مقالات پژوهش طلاب

 

بسم الله الرحمن الرحیم

 


پایه سوم
معاونت پژوهشي مدرسه علميه حقاني - 1390




تقدیم به:
پیشگاه منجی عالم بشریت؛ امام منتظَر؛ حضرت صاحب الزمان (عجل الله تعالی فرجه شریف)


با تقدیر از:
معاونت پژوهش مدرسه علمیه حقانی، اساتید بزرگوار
و همه عزيزاني که بنده را در نگارش پژوهش حاضر،
یاری دادند.




چکیده

بنای اصلی در تدوین این پژوهش، بر تحلیل معنوی ترکیب اضافی بوده است؛ اما به صورت استطرادی متعرّض زوایای دیگر این بحث شده ایم و وجوه مختلف آن را از نظر گذارنده ایم. در مقدمه، مسئله ی اصلی پزوهش تبار شناسی شده و نگاهی کلی به ترکیب در کلام عرب صورت گرفته است.
فصل اول به تعریف اضافه اختصاص دارد. در فصل دوم اقسام اصلی اضافه (لفظیه و معنویه) مورد بررسی قرار گرفته است و در ضمن آن، به بحث اضافه مترادفین و اضافه موصوف به صفت نیز که استعمال آن در کلام عرب شایع است، پرداخته شده است.
در فصل آخر نیز احکام تفصیلی اضافه بیان شده و در سه بخش تنظیم گشته است: احکام مشترک بین همه اقشام اضافه، احکام مختص اضافه معنویه، احکام مختص اضافه لفظیه.





فهرست

مقدمه

1. تعریف
نسبت اساسیه
نسبت فرعیه
2. اقسام
        اضافه محضه
        اضافه غیر محضه
        اضافه مترادفین و موصوف به صفت
3. احکام
        مشترک
        اضافه محضه
        اضافه غیر محضه
فهرست منابع
نتيجه گيري




مقدمه

بسم الله الرحمن الرحيم
الحمدلله رب العالمين، والصلاة علي محمد وآله اجمعين،
ولعنة الله علي اعدائهم إلي يوم الدين.

