مقالات پژوهش طلاب

 

بسم الله الرحمن الرحیم

 

تقدیم به پیشگاه مقدس حضرت صاحب الأمر  (عجل الله تعالي فرجه)  . . .
 
 
 
با تشكر از :
اساتيدي كه نگارنده را در تدوين اين رساله ياري كردند. وهمچنين كادر محترم مدرسه خصوصا حجت الاسلام والمسلمين واحدي و استـــــــاد حسيــــــــني الســــت .

 
چكيده :
سوره مباركه حمد سوره ايست كه خواندن ده مرتبه آن در هر روز بر هر مسلمان واجب است. اهميت ويژه اين سوره ما را بر آن داشت تا پژوهشي حول لغات و تجزيه كلمات و تركيب آيات اين سوره انجام دهيم.
در اين رساله نگارنده با مراجعه به حدود 10 كتاب لغت و 2-3 كتاب تجزيه و تركيب (كه البته در موارد اختلاف ، مراجعاتي به كتب ديگر هم انجام مي¬شد) .
 هر آيه شامل بررسي لغوي كلمات و تجزيه آن¬ها و تركيب آن آيه است. در اين مجموعه سعي شده نظرات مختلف به همراه دلايل آن¬ها ذكر شده و با بررسي كلي و اقامه دليل (از طرف نگارنده) يك نظر پذيرفته شود كه اميد براي مطالعه كنندگان مفيد واقع شود.


فهرست :
مقدمه     
الاستعاذه :
أعوذ     
الله     
الشيطان     
الرجيم     
تركيب     
آيه يكم :
اسم     
الرحمن الرحيم     
تركيب     
آيه دوم :
الحمد     
رب     
العالمين     
تركيب     
آيه سوم و چهارم :
مالك     
يوم     
الدين     
تركيب     
آيه پنجم :
نعبد     
نستعين     
تركيب     
آيه ششم :
اهد     
الصراط     
المستقيم     
آيه هفتم :
أنعمت     
المغضوب     
الضالين     
تركيب     

 

مقدمه :
با نام ویاد خداوند مهربان و با درود و صلوات بر ارواح پاک معصومین (عليهم السلام) و شهدای راه حق.
این دست نوشته نگاهی کوتاه به منشوری درخشان است. بررسی اجمالی است حول سوره ای که آن را ام الکتاب خوانند .
سوره حمد . اين همان سوره ایست که ده مرتبه خواندن  آن در روز بر هر مسلمان واجب است و از نظر بنده همین موضوع برای نشان دادن اهمیت آن کافیست .
«لا صلاة إلّا بفاتِحَة الکتاب»   (مستدرك الوسايل- جلد 4 – ابواب القرائة في الصلاة - باب وجوب قرائة الفاتحة)
دانستن این که چه نکات مهمی درون این سوره مبارکه نهفته است و فهم کامل و دقیق آنها ازعهده ما خارج است. اما اهمیت زیاد این سوره ما را بر آن می¬دارد که به اندازه توانمان در فهم آن بکوشیم .
«  آب دريا را اگر نتوان كشيد      هم به قدر تشنگي بايد چشيد »                                                                                  
از این رو بنده تصمیم گرفتم رساله ای کوتاه درباره بررسی لغات این سوره پر برکت و تجزیه آن ها وهم چنین ترکیب آیات آن ، به رشته تحریر در آورم .
همانطور که معلوم شد بنده در این رساله ، ابتدا لغات هر آیه از این سوره را با مراجعه به کتب لغت و  كتبي كه لغت را بر اساس استعمال آن در قرآن يا روايت بررسي كرده اند(غريب)، مورد بررسی قرار داده و سپس با استفاده از قواعد صرفی ، این لغات را تجزیه کرده و در پایان هر آیه ، ترکیب آن را ذکر کرده ام. چرا که این روش ( همان طور که می¬دانید ) در فهم آیات بسیار مفید است.
در این قسمت ذکر برخی نکات را لازم می¬دانم:
•    بنده با مراجعه به چندین کتاب لغت سعی کرده¬ام رسا ترین جمع بندی را از نظرات ارائه دهم و اقوال کتب مختلف را به صورت برآیند نظرات و خلاصه بیان کنم .
•    در این مکتوب سعی شده به اختلاف¬های قابل اعتنا اشاره شود و در صورت نیاز توضیحاتی هم در باره اختلافها ذکر شده است. (و در برخی موارد با ذکر علامت اقول نظر نگارنده هم بیان شده است.)
•    نظرات مرحوم طبرسی در کتاب مجمع البیان را (که لغات را به صورت اجتهادی و بسیار نیکو بررسی کرده است) به زبان عربی در ابتدای بررسی هر لغت آورده ام.(که البته عموما توضیحات این کتاب بسیار زیاد بوده که از ذکر جزئیات خود داری کرده ام.)
گفتی است که بنده از بخش بررسی لغت در این کتاب به عنوان راهنما استفاده کرده¬ام .یعنی برای بدست آوردن کلیات بحث در هر لغت و مباحث مطرح شده در آن از این کتاب بهره گرفته¬ام.
•    در هنگام ذکر برایند نظرات در بخش معنای لغت قول کتاب مقاییس اللغة جداگانه ذکر شده است . زیرا این کتاب خود جمع بندی خوبی درباره هر لغت دارد.
•    از کتاب المنجد (که تعداد معانی زیادی برای هر لغت بیان کرده و متأخر هم هست ) صرفا جهت تأیید وفهم اقوال دیگر استفاده شده است.(این مسأله در باره معجم الوسیط هم صادق است. (البته مراجعه به این کتاب کمتر بوده است.))
•    در قسمت معنا ، O نشان دهنده بخش برآیند نظرات ،  Δ  نشان دهنده¬ی بخش توضیحات نگارنده (که البته  Δ  در قسمتهای دیگر نیز نشان دهنده همین بخش است) ، و ۞ گویای بخش جمع بندی نهایی است.
•    برای کوتاه تر شدن این رساله در هنگام ذکر نام کتب لغت ، به صورت قرار دادی حرفی از حروف نام هر کتاب را ذکر کرده¬ام که فهرست این نامها¬ بدین شرح است:
•    مجمع: مجمع البیان / عین : العین / بحرین : مجمع البحرین / مقاییس : مقاییس اللغة / مصباح : مصباح المنیر / صحاح : صحاح / قاموس : قاموس المحیط / مفردات : مفردات راغب / لسان :لسان العرب / منجد : المنجد / وسیط : معجم الوسیط
•    در بخش ترکیب از کتاب الجدول (و در برخي موارد بدائة النحو)استفاده شده است مگر مواردی، که در متن ذکر شده است.

امید است این مکتوب ، برای خوانندگانش مفید واقع شود "إن شاء الله".
"حامد تقی لو"

 



«اعوذ بالله من الشیطان الرجیم»
أعوذ :
معنا :
«الاستـــعاذة ، الاستـــجارة* فمعناه استجیر بالله دون غیره و الــعوذ و الــعیاذ هو اللجأ» [مجمع]
*پناهنده شدن
 O تمامی کتب لغت همان پناهنده شدن را ذکر کرده اند. و در مقاییس آمده که این لغت پس از این معنا برای هر چیزی که به چیز دیگر الصاق شود یا ملازم آن باشد نیز می¬آید.
Δ در بسیاری از کتب لغت برخی مفاهیم ، واضح وروشن در نظر گرفته می¬شوند ولذا توضیح داده نمی¬شوند. به همین دلیل مثلا در کتاب مجمع استعاذة هم معنای عاذ یعوذ گرفته می¬شود و سپس به معنا کردن آن می¬پردازد.
برای این لغت مترادفهای زیادی از قبیل التجاء، استجارة، اعتصام، التزام و الصاق آمده است.
تجزیه :
این فعل ثلاثی مجرد بر وزن أفعُل (أعوُذ) بوده که با اجرای قاعده اول عمومی اعلال به أعُوذ تغییر کرده است.

