مقالات پژوهش

 

 

بسم الله الرحمن الرحیم

 


تقدیم به:
به شهدای جنگ تحمیلی مخصوصاً شهید عقیل خلیلی زاده




تقدیراز:
تمامی عزیزانی که دراین پژوهش بنده را یاری کردند.




چکیده
پخيرُالكلام ما قَلَّ وَ دَلَّ:
"أعُوذ باللهِ السَّميع العَليم مِن هَمَزاتِ الشَياطين و أعُوذ باللهِ أن يَحضُرون إنّ اللهَ هُو السَّميع العَليم"
بسم الله الرَّحمن الرَّحيم
صَلّي اللهُ علَيكَ يا رسولَ الله و عَلي آلِكَ الطيّبين الطّاهرين والسَّلام علَيكَ يا خاتم الأنبياء و خَيرالخلقِ و يا رَحمةً لِلعالَمين
در ذيل عنايات حضرت ختمي مرتبت، محمّد مصطفي- صَلّي اللهُ عليهِ وَ آلِه وَ سَلَّم- و در جوار دُخت بزرگوار آن حضرت، كريمه ي اهل بيت، حضرت فاطمه ي معصومه سَلامُ الله عَلَيها، اين ايده به ذهن حقير رسيد كه أسماء و صفات حضرت رسول اكرم -صَلّي اللهُ عليهِ وَ آلِه وَ سَلَّم-  را در قرآن كريم از ديد صرفي و لغوي-با توجه به بضاعت مزجات و ضيق مجال در حد توان- مورد بررسي قرار دهم.
پیامبر عظیم الشأن مجموعه قرآن کریم را از طریق وحی دریافت نموده و آیات نورانی قرآن در جان آن حضرت نفوذ کرده و سپس با تلاشی طاقت فرسا آن را به مردم ابلاغ نموده اند.
به همین دلیل براي بنده جالب بود، که بدانم كه خداوند متعال در قرآن مجيد از آن حضرت ، با چه لفظي و به چه كيفيّتي ياد مي كند.



و اين شد كه چنين شد...

وَ مِن ا.. التَوفيق
 الآثم محمدجواد رنجبر صيقلسرايي
مدرسه علميه منتظريه(حقاني)
بهار90-قم


وبعد بسم ا...:

پس از مشورت با اساتيد به دايرة المعارف قرآني رسول اكرم كه به نام "جان جهان" انتشار يافته برخوردم كه پس از كنكاش در اين اثر ارزشمند، معلوم شد كه در قرآن 42 اسم و صفت براي حضرت ختمي مرتبت آمده است.
در اين ميان تعداد 14  اسم و صفت مرکب و 28 اسم و صفت بسیط ميباشد.
با توجه به كمبود توان و ضيق وقت، بنده به ناچار به بررسي 12 كلمه اول –به ترتيب حروف الفبا-از اين اسماء وصفات نوراني پرداختم.
اين 12  لغت از 8  ريشه بود، بنابراين مطالب اين پژوهه را در 9 فصل-8 فصل براي 8 ريشه و 1 فصل براي بررسي آماري همه ي اسماء وصفات حضرت رسول در قرآن- دسته بندي نمودم.
در هر بخش به فراخور هر كلمه ، مباحث صرفي مربوطه از دو منبع "صرف ساده" و "درسنامه صرف" استخراج شد و پس از تعمّق در آنها، درباره ي وضعيّت صرفي كلمه داوري نهايي صورت گرفت.
و در باب بررسي لغوي، روش اين پژوهه رجوع به منابع زير و استناد به آنها-به ترتيب ذكر- است:
     شرح و تفسير لغات تفسير نمونه (جعفر شريعتمداري)
     التحقيق في كلمات القرآن الكريم (علامه حسن مصطفوي)
     قاموس القرآن(سيد علي اكير قرشي)
     الجدول في اعراب القرآن(محمود صافي)
     اعراب القرآن و بيانه(محي الدين درويشي)
 
در انتهاي نوشتار -همانگونه كه اشاره شد-  مجموعه ي اسماء و صفات حضرت رسول اكرم-صلي الله عليه و آله وسلّم- در قرآن كريم، مورد بررسي آماري قرار گرفته است.

فصل اول-ريشه ي (أ.م.م)
بخش اول-یک آیه از هر لغت
لغت أمّی:

آیه:
الَّذِينَ يَتَّبِعُونَ الرَّسُولَ النَّبىِ‏َّ الْأُمِّىَّ الَّذِى يجَِدُونَهُ مَكْتُوبًا عِندَهُمْ فىِ التَّوْرَئةِ وَ الْانجِيلِ يَأْمُرُهُم بِالْمَعْرُوفِ وَ يَنهَْئهُمْ عَنِ الْمُنكَرِ وَ يحُِلُّ لَهُمُ الطَّيِّبَاتِ وَ يحَُرِّمُ عَلَيْهِمُ الْخَبَئثَ وَ يَضَعُ عَنْهُمْ إِصْرَهُمْ وَ الْأَغْلَالَ الَّتىِ كاَنَتْ عَلَيْهِمْ  فَالَّذِينَ ءَامَنُواْ بِهِ وَ عَزَّرُوهُ وَ نَصَرُوهُ وَ اتَّبَعُواْ النُّورَ الَّذِى أُنزِلَ مَعَهُ  أُوْلَئكَ هُمُ الْمُفْلِحُونَ(157  اعراف)
ترجمه :
همانان كه از اين فرستاده، پيامبر درس نخوانده- كه [نام‏] او را نزد خود، در تورات و انجيل نوشته مى‏يابند- پيروى مى‏كنند [همان پيامبرى كه‏] آنان را به كار پسنديده فرمان مى‏دهد، و از كار ناپسند باز مى‏دارد، و براى آنان چيزهاى پاكيزه را حلال و چيزهاى ناپاك را بر ايشان حرام مى‏گرداند، و از [دوش‏] آنان قيد و بندهايى را كه بر ايشان بوده است برمى‏دارد. پس كسانى كه به او ايمان آوردند و بزرگش داشتند و ياريش كردند و نورى را كه با او نازل شده است پيروى كردند، آنان همان رستگارانند. (157)
بخش دوم-بحث منسوب
از آنجايي كه درباره ي اشتقاق كلمه ي (أمّي) چهار احتمال وجود دارد كه يكي منسوب بودن آن به كلمه ي (أُمّ) ، ديگري منسوب بودن اين واژه به (أمّة) و احتمال ديگر ، انتساب اين كلمه به (أمّ القُري) و آخرين احتمال انتساب (أُمّيّ)به مصدر (الأم) است، پيش از مطرح كردن مباحث صرفي اين واژه، لازم شد كه به توضيح و بررسي بحث منسوب و منسوب به مركب اضافي بپردازيم تا بهتر بتوانيم بين اقوال مربوط به اين كلمه، داوري كنيم.
استاد محمد رضا طباطبايي در كتاب صرف ساده در باب منسوب چنين مي نويسد :
"المَنسوب: هو المُلحَقُ بِآخِرهِ ياءٌ مُشَدَّدَةٌ ، لِتَدُلَّ عَلي نِسبتِهِ إلي المُجَرَّدِ عنها.
نَحوُ: "ايراني" المنسوبِ إلي "ايران".
وَ ياءٌ النَّسَبِ تُكسِرُ ما قَبلَها مُطلقاً..."
اضافه بر اين استاد علي عرب خراساني در درسنامه صرف  همين مطالب را بيان مي كند.
در صرف ساده درباره ي منسوب به مركب مزجي،اسنادي، و اضافي چنين آمده :
"المركب المَزجيُّ و الإسناديُّ يُنسَبُ إلي صَدرِهِما غالباً...
و أمّا الإضافيّ فَيُنسَب إليه بِرُمَّتِه أو إلي صَدرِهِ أو عَجُزهِ مُراعياً رَفعَ الألتباس.
ف: عَين إبل: عَين إبَليّ
      إمرُؤالقَيس: إمرِئيَّ
     عَبدُمَناف: مَنافي"
و در آخر به كتاب شرح نظّام مراجعه نموديم و در آن درباره ي موضوع جاري اين عبارات را يافتيم :
"{النسبة إلي المركب}:
(و المركّب ينسب إلي صدره، كبَعلي وتأبَّطي)- في بَعلَبَك، و تأبَّطَ شراً، لاستثقال النسبة إلي كلمتين معاً-غالباً- و إمكان الاستدلال بالجزء الأوّل علي تمامه غالباً-.
...
(و المضاف اذا كان الثاني مقصوداً أصلاً، كابن الزُبَير) لمن كان له أب اسمه الزُبَير-(أبي عمرو)- لمن له ولد مسمي بعمرو-. (قيل: زُبَيريَّ، و عَمرَويَّ) منسوبين إلي الجزء الثاني.
و انما اعتبر كون الثاني مقصوداً في اصل الوضع ليشمل مثل: ابي عمرو، للطفل أو لمن ليس له ولد مسمي بعمرو، فان الثاني -حينئذ- لا يكون مقصوداً بالنسبة إلي ذلك الشخص، ولكنه مقصود بالنسبة الي اصل الوضع...
( و ان كان ك- عبد مناف، وامرء القيس) مما ليس للمضاف الي مسمي علي حياله، ولا هو بمقصود أصلاً-(قيل: عَبدي، و مُرئي) بالنسبة إلي الجزء الاول.
هذا هو القياس، وقد يعدل عنه في بعض المواضع، كما جاء: مَنافيّ، في عبد مناف.
قال الخليل: إنما قالوا ذلك خوفاً من اللبس، لكون الثاني مقصوداً لهم تعنتاً-منهم، فان منافا اسم لصنم مشهور عندهم."
بخش سوم-(أُمّي) از نگاه لغت
مرحوم شيخ طبرسي-رحمة الله عليه- در مجمع البيان ذيل آيه ي شريفه ي 157 سوره اعراف، مي فرمايد :