یکی از مهم ترین شیوه های تفهیم و تفاهم عرفی، ابزار زبان است که انسان ها از ره گذر آن می توانند نسبت های حکمیه موجود در ذهن خود را به یکدیگر منتقل کرده و یا نسبت های جدیدی را انشاء نمایند. هر نسبت حکمی و یا انشائی حاصل ارتباط الفاظ با یکدیگر است.
ناگفته پیداست که ارتباط برای حصول، دستِ کم به وجود دو چیز نیاز است. بنابر این ارتباط موجود در عالم الفاظ نیز حداقل به دو لفظ نیاز دارد. در نگاهی جامع به ارتباطات موجود در کلام عرب، آن ها را دو گونه می یابیم:
1. ارتباط اسنادی: اسناد را تعریف کرده اند به:
انضمام کلمه ای به کلمه ای دیگر به گونه ای که افاده کند حکم به یکی از آن ها را بر دیگری؛ به صورت ایجابی یا سلبی.
بنابراین رابطه اسنادی، مقوِّم نسبت های حکمی و انشائی است و اخبار و انشاء بدون آن صورت نمی گیرد.
 2. ارتباط غیر اسنادی: منظور، هر گونه ارتباط بین کلمات است که معنایی  را افاده کند و یا برای غرضی ایجاد شده باشد، اما اسناد نباشد. نظیر ارتباط بین: جار و مجرور و فعل، صفت و موصوف، مضاف و مضاف إلیه و...
یکی از پر کاربرد ترین تراکیب در کلام عرب و به خصوص در قرآن كريم و روايات اهل بيت عليهم السلام، ترکیب اضافی است و این مسأله ما را بر آن داشت که به پژوهش درباره ی معنای حاصل از این ترکیب بپردازیم. اگرچه به عنوان مقدمه، بحث هایی غیر معنوی از اضافه را برای آشنایی بیشتر با آن ارائه کرده ایم؛ اما از آن جا که موضوع اصلی، نگاه معنوی به اضافه است، از پرداختن به مباحث لفظیِ صِرف (مانند: تقسیم اسماء به اعتبار اضافه و...) خودداری شده است.
برای رسیدن به جواب این مسأله لازم است پس از انس با کلام عرب، از ارتکاز ذهنی در مواجهه با مصادیق عدیده ی آن، کمک گرفت و آن را با تحلیل های زبان شناسان، ضابطه مند نمود. برای آن که مشخص شود که جایگاه بحث معنوی از اضافه کدام علم است؛ لازم است توضیحی در ارتباط با تمایز علوم اعتباری به دست دهیم:
علوم دو دسته هستند: حقیقی و اعتباری. علوم حقیقی به مجموعه ی عوارض ذاتیه ی یک موجود خارجی اطلاق می شود. اما علوم اعتباری مجموعه ای از مباحث هستند که برای غایت خاصی گرد هم آمده اند. ملاک تمایز در علوم حقیقی، موضوع، و در علوم اعتباری، غایت آن هاست.
در مجموعه علوم ادبی نیز، علم نحو و معانی ارتباط تنگاتنگی با بحث اضافه دارند. لذا غایت این دو علم را بیان می کنیم:
غایت علم نحو: احتراز از خطا در ساخت جملات عربی و فهم آن هاست.
غایت علم معانی: احتراز از خطا در تأدیة معنای مراد .
از آن جا که شرط بلاغت کلام، مطابقتش با مقتضای حال است ، در علم معانی از معانی ثانویه ی احوال لفظ  بحث می کنند. احوال لفظ عبارتند از امور عارض بر کلام. یکی از این امور ارتباط اضافی است که برای اغراض خاصی در کلام به کار گرفته می شود. بنابر این جایگاه اصلی بحث معنوی از اضافه، علم معانی است. اما از آن جا كه در نحو، مباحث لفظیِ اضافه مطرح شده، در کتب نحوی نیز جسته و گریخته بحث هایی به صورت استطرادی از معنای این ترکیب نیز شده است.
برای بیان بهتر مطالب و استفاده آسان ترِ مطالعه كننده از آن ها، به جاي آوردن متن منابع عربی، ترجمه ي آنها آورده شده است. لازم به ذكر است كه در ترجمه مطالب عربي، تا آن مقدار كه اصلِ معنا دستخوش تغيير بنيادي نگردد، گاه كلمه يا حرفي، كم يا زياد گرديده و يا تغييري در شكل جمله بندي داده شده تا پيامِ مطلب، بهتر منتقل گردد.
از آن جا که موضوع این پژوهش، بحثی معنوی بوده و اثبات احکام آن، نیازمند بررسی شواهد عدیده ای است، در خلال مباحث از مثال های فراوان قرآنی بهره جسته ایم تا تبیین مطالب به صورت کامل انجام گیرد.
در پایان از اساتید محترم، حجج اسلام: یعقوبی و تهوري أيّدهم الله تعالي که استاد راهنما و مشاور بنده بودند، تشکر می کنم. امیدوارم پژوهش حاضر، مورد توجه حضرت صاحب الزمان عج الله تعالي فرجه الشريف قرار گرفته و براي طالبان علم سودمند باشد.
                                                                                محمّد اصغرپور
                                                                                       1390


فصل اوّل:
تعریف

با بررسی کلام عربی در می یابیم که نسبت های موجود در آن، دو نوع هستند :
1. نسبت اساسیه: نسبت هایی که افاده می کند حکم کردن به لفظی را بر لفظ دیگر. این گونه نسبت ها در جملات یافت می شود؛ اعم از فعلیه مانند: «أنصف الوالد» و اسمیه مانند: «الوالد منصف» (که در هر دو مثال، انصاف به والد نسبت داده شده است) و اعم از سالبه و موجبه.
به این گونه از نسبت که به اسناد یا حکم نیز شناخته می شود، نسبت اساسیه یا نسبت کلیه نامیده می شود که ربط معنوی موجود در اجزاء کلام از آن خالی نیست و بدون آن جملات معنایی را افاده نمی کنند.
2. نسبت فرعیه: همان گونه که روشن شد، اصلِ مراد متکلم با نسبت اساسیه فهمانده می شود؛ اما ممکن است سؤالات عدیده ای برای مخاطب از کیفیت وقوع حکم و جوانب مختلف آن ایجاد گردد که متکلم برای رفع آن ها از الفاظ دیگری غیر از طرفین اسناد بهره می گیرد تا در اثر زیادت لفظی، زیادت معنوی نیز پدید آید و جوانب بیشتری از حکم برای مخاطب روشن گردد.
این گونه نسبت ها با حذف آن ها غالباً به افاده اصل حکم خدشه ای وارد نمی گردد، نسبت فرعیه یا جزئیه نامیده می شوند. نحویون این الفاظ را از آن جهت که حکم ما قبل خود را مقیَّد کرده، از شمول آن می کاهند و بر ایضاح و روشنی آن می افزایند ، قید نامیده و نسبت را تقییدیه  می نامند.
نسبت های تقییدیه نیز دو گونه اند:
الف. نسبت هایی که در آن ها قید، در جملات گوناگون اعراب های گوناگونی می پذیرند. مانند: نسبت بین صفت و موصوف، بدل و مبدل منه، معطوف و معطوف علیه و...
ب. نسبت هایی که در آن ها قید، در جملات گوناگون اعراب ثابتی دارد. در یکی از این نسبت ها، یک اسم به همراه لفظ دیگری ـ اعم از اسم یا جمله ـ ذکر می گردد که آن لفظ دوم همیشه مجرور است. این لفظ دوم از دایره ی شمولی لفظ اول می کاهد و بدون آن مراد از لفظ آن به درستی فهمیده نمی شود. مانند: «أضاء مصباح الغرفة» که با نبود کلمه الغرفة مشخص نمی گردد که مراد از مصباح، چراغ غرفه است، یا چراغ راه یا ...؟ بنابر این در این ترکیب، زیادت لفظی جزئی، زیادت معنوی جزئی را در پی داشت.
در این گونه نسبت ها، لفظ اول را مضاف و لفظ دوم را مضاف إلیه می نامند و به هر دو باهم، متضایفان می گویند و ربط معنوی جزئی بین متضایفین را اضافه می نامند.
بنابر آن چه گذشت، تعریف اضافه عبارت است از: نسبت تقییدیه ای بین اسم و لفظی دیگر است که موجب جر همیشگی لفظ دوم می شود.
مضاف و مضاف إلیه همواره اسم هستند؛ مگر در برخی موارد که مضاف إلیه جمله در حکم مفرد خواهد بود.