الله :
معنا :
« اسم لا یطلق الّا علیه سبحانه و تعالی و ذکر سیبویه فی أصله قولین . أحدهما أنه إلاه علی وزن فِعال ... و القول الآخر أن اصله لاه و وزنه فَعَل و اُلحِق بالالف و اللام ... و اما الکلام فی اشتقاقه (فمنهم) من قال إنه اسم موضوع غیر مشتق ... وهذا قول الخلیل(صاحب العین) ... و منهم قال أنه مشتق ثم إختلفوا فی اشتقاقه (فمنها) أنه مشتق من الألوهیة التی هی العبادة و التألّه و التعبّد ... و(منها) أنه مشتق من الوله و هو التحیّر ... فمعناه الذی تتحیّر العقول فی کنه عظمته و (منها) أنه مشتق من قولهم ألِهتُ ألی فلان أی فزعت * الیه لأن الخلق یألهون إلیه ... فی حوائجهم ... و (منها)  أنه مشتق من ألِهتُ إلیه أی سکنت إلیه عن المبرد و معناه أن الخلق یسکنون الی ذکره و (منها)أنه من لاه أی احتجب فمعناه أنه المحتجِب...» [مجمع]


* پناه بردم
O درباره ریشه اسم جلاله الله مرحوم طبرسی خود به نیکویی جمع بندی کرده است که بر مبنای آن پیش می¬رویم:
در عین اين واژه غیر مشتق معرفی شده است که بیان کننده خداوند بزرگ است. وقول سیبویه که برای این واژه دو اصل إلاه و لاه را ذکر کرده است در مصباح، مجمع، بحرین، منجد، لسان نیز آمده است. و البته لازم به ذکر است که اکثر کتب لغت این واژه را ذیل ریشه أله آورده اند که این خود نشان میدهد ، این ریشه برای این واژه مشهورتر است. ودرباره اینکه لاه از چه ماده ای اشتقـــاق یافته نیز اختلاف است که در مجمع این اختلاف نظرات بیان شده است(اما نام صاحب نظران و علت اصلی آنها نیامده است) . برخی لوه و برخی وله وحتی لهی (در مجمع از قول سیبویه) را ریشه آن ذکرده اند (که در آن صورت باید اشتقاق کبیر را داخل در بحث کنیم) .  
اولی به معنای احتجاب و دومی به معنای تحیّر یا حزن تا مجنون شدن و سومی به معنای انس گرفتن و دوست داشتن آمده است. ودر ریشه أله ،ألوهیة که همان عبادت است و ألِه که به معنای پناه بردن است و همان واژه در معنای سکنی گزیدن، وارد شده است [مجمع].
Δ (اقول): به نظر نگارنده بارزترین و مهمترین عملی که ما بندگان آن را در رابطه با خالق خود باید انجام دهیم (به صورت خودآگاه یا ناخودآگاه ) عبادت است. بلکه تمام موجودات در تسبیح و عبادت پروردگارند. واین همان سخن خدای بزرگ است که « ما خلقت الجن والانس الا لیعبدون ». ولذا ماده ألاه و از ریشه عبادت کردن برای لفظ جلاله الله صحیح تر به نظر می¬رسد.
۞ برای این واژه دو اصل بیان شد (بنا بر قول سیبویه) :ألاه و لاه که هر کدام از اآنها ریشه هایی ذکر شده بود که ما ماده اول در معنای عبادت کردن را که همان قول مشهور است پذیرفتیم.
تجزیه :
این واژه در اصل إلاه بر وزن فِعال و در معنای مفعول است. در ساخت آن همزه فاءالفعل حذف شده و "أل" عوض محذوف آمده است[مجمع].( در کتاب مجمع در همین قسمت توضیحات مفصلی درباره دو اصل ذکر شده برای این واژه و نحوه اشتقاق از آنها از قول سیبویه آمده که برای اطلاع بیشتر به همان کتاب ارجاع می¬دهم.)

الشیطان :
معنا :
« فی اللغه هو کل متمرّد1 من الجنّ و الإنس و الدوابّ. ولذلک جاء فی القرآن "شیاطین الجنّ والإنس" و وزنه فیعال من شطنت الدار أی بَعُدَت و قیل هو فَعلان من شاط2 یشیط أذا بطل3 و الأول أصح... » [مجمع]
(1 سرکش  / 2 غیر از آن معنی که در متن آمده، سوختن  / 3 فاسد شدن و ناچیز شدن .)
O در دو کتاب مقاییس و عین برای ریشه این لغت تنها ماده شطن را ذکر کرده اند . در عین آمده که این ماده در اصل به معنای طناب مضطرب و طویل ست که بعداً در اصطلاح به فرد مغرور و در نهایت به فرد مطرود نسبت داده شده است. در مقاییس آمده که این ماده تماماً بر بُعد دلالت دارد . و اما در کتاب مجمع، بحرین، مصباح، لسان، مفردات برای این لغت غیر از شطن ، شیط را هم ذکر کرده¬اند.بعد از بررسي كتب لغت مورد نظر دانستيم که اکثرا شطن را پذیرفته¬اند. در لسان آمده که دلیل بر شطن آن است که جمع شیطان ،شیاطین است . که البته در همان کتاب برای شیط دلیل آورده که این لغت به معنای سوختن است و اشاره به جنس شیطان (جن) دارد.
Δ (أقول): از آنچه که در کتب مختلف به ویژه قرآن درباره شیطان می¬خوانیم این چنین برداشت می-شود که ویژگی طرد شدنش بیشتر به چشم می¬آید نسبت به جن بودنش و این برای بشر آموزنده تر است. و همچنین واژه رجیم که به عنوان صفت برای شیطان آمدهاست نیز می¬تواند بر این معنا تأکید کند.
۞ دو ماده شیط و شطن برای واژه مورد بحث ذکر شده بود که با دلایل ذکر شده (ابتدا دليل ادبي (جمع لغت: دليلي كه در لسان آمد) شهرت شیطان به مطرود بودن و صفت رجیم) دومی را پذیرفتیم. 
تجزیه :
شیطان از ریشه صحیح الحروف و سالم و بر وزن فیعال از اوزان صفت مشبهة در معنای مفعول میباشد. واما اگر از ریشه دیگر که معتل العین است باشد، بر وزن فَعلان از اوزان صفت مشبهة و در معنای مفعول خواهد بود.  

الرجیم :
معنا :
« فعیل بمعنی مفعول من الرجم و هو الرمی »  [مجمع]
O در مقاییس آمده که ماده رجم دلالت بر زدن با سنگ میکند که در استعمالات به صورت استعاره برای معانی دیگر هم استعمال می¬شود . این نظر تقریبا در تمام کتب بیان شده که رجیم به معای زده شده و طرد شده است (مجمع، بحرین، مصباح، مفردات، عین، لسان). اما در بحرین و لسان معنای قتل را در ابتدا ذکر کرده¬اند. و بعد گفته¬اند که این معنی به این خاطر است که مقتول آنقدر با سنگ ضربه خورده تا مرده است . (اقول : پس اگر به معنای قتل هم باشد ، بيشتر قتل با سنگ است.)
در بیشتر کتب به استعاره¬های مختلف این ماده مانند : سوء ظن به کسی، فحش دادن ، لعنت کردن و ... اشاره کرده¬اند.
۞ این لغت را به معنای زده شده (چه با سنگ ،چه با لعنت ، چه با فحش و چه با غضب خداوند) و مطرود ترجمه می¬کنیم.
تجزیه :
این کلمه بر وزن فعیل به معنای مفعول است که البته این وزن بیشتر برای فاعل به کار می¬رود. [علوم العربیة ذیل بحث صفت مشبهة]

ترکیب :                            "أعوذ بالله من الشیطان الرجیم"
أعوذ : فعل و فاعل (أنا مستتر وجوبا ) / بالله : جار و مجرور متعلق به أعوذ/ من الشطان : جار و مجرور متعلق به أعوذ / الشیطان الرجیم : موصوف و صفت
  
    أعوذ : لازم است است و در بیشتر مواقع با حرف جر باء می¬آید.
    باء : در اینجا می¬تواند به معنای الی باشد . همانطور که در ترجمه أعوذ بالله به عربی می¬گوییم : "ألجأ الی الله" . و همچنین می¬تواند به معنای الصاق باشد [جامع المقدماتِ مشروح جلد اول چاپ هجرت ص 508 پاورقی اول].
    من : همان معنای اصلی (ابتداء الغایة المکانی و الزمانی)
      * (البته لازم به ذکر است که ابتدای غایت در این موارد معنوی و غیر حسی است.)  
    جمله فعليه انشائيه است و محلي از اعراب ندارد.