" «الْأُمِّيَّ» ذكر في معناه أقوال (أحدها) أنه الذي لا يكتب و لا يقرأ (و ثانيها) أنه منسوب إلى الأمة و المعنى أنه على جبلة الأمة قبل استفادة الكتابة و قيل أن المراد بالأمة العرب لأنها لم تكن تحسن الكتابة (و ثالثها) أنه منسوب إلى الأم و المعنى أنه على ما ولدته أمه قبل تعلم الكتابة (و رابعها) أنه منسوب إلى أم القرى و هي مكة و هو المروي عن أبي جعفر الباقر (ع)"
آقاي جعفر شريعتمداري در كتاب شرح و تفسير لغات تفسير نمونه چنين مينويسد :
"درباره ي مفهوم (أُمّي)كه از ماده ي (أم) به معني مادر يا (أمّت) به معني جمعيت، گرفته شده است، در ميان مفسّران گفتگو است.
جمعي آن را به معني درس نخوانده مي دانند (يعني همان حالتي كه از مادر متولد شده باقي مانده) وبرخي آن را به معني كسي كه از ميان أمّت برخاسته مي دانند (نه از ميان جبّاران و اشراف) و برخي به اين مناسبت كه مكّه را (أمّ القري) گويند، (أُمّي) را مترادف (مكّي) مي دانند.
و برخي روايات اسلامي نيز (أُمّي) را درس نخوانده و برخي مكّي تفسير كرده اند."
در كتاب گرانقدر علّامه حسن مصطفوي به نام (التحقيق في كلمات القرآن الكريم) اينگونه آمده :
"الأمّيّ: من ليس له من الفضل و العلم والتربية و النظر إلّا بمقدار ما يؤخذ بالطبيعيّة من الأُمّ. فبرنامج حياته طبيعيّ، ليس في قوله و عمله وفكره تصنّع و لا حيلة و لا تكلّف و لا نظر خاصّ.
...
الَّذِينَ يَتَّبِعُونَ الرَّسُولَ النَّبِيَّ الْأُمِّيَّ- 7/ 157.
فَآمِنُوا بِاللَّهِ وَ رَسُولِهِ النَّبِيِّ الْأُمِّيِّ 7/ 158.
أى ليس له فضل خارجىّ و لون آخر و علوم مكتسبة غير مقام النبوّة و الرسالة الإلهيّة، فجميع الحيثيّات المادّيّة ملغاة عنده."
در كتاب قاموس قرآن مطالب زير بيان شده :
"امّى: درس نا خوانده.
راغب گويد: امّى كسى است كه نوشتن و خواندن بلد نيست و از قطرب نقل ميكند كه: اميّة بمعنى غفلت و جهالت است، و امّى از آن معنى است، در الميزان فرمايد: امّى منسوب بامّ (مادر) است زيرا مهربانى مادر مانع از آن ميشد كه فرزندش را بدست معلّم بسپارد، فرزند فقط بتربيت مادر اكتفا ميكرد."
كتاب إعرابُ القرآن وَ بَيانُه قائل به مطالب زير است :
"(الْأُمِّيَّ): نسبة الى الأم، كأنه باق على حالته التي ولد عليها.
و المراد به الذي لا يقرأ الخط و لا يكتب، و هذا الوصف مما اختصّ به محمد صلى اللّه عليه و سلم، و يجوز أن تكون نسبته الى الأمة، و هي أمة العرب، و ذلك لأن العرب لا تحسب و لا تكتب، و يجوز أن يكون نسبة الى الأم مصدر أمّ يؤمّ، أي قصد يقصد، و المعنى على هذا:
أن هذا النبي العربي الكريم مقصود لكلّ أحد، فإن قيل: كان ينبغي أن يقال في النسبة أمّيّ بفتح الهمزة، قلنا إنه من تغيير النسب.
...
الفوائد:
معنى الأميّ:
تكلمنا في باب اللغة بإسهاب عن معنى الأمّيّ، و نتساءل الآن مع المتسائلين: هل كان النبي يعرف القراءة و الكتابة؟ أما أكثر المستشرقين فيقولون: إن كلمة «أمّيّ» التي وصف بها النبي غامضة، و لا تدل دلالة قاطعة على أنه لم يكن يعرف القراءة، و يرجحون أن تكون نسبة إلى كلمة أمّة، كما ذكرنا ذلك في حينه‏."
بخش چهارم-(أُمّي) از نگاه صرف
با توجه به قول آقاي محمود صافي در كتاب الجدول في أعراب القرآن   در ذيل آيه 78سوره بقره:
" (أميّون)، جمع أمّيّ نسبة إلى أم، و كأنّه باق على أصل الخلقة، و وزن أمّيّ فعليّ بضمّ الفاء و سكون العين‏"
و با توجه به آنچه در بخشهاي قبل گفته شد، می توان گفت كه اولاً كلمه ي (أُمّي) در قرآن به عنوان صفت رسول اكرم(ص) به كار رفته و ثانياً ماحَصَل تجزيه ي صرفي اين واژه، جدول زير است:
الأُمّي:
اسم    مفرد    مذكر    مشتق (منسوب)    معرب    منصرف    فُعلي