فصل دوم:
اقسام

اضافه به دو قسم تقسیم می شود:
1. اضافه محضه: این قسم که معنویه، حقیقیه یا متصله نیز خوانده می شود ، اضافه ای است که در آن اتصال بین طرفین قوی است و در نیت انفصال نیست. زیرا مضاف غالباً خالی از ضمیر مستتری است که بین مضاف و مضاف إلیه فاصله اندازد.
غالباً مضاف به یکی از این اشکال می آید :
الف) اسم جامد: مانند مصادر، اسماء مصادر، برخی ظروف و...
ب) مشتقات شبیه به جوامد: مانند مشتقاتی که عمل نمی کنند و بر زمان معینی دلالت ندارند (اسم زمان، اسم مکان و اسم آلت و...)
ج) افعل تفضیل، مانند: «أکمل الناس عقلاًَ أحسنهم خلقاً»
د) وصفی که به ظرف اضافه شده همراه با قرینه دال بر ماضی و دوام: مانند «مالک یوم الدین»
مضاف در این نوع از اضافه، یا اسم غیر وصف است و یا وصفی است که به غیر معمولش اضافه شده است. اضافه محضه، به حسب مضاف إلیه افاده تعریف و تخصیص می کند. مراد از تخصیص تقلیل اشتراک در مصادیق است.
تعریف به اضافه مانند تعریف به أل است. بنابر این گاهی تعریف به عهد (دلالت داشتن بر شیء معین) و گاهی تعریف به جنس (دلالت داشتن بر شیء غیر معین) خواهد داشت.  تعریف به عهد مانند: «لا تکلف إلا نفسک» ، «ربی الذی یحیی و یمیت» ، «والذین یؤذون رسول الله لهم عذاب ألیم» ، «هذه ناقة الله لکم آیة» ، «فالیوم ننجیک ببدنک»  در این مثال ها، مراد از نفس (پیامبر خاتم)، رب (خداوند متعال)، رسول (پیامبر خاتم)، ناقة (شتر معیّن حضرت صالح) و بدن (جسم حضرت یونس) فرد معین خارجی است؛ لذا تعریف به عهد است.
تعریف به جنس مانند: «إن الذین یأکلون أموال الیتامی ظلما» ، «إن کید الشیطان کان ضعیفا» ، «فلیبتکن آذان الأنعام» ، «... وابن السبیل» .
ناگفته نماند که اگر مثالی مانند: «غلام زید راکب» در شرایطی استعمال گردد که او غلامان فراوانی دارد، باید این جمله ناظر به غلامی باشد که مزیت به خصوصی نسبت به دیگر افراد دارد و یا آن که بین متکلم و مخاطب معهود باشد. بنابراین گمان نشود که «غلام زید» از لحاظ معنوی با «غلام لزید» یکسان است؛ زیرا مراد در جمله اول، غلامی معین است؛ به خلاف جمله دوم.
ملاک در تعریف اسمائی که مضاف به جمله هستند، آن است که جمله پس از آن که تأویل به مصدر رفت، معرفه باشد.  مانند: «هذا یوم لاینطقون»  که در حقیقت «یوم منعهم من المنطق» است.
ممکن است به این قاعده اشکال شود که: یوم در دو آیه: «یوم تبیض وجوه و تسود وجوه»  و «یوم لاینفع مال ولا بنون» از لحاظ معنوی معرفه است، در حالی که جملات بعد از آن، در صورتی که تأویل به مصدر برود، نکره خواهد بود.
پاسخ آن است که یوم در دو آیه ی بالا نکره است، اما از آن جا قرائن دلالت دارد بر این که مقصود قیامت است، لذا مراد، مشخص است؛ اما همچنان یوم نکره است.چنانچه در آیه: «سلام قولاً من رب رحیم»  مراد از رب، الله تبارک و تعالی است؛ اما لفظ رب همچنان نکره است.
2. اضافه غیر محضه: این قسم که لفظیه، مجازیه یا منفصله نیز خوانده می شود ، اضافه ای است که در آن مضاف، غالباً وصف است.  و بر چند قسم است:
الف) اضافه اسم فاعل و اسم مفعول به معمولشان؛ وقتی که دال بر حال یا استقبال باشند.مانند: «ضارب خالدٍ الآن أو غداً»، «هومضروب الأب الآن أو غداً».
ب) اضافه صیغ مبالغه و صفت مشبهه به معمولشان «ضراب الرؤوس، حسن الوجه»
ج) اضافه اسم منسوب به مرفوعش مانند: «هو عراقی الوطن، عربی النسب»
نا گفته نماند که اگر مصادر به معنای اسم فاعل یا اسم مفعول باشند نیز همین حکم را خواهند داشت. «کتاب مرقوم»