«بسم الله الرحمن الرحیم»
  اسم :
معنا :
«الاسم مشتقّ من السُمُو و هو الرفعة و أصله سِمو بالواو لأنّ جمعه أسماء ... و تصغیره سُمَیّ ... و قیل أنه مشتق من الوسم و السِمَة و الأول أصحّ ... » [مجمع]
O کتاب مقاییس ریشه اسم را سمو دانسته و معنای آن را علو ذکر کرده است. در اكثر کتب سمو را (علو و رفعت) و به عنوان ریشه اصلی "اسم" آورده¬اند. در مقاییس و بحرین علت این که از این ماده اسم را ساخته و استعمال می¬کنند این¬گونه بیان شده که با نام گذاری چیزی آن را بزرگ می¬کنیم. اما برخی وسم را ریشه آن دانسته¬اند و معنای آن علامت گذاشتن است. در مصباح، مجمع، مفردات، عین، لسان و بحرین آمده که از آنجا که جمع اسم أسماء است و مصغر آن سُمیّ ، پس سمو ریشه آن است و این دلیل قاطعی است. هر چند این واژه با ریشه وسم تطابق معنوی زیادی دارد.
Δ أقول : اينكه در نظر عرب "اسم"از ريشه سمو بوده يا وسم از هيچ راهي مشخص نمي¬شود مگر استعمالات و گفت و گوهاي آنها . و از جمله راه هايي هم كه براي تشخيص دادن اين موارد (ريشه هاي لغت) آورده اند ، توجه به جمع مكسر و تصغير لغت است. و هنگامي كه ما به گفت وگو هاي عرب مراجعه مي¬كنيم به كلماتي مانند أسماء (جمع مكسر اسم) و سُمَيّ (مصغر اسم) برخورد ميكنيم. كه اينها دلالت بر اين دارد كه ريشه اين واژه سمو است. (هر چند در مصباح آمده كه طبق نقل كوفيون "وُسَيم" هم براي تصغير اين واژه شنيده شده است.)
این که ما برای چیزی که نام دارد لغت موسوم را به کار می¬بریم (و واضح است که این لغت از ماده وسم می¬باشد ) برای این است که بعد از نام گذاری آن، علامت دارش کرده ایم و این دلیل بر اینکه ریشه لغت اسم ، وسم باشد نیست .
و اما در مجمع استدلالی برای ریشه اسم آمده که بر ابتدای محذوف الفاء مانند صلة و عدة هیچگاه همزه وصل داخل نمی¬شود. بنا بر این وسم ریشه آن نیست.
۞ دو ریشه لغوی سمو و وسم برای این واژه در کتب لغت ذکر شده که با دلایل صرفی (جمع و مصغر آن و دخول همزه وصل) سمو را پذیرفتیم.
تجزیه :
در اصل سمو بوده که لام الفعل آن حذف شده و همزه وصلی عوض محذوف در ابتدا آمده است [ع]. این کلمه در اصل معتل اللام است و وزن آن "إفع" مي¬باشد.

الرحمن الرحیم :
معنا :
«إسمان وضعا للمبالغة و اشتقّّا من الرحمة و هی النعمة إلّا أن فعلان أشدّ مبالغة من فعیل» [مجمع]
O در اینکه این دو کلمه مشتق از رحمة هستند شکی نیست. اما درباره معانی آن¬ها (هم معنای ماده و هم معنای وزن آن¬ها ) این¬گونه گفته¬اند :
کتاب مقاییس بیان کرده است که رحم اصالةً بر رِقّة (نرمی) و عطف (مهربانی و تمایل) و رأفة (مهربانی که البته در قاموس رأفة نرم¬تر از رحمة در مهربانی بیان شده است) دلالت دارد. منجد معنای شفق إلیه را هم ذکر کرده که این لفظ برای کسی به کار می¬رود که برای خیر و صلاح کسی حرص دارد. مفردات معنای رحمة را اینگونه بیان کرده است : رقّتی که احسان اقتضای آن است و گاهی فقط برای رقة و گاهی فقط برای احسان به کار می¬رود که دومی برای خدا به کار نمی¬رود. در بحرین این¬گونه آمده که ترجمه این ماده در مورد خداوند متفاوت با ترجمه آن در مورد انسان است. برای انسان رقة و برای خداوند رقة همراه با، رزق، احسان، بخشش و ... معنا می¬شود. به هر صورت در مورد معنای ریشه، می-توان اجتماع را بر همان ترجمه مهربانی و نرمی قبول کرد.
 اما در مورد معنای این دو واژه در کنار هم، بسیار اختلاف است. مجمع قبول کرده است که مبالغه وزن فعلان از فعیل بیشتر است که این قول در لسان به نقل از ابوالحسن آمده است. اما در همان کتاب(مجمع) سه قول دیگر هم ذکر شده : 1-تکرار یک ریشه در دو وزن برای تأکید (این یعنی وزن فعلان لزوما استعمالش دلالت بر مبالغه بیشتر از فعیل نمی¬کند.) 2- رقّت رحیم بیشتر است (که گویا مصباح هم همین را پذیرفته است)(این نظر دقیقا مقابل نظری است که مجمع پذیرفته است.) 3- رحمن عربی نیست (که خود مرحوم طبرسی این نظر را با استدلال به شهرت رد کرده است.)
و اما در کتاب لسان این قول آمده که رحمن [أقول: به علت مبالغه¬اش] همه بندگان را و رحیم مؤمنان را شامل می¬شود.علامه طباطبايي هم همين قول را پذيرفته و در مقام استدلال بيان كرده است كه از آنجا كه وزن فعلان از اوزان مبالغه است (أقول : و ميدانيم صيغ مبالغه تنها بر مبالغه دلالت داشته و بر ثبوت دلالت ندارند)، رحمن به رحمت وسيع الهي در دنيا (كه شامل همه موجودات است) اشاره مي¬كند و از آنجا كه وزن فعيل از اوزان صفت مشبه مي¬باشد ، رحيم دلالت بر رحمة دائمي الهي (كه ابدي است و آن مربوط به آخرت مي¬شود) مي¬كند و اين رحمت (من باب اينكه اخروي است) شامل مؤمنين است.
در مفردات، منجد، بحرین و لسان در مورد رحمن قولی دیگر آمده که این لفظ مخصوص خداوند است.
Δ أقول : از آنجا که در مورد مبالغه یکی از اوزان فعلان یا فعیل نظراتی دقیقاً مقابل هم وجود دارد اين مسأله به ذهن خطور مي¬كند كه می¬توان برای هردو وزن مبالغه در نظر گرفت( و اين مطلبي است كه در اعراب القرآن الكريم به آن اشاره شده است ). (اما با توجه به نظرات بزرگاني همچون مرحوم علامه طباطبايي و مرحوم طبرسي و رواياتي كه در اين باره وارد شده است (كه بررسي آنها از لحاظ سند و ... از توانايي ما خارج است.) پذيرفتن اين مطلب (مبالغه بودن هر دو وزن) هم كمي مشكل است. )
بنده فكر مي¬كنم که اگر بخواهیم بر چیزی صراحتا (مستقيما) تأکید کنیم ،بهترین راه تکرار است. بنا براین تکرار صفت رحمت در دو لفظِ متفاوت مي¬تواند فقط برای تأکید باشد (که با تفاوت لفظ بر زیبایی کلام افزوده شده است) و نيز این خود می¬تواند معانی بسیاری درونش داشته باشد.(يعني رحمت وسيع الهي در دنيا و رحمت ذات اقدسش به مؤمنين در آخرت.).(و نا گفته نماند كه اين نظر مورد قبول برخي از علماي بزرگ حال حاضر نيز مي¬باشد.)
۞ در ریشه این دو لغت اتفاق نظر است و آن رحمة می¬باشد به معنای مهربانی و نرمی که دانستیم ترجمه آن برای خداوندِ بی¬نیاز همراه رزق و بخشش و ... می¬باشد. اما در معنای (وزن) این دو واژه در کنار هم اختلاف بود که ما (به علت وجود دو نظر در مقابل هم و این¬که تکرار، بهترین روش برای تأکید است) دو وزن را در یک معنا و تکرار را صرفا برای تأکید دانستیم.
تجزیه :
این دو کلمه از ریشه صحیح الحروف و بر وزنهای فعلان و فعیل هستند که در کتاب علوم العربیه هر دو را از اوزان صفت مشبهة و فقط فعیل را از اوزان صیغه مبالغه هم ذکر کرده¬اند که البته در کتب دیگر مانند الجدول و مجمع، فعلان هم از اوزان مبالغه محسوب شده است.



ترکیب :                 «بسم الله الرحمن الرحیم»
بسم : جار و مجرور متعلق به عامل محذوف / اسم الله : مضاف و مضاف الیه (اضافه معنوی: اضافه اختصاصیه) / الله الرحمن الرحیم : دو صفت برای یک موصوف
Δ
    باء : در عوامل ملا محسن و شرح عوامل فی النحو (در جامع المقدمات) آن را به معنای استعانة و کتاب مجمع آن را به معنای الصاق (که همان معنای اصلی باشد) گرفته¬اند.
    طبق گفته الجدول و مجمع این جار و مجرور (بسم) را می¬توان متعلق به عاملی محذوف (اسم یا فعلی) مانند : أبداُ (فعل) و إبتدائی (اسم) در نظر گرفت. و طبق نظر کتاب عوامل ملا محسن میتوان متعلق را فعل أستعین تصور کرد. البته لازم به تذکر است که اختلاف نظر و اقوال در مورد این عاملِ محذوف بسیار است و ورود به این مبحث نیاز به تخصص و بحث¬های طولانی دارد که از عهده ما خارج است. لذا به همین مقدار بسنده می¬شود.
    با توجه به عامل محذوف مي¬توان جمله را فعليه (ابتدأ، استعين، اقرأو ...) يا اسميه (ابتدائي و ...) خبريه در نظر گرفت كه محلي از اعراب ندارد.