بخش پنجم-نمودار آماري (أُمّي) در قرآن
 

فصل دوم-ريشه ي (ب.ش.ر)
بخش اول-یک آیه از هر لغت
لغت بَشیر:

آیه:
إِنَّا أَرْسَلْنَاكَ بِالْحَقّ‏ِ بَشِيرًا وَ نَذِيرًا  وَ لَا تُسئلُ عَنْ أَصحَْابِ الجَْحِيمِ(119  بقره)
ترجمه :
ما تو را بحق فرستاديم، تا بشارتگر و بيم‏دهنده باشى، و [لى‏] درباره دوزخيان، از تو پرسشى نخواهد شد. (119)
لغت مُبَشِّر:
آیه:
وَ بِالحَْقّ‏ِ أَنزَلْنَاهُ وَ بِالحَْقّ‏ِ نَزَلَ  وَ مَا أَرْسَلْنَاكَ إِلَّا مُبَشِّرًا وَ نَذِيرًا(105  إسراء)
ترجمه :
و آن [قرآن‏] را به حق فرود آورديم و به حق فرود آمد، و تو را جز بشارت‏دهنده و بيم‏رسان نفرستاديم. (105)

لغت بَشَر:
آیه:
أَوْ يَكُونَ لَكَ بَيْتٌ مِّن زُخْرُفٍ أَوْ تَرْقىَ‏ فىِ السَّمَاءِ وَ لَن نُّؤْمِنَ لِرُقِيِّكَ حَتىَ‏ تُنزَِّلَ عَلَيْنَا كِتَابًا نَّقْرَؤُهُ  قُلْ سُبْحَانَ رَبىّ‏ِ هَلْ كُنتُ إِلَّا بَشَرًا رَّسُولًا(93  إسراء)
ترجمه:
يا براى تو خانه‏اى از طلا [كارى‏] باشد، يا به آسمان بالا روى، و به بالا رفتن تو [هم‏] اطمينان نخواهيم داشت، تا بر ما كتابى نازل كنى كه آن را بخوانيم.» بگو: «پاك است پروردگار من، آيا [من‏] جز بشرى فرستاده هستم؟» (93)
بخش دوم-بحث صفت مشبّهه
چون واژه ي بَشير صفت مشبّهه است و ماهيت صفت مشبّهه اشتراكات زيادي با اسم فاعل دارد، در اين بخش به ماهيت صفت مشبّهه، در بخش بعدي به ماهيت اسم فاعل و در بخش سوم به وجه تمايز صفت مشبّهه با اسم فاعل مي پردازيم.
بر اين اساس  ابتدا به كتاب صرف ساده و سپس به كتاب درسنامه صرف رجوع نموديم.
در صرف ساده درباره ي صفت مشبّهه چنين آمده :
"وَ هي ما دَلَّ علي صفَةٍ و صاحبِها و ثبوت تلك الصفةِ لَهُ و الغالِبُ فيها أن تكون بمعني الفاعل. نحوُ: (كَريم) ، (شُجاع) و...
وَ كَنُها بمعني المفعولِ نحوُ: (عَليل)، قَليلٌ.
و الصفَةُ المُشَبَّهةُ تُصاغ مِن الفعل اللازم فقط.
فَمِن الثلاثي المجرّد تأتي علي (أفعَل) بشرطِ أن يكونَ الفعلُ دالّاً علي لَونٍ أو عَيبٍ أو حِليَةٍ. نحوُ: حَمُرَ » أحمَر
و في غَير ذلك لا يُقاس في وَزنِها بَل تأتي عَلي أوزانٍ شَتّي سَماعِيَةً. نحوُ: (شَريف)، (شُجاع) ، (جَبان)و...
و مِن غيره –غير الثلاثي المجرَّد- تُصاغ علي وزن اسم الفاعل من ذلك و يُرادُ به الثُبوت. نحوُ: (مُنقَطع) ، (مُعتَدل) و...
...
تذكرةٌ: صوغُ الصفة المشبّهة من الفعل المتعدي ك(رَحيم) و (عَليم) مقصورٌ علي السَّماع"
و در كتاب درسنامه اين مطالب بيان شده :
"صفت مشبّهة:
اسمي است كه از مصدر مشتق مي شود و بر كسي دلالت مي كند كه حدث ثبوتي قائم بر اوست.
مانند: (كَريم) ، (شُجاع) و...
صفت مشبّهة در ثلاثي مجرّد از مصدر فعل ماضي بر وزن فَعِلَ (لازم) و فَعُلَ ساخته ميشود و در غير اين دو به ندرت صفت مشبّهة آمده است.
مانند: شاخَ » شَيخ  و  رَحِمَ » رَحيم
صفت مشبّهة هميشه لازم است، هرچند از مصدر متعدي –به ندرت- ساخته شود.
نكته: غالباً صفت مشبّهة به معني اسم فاعل و گاهي به معني اسم مفعول است.
صفت مشبّهة در غير ثلاثي مجرّد بر وزن اسم فاعل مي آيد كه در اين صورت معناي ثبوتي آن از قرائن فهميده مي شود.
مانند: مُؤمن، مُسلِم و..."
بخش سوم-بحث اسم فاعل
استاد طباطبايي در صرف ساده پيرامون ماهيت اسم فاعل، قائل به اين است :
"اسم الفاعل: ما دلَّ علي ما صَدَر عنه فِعلٌ أو قامَ بِه حالةٌ حدوثاً –لا دواماً- و يُبني من المضارع المعلوم و وَزنُه من الثلاثي المجرّد علي (فاعِل).
نحوُ: ضَرَب-يضربُ  »  ضارِب
 و من غيره يُؤخَذ من المضارع المعلوم بجَعل ميمٍ زائِدَةٍ مَضمومَةٍ مكان حرفِه المضارَعَة وَ كسر ما قَبل الآخِر.
نحوُ: أكرَمَ-يُكرِمُ  »  مُكرِم."
و استاد عرب خراساني در درسنامه صرف  چنين نوشته :
"اسم فاعل: اسمي است كه ازمصدر مشتق مي شود و برشخص يا چيزي دلالت مي كند كه حدوث مصدر، قائم بر آن است.
اسم فاعل ذدر ثلاثي مجرد بر وزن (فاعل) مي آيد. ساختن اسم فاعل از مصدر فعل ماضي بر وزن فَعَلَ (چه لازم چه متعدّي) و فَعِلَ متعدّي، قياسي است ولي درساير موارد، نادر و سماعي است.
ساختن اسم فاعل در غير ثلاثي مجرّد...
...
نكته ها:2-گاهي اسم فاعل معني حدوثي ندارد.مانند: سالِم، كافِرو... كه در اين صورت آن را صفت مشبّهة مي دانند."
بخش چهارم-در تفاوت اسم فاعل و صفت مشبّهه
از تعاريف ارائه شده، روشن شد كه تفاوت اسم فاعل با صفت مشبّهة در حدوث و ثبوت است.
در باب حدوث و ثبوت -با توجه به سير در كتابهاي مختلف و بحث هاي انجام شده حول اين موضوع- می توان گفت كه حدوث صرفاً وقوع فعل است و ثبوت مبتني بر اتّصاف شخص يا شئ به صفت.
اسم فاعل مبتني بر حدوث است و صرفاً بر سرزدن فعل از فاعل دلالت مي كند حتي اگر همين فعل در فاعل ثبوت هم داشته باشد (صفت فاعل باشد)، باز هم اسم فاعل با ثبوت فعل در فاعل كاري ندارد.
ولي صفت مشبّهه مبتني بر ثبوت صفت در شخص يا شئ است و صرفاً با وجود صفت در او كار دارد، اگرچه اين صفت يكبار هم به فعليّت نرسيده باشد. مثل انسان كريمي كه در تمام عمر فقير است و يكبار هم شرايط صدور كرامت را ندارد.