اضافه مترادفین و موصوف به صفت
گاهی دو اسم که مسمای واحدی دارند (مانند: اسم و لقب) به یکدیگر اضافه می شوند مانند: «لیث أسد» و «سعید کرز». یا گاهی لفظ عام به لفظ خاص اضافه می شود مانند: «علم النحو» و «یوم الخمیس». از آن جا که نحویون اضافه موصوف به صفت مانند: «وأحلوا قومهم دار البوار»  یا عکس آن را جائز نمی دانند، این نوع از اضافه را تأویل می برند؛ مثلاً در مثال مذکور اصل را این چنین می دانند: «دار الحیاة البوار».
اما کوفیون آن را به شرط اختلاف دو لفظ، جائز می دانند مانند: «عندهم رجل جالسٍ». صحیح آن است که : اضافه مترادفین جائز است و شرطش آن است که اختلاف اندکی بینشان برقرار باشد و نیازی نیز به تأویل ندارد. پس اگر در جایی طرفین اضافه، هیچ تفاوتی با هم نداشته باشند مانند: «لیث أسد»، اضافه جائز نبوده و موارد سماعیِ آن، قابل قیاسی شدن نیست.
اما در اضافه موصوف به صفت، بهتر آن است که اضافه را با تقدیر مضاف إلیه محذوف جائز بدانیم. مثلاً در «رأیت غلام الضاحک» مراد از ضاحک خود غلام نیست؛ بلکه مراد «غلام الرجل الضاحک» است.