«الحمد لله رب العالمین»
الحمد :
معنا :
« الحمد والمدح و الشکر متقاربة المعنی و الفرق بین الحمد والشکر أنّ الحمد نقیض الذمّ1کما أنّ المدح نقیض الهجاء2.و الشکر نقیض الکفران3و الحمد قد یکون من غیر النعمة و الشکر یختصّ بالنعمة ألّا أنّ الحمد یوضَع موضع الشکر ... أما المدح فهو قول المُنبِئ4من عظم الحال الممدوح مع القصد الیه( أقول: مدح) ...» [مجمع]
(1- مذمّت/ 2- فحش دادن/3- معنای مناسب: انکار همراه علم [عین، لسان و بحرین]
4- اسم فاعل از ریشه نبأ)
O مقاییس : (ح¬م¬د) اصلی واحد که دلالت بر معنایی خلاف معنای ذمّ دارد.
عین همین معنا را مجمع و عین هم ذکر کرده¬اند. کتب عین، منجد، مفردات و قاموس ثنا را برای معنای آن آورده¬اند. و برخی کتب برای بهتر رساندن معنای لغتِ حمد آن را با لغات دیگر مقایسه کرده¬اند . کتاب مفردات غیر از آنچه که در بالا (مجمع) آمده آورده که : حمد از مدح أخص و از شکر أعم است. که مدح برای کاری است که انسان با اختیار یا بی آن (مانند بلند بودن قد)انجام می¬دهد ولی حمد برای کاری است که با اختیار باشد. و شکر در مقابل وجود نعمت است ولی حمد چه نعمت باشد چه نباشد به فرد محمود تعلق می¬گیرد. قریب به این مضمون در مجمع ، مفردات، بحرین و مصباح نیز آمده است الّا این¬که مصباح افزوده که هنگام حمد کردن شخص خضوع می¬کند.
Δ أقول : با توجه به معانی زیبایی که برای ماده حمد آمده است، می¬توان گفت که آیه اول سوره فاتحة تنها "سپاس خدای را ..." معنا نمی¬شود بلکه به همراه آن این مفهوم هست که "خداوندا ! من خاضعانه تو را ستایش می¬کنم ( وستایش من همچون تشویق کوچکتر از طرف بزرگتر نیست ] و این ستایش مخصوص توست، چه نعمت بدهی و چه ندهی [هر چند که دائم المنّ والاحسان هستی] و این [دوامِ] منّت گذاردنت از روی اراده توست ،نه اینکه به آن مجبور باشی (معاذ الله) و تو با اراده خود -حتی بعد از عهد شکنیِ من- باز هم مرا نعمت دادی و می¬دهی. به راستی که ستایش مخصوص توست".
لغات متقارب المعاني آن را می¬توان شکر و ثنا دانست و مدح هم به آن نزدیک است.( مفردات : هر شكري حمد و هر حمدي مدح است)
۞ به صورت خلاصه برای این واژه می¬توان گفت که معنایش:1- خلاف مذمت کردن   2- ثنا   3- أعم از شکر و أخص از مدح است.  
تجزیه :
این واژه مصدر اصلی ثلاثی مجرد و صحیح الحروف و سالم است و وزن آن فَعل می¬باشد. و در المنجد گفته شده كه اين ريشه در باب "ف" (يعني فرِحَ يفرَح) استعمال شده است.

رب :
معنا :
« فله معان (منها) السیّد المطاع ... و (منها) المالک ... و (منها) الصاحب ... و (منها) المربِّب ... و(منها) المصلح و اشتقاقه من التربیة یُقال ربَیتُه و ربَبتُه بمعنی [أقول:واحد] ... و لا یطلق هذا الاسم الّا علی الله و یُقیَّد فی غیره ...» [مجمع]
O در این که این واژه از ماده ربب ساخته شده است است تردیدی نیست . اما در مجمع آمده که اشتقاقش از تربیة است (و این گفته در مفردات نیز آمده است ) که  ریشه آن ربو باشد. حال مقصود از این بیان یا اشتقاق کبیر است یا دفع دخل مقدّر. دومی به این معناست که وقتی تربیة را ذکر می¬کند ، می-خواهد بگوید که اگر ربو به این باب (تفعیل) برود ، با ربب هم معنی می¬شود (که همین طور هم هست) . به هر حال این بحث¬ها در معنای ربّ، تأثیر ندارد. مقاییس بیان کرده که برای این ماده می¬توان سه معنای اصلی بیان کرد : 1- اصلاح چیزی و استیلای بر آن که ربّ را ذیل همین معنی آورده و برای ترجمه آن مالک، خالق، صاحب و مصلح را آورده است. و خداوند را ربّ خوانده به دلیل مصلِح بودنش. 2- لازم بودن چیزی برای چیزی و استیلای بر آن که به اصل اول بسیار نزدیک است. 3- ضمیمه شدن چیزی بر چیزی که این هم با اصل دوم تناسب دارد.
در عین تنها معنای مالک و در قاموس، مالک و صاحب آمده است. مصباح، سیِّد را هم اضافه کرده است.
کتب عین، بحرین، لسان، مجمع، مفردات و قاموس متفق القول می¬گویند که این لفظ بدون مضاف برای غیر خدا به کار نرود.
۞ کتب معتبری همچون عین و قاموس تنها معنای صاحب و مالک را برای این واژه ذکر کرده¬اند. اما با توجه به معانی که کتب دیگر برای ماده "ربب"  آورده¬اند و آن را با تربیة هم معنا دانسته¬اند ، می¬توان معانی¬ای همچون مصلح و مدبر و معانی شبیه این¬ها را در کنار معنای مالک پذیرفت. چرا که با هم منافاتی ندارند.
تجزیه :
"مصدرٌ مستعارٌ من فاعل" [مفردات] / از اصل صحیح الحروف و مضاعف (ربب) و بر وزن فَعل است. ولی ممکن است ریشه آن معتل العین باشد (تربیة).
این مصدر برای صفت مشبهة در معنای فاعل استعمال شده است.[الجدول]   