بخش پنجم-بحث اسم جنس
از آنجا كه در كتابهاي صرف ساده و درسنامه صرف مطلبي درباره ي اسم جنس قيد نشده بود براي روشن شدن ماهيت اسم جنس به كتاب موسوعَة النحو والصرف والإعراب رجوع نموديم.
در اين كتاب مطالب زير بيان شده بود :
"اسم الجنس: هو الذي لا يختصّ بواحدٍ دون غيره مِن أفراد جنسه.
نحوُ: طالب، كتاب، هذا، هو.
و منه الضمائر، و أسماء الإشارة، و الأسماء الموصولة و أسماء الشرط، و أسماء الإستفهام، لأنّها لاتختصّ بفردٍ دون غيره.
وَ يُقابله العَلَمُ (الّذي يختصّ بفردٍ واحد) لا المعرفة، فالضمائر مثلاً معارِف، و هي أسماء أجناس."
بخش ششم-(بَشير) از نگاه لغت
در كتاب شريف التحقيق در ذيل بَشِرَ مولّف اینگونه فرموده :
"بَشِرَ: ...
«مصبا- بشر بكذا يبشر مثل فرح يفرح وزنا و معنى: و هو الاستبشار، و المصدر البشور، و يتعدّى بالحركة فيقال بشرته أبشره بشرا من باب قتل ، و الاسم منه البشر. و التعدية بالتثقيل لغة عامّة العرب، و قرأ السبعة باللغتين، و اسم الفاعل من المخفّف بشير، و يكون البشير في الخير اكثر من الشرّ، و البشرى من ذلك.»
«مقا- بشر: أصل واحد: ظهور الشي‏ء مع حسن و جمال. فالبشرة ظاهر جلد الإنسان...
و البشير. الحسن الوجه. و البشارة: الجمال. و يقال بشّرت فلانا أبشّره تبشيرا.»
«لسا- البشر: الخلق يقع على الأنثى و الذكر و الواحد و الاثنين و الجمع، لا يثنّى و لا يجمع، يقال هي بشر، و هو بشر، و هما بشر. و هم بشر. و قد يثنّى- و في التنزيل- أَ نُؤْمِنُ لِبَشَرَيْنِ مِثْلِنا.»
«الفروق للعسكري- ص 228- الفرق بين الناس و البشر: أنّ قولنا البشر يقتضى حسن الهيئة، و ذلك أنّه مشتقّ من البشارة و هي حسن الهيئة، يقال رجل بشير و امرأة بشيرة إذا كان حسن الهيئة.
فسمّي الناس بشراً لأنّهم أحسن الحيوان هيئةً.
... و الناس جمع و البشر واحد و جمع، و في القرآن- ما هذا إِلَّا بَشَرٌ- و تقول- محمّد خير البشر- يعنون الناس كلّهم، و يثنّى البشر فيقال بشران- لِبَشَرَيْنِ مِثْلِنا»
والتحقيق: أنّ الأصل الواحد في هذه المادّة: هو الانبساط المخصوص الطبيعىّ و الطلاقة في السيماء لوجوههم تكوينا، و يمکن أن يقال أنّ البشر حالة طبيعيّة للإنسان من الانبساط، و هي قبل التبسّم. و بهذه الحالة يمتاز الإنسان في الظاهر عن سائر الحيوانات. فالبشر كحسن صفة مشبهة و هو من كان منبسطا طلقا تكوينا، ثمّ صار اسما لنوع الإنسان.
و يدلّ على ما ذكرنا من الأصل: قولهم- بشرة الأرض ما ظهر من نباتها، و هو حسن البشر أى طلق الوجه، و بشر بكذا كفرح لفظا و معنى، و البشر ظهور الشي‏ء مع حسن و جمال، و البشير الحسن الوجه، و البشارة الجمال...
... و أمّا التبشير: فهو إيصال الانبساط و الطلاقة الى الغير و الإيجاد فيه، كما هو مقتضى التعدية.
و سبق في انس انّ الإنسان باعتبار معنى الظهور في مفهومه يذكر في مقابل الجنّ، و لم يذكر البشر في مقابله.
و البشر باعتبار معنى الطلاقة و الانبساط: قد ذكر في كلّ مورد يكون فيه النظر الى مطلق الطلاقة و الانبساط.
... فطلاقة الوجه و حسن الصورة و انبساطها لا تقتضي تحقّق النبوّة و الروحانيّة، و لا تلازم بينهما، فالبشر امر مادّىّ، و النبوّة أمر معنويّ.

إِنْ أَنَا إِلَّا نَذِيرٌ وَ بَشِيرٌ- 7/ 188.
فَقَدْ جاءَكُمْ بَشِيرٌ وَ نَذِيرٌ- 5/ 19.
وَ ما أَرْسَلْناكَ إِلَّا كَافَّةً لِلنَّاسِ بَشِيراً وَ نَذِيراً- 34/ 28.
و قد ذكر البشير في هذه الآيات و في غيرها في مقابل النذير، و البشير من البشر متعديّا بمعنى المبشّر، كما أنّ النذير بمعنى المنذر.
...
و الفرق بين البشير و المبشر و المبشّر: اختلاف صيغها، فانّ فعيلا يدلّ على ثبوت النسبة، فالبشر من ثبت له البشر و من شأنه البشر. و المنظور في الإبشار نسبة الفعل الى الفاعل و قيامه به أوّلا ثمّ تعلّقه بالمفعول قهرا، كما هو مقتضى صيغة إفعال. و مقتضى هيئة تفعيل تعلّق الفعل بالمفعول و وقوعه فيه أوّلا، و القيام بالفاعل تبعىّ قهرىّ..."
در كتاب قاموس قرآن چنين آمده :
"بَشير:
مژده ده، جمع آن بشر بر وزن (قفل) است «وَ هُوَ الَّذِي أَرْسَلَ الرِّياحَ بُشْراً بَيْنَ يَدَيْ رَحْمَتِهِ» فرقان: 48، او كسى است كه بادها را پيش از رحمت خود (باران) مژده دهنده فرستاده."



بخش هفتم-(بَشير) از نگاهصرف
با توجه به قول آقاي محمود صافي در كتاب الجدول في أعراب القرآن  در ذيل آيه 119 بقرة:
"(بشيرا)، صفة مشبّهة من فعل بشر يبشر باب ضرب و باب فرح، وزنه فعيل‏"
و با توجه به آنچه در بخشهاي قبل گفته شد، می توان گفت كه اولاً كلمه ي (بَشير) در قرآن به عنوان صفت رسول اكرم(ص) به كار رفته و ثانياً ماحَصَل تجزيه ي صرفي اين واژه، جدول زير است:
بَشير:
اسم    مفرد    مذكر    مشتق (صفت مشبّهة)    معرب    منصرف    فَعيل

بخش هشتم- نمودار آماري (بَشير) در قرآن
 

بخش نهم-(مُبَشِّر) از نگاه لغت
علاوه بر مطالبي كه حول ريشه ي لغت (مُبَشِّر) در بخش پنجم از همين فصل ارائه شد، مطالب زير نيز در قاموس قرآن در ذيل بَشِّر آمده :
"بشِّر
بشارت در خبر مسرّت بخش و اندوه بخش هر دو بكار رفته است نحو «بَشِّرِ الَّذِينَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصَّالِحاتِ» بقره: 25، و نحو «بَشِّرِ الْمُنافِقِينَ بِأَنَّ لَهُمْ عَذاباً أَلِيماً» نساء: 138.
طبرسى در ذيل آيه‏ى اخير فرموده: اصل بشارت خبر مسرّت بخشى است كه بوسيله‏ى آن، شادى در پوست صورت احساس ميگردد، و در خبر اندوه بخش نيز بكار ميرود عرب گويد: پاداش و تحيّت تو، كتك است. راغب آنرا يكنوع استعاره ميداند. از كلام طبرسى نيز بدست ميايد كه اين يكنوع تحكّم است يعنى مژده و پاداش ندارى مگر عذاب."
بخش دهم-(مُبَشِّر) از نگاه صرف
بديهي است كه واژه (مُبَشِّر) اسم فاعل باب تفعيل است. و ضمناً در قرآن كريم به عنوان صفت حضرت نبي اكرم-صَلَّي الله عليه وآله- به كار رفته است
بنابراين تجزيه ي اين كلمه طبق جدول زير است:
مُبَشِّر:
اسم    مفرد    مذكر    مشتق (اسم فاعل)    معرب    منصرف    مُفَعِّل