فصل سوم:
احکام
مشترک

1. اعراب مضاف با توجه به نقش آن و مجرور بودن مضاف إلیه: مضاف با توجه به نقشی که در جمله می پذیرد، اعراب می گیرد؛ امامضاف إلیه همواره مجرور است؛ گاهی لفظی مانند: «إنها لإحدی الکبرِ»  و گاهی معنوی «إن الذین یستکبرون عن عبادتی سیدخلون جهنم داخرین» .  عامل جر مضاف إلیه بنابر قول مشهور و سیبویه، مضاف است .
2. وجوب حذف نون مثنی یا جمع مضاف: در صورتی که مضاف مختوم به نون مثنی یا جمع مذکر سالم یا ملحقات به آن باشد، حذف می شود.  مانند: «مهطعین مقنعِی رئوسِهم»  و «یا صاحبَیِ السجنِ» .
3. وجوب حذف تنوین مضاف: در صورتی که مضاف تنوین داشته باشد، لازم است حذف گردد.  «ویستخرجا کنزَهما رحمة من ربک» .
4. عدم فصل بین طرفین اضافه: جائز نسیت بین مضاف و مضاف إلیه با اسم ظاهر، ضمیر بارز یا چیز دیگری فصل صورت گیرد. زیرا طرفین اضافه مانند شیء واحدِ دو جزئی هستند؛ اما در برخی موارد به صورت استثنائی جائز است که فصل صورت گیرد. برای بیان سیاقِ این موارد، به ترتیب مضاف، فاصل و مضاف إلیه را ذکر می کنیم :
الف) مصدر ـ مفعول به ـ فاعل: «سقی الریاض ً السحائبِ».
ب) اسم فاعل برای حال یا استقبال ـ مفعول دوم یا ظرف یا جار و مجرور متعلق به مضاف ـ مفعول: «مانع فضلَه المحتاجِ»، «هل أنتم تارکوا لی صاحبی».
ج) مضاف ـ قسم یا إمّا یا أو ـ مضاف إلیه: «شرُّ والله البلادِ»، «خطَّتا إما إسار».
د) منادی ـ ما زائده ـ مضاف إلیه: «یا شاةَ ما قنصٍ».
ه) منادی ـ تأکید لفظی ـ مضاف إلیه: «یا صلاحَ صلاحَ الدین».
5. کسب وجوب تصدیر مضاف از مضاف إلیه:  هنگامی که مضاف إلیه واجب التصدیر باشد، مضاف نیز از آن این حکم را کسب می کند مانند: «کتابُ مَن معک؟».
6. وجوب تقدیم مضاف برمضاف إلیه: واجب است مضاف بر مضاف إلیه و معمولات مضاف إلیه (در صورت وجود) مقدم گردد.
7. جواز کسب تأنیث یا تذکیر مضاف از مضاف إلیه: تحت شرایطی مضاف می تواند از مضاف إلیه کسب تأنیث یا تذکیر کند:
الف) مضاف، جزء، شبه جزءِ مضاف إلیه یا کلّی برای آن باشد.
ب) مضاف صلاحیت حذف داشته باشد و اگر مضا إلیه به جای آن بنشیند، خللی در معنا حاصل نشود.
کسب تأنیث مانند: «أسرعت بعض السحائب» و کسب تذکیر مانند: «مُضعَة اللسان جالبٌ للبلاء».
8. کسب بناء مضافِ معرب از مضاف إلیهِ مبنی: گاهی مضاف علی رغم آن که معرب است، می تواند از مضاف إلیه که مبنی است کسب بناء کند. این مسأله شروطی دارد که عبارتند از :
الف) مضاف اسم معرب متوغل در ابهامِغیر زمان باشد. «أجیب داعیَ المروءة ولو دعانی غیرَه / غیرُه».
ب) مضاف اسم مبهم زمانی که در اصل معرب بوده باشد. مثلاً در آیه: «و من خزی یومئذ»  جر بنابر اعراب و بناء بر فتح جائز است.
9) جواز حذف تاء تأنیث از آخر مضاف: می توان از آخر مضاف تاء تأنیث را حذف کرد به شرطی که حذف آن اشتباهی ایجاد نکند  مانند: «وإقام الصلوة» .