العالمین :
معنا :
« جمع عالم و العالم جمع لا واحد له... و اشتقاقه من العلامة لأنّه یدل علی صانعه و قیل أنّه من العلم ... و فی المتعارف بین الناس هو عبارت عن جمیع المخلوقات ... و قیل أنّه اسم لکل صنف من الأصناف و أهل کل قرن من کلّ صنف یُسمّی عالماً و قیل العالم نوع ما یعقل و هو الملائکة والجن والأنس و قیل الجن والأنس ... وقیل الأنس ...» [مجمع]
O در معنای این واژه و مفرد آن (العالم) اختلاف است . مقاییس : (ع¬ل¬م) اصلی صحیح و واحد است که دلالت می¬کند بر اثری که بر چیزی باشد و آن چیز به وسیله آن از بقیه تمیز داده شود. نویسنده این کتاب عالمون را به معنای همه اجناس خلق گرفته است . او همچنین افزوده است که برخی عالم را جمعِ عالمون می¬دانند.
پس ریشه آن (ع¬ل¬م) است و در مفردات و مجمع آمده که علت این نامگذاری آن است که عالم مانند آلة است. آلتی که بر صانعش دلالت دارد. که البته در مجمع افزوده شده که قولی هم هست که می¬گوید عالم از العلم است زیرا دلالت بر آنچه که می¬اندیشد می¬کند . مثلا ما می¬گوییم عالمی از مردم یا انسانها آمدند و نمی¬گوییم عالمی از گاوها آمدند.
اما کتبی مانند مصباح، عین، قاموس، لسان و منجد  (به خلاف مقاييس) واژه عالم را به معنای الخلقُ کلّه گرفته¬اند و این یعنی مفرد اعم از جمع باشد.
در تفسير الميزان مي¬خوانيم:
« و أما الْعالَمِينَ : فهو جمع العالم بفتح اللام بمعنى ما يعلم به... يطلق ]العالم[على جميع الموجودات و على كل نوع مؤلف الأفراد و الأجزاء... و على كل صنف مجتمع الأفراد أيضا... و هذا المعنى هو الأنسب لما يئول إليه عد هذه الأسماء الحسنى حتى ينتهي إلى قوله مالِكِ يَوْمِ الدِّينِ على أن يكون الدين و هو الجزاء يوم القيامة مختصا بالإنسان أو الإنس و الجن فيكون المراد بالعالمين عوالم الإنس و الجن و جماعاتهم و يؤيده ورود هذا اللفظ بهذه العناية في القرآن... ».
پس علامه اين نظر را پذيرفته اند كه از عالم اطلاق مي¬شود به همه موجودات و هر نوع مؤلَّف از افراد واجزاء و هر صنف و گفته كه اين معناى دوم كه كلمه عالم بمعناى صنف صنف انسانها باشد، با مقام آيات كه مقام شمردن اسماء حسناى خدا است، تا مى‏رسد به (مالِكِ يَوْمِ الدِّينِ) مناسب‏تر است، چون مراد از يوم الذين روز قيامت است، چون دين بمعناى جزاء است، و جزاء در روز قيامت مخصوص به انسان و جن است، پس معلوم مى‏شود مراد از عالمين هم عوالم انس و جن، و جماعتهاى آنان است.
طبق گفته كتاب الميزان و كتبي مانند (التحقيق في كلمات القرآن الكريم) كلمه عالم بعد از آنكه جمع سالم بسته مي¬شود تنها بر عقلا اشاره دارد.
Δ اینکه که بخواهیم این واژه را از قواعد عربی خارج کنیم مسأله ای است که جای بسی تأمل دارد.(همانگونه كه بسياري آن را نپذيرفته¬اند.).اما از آنجا كه نظر اكثر (من جمله حضرت علامه طباطبايي) بر اين است كه عالم بر همه موجودات دلالت مي¬كند ، ما نيز مي¬پذيريم.
۞ (بنا بر گفته مرحوم علامه در كتاب الميزان) العالم بر كل خلق ( و گاهي هر نوع و يا جنس و يا صنف دلالت دارد) كه پس از جمع شدن بر صنف عقلا دلالت مي¬كند. و همچنين شواهد نشان مي¬دهد كه كه در اين آيه مقصود از عالمين انس و جن است.
تجزیه :
جمع مذکر سالم از ریشه صحیح الحروف است.(و این گفته خلاف نظر کتاب بدایة النحو می¬باشد . زیرا آن کتاب عالمون را از ملحقات به جمع مذکر سالم بر شمرده است.)     
ترکیب :                                    «الحمد لله رب العالمین»
الحمد لله : مبتدا و خبر / لله : جار و مجرور متعلق به عامل مقدر (از افعال عموم) که در حقیقت آن خبر است / اللهِ ربِّ : صفت و موصوف / ربِّ العالمین : مضاف ومضاف الیه (اضافه لفظیه "ربّ مانند اسم فاعل و العالمین معمول اوست") / جمله اسميه استینافیه است و محلی از اعراب ندارد .
    الحمد : متعدی است.
    «ال» جنسيه استغراقيه است.
    لام: در معنای اختصاص که اصل معنای آن است آمده اما میگوییم تملیک هم میشود [مجمع] . اما گویا تفاوت چندانی نمی¬کند.
    ربّ: آن را می¬توان هم نعت و هم بدل برای لفظ جلاله گرفت[الجدول] (أقول : نعت ظهور بیشتری دارد. "معرف بالاضافه نعت برای علم")
    العالمین: مجرور و جر آن به "ینِ"(علامت جمع مذکر سالم در حالت نصبی و جری) است .
    برخی الحمد را نصب داده¬اند و قبل از آن اُحمِدُ در تقدیر گرفته اند. در جواب گوییم : این که مبتدا و خبر باشد بهتر از آن است که فعل متکلم وحده (که حصر حمد متکلم برای خداست) در تقدیر بگیریم [مجمع] .(    Δ   یعنی اولا با جمله اسمیه این مفهوم بهتر (با تأکید بیشتر) بیان می-شود. زيرا جمليه فعليه دال بر حدوث و اسميه دال بر ثبوت است.و ثانیا با جمله اسمیه حصری در کار نخواهد بود. اما با جمله فعلیه در واقع حمد خداوند در فاعل محصور می¬شود. ) و همچنين ميتوان گفت در تقدير نگرفتن اولي من التقدير است.

«الرحمن الرحیم»
  «مالک یوم الدین»

مالک :
معنا :
« القادر علی التصرُّف فی ماله و له أن یتصّرف فیه علي وجه لیس لأحد منعه منه ... / مَلِک : القادر الواسع  المقدرة التی له السیاسة والتدبیر.» [مجمع]
O در باره  این آیه از سوره مبارکه فاتحة الکتاب دو قرائت مهم وجود دارد. که تفاوت آن¬ها در الف (مالک"دارنده" و ملک"فرمانروا") است.
در مقاییس آورده شده که ماده ملک دلالت می¬کند بر قدرت و صحت بر چیزی . و در مورد فعل مَلَك يَملِكُ مَلكاً الشَيءَ( و مُلك اسم آن) آمده كه : به اين دليل اينگونه گويند كه دست (فاعل) در آن چيز قوي و صحيح (بى اشكال) است. فهميدن و پذيرفتن " صحّت " و علت به كار بردنش در اينجا با كمى تأمل ميسّر مي¬شود. (معاني صحت همان درستي و بي¬اشكالى و سلامتى و توانمندى است.)   
و در کتاب بحرین این مسأله به خوبی بررسی شده است. در آن کتاب نویسنده آورده که مالک یوم الدین یعنی مالک کل أمر در روز جزاء. وگفته که مَلِک اعم از مالک است (در معنی) . زیرا آنچه تحت تصرف ملک است بیش از آنی است که تحت تصرف مالک است. و ملک بر آنچه می¬خواهد قادرتر از مالک است. اما این در صورتی است که این دو را برای مخلوق در نظر بگیریم. و درباره خداوند این دو واژه یکسان هستند.
معنای ملک شبیه همان معنای ربّ است. کسی است که قدرت در دست او است و سیاست و تدبیر دارد . در واقع همان فرمانروا. که البته در مفردات آمده است که این فقط در مورد ناطق¬ها صادق است. زیرا فرمانروایی بر اشیاء معنا ندارد.
Δ نگارنده دلیل واضح و روشنی بر ارجحیت مالک بر ملک نیافت. اما باید بگوییم که ما بر طبق قرائت معتبر می¬خوانیم و می¬گوییم مالک صحیح است.
۞ مالک به معنای دارنده ای است که قدرت تصرف در مالش را دارد و کسی نمی¬تواند او را از این کار منع کند.
    ملک یعنی فرمانروا و پادشاه . کسی که سیاست و تدبیر در دست اوست. و معنایش اعم از مالک است .
تجزیه :
اسم مفرد از ریشه صحیح الحروف و سالم بر وزن اسم فاعل به معنای صفت مشبهة و دالّ بر ثبوت.

یوم :
معنا :
« در مجمع البيان اين واژه (ذيل) اين آيه بررسي نشده است.»
O در مقاییس این واژه کلمه واحدی دانسته شده که مفرد ایّام است. و البته گاهی به صورت استعاره برای أمر عظیم به کار می¬رود.
در بیشتر (قریب به اتفاق) كتب برای این واژه یک معنای اصلی و یک معنای استعاره¬ای آورده¬اند که معنای اصلی "همان از طلوع خورشید تا غروب آن" است و معنی استعاره¬ای معنای وقت و لحظه است. نگارنده در کتب دیگر آنچه را مقاییس به آن به آن اشاره کرده (أمر عظیم) نیافت.  
Δ مسأله¬ای در این¬جا مطرح می¬شود و آن معنای یوم در کنار نهار است.در کتب لسان و بحرین یوم را از طلوع فجر تا غروب آفتاب بیان کرده¬اند و نهار را روشنی ما بین طلوع فجر تا غروب آفتاب. در هر دو کتاب در مرحله بعد نهار را مترادف یوم نیز دانسته اند. اما در لسان از قول ابن هیثم مقایسه خوبی بین این دو واژه آمده است .او می¬گوید نهار اسم است و آن ضد لیل است [و لیل اسم جنس جمعی است] و نهار اسمی است برای هر یوم. و لیل اسمی است دال بر جمع لیلة... مفرد نهار ،یوم است و ضد یوم لیلة ... .
تجزیه :
اسم معتل الفاء و العین و جمع آن ایّام است که در اصل ایوام بوده است. و ایوام با قاعده مخصوص اسم (که هرگاه واو و یاء کنار هم بوده و اولی ساکن بود و غیر منقلبه ، واو به یاء تبدیل می¬شود) به ایام تبدیل شده است.
الدین :
معنا :
«معناه فی الآیة الجزاء... و قیل الدین الحساب(قول امام باقرعلیه السلام و ابن عباس) ... و الدین الطاعة ... و الدین العادة ... و الدین القهر و الإستعلاء ... و یدلّ [الآیة التالیة] علی أنّ مراد به الجزاء والحساب:
"الیوم تُجزی کل نفس بما کسبت و الیوم تُجزون بنا کنتم تکسبون"  »  [مجمع]
O ماده (د¬ی¬ن) دارای فروع زیادی در معناست که همه آنها به اصل واحدی بازمی¬گردند و آن جنسی از گردن نهادن و ذلت است. ... پس دین طاعت است . و فعل دان له یدین دیناً را این¬گونه ترجمه می¬کنیم: هنگانی که رام گردد و گردن نهد و اطاعت کند... دین به معنای حکم است. که مالک یوم الدین هم به اهمین معنا است. برخی دین را به معنای حساب و جزا گرفته¬اند.که همه این معانی به اصل اول برمی-گردد. البته این ماده طبق استعمال در معانی¬ای همچون حال و امری که شخص متعهدش می¬شود هم به کار می¬رود. [مقاییس]
کتاب قاموس تعداد زیادی معنی در استعمالات مختلف برای واژه دین ذکر کرده است که عبارت¬اند از جزاء – اسلام – عادت – عبادت - مواظبت کنده از باران – طاعة - ذل پستی-بیماری(داء) - حساب-قهر و غلبه و استعلاء - سلطان-ملک-حکم – سیره - تدبیر- توحید- هرچه با آن خداوند عبادت شود - آیین - ورع –معصیت –أ کراه
کتب مجمع و بحرین تصریح کرده¬اند که در این آیه مقصود (حساب و کتاب) و جزاء است و تفسیر نمونه هم همین قول را پذیرفته و درباره این که برخی معنای دین را در این آیه همان معنای دین و آین می¬داند گفته که شاید به این دلیل است که می¬گویند هر کس در مقابل دین خود جزاء می¬بیند اما آن را رد کرده است ( با استتدلال به ظهور معنا و ... ).
Δ به نظر نگارنده با توجه به توصیف¬هایی که در قرآن و روایات از روز قیامت شده است همان معنای حساب و کتاب و سپس جزاء، صحیح تر به نظر میرسد.
۞ دین ماده¬ای است که در معانی مختلفی استعمال شده که برخی از این معانی استعمال بیشتری دارند.  از میان آن¬ها (حساب و کتاب) و بعد جزاء (در واقع هردو) برای این آیه صحیح تر به نظر می¬رسد.
تجزیه :
مصدری بر وزن فِعل است [الجدول] از ریشه معتل العین .


