دانشنامه اسلامی ص170
59)    گزیده تذکره الاولیاء ص61
60)    تاریخ ادبیات ایران ج4 ص68
61)    مسلمانان شوروی ص 86
62)    حدیقه الحقیقه ص 75
63)    همان ص 76
64)    اصول تصوف ج1 ص 65
65)    کتاب مرکز تصوف در عرفان و اسلام
66)    الاثنی عشریه ص 53
67)    سفینه البحار ج2 ص57
68)    وسائل الشیعه ج3 ص 326
69)    حدیقه الشیعه ص 526
70)    سفینه البحار ج2 ص 57
71)    الاحتجاج ج2 ص 57
72)    بحار ج5 ص318
73)    اعتقادات ص 125
74)    الرد علی اصحاب حلاج ص34
75)    الغیبه ص 246
76)    الاحتجاج ج2 ص474
77)    کتاب وصیت جنید بغدادی ص141
78)    تذکره الاولیاء ص723
79)    طبقات صوفیه ص 432





منابع و مآخذ
1)    اشپولر،برتولد،سهم آلمان در ایران شناسی،کاوه،تهران،1343شمسی
2)    آربری،آ.ج،جونز اایرانی،روزگارنو،تهران،1944میلادی
3)    پورجواهری،نصرالله،آخرین دیدار با پرفسور ایزوتسو،دانش،تهران،1371ش
4)    عزالدین کاشانی،محمود،مصباح الهدایه،به کوشش همایی،سایه،تهران،1367ش
5)    بیرونی،ابوریحان،تحقیق ماللهند،دکن،حیدرآباد،1377قمری
6)    سهروردی،عمر،عوارف المعارف،دارالبیروت،بیروت،1403ق
7)    اقبال لاهوری،محمد،سیر فلسفه در ایران،منطقه ای،تهران،1347ش
8)    نفیسی،سعید،سرچشمه تصوف در ایران،فروغی،تهران،1368ش
9)    غنی،قاسم،تصوف در اسلام،بی نا،تهران،1366ش
10)    آربری،آ.ج،عقل و وحی در اسلام،امیرکبیر،تهران،1385ش
11)    یوسف پور،محمد کاظم،نقدصوفی،دهخدا،تهران،1380ش
12)    ورمازن،مارتین،آیین میترا،دهخدا،تهران،1345ش
13)    شیروانی،زین الدین،ریاض السیاحه،دارالکلام،تهران،1248ق
14)    نورعلی شاه ثانی،علی بن سلطان محمد،صالحیه،بی نا،تهران،1351ش
15)    قزوینی،کیوان(عباسعلی)،استوارنامه،سایه،تهران،1384ش
16)    متی،امیرکبیر،تهران،1373ش
17)    قشیری،عبدالکریم،الرساله القشیریه،بیروت،1412ق
18)    خوارزمی،حسین،جواهرالاسرار،اصفهان،1360ش
19)    نسفی،عبدالعزیز،کشف الحقایق،تهران،1344ش
20)    اسیری لاهیجی،محمد،مفاتیح الاعجاز فی شرح گلشن راز،تهران،1337ش
21)    محمدبن محمد،زیبدی،تاج العروس،دارالیبیا،بیروت،1383ق
22)    آشتیانی،جلال الدین،فصوص الحکم،تهران،1365ش
23)    شیرازی،محمدمعصوم،طریق الحقایق،دهخدا،تهران،1380ش
24)    ابن بطوطه،محمدعبدالله،سفرنامه ابن بطوطه،آگاه،تهران،1370ش
25)    همفر،خاطرات مسترهمفر،آینده درخشان،قم،1389ش
26)    المتقی،علی بن حسام الدین،کنزالعمال،الرساله،بیروت،1985م
27)    طعمی،محی الدین،طبقات الکبری،مکتبه الثقافیه،بیروت،1414ق
28)    چهاردهی،نور الدین،خاکسار و اهل حق،اشراقی،تهران،1368ش
29)    خاوری،اسدالله،کتاب الذهبیه،بی نا،تهران،1362ش
30)    زرین کوب،عبدالحسن،جستجو در تصوف ایران،امیرکبیر،1379ش
31)    چهاردهی،نورالدین الدین،سیری در تصوف،اشراقی،تهران،1361ش
32)    وحیدالاولیاء تبریزی،احمدبن محمدکریم،انهار الجاریه،شیراز،1341ش
33)    خسروپرویز،حسام الدین،رساله تنبیهیه،تبریز،1335ش
34)    صفی الدین حلی،علی بن ابوالقاسم،دیوان صفی،دارصادر،بیروت،1382ش
35)    کریم،محمدمحسن بن محمد،امیرکبیر،تهران،1364ش
36)    چهاردهی،نورالدین،سلسله های صوفی ایران،اشراقی،تهران،1383ش
37)    هجویری،علی،کشف المحجوب،آفتاب،تهران،1382ش
38)    ماسینیون،لوئی،مصائب حلاج،تهران،1362ش
39)    افلاکی،احمد،مناقب العارفین،آنکارا،1961م
40)    ابن عربی،محی الدین،فتوحات مکیه،بیروت،1975م
41)    آزمایش،سید مصطفی،عرفان ایران،حقیقت ،تهران،1384ش
42)    محمدی ری شهری ،محمد،دانشنامه عقاید اسلامی،دارالهدی،قم،1387ش
43)    صفا،ذبیح الله،تاریخ ادبیات ایران،تهران،1363ش
44)    بنیگسن،براکساپ،مسلمانان شوری،ترجمه کاوه بیات،تهران،1370ش
45)    سنایی غزنوی،حدیقه الحقیقه،جامی،تهران،1381ش
46)    استخری احسان اصول تصوف معرفت تهران 1376ش
47)    حرعاملی محمد بن حسن الاثنی عشریه دارالحکم قم 1358ش
48)    همان، وسائل الشیعه ،آل البیت قم 1409ق
49)    قمی عباس سفینه البحار نجف 1355ق
50)    مقدس اردبیلی احمدبن محمد گلی تهران 1361ش
51)    طبرسی احمد الاحتجاج بیروت 1410ق
52)    مجلسی محمدباقر بحارالانوار بیروت 1403ق
53)    ابن بابویه محمد اعتقادات تهران 1379ش
54)    مفید محمد الرد علی اصحاب الحلاج بیروت 1986م
55)    طوسی محمد الغیبه تهران 1398ق
56)    انصاری قمی حسن وصیت جنید بغدادی معارف تهران 1379ش
57)    عطار نیشابوری فریدالدین تذکره الاولیاء امیرکبیر تهران 1364ش
58)    انصاری خواجه عبدالله طبقات الصوفیه تهران 1382ش
59)    تابنده سلطان حسین مولف تهران 1333ش

 

 


مدرسه علمیه حقانی

استفاده از مطالب این سایت بلامانع می باشد.