اضافه محضه
1. وجوب حذف أل: اگر اضافه معنویه بوده و مضاف ال زائده باشد، لازم است ال حذف گردد. اما اگر غیر زائده باشد، حذف نمی گردد  مانند: «لآیات لأولی الألباب» .
2. کسب تعریف یا تخصیص مضاف از مضاف إلیه: هر گاه در اضافه معنویه، مضاف نکره باشد و به معرفه اضافه گردد، از آن کسب تعریف می کند. اما اگر طرفین اضافه نکره باشند، افاده تخصیص می شود. بنابراین از آن جا که مضاف إلیه بر مضاف تأثیر معنوی می گذارد؛ به این قسم از اضافه، اضافه معنویه می گویند.
برخی از اسماء هستند که همواره متوغل در تنکیر هستند و اضافه معنویه افاده تعریف یا تخصیص نمی کند (مانند: غیر، حسب، مثل)؛ مگر آن که کلمه غیر بین دو ضدین قرار گیرد.  از دیگر موارد آن می توان به معطوف بر مجرور رب و معطوف بر تمییز مجرور بعد از کم اشاره کرد؛ زیرا آن دو همواره نکره اند و معطوفشان نیز در حکم خودشان خواهد بود.
3. وجوب اشتمال اضافه محضه بر حرف جر اصلی: برخی از نحویون معتقدند که در اضافه معنویه، بین مضاف و مضاف إلیه در تخیل و افتراض، حرف جر وجود دارد و بر این اساس آن را به سه قسم تقسیم می نمایند:
الف) اختصاصیه: اضافه ای که در آن، نسبت ملکیت و اختصاصی برقرار است؛ چه از جانب مضاف إلیه و چه از جانب مضاف . در این نوع، می توان بین مضاف و مضاف إلیه، لام در تقدیر گرفت. مانند: «کفی بربک بذنوب عباده خبیراً بصیراً» .
ب) ظرفیه: اضافه ای است که در آن، نسبت ظرفیت وجود دارد و مضاف إلیه ظرفی است برای مضاف. در ای نوع، بین طرفین اضافه، فی در تقدیر است مانند: «بل مکر اللیل والنهار» .
ج) بیانیه: در این نوع که مضاف إلیه جنس مضاف است، بین آن دو، من بیانیه در تقدیر است. مانند: «سخرها علیهم سبع لیال و ثمانیة أیام» .
برخی دیگر از نحویون معتقدند که حرف جر اصلاً در تقدیر نیست؛ زیرا اگر در تقدیر بود، بین «غلام زید» و «غلام لزید» تفاوتی نبود. درحالی که در یکی، مضاف معرفه و در دیگری نکره است. برخی دیگر جواب داده اند که مراد از بیان لزوم تقدیر حرف جر این نیست که دو عبارت مذکور، دقیقاً مفهوم یکسانی دارند. بلکه منظور آن است که در اختصاص اشتراک دارند.  اما صحیح آن است که در اضافه حرف جری در تقدیر نیست. زیرا :
الف) در برخی از اضافه های معنویه، تقدیر حرف جر مطابق با مفهوم کلام نیست؛ نظیر: «من لدن حکیم علیم» ، «ولدینا مزید» ، «کل الطعام کان حلّا لبنی إسرائیل»  و «من کل زوج کریم» .
ب) نحویون در اضافه لفظیه اقرار به عدم تقدیر حرف جر کرده اند. زیرا در برخی موارد مضاف عین مضاف إلیه است؛ مانند: «زید حسن الوجه» که در حقیقت، حسن همان وجه است. یا در مواردی دیگر، مضاف از فعلی متعدی گرفته شده و عمل فعلش را انجام می دهد؛ مانند: «إنک جامع الناس» ، در این موارد، معنا ندارد که بگوییم عمل نصب ضارب به واسطه حرف جر بوده است. حتی در امثله ای مانند: «فعال لما یرید»  لام را برای تقویت و زائده می دانند.
ج) نحویون اضافه مصدر به معمولش را معنویه می دانند مانند: «کطی السجل للکتب» ، «إطعام عشرة مساکین» ، «وأوحینا إلیهم فعل الخیرات وإقام الصلوة وإیتاء الزکوة» . اما اضافه اسم فاعل و مفعول به معمولشان را لفظیه. در حالی که مصدر در معمولش همان عملی را انجام می دهد که مشتق در معمولش؛ بنابر این فرقی بین آن ها نیست.
مؤید این مطلب تصریح ابن یعیش به معنویه بودن اضافه اسم فاعل ماضی به معمولش است.
د) نمی توان در اضافه اسم تفضیل به معمولش حرف جر در تقدیر گرفت؛ زیرا در این قسم نیز مانند صفت مشبهه مضاف عین مضاف إلیه است؛ مانند: «ویوم القیامة یردون إلی أشد العذاب»  که أشد همان عذاب است.
ه) در برخی موارد در تقدیر گرفتن حرف جری غیر از آن چه نحویون به آن معتقدند، با معنا تناسب بیشتری دارد. مثلاً در «یجعلون أصابعهم فی آذانهم من الصواعق حذر الموت» مشهور نحویون، بین حذر و موت، لام در تقدیر می گیرند. در حالی که در تقدیر گرفتن مِن تناسب بیشتری با معنا دارد. یعنی ترسی که ناشی از موت است؛ اما نحویون جائز نمی دانند چون می گویند مضاف إلیه در این مثال، جنس مضاف نیست. و همین طور در «أولئک علیهم لعنة الله»  و «أکمل الناس عقلاً أحسنهم خلقاً» .
و) معنای جملات با تقدیر حرف جر تغییر خواهد کرد و معرفه نکره خواهد شد. اگر در اضافه موجود در جمله «یا آدم أنبئهم بأسمائهم»  لام در تقدیر بگیریم، کلمه «أسماء» که معرفه بود، نکره می شود. یا در آیه: «لاتکلّف إلّا نفسک»  اگر اضافه لامیه باشد، اقتضاء دارد که فرد، از نفس خودش بیشتر باشد؛ در حالی که این گونه نیست.
لذا أبوحیان به تبع ابن درستویه قائل به این مطلب شده اند که در اضافه حرف جری در تقدیر نیست. گرچه پاسخ نحویون به آنان را قبلاً نقل کردیم  اما پاسخشان مورد پسند طبع نیست و بهتر آن است که برای رهایی از شبهه تبدیل معرفه به نکره در هنگام تقدیر حرف جر، از ادعای چنین تقدیری خود داری کنند.
ز) گاهی اضافه برای ادنی ملابسة است؛ یعنی ارتباطی ضعیف بین طرفین برقرار است که نمی توان حرف جری در تقدیر گرفت: «عشیة أو ضحاها» ، «واجعل لی لسان صدق فی الأخرین» ، «أُمطرت مطر السوء» ، «إنهم کانوا قوم سوأ فاسقین» ، «کوکب الخرقاء» .
بنابر هفت دلیلی که ذکر شد، باید گفت که اضافه نسبتی است که مقید به حرف جری نیست؛ گرچه گاهی می توان بین طرفین آن حرف جری در تقدیر گرفت (گرچه معنای دو عبارت دقیقاً مثل یکدیگر نمی شود) و گاهی نمی توان. مؤید این مطلب، قول عباس حسن است؛ آن جا که می گوید: گاهی نمی توان بین طرفین اضافه تصریح به لام کرد؛ در این شرایط باید گفت که غرض (اختصاص) بودن تقدیر حرف جر محقق گشته است.
گرچه بنابر آن چه گذشت، روشن شد که در اضافه حرف جری در تقدیر نیست؛ اما اگر بنا را بر قول مشهور بگذاریم، ضابطه ی تشخیص انواع حروف جر در اضافه این چنین خواهد بود :
الف) إضافه بیانیه: در این نوع از اضافه، مضاف إلیه، جنس عامی است که مضاف را نیز در بر می گیرد، به گونه ای که می توان بینشان رابطه اسنادی برقرار کرد. بنابراین اضافه عدد به معدود مانند: «اشتریت أربعة کتب» و اضافه عدد به عدد مانند: «عندی من الکتب ثلاثمائة» نیز از این قسم خواهد بود.
ناگفته نماند که این قسم از اضافه را می توان به صُوَر دیگر نیز ترکیب کرد؛ مثلاً مضاف إلیه را بدل یا عطف بیان مضاف دانشت و اعراب آن را نیز مطابق آن قرار داد.
ب) اضافه ظرفیه: در این قسم، مضاف إلیه، ظرف زمانی یا مکانی مضاف است.
ج) اضافه اختصاصیة: این نوع از اضافه معنای فی یا من ندارد و برای بیان ملکیت یا اختصاص به کار می رود.