ترکیب :          «  الرحمن الرحیم          مالک یوم الدین »
الرحمنِ الرحیمِ : هم می¬تواند نعت برای الله باشد و هم برای ربّ که در معنا تفاوت نمی¬کند. / مالکِ : نعت برای الله است که البته برای ربّ هم می¬تواند باشد./ مالکِ یومِ : مضاف و مضاف الیه ( اضافه لفظی )(البته اضافه معنويه ظرفيه هم گفته¬اند با تقدير «في» يعني: مالك في يوم الدين) / یومِ الدینِ : مضاف و مضاف الیه (اضافه معنویه اختصاصیه).  


«إیّاک نعبد و إیّاک نستعین»
نعبد :
معنا :
« العبادة فی اللغة هی الذلّة ... و سمّی العَبدُ عَبداً لذلّته*وانقِیاده لمولاه.»[مجمع]
*ضدّ عزة – خضوع – المُنقاد من الدواب(حیوان مطیع)
O عبد (من باب منجد )عبادتاً و عبودتاً و عبودیةً من معبداً و معبدةً [ن]
در مقاییس در مورد اصل معنای این ماده آمده که دو ریشه معنوی اصلی دارد که گویا متضاد هستند. یکی دلالت بر نرمی و ذلت می¬کند و دیگری دلالت بر شدت و غلظت. [ که واضح است مقصود از "عبد یعبد(نعبد)" همان معنای اول است. ولازم به ذکر است که معنای دوم در بابی دیگر به کار می¬رود].
ذیل معنای (عبد) توضیح خوبی در کتاب مفردات آمده که نقل به مضمون آن بدون از فایده نیست:
عبادت نوعی تذلّل است اما غایت آن می¬باشد. و دو نوع عبادت داریم :بالتسخیر و بالاختیار. اولی همه موجودات را شامل می¬شود و دومی ذوی النطق را. و در معنای کلمه عبد ، سه معنی برای آن می¬توان در نظر گرفت: اول آنکه "به حکم شرع " است. یعنی کسی که خرید و فروشش جایز است (که در عین آمده که ازافعال ماده "عبد" برای این معنا استفاده نشود. بلکه از فعل این ماده برای عبادت خداوند استفاده می¬شود. و این در بحرین نیز آمده است.( دومی "به ایجاد" است.و آن فقط مخصوص خداست.[و مربوط به همان معنای اول عبادت است.]. وسومی "به عبادت و خدمت" است [که مربوط به معنای دوم عبادت می¬شود.] و این قسم آخر خود دو قسم است. عبادت خالصانه خداوند و عبادت دنیا.[أقول :و این دو با هم جمع نمی¬شوند.]
در بحرین آمده عبادت نوعی شکر بلکه بالاترین درجه آن است که همراه خضوع و ذلت است. و در قاموس، مصباح و منجد عبادت به معنای اطاعت ذکر شده است. و در قاموس، لسان و مصباح از عبد به معنای خلاف حر یاد شده است.
Δ أقول : آن هنگام که انسان همراه خواندن سوره مبارکه فاتحة الکتاب تمامی این معانی دقیق را هنگام تلفظِ کلمات آن در ذهن داشته باشد ، تصور می¬کنم جایی برای فکر کردن به چیز دیگر نمی¬ماند. و چه بسا اگر این سوره را هر روز و ده بار در روز (هانطور که بر او واجب شده است) با توجه به معانی بخواند، (و البته بر اجرای دستورات الهی در طول روز مصمم باشد)، رفته رفته با مفاهیم بالایی که در این سوره نهفته است (به لطف خداوند) آشنا خواهد شد و تأثیر نیکوی آن را بر زندگی خود لمس خواهد کرد.
۞ در کل عبادت به معنای اطاعت به همراه ذلت است و این معنا با توجه به گفته کتب لغت و جمع بندی عقلی به دست می¬آید.
تجزیه :
نَعبُدُ فعل مضارع از باب (ن) و در صیغه 14 و متعدی و دارای ریشه صحیح الحروف و سالم است.

نستعین :
معنا :
« الإستعانة طَلَبُ المَعُونَة ، یقال إستعنتُه و إستعنتُ به.» [مجمع]
O استَعان یستَعِینُ إستِعانَة . در معنای این لغت نیاز به بحث مفصلی نیست . بین علمای لغت اتفاق است که العَون به معنای کمک است و هر آنچه از آن برای کاری کمک گیرند. در ثلاثی مجرد به معنای "به میانه رسیدن عمر" به کار رفته و در باب استفعال به معنای طلب یاری کردن استعمال می¬شود.
تجزیه :
دارای ریشه معتل العین (عون) است . و در اصل نَستَعوِنُ بود . با اجرای قاعده یک عمومی اعلال (و/ی "متحرک" عین الفعل و ما قبل صحیح و ساکن باشند ، حرکت خود را به ما قبل داده و ساکن میشوند.) به نَستَعِونُ تغییر کرد. و بعد از آن قاعده چهار عمومی اعلال (واو ساکن و ما قبل مکسور به یاء تبدیل میشود) اجرا شد تا به حالت نَستَعِینُ در آمد.
این فعل صيغه 14 مضارع معلوم و متعدي به يك مفعول است و در باب استفعال آمده و از میان معانی این باب معنای طلب را به خود گرفته است.

ترکیب :                 « إیّاک نعبد و إیّاک نستعین »
إیاک: مفعول مقدم و منصوب / نعبد: فعل و فاعل (نحن مستتر وجوبا) / إیاک نعبد: جمله فعلیه مستأنفه / إیاک : مانند قبل / نستعین: فعل و فاعل  (نحن مستتر وجوبا) / إیاک نستعین : عطف به جمله قبل
  الجدول      إیّاک : ضمیر منفصل منصوبی بارز و مبنی بر فتح (برای مفعول)
              إیّا    :   "       "         "       "     برای مفعول و کاف حرف             
                خطاب و مبنی / و برخی هم إیا را مضاف به ضمیر دیگر  
                می¬دانند. [مجمع]
*نعبد: فعل مضارع مرفوع که عاملش عدم وجود عوامل نصب و جزم است.
*نستعین: هم لازم (یعنی متعدی به حرف جر) و هم متعدی استعمال شده است.[مجمع]
*چرا این جمله ها فعلیه¬اند در حالی که با فعل شروع شده اند؟ :
    تعریف جمله فعلیه در بدایة النحو : آن جمله ای که با فعل آغاز شود اصالةً.
    در این آیه مقصود از مقدم کردن مفعول ، حصر فعل در آن است  و این در میان عرب رایج است. [ مجمع]
    اگر فعلیه نباشد اسمیه است و با مرفوع آغاز می¬شود.
*جایگاه جملات : دومی بر اولی عطف شده و اولی محلی از اعراب ندارد. [الجدول]