بخش یازدهم- نمودار آماري (مُبَشِّر) در قرآن
 

بخش دوازدهم-(بَشَر) از نگاه لغت
علاوه بر مطالبي كه حول ريشه ي لغت (بَشَر) و فرق بين (بَشَر) و (ناس) در بخش پنجم از همين فصل ارائه شد، مطالب زير نيز در قاموس قرآن در ذيل (بَشَر) آمده :
"شك نيست كه بشر بمعنى انسان است ولى همانطور كه در انسان گذشت، آدمى را نسبت بفضائل و كمالات و استعدادهايش انسان و نسبت بجسد و ظاهر بدن و شكل ظاهرش بشر ميگويند.
در مفردات گويد: بشره ظاهر پوست بدن و ادمه باطن آنست و بانسان از آنجهت بشر گفته‏اند كه پوستش از ميان مو آشكار و نمودار است بر خلاف حيواناتى كه پشم و مو و كرك، پوست بدنشان را مستور كرده است قرآن در هر كجا كه از انسان جسد و شكل ظاهر مراد بوده لفظ بشر آورده است نحو «وَ هُوَ الَّذِي خَلَقَ مِنَ الْماءِ بَشَراً» فرقان: 54، «إِنِّي خالِقٌ بَشَراً مِنْ طِينٍ» ص 71 ... بنا بر اين فرموده «إِنَّما أَنَا بَشَرٌ مِثْلُكُمْ» فصّلت 6 يعنى مردم از حيث بشريّت برابراند و فرقشان در كمالات و اعمال است.
در قاموس بشر را انسان و ظاهر پوست بدن معنى كرده در اقرب الموارد گويد: بشره ظاهر پوست، جمع آن بشر است."
ابن منظور در لسان العرب در ذيل (بَشَر) اينگونه نوشته :
"بشر: البَشَرُ: الخَلْقُ يقع على الأُنثى و الذكر و الواحد و الاثنين و الجمع لا يثنى و لا يجمع يقال: هي بَشَرٌ و هو بَشَرٌ و هما بَشَرٌ و هم بَشَرٌ. ابن سيدة: البَشَرُ الإِنسان الواحد و الجمع و المذكر و المؤنث في ذلك سواء، و قد يثنى. و في التنزيل العزيز: أَ نُؤْمِنُ لِبَشَرَيْنِ مِثْلِنا؟ و الجمع أَبشار."

بخش سیزدهم-(بَشَر) از نگاه صرف
با توجه به آخرين مطلبي كه در بخش قبلي مطرح شد و با توجه به مطالبي كه در بخش چهارم اين فصل در باب تعريف اسم جنس ارائه شد، نتيجه ميگيريم كه واژه (بَشَر) اسم جنس است و ضمناً در قرآن كريم به عنوان صفت حضرت نبي اكرم-صَلَّي الله عليه وآله- به كار رفته است
بنابراين تجزيه ي اين كلمه مطابق جدول زير است:
بَشَر:
اسم    مفرد    مذكر    جامد (اسم جنس)    معرب    منصرف    فَعَل

بخش چهاردهم- نمودار آماري (بَشَر) در قرآن
 

فصل سوم-ريشه: ح.م.د
بخش اول-یک آیه از هر لغت
لغت مُحَمَّد:

آیه:
وَ مَا محَُمَّدٌ إِلَّا رَسُولٌ قَدْ خَلَتْ مِن قَبْلِهِ الرُّسُلُ  أَ فَإِيْن مَّاتَ أَوْ قُتِلَ انقَلَبْتُمْ عَلىَ أَعْقَابِكُمْ  وَ مَن يَنقَلِبْ عَلىَ‏ عَقِبَيْهِ فَلَن يَضرَُّ اللَّهَ شَيًْا  وَ سَيَجْزِى اللَّهُ الشَّاكِرِينَ(144 آل عمران)
ترجمه :
و محمد، جز فرستاده‏اى كه پيش از او [هم‏] پيامبرانى [آمده و] گذشتند، نيست. آيا اگر او بميرد يا كشته شود، از عقيده خود برمى‏گرديد؟ و هر كس از عقيده خود بازگردد، هرگز هيچ زيانى به خدا نمى‏رساند، و به زودى خداوند سپاسگزاران را پاداش مى‏دهد. (144)
لغت أحمَد:
آیه:
وَ إِذْ قَالَ عِيسىَ ابْنُ مَرْيمَ‏َ يَبَنىِ إِسْرَ ءِيلَ إِنىّ‏ِ رَسُولُ اللَّهِ إِلَيْكمُ مُّصَدِّقًا لِّمَا بَينْ‏َ يَدَىَّ مِنَ التَّوْرَئةِ وَ مُبَشِّرَا بِرَسُولٍ يَأْتىِ مِن بَعْدِى اسمُْهُ أَحْمَدُ  فَلَمَّا جَاءَهُم بِالْبَيِّنَاتِ قَالُواْ هَاذَا سِحْرٌ مُّبِينٌ(6 صف)
ترجمه :
و هنگامى را كه عيسى پسر مريم گفت: «اى فرزندان اسرائيل، من فرستاده خدا به سوى شما هستم. تورات را كه پيش از من بوده تصديق مى‏كنم و به فرستاده‏اى كه پس از من مى‏آيد و نام او «احمد» است بشارتگرم.» پس وقتى براى آنان دلايل روشن آورد، گفتند: «اين سحرى آشكار است.» (6)