اضافه غیر محضه
1. وجوب حذف أل: در اضافه لفظیه نیز حذف أل واجب است مگر در 4 حالت:
الف) مضاف ومضاف إلیه، هر دو أل داشته باشند: «الرحیما القلب»
ب) مضاف و مضاف إلیهِ مضاف إلیه أل داشته باشند: «المؤسسی نهضة البلاد»
ج) مضاف و مرجع ضمیری که مضاف إلیه به آن اضافه شده، أل داشته باشند: «أنتم مدرکوا قیمته»
د) فقط مضاف أل داشته باشد و مثنی و جمع باشد: «أنتم الصانعو معروف»
2. عدم کسب تعریف یا تخصیص مضاف از مضاف إلیه: مضاف در اضافه لفظیه همواره نکره است؛ گرچه به معرفه اضافه گردد. «هدیاً بالغ الکعبة» . علت عدم افاده تعریف آن است که نکرات را توصیف می کند و علت عدم افاده تخصیص آن است که قبل از اضافه؛ تخصیص حاصل شده است؛ مثلاً «هو حسن الوجه» در اصل، «هو حسن وجهه» بوده است.  بنابر این به سبب حذف تنوین، فقط افاده تخفیف لفظی یا فرار از قبح می کند. این قول مشهور است.
اما صحیح آن است که : غرض از اضافه لفظیه را تنها افاده تخفیف ندانیم. زیرا گاهی به جای اضافه، إعمال صورت گرفته است مانند: «وما أنت بتابع قبلتَهم»  و «ولا آمّین البیت الحرام»  وگاهی إضافه؛ مانند: «إنّک جامع الناس» ، «والمقیمی الصلوة»  و «الذین یظنون أنهم ملاقوا ربهم» . پس چرا در مواردی که اعمال صورت گرفته، اضافه انجام نشده است؟
پس نتیجه می گیریم که صحیح آن است که برای هر تعبیری غرضی است که تعبیر دیگر آن را افاده نمی کند. اعمال نص در دلالت بر حال و استقبال دارد؛ «إنی خالقٌ بشراً من طین» اما اضافه نص در آن نیست و محتمل است که در ماضی، مضارع یا حال صورت گرفته باشد.
به عنوان مثال در آیه شریفه: «فاطر السماوات والأرض»  زمان، ماضی است. در آیه: «أن الله فالق الحب والنوی یخرج الحی من المیت ومخرج المیت من الحی، ذلکم الله فأنی تؤفکون * فالق الإصباح» وصف، مفید استمرار است.
تفاوت دیگر اعمال نسبت به اضافه، بیشتر بودن جهت حدوثی و قرب به فعلیت در آن و بیشتر بودن جانب اسمیت در اضافه است؛ لذا معنای حدوثی از تعبیر اعمالی فهمیده می شود؛ یعنی آن فعل، در زمان گذشته رخ داده، یا اکنون در حال انجام است و یا بعداً رخ خواهد داد. اما در تعبیر اضافی، مضاف دارای آن حدث است و در آن سخنی از وقوع وجود ندارد.