« اهدنا الصراط المستقیم »
اهدِ :
معنا :
«الهدایة فی اللغة الارشاد1 و دلالة2 علی الشیء ... و الهدایة التوفیق» [مجمع]
1و2 : راهنمایی کردن
O برای ریشه "هدی" در کتاب مقاییس دو اصل معنوی ذکر شده است . اول) ادامه دادنِ راهنمایی کردن و در ذیل این معنا هدایت خلاف ضلالت می¬باشد که این مطلب در عین و منجد نیز ذکر شده است. ثانی) فرستادن هدیه. و همانطور که معلوم است در اینجا مقصود معنای اول است.
Δ در کتاب مفردات آمده است : هدایت یعنی راهنمایی با لطف ... و از این ریشه اگر به صورت (هدی یهدی هدایة) استفاده شود مخصوص معنای راهنمایی کردن است . واگر در باب إفعال استعمال شود مخصوص معنای "هدیه دادن". و برای هدایت چهار وجه ذکر کرده که ما به دلیل اطاله کلام از ذکر آنها خودداری کرده و به آن کتاب ارجاع می¬دهیم. و در همان کتاب آمده است که انسان قادر به هدایت کردن نیست مگر با دعاء. در عین آمده که طبق لغت اهل الغور "هَدَیتُ لک" یعنی "بیَّنتُ لک" (برای تو روشن کردم). در بحرین آمده است که "اهدنا الصراط المستقیم" یعنی ما را راهنمایی کن و ثابت قدم دار بر آن.
از گفته برخی کتب لغت و با نگاه به واژه مستقیم و معنای آن ، با کمی تأمل نکته ای به نظر می¬آید وآن این است که خداوند در این آیه ما را أمر به درخواست هدایتی می¬کند که تداوم داشته باشد. از معانی¬ای که برای "هدایت" آورده¬اند "ارشاد" است که با بررسی لغت درمیابیم در ارشاد معنای ثبوت وجود دارد .
و اما معنای توفیق که در مجمع ذکر شد (و به آن در بحرین و تاج هم اشاره شده است) شاید از آن بر می¬آید که هدایت تنها ازخداست. (مانند آنچه در مفردات آمده است) و توفیق . و گاهی هم خود لفظ هدایت برای معنای توفیق به کار می¬رود.
۞ این واژه علاوه بر دلالت بر معنای راهنمایی، بر ثبوت و تداوم آن و توفیق بودن هم اشاره دارد .
تجزیه :
فعل امر است و مبنی، از ریشه معتل اللام. مبنی بودنش به حذف حرف عله است. و این از قواعد مخصوص معتل اللام¬ها می¬باشد.
لسان :
    حجاز : هداه الطريق
    غير حجاز : هداه لالطريق و الي الطريق


الصراط :
معنا :
" الصراط ، الطریق الواضح المتّسع و سُمِّی بذلک لأنه یسرط1 المارَّة أی یبتلعها 2 " [مجمع]
1- سرط : فرو برد لقمه را      2 – می¬بلعد آنرا
O در مقاییس آمده که این ماده "ص¬رط" از "س¬رط" ساخته شده است. و تنها به معنای راه است. واما در همین کتاب در ذیل "سرط" گفته شده که اصل صحیحی است که بر غیبتی در رفتن و گذشتن دلالت دارد که سرطتُ الطعامَ : یعنی آن را بلعیدم. و سراط به این دلیل سراط است که راه رفتن درآن غیب می¬شود. مانند غیب شدن غذا هنگام بلعیدن (که در بعضی کتب گفته شده، به علت بلعیده شدن راه رونده در راه).
هر چند در منجد ذکر شده که این واژه یونانی است اما در بحرین آمده که این لغت فصیح است و این قول مشهور است.
این واژه در منجد، بحرین، مصباح و قاموس هم به معنای راه آمده است. اما در مفردات و مجمع به آن جزئیاتی افزوده¬اند. در مفردات آمده : صراط: طریقٌ مستقیمٌ/ سراط: طریقٌ مُستَسهَلٌ
۞ صراط : در اصل سراط بوده و به معنای راه است.
سَرَطَ : بلعید
تجزیه :
بر وزن فِعال (از اوزان صفت مشبهة در معنای اسم فاعل) و گویند از ماده "سرط" ساخته شده که به دلیل تناسب (اطباق) با "ط"، "س" به "ص" تبدیل شده است.
 
المستقیم :
معنا :
" المستقیم؛ المستوی الّذی لا أعوجاج* فیه ... "   [مجمع]
"الإستقامة الإستمرارُ فی جهةٍ واحدةٍ و أن لا یعدل یمیناً و لا شمالاً"   [مجمع ذیل آیه 12 سوره هود]
*انحناء
O (ق¬و¬م) دارای دو ریشه صحیح معنوی است . اول) جماعتی از مردم ( که در بسیاری از موارد از این معنا به معنای دیگر استعاره می¬شود) ثانی ) برخاستن و اراده کردن. [س]
کتب ( بحرین، صحاح، لسان، منجد، قاموس و مصباح) تصریح کردند که استَقامَ به معنای اعتَدلَ می-باشد. یعنی راه مستقیم همان راه معتدل است. که در این سوره به عنوان راه حق معرفی شده که ما باید آن را از خدا بخواهیم . و این معنا همان معنایی است که در برخی کتب مانند مجمع به عنوان "مستوی الذی لا أعوجاج فیه" آمده است.
در عین به این اشاره شده که هر گاه کسی مطیع شده و در مسیرش مستمرّاً باقی مانَد آنگاه "إستَقامَ لوجهه"؛ و در مفردات هم آمده است که "استقامة الانسان" یعنی لزوم او بر راه حق. مانند آیه "إنَّ الّذین قالو ربُّنا الله ثمّ استقاموا ".
۞ مستقیم به معنای معتدل است و از گفته کتبی مثل عین و مفردات بر می¬آید که مسیری که مستقیم است مستمرّا اعتدال خود را حفظ می¬کند.

تجزیه :
بر وزن "مُستَفعِل" (وزن اسم فاعل که گویا اینجا طبق معنا از آن صفت مشبهة اراده شده است) از ماده معتل اللعین (قوم) می¬باشد. در اصل "مُستَقوِم" بوده است. قاعده یک عمومی اعلال صورت گرفته و پس از آن قاعده چهار عمومی اعلال اجرا شده و در آخر "مُستَقِیم"


ترکیب :                                    « اهدنا الصراط المستقیم »
اهدنا الصراط : فعل و فاعل (انت مستتر وجوبا) و مفعول اول (نا) و مفعول دوم (الصراط) / الصراط المستقیم : نعت و منعوت / جمله فعليه انشائيه است و محل اعراب ندارد (استینافیه)
Δ
    "نا" ضمیر مشترک (مجروری و منصوبی) است و مبنی بر سکون
    "اهد" مبنی است بر حذف حرف عله و این ماده هم دو مفعولی و هم یک مفعولی (با حرف جر) استعمال می¬شود.



«صراط الذین أنعمت علیهم غیر المغضوب علیهم و لا الضالّین»
انعمت :

معنا :
«اصل النعمة المبالغة و الزیادة یقال دققت الدواء فأنعمتُ دقّة أی بالغتُ فی دقّة...» [مجمع]
O (ن¬ع¬م) دارای فروع بسیاری است که همه یا اکثرشان به ترفُّه، طیب عیش و صلاح باز می¬گردد. [ترفه همان آسایش ، طیب عیش همان خوش گذرانی و صلاح همان نیکی و درستی می¬باشد]. این بیان ریشه معنوی این ماده در مقاییس بود. همچنین در این کتاب درباره نعمت آمده است : آنچه خدا بوسیله آن بنده را انعام کند از مال و عیش (جزئیات زندگی). و آمده که که نعمت درباره خداوند بخشنده یعنی احسان او.
درباره نعمت در کتب لغت مختلف جزءیات زیادی آمده است که پرداختن به آنها از حوصله این مکتوب خارج است.
ن : نَعَم ( ـُ ) نَعِم ( ـَ ) الرجلُ : به معنای (رَفَهَ) یعنی همان آسودگی و خوشی آمده¬است و اگر فاعل را عیش بگیریم به معنای فراخی و پاکی و راحتی عیش است. در کتاب¬های مفردات، منجد و قاموس آمده است که اگر این ماده به باب إفعال برود به معنای رساندن احسان به دیگری است. و هم با حرف جر و هم بدون آن (همراه مفعول) استعمال می¬شود. که البته مفردات افزوده که باید آن مُنعَم ناطق باشد.
۞ در مجمع ، ماده "نعم" دالّ بر مبالغه و زیادة  دانسته شده که بنده در کتاب دیگری این را ندیدم. (حتی مقاییس اللغة). اما از این گفته نمی¬توان چشم پوشی کرد. زیرا کتاب مجمع البیان از جمله کتب معتبر است و همچنین مرحوم طبرسی بر این گفته اقامه دلیل کرده است. البته در ادامه به معانی مُستَعمَل نعمت هم اشاره کرده است.
به هر حال آنچه که مورد اتفاق بود این است که نعمة به معنای نیکی است و آنچه که بوسیله آن نیکی می¬رسد. و این نیکی شامل مال و چیزهای دیگر می¬شود. همچنین به معنای آنچه که رفاه آورد می-باشد.(و با توجه به گفته مجمع و جمع نظرات دیگر کتب می¬توان گفت نعمت به معنای زیادی مال یا غیر آن از خوبی¬های زندگی است). و إنعام به معنای رساندن نعمت به دیگری است.
تجزیه :
بر وزن "أفعلت" از باب إفعال و در صیغه 7 ماضی است. (از آنجا که این واژه هم متعدی بنفسه و هم بحرف جر آمده است دو معنای واجدیت یا تعدیه را از معانی باب افعال می¬توان برایش در نظر گرفت.)