بخش دوم-بحث اسم مفعول
از آنجايي كه نام مبارك (محمَّد) اسم مفعول باب تفعيل است، لازم شد در اين فصل، بخشي براي توضيح ماهيت اسم مفعول قرار داده شود.
در بحث اسم مفعول استاد طباطبايي در صرف ساده، اين مطالب را بيان مي كند :
"اسمُ المفعول: مادلَّ علي ما يقَعُ عليه الفعلُ حدوثاً و يُشتَقُّ من المضارع المجهول و وزنُه من الثلاثي المُجرّد علي (مَفعُول).
نحوُ:  ضَرَبَ ، يَضرِبُ » مَضرُوب
و من غيره يُؤخَذُ من المضارع المجهول بِجَعل ميمٍ مضمومةٍ مكان حرفه المضارَعَة.
نحوُ: يُكرَمُ » مُكرَم و...
...تنبيهٌ: تَبَيَّنَ ممّا سَبق أنَّ في غير الثلاثي المجرّد يَتَّحِدُ وزنُ اسم المفعول مع المصدر الميمي فيُفرَقُ بينَهُما بالقرينة.
تبصرة: وَرَدَت صيَغٌ سماعيّةٌ تُؤدِّ ما يُؤَدّيه اسمُ المفعول و من ذلك (فَعول) و (فَعيل) و (فِعال).
نحوُ: رَسُول، قَتيل و إله."

در درسنامه صرف راجع به اين بحث چنين آمد :
"اسم مفعول: اسمي است كه از مصدر مشتق مي شود و بر كسي كه حدوث بر او واقع شده است دلالت مي كند.
...نكته: گاهي اسم مفعول معني ثبوتي مي دهد.
مانند مُستمَر و مُرسَل(به معني رسول)"
بخش سوم-(مُحَمَّد) و (أحمَد) از نگاه لغت
در ذيل ريشه (حمد) علامه مصطفوي ناقل وقائل اين مطالب است :
"حمد
مقا- حمد: كلمة واحدة و أصل واحد يدلّ على خلاف الذمّ، يقال حمدت فلانا أحمده، و رجل محمود و محمّد: إذا كثرت خصاله المحمودة غير المذمومة...
مصبا- حمدته على شجاعته و إحسانه حمدا: أثنيت عليه، و من هنا كان الحمد غير الشكر، لأنّه يستعمل لصفة في الشخص و فيه معنى التعجّب و يكون فيه معنى التعظيم للممدوح و خضوع المادح، و أمّا الشكر فلا يكون إلّا في مقابلة الصنيع، فلا يقال شكرته على شجاعته...
مفر- الحمد للّه تعالى: الثناء عليه بالفضيلة، و هو أخصّ من المدح، و أعمّ من الشكر، فانّ المدح يقال فيما يكون من الإنسان باختياره و ممّا يقال منه و فيه بالتسخير، فقد يمدح الإنسان بطول قامته و صباحة وجهه، كما يمدح ببذل ماله و سخائه و علمه، و الحمد يكون في الثاني دون الأوّل، و الشكر لا يقال إلّا في مقابلة نعمة، فكلّ شكر حمد و ليس كلّ حمد شكرا، و كلّ حمد مدح و ليس كلّ مدح حمدا.
و التحقيق
أنّ الحمد في مقابل الذّمّ، و يعبّر عنه بالفارسيّة بكلمة- ستايش، و عن الشكر بكلمة سپاس.
ثمّ إنّ الحمد يلازم التسبيح، كما أنّ نسبة الصفات الثبوتيّة الى اللّه تعالى يلازم نفي الصفات السلبيّة أوّلا، و بهذا اللحاظ قد استعملا مقارنين: فسبّح بحمد ربّك، يسبّحون بحمد ربّهم، و نحن نسبّح بحمدك، و ...
. وَ مُبَشِّراً بِرَسُولٍ يَأْتِي مِنْ بَعْدِي اسْمُهُ أَحْمَدُ- 61/ 6.
يطلق عليه أحمد باعتبار كونه في نفسه حميد الخصال، و محمّد باعتبار كونه موردا للحمد."
سيد علي اكبر  قرشي در كتاب قاموس قرآن، اينگونه قلم مي زند :
" (محمّد:) راغب گويد محمود آنست كه ستوده شود، محمّد آنست كه خصال پسنديده‏اش بسيار باشد. جوهرى گويد: «المحمّد: الَّذى كثرت خصاله المحمودة» اقرب الموارد نيز عين اين جمله را دارد. در مجمع ذيل آيه 144 آل عمران گويد: محمّد يعنى جامع تمام محامد زيرا تحميد در باره كمال محامد بكار ميرود.
على هذا كلمه محمّد بعنوان وصف بكسى اطلاق ميشود كه داراى محامد بوده باشد و تفعيل در آن بمعنى كثرت است و...
محمّد هر چند اسم و علم آنحضرت است ولى بنا بر صفاتيكه حقّ تعالى براى آنحضرت در قرآن مى‏شمارد و از جمله وَ إِنَّكَ لَعَلى‏ خُلُقٍ عَظِيمٍ / اللَّهُ أَعْلَمُ حَيْثُ يَجْعَلُ رِسالَتَهُ  و غيره، روشن ميشود كه در ذكر نام مبارك آنحضرت، صفات محموده‏اش ملحوظ است.
گر چه اين نام بوسيله خانواده‏اش در كودكى بوى نامگذارى شده است اللّه اعلم."