*** وعلى اللّه التّكلان في الإفتتاح و الإختتام‏ ***


 


فهرست منابع

نام كتاب، نويسنده، ناشر، نوبت چاپ.

1.    قرآن کریم.
2.    بداءة النحو،غلامعلي صفايي بوشهري، مركز مديريت حوزه علميه قم، دوم.
3.    البهجه المرضیه في شرح الألفيّه، عبدالرحمن بن ابی بکر سیوطی، دارالحکمه، دهم.
4.    التبیان فی إعراب القرآن، عبدالله بن حسین عکبری، بیت الأفکار الدولیة، اول.
5.    جواهر البلاغة، احمد هاشمی، مرکز مدیریت حزه علمیه قم، پنجم.
6.    شرح ابن عقیل علی ألفیه ابن مالك،بهاءالدين عبدالله بن عقیل العقیلی الهمدانی المصری، دار التراث، دهم.
7.    شرح الأشمونی علی ألفیة ابن مالک (حاشیة الصبان)،بهاءالدين عبدالله بن عقیل العقیلی الهمدانی المصری، الکمتبة التوفیقیة.
8.    شرح الرضی علي الكافيه،محمد بن حسن الرضی الأسترآبادی، جامعة قارینوس، دوم.
9.    شرح المفصل،موفق الدین یعیش ابن علی بن یعیش النحوی، ادارة الطباعة المنیریة.
10.    الکافی،شیخ کلینی، دار الحديث العلمية الثقافية، اول.
11.    المطول، سعد الدین مسعود بن عمر التفتازانی، دار إحیاء التراث العربی، اوّل.
12.    معانی النحو، فاضل صالح السامرائی، شرکة العاتک لصناعة الکتاب، دوم.
13.    موسوعه النحو والصرف والإعراب، امیل بدیع یعقوب، استقلال، چهارم.
14.    النحو الوافی،عباس حسن، ذوی القربی، اوّل.
15.    همع الهوامع، عبدالرحمن بن ابی بکر سیوطی، دار الکتب العلمیة، اول.






نتيجه گيري

با بررسی مصادیق عدیده اضافه در کلام عرب و به خصوص در قرآن كريم و روايات اهل بيت عليهم السلام درمی یابیم که اضافه، ترکیبی پر کاربرد بوده و در جای جای استعمالاتش، دارای معانی مختلفی است. لذا شناخت پژوهش گرانه ی آن، ما را بر فهم دقیق مراد متکلم رهنمون می سازد.
آن چه که پس از انجام این پژوهش هویدا گشت، بی ثمر بودن ادعای نحویون بر تقدیر حرف جر بین مضاف و مضاف إلیه است؛ زیرا تقدیر گرفتن آن، بنابر هفت دلیل که در متن، به آن اشاره شد، مستحیل است. بنابراین بهتر آن است که از ابتدا اصراری بر این مسئله نداشه باشیم تا در مصادیق عدیده، دچار توجیهات خلاف ظهور کلام نشویم.
مطلب مهم دیگر، تفاوت معنوی ترکیب اضافی در اضافه ی غیر محضه نسبت به عدم ترکیبِ آن است. همان گونه که در متن پژوهش گذشت، هرگاه اسم عامل در معمول خود عمل کند، همانند فعل خود، افاده معنای حدوثی در زمان معینی را دارد. اما اگر اضافه نگردد مدلول کلام، حکایتی از حدوث نخواهد داشت و تنها وصفی به موصوفی نسبت داده می شود.
 در مجموع، اهمیت به سزای این نوع از انواع تراکیب به کار رفته در کلام عرب، شناخت هرچه بیشتر آن را ضروری می نمایاند و در این پژوهش سعی بر آن بوده تا گامي در این راستا برداشته شود.

 

 

 

 

 

 


مدرسه علمیه حقانی

استفاده از مطالب این سایت بلامانع می باشد.