مغضوب :
معنا :
«و اما الغضب من الله تعالی فهو إرادته إنزال العقاب المستحق بهم و لعنهم و برائته منهم و اصل الغضب الشدة و منه الغَضبَة1 ... و الغضوب2...» [مجمع]
 1 – صخره بسیار سخت که درون کوهاست   2 – مار خبیث / شتر عبوس و بد قلق
 O مقاییس : (غ¬ض¬ب) اصل صحیحی است که دلالت بر شدت و قوت می¬کند و غضب [که همان معنای فارسی را در خود دارد] از آن اشتقاق یافته است زیرا که دلالت بر شدت عصبانیت و خشم می-کند.
منجد، مفردات، بحرین و وسیط : غَضِبَ علیه (ـَ) : بر او خشم گرفت و اراده انتقام از او کرد.
اینکه ریشه معنوی غضب، شدت است غیر از مجمع و مقاییس، در عین هم آمده است و از معانی که برای مشتقات این ماده در سایر کتب آمده است همین مطلب روشن می¬شود.
در بحرین و مفردات آمده است که اگر غضب به خداوند نسبت داده شود ، به معنای خشم او از عصیان مخلوق و اراده انتقام اوست. و از این مطلب بر می¬آید: هرچند که اراده انتقام از معانی غضب است ، اما آنگاه که به خداوند نسبت داده شوند پر رنگ¬تر می¬شوند. و انتقام خداوند شامل لعنت (دوری از رحمت) و عقاب اوست. (که از آنها به خودش پناه می¬بریم!)
۞ غضب به معنای خشم و اراده انتقام از دیگری است که ریشه معنوی آن شدت و قوت می¬باشد. وهرگاه به خداوند نسبت داده شود به اراده انتقام از طرف او تأکید می¬کند.

تجزیه :
بر وزن مفعول از ریشه صحیح الحروف و سالم است . (أقول : از معانی و تفاسیری که برای این آیه ذکر کرده¬اند بر می¬آید که معنای این اسم مفعول در افراد "مغضوب علیهم" ثبوت دارد. بنا بر این می-توان آن را به معناي صفت مشبهة دانست.)

الضالّین :
معنا :
«أصل الضلال الهلاک ... و الضلال فی الدین الذهاب عن الحق» [مجمع]
O از اصل معنوی ماده (ض¬ل¬ل) در مقاییس به عنوان اصلی واحد نام برده شده و آن "ضیاع الشیء" (نابودی هر چیز) است وحرکت آن در مسیری که حق نیست. و در همان جا آمده هر حرکت کننده که در مسیری غیر از مسیری "قصد" خود حرکت کند "ضالّ" است.
Δ این که مجمع اصل ضلال را هلاک معنا کرد و مقاییس آن را "ضیاع الشیء" ، منافاتی با هم ندارند ودر نهایت یک مفهوم را می¬رسانند. و این همان مفهومی است که بیشتر کتب لغت به آن اشاره دارند. هرچند الفاظ به کار رفته تفاوت می¬کند.
۞ در اصل و ریشه به معنای هلاکت و نابودی است که در مرحله بعد به حرکت در غیر مسیر درست هم می¬گویند و همان معنای گمراهان برای این واژه مناسب است.
تجزیه :
از ریشه مضاعف "ضلل" می¬باشد . وزن مفرد آن "فاعِلٌ" یعنی "ضالِلٌ". دو حرف متماثل در یک کلمه قرار گرفتند که اولی نه "مدغمٌ فیه" و نه "حرف اول" بود. پس جایز التسکین شد. اگر حرف قبلش صحیح و ساکن یا فاء الفعل و ساکن می¬بود حرکتِ اولین حرف عله را به آن منتقل می¬کردیم. از آنجا که این¬گونه نبود حرکتش را حذف کردیم و با بعدی ادغام کردیم . پس شد "ضالّ".

ترکیب :           « صراط الذین انعمت علیهم غیر المغضوب علیهم و لا الضالّین »
صراط : بدل از صراط قبل است. / صراط الذین : مضاف و مضاف الیه (الذین محلّا مجرور) / انعمت علیهم : جمله صلة که محلی از اعراب ندارد و ضمیر "هم" عائد. / أنعمت : فعل و فاعل (ضمیر "تَ") / علیهم : جار و مجرور متعلق به أنعمتَ / غیر : بدل است یا صفت . اگر بدل باشد یا بدل الذین است یا بدل "هم" و اگر صفت باشد صفت الذین خواهد بود. ( مبرّد آن را رد کرده است . به دلیل این که "غیر" نکره است حتی اگر به معرفه اضافه شود. ولی ما [الجدول] به این اشکال دو جواب می¬دهیم : اول) غیر هنگامی نکره باقی میماند که بین دو متضاد قرار نگیرد . اما اگر قرار گیرد در آن صورت به چیز مشخصی دلالت می¬کند ( مانند همین آیه ) – ثانی) در ضمن موصول به نکرات شبیه است . به خاطر ابهامی که در آن است. پس می¬توان معامله نکــــــره با آن کرد.) / غیر المغضوب : مضاف و مضاف الیه / المغضوب علیهم : اسم عامل و جار و مجروِ متعلق به آن / و : واو عاطفه / لا : زائده برای تأکید نفی / الضالّین: معطوف به "غیر" (عطف نسق) (فاعل آن ضمیر مستتر "هم"می¬باشد)
               علی + هم : "م" در هم علامت جمع مذکر است [الجدول]
علیهم :
المغضوب علیهم : در محل رفع است ، نائب فاعل المغضوب

غیر: اسم مفرد دائم الاضافه است و دائما مذکر ( که هرگاه خواستیم فعل مؤنث به آن نسبت دهیم می¬توانیم) ، که گاهی نعت و گاهی أداة استثناء قرار می¬گیرد. و "ال" به آن اضافه نمی¬شود.


منابع :
تفسير مجمع البيان (مرحوم طبرسي)-انتشارات نور وحی-چاپخانه دفتر تبلیغات-چاپ اول 1388
كتاب العين (الخليل بن احمد فراهيدي) – انتشارات اسوه – چاپ دوم 1425 ه.ق
قاموس المحيط (مجد الدين محمد بن يعقوب فيروز آبادي)-دار احیاء التراث العربی-چاپ دوم 1414 ه.ق
مجمع البحرين (شيخ فخر الدين الطريحي) – مرتضوي – چاپ دوم – شهريور 1362 ه.ش
معجم مقاييس اللغه (احمد بن فارس)
مصباح المنير (احمد بن محمد المقري الفيومي)-دار الکتب العلمیه-چاپ اول 1414 ه.ق
لسان العرب (علامه ابن منظور) – نشر ادب الحوزه – محرم 1405 ه.ق
مفردات (راغب اصفهاني)-طليعه نور – چاپ دوم – 1427 ه.ق
المنجد (عربي)-انتشارات ذوی القربی-چاپ ششم 1389 ه.ش
المنجد (فرهنگ جامع نوين "فارسي")
معجم الوسيط (تر جمه محمد بندر ريگي)-انتشارات اسلامی-چاپ دوم 1386
الجدول في اعراب القرآن (صافي محمد بن عبد الرحيم) - انتشارات مدين - 1412 ه.ق
جامع المقدمات مشروح (چاپ هجرت)
التحقيق في كلمات القرآن الكريم (حسن مصطفوي) - بنگاه ترجمه و نشر كتاب – تهران - 1360


 

 

 


مدرسه علمیه حقانی

استفاده از مطالب این سایت بلامانع می باشد.