بخش چهارم-(مُحَمَّد) از نگاه صرف
با توجه به نظر آقاي محمود صافي در كتاب الجدول في أعراب القرآن  در ذيل آيه 144 آل عمران:
" الصرف:
 (محمّد)، اسم علم مشتق من الحمد على وزن اسم المفعول من (حمّد) الرباعي وزنه مفعّل بضمّ الميم و فتح العين المشددة. ‏"
و با نگاه به آنچه در بخشهاي قبل گفته شد، می توان نتیجه گرفت كه اولاً كلمه ي (مُحَمَّد) در قرآن به عنوان اسم حضرت نبي مكرّم-صَلَّي الله عليه وآله و سَلَّم- به كار رفته و ثانياً ماحَصَل تجزيه ي صرفي اين واژه، جدول زير است:
محمّد:
اسم    مفرد    مذكر    مشتق (اسم مفعول)    معرب    منصرف    مُفَعَّل
بخش پنجم- نمودار آماري (محمَّد) در قرآن
 
بخش ششم-بحث اسم تفضيل
صرف ساده اسم تفضيل را اينگونه تعريف نموده :
"و هو كلمةٌ تدلّ علي موصوف و زيادة وصفه علي غيره.
نحوُ: (زيدٌ أعلمُ من أخيه و أخوه أتقي منه).
و وزنه (أفعل) في المذكّر والمؤنّث و قد يؤنّث في المؤنّث و يُقال (فُعلَي) علي ما سيأتي. ولا يُبني اسمُ التفضيل إلّا من الثلاثي المجرّد المعلوم التّام المتصرّف القابل للتفضيل غير الدّالّ علي اللَونِ أو العَيبِ أو الحِليَة. فيُصاغُ من نحو يعلَم، يكبرُ، يحسُنُ، يفضل و نحو ذلك و يُقال: أعلَم، أكبَر و...
...تنبيهان:...2- قَد يُجَرَّد وزن التفضيل من معني المُفاضلَة و يُستعمَلُ بمعنَي الصِّفَة المُشبَّهَة أو اسم الفاعل كقوَله تعالَي: «وَ هُوَ أَهوَنُ عَلَيهِ»(27-روم) أي:هَيِّنٌ وقوله تعالَي:«اللهُ أعلَمُ حَيثُ يَجعَلُ رِسالَتَه»(124-الانعام) أي:عالمٌ."
از نگاهي به درسنامه صرف، اين نكته نيز اضافه ميشود كه:
" اسم تفضيل غالباً معناي اسم فاعلي دارد، گاهي نيز معناي اسم مفعولي مي دهد. اسم تفضيل مانند صفت مشبّهه هميشه لازم است، هرچند از مصدر متعدّي ساخته شود،مانند:أعلَم، أشهَر."

بخش هفتم-(أَحمَد) از نگاه صرف
با توجه به نظر آقاي محمود صافي در كتاب الجدول في أعراب القرآن  در ذيل آيه 6 صف:
" الصرف:
 (أحمد)، اسم علم من أسماء الرسول عليه السلام مأخوذ من الحمد، و هو على صيغة المضارع مبدوءا بهمزة المتكلم، فهو ممنوع من التنوين ‏"
و با نگاه به آنچه در بخشهاي قبل گفته شد، نظر نگارنده بر اين است كه اولاً كلمه ي (أحمَد) در قرآن به عنوان اسم حضرت نبي مكرّم-صَلَّي الله عليه وآله و سَلَّم- به كار رفته و ثانياً ماحَصَل تجزيه ي صرفي اين واژه، جدول زير است:
محمّد:
اسم    مفرد    مذكر    مشتق (اسم تفضيل)    معرب    غيرمنصرف    أفعَل

بخش هشتم- نمودار آماري (أَحمَد) در قرآن
 
فصل چهارم-ريشه: د.ث.ر
بخش اول-یک آیه از هر لغت
لغت مُدَّثِّر:

آیه:
يَأَيهَُّا الْمُدَّثِّرُ(1 مدّثّر)
ترجمه :
اى كشيده رداىِ شب بر سر، (1)
بخش دوم-(مُدَّثِّر) از نگاه لغت
در التحقيق درباره ي ريشه(دثر) اين مطالب بيان شده :
"دثر:
مصبا- الدثار: ما يتدثّر به الإنسان و هو ما يلقيه عليه من كساء أو غيره فوق الشعار، و تدثّر بالدثار: تلفّف به، فهو متدّثر و مدّثّر بالإدغام.
....التحقيق:
... يا أَيُّهَا الْمُدَّثِّرُ قُمْ فَأَنْذِرْ- 74/ 1- أى المتدثّر بما يحيط به و المتغطّى بما يحجبه عن الاجتهاد و الفعّاليّة، من خمول و سكون و كسل و تلفّف بما يمنعه عن الحركة و العمل و تعلّقات زائدة.
فهذه الكلمة لا تختصّ بلبس الدثار و نحوه."
در تفسبر لغات قرآن بر اساس تفسير نمونه، مُدَّثِّر اينگونه تفسير شده :
"مُدَثِّر:
در اصل مُتدثِّر بوده (تاء) بدل به دال و آنگاه ادغام شده است و به معني (جامه به خود گرفته و يا جامه ي خواب به سر كشيده) است و واژه ي (دِثار) از همين ماده گرفته شده است و به معني (لباس رو) بوده كه در وقت خواب به سر مي كشند."

نظر سيد علي اكبر قرشي در قاموس قرآن نسبت به ريشه (دثر) به شرح زير است :
"دثر:
دثار (بكسر اوّل) لباسى است كه روى لباسها بر تن كنند. و لباسى است كه شخص در خواب آنرا بروى خود ميكشد (اقرب) يا أَيُّهَا الْمُدَّثِّرُ قُمْ فَأَنْذِرْ مدّثّر 1 يعنى اى جامه بخويش پيچيده بر خيز و انذار كن. گويند وقت نزول آيه آنحضرت لباسى بر خود پيچيده و استراحت كرده بود و اصل آن متدثّر و ثاء در دال ادغام شده است اين كلمه تنها يكبار در قرآن آمده است."
آقاي درويشي در اعراب القرآن وبيانه در ذيل لغت مدَّثِّر و شأن نزول آيه 1 سوره مدَّثِّر اين چنين مي فرمايد :
"اللغة:
 (الْمُدَّثِّرُ) لابس الدثار و هو ما فوق الشعار أي الثوب الذي يلي الجسد و أصله المتدثر أدغمت التاء في الدال كما تقدم في المزمل أي المتلفف بثيابه عند نزول الوحي عليه، روي عن جابر رضي اللّه عنه عن النبي صلّى اللّه عليه و سلم أنه قال: كنت على جبل حراء فنوديت يا محمد إنك رسول اللّه فنظرت عن يميني و يساري فلم أر شيئا، فنظرت فوقي فإذا به قاعد على عرش بين السماء و الأرض، يعني الملك الذي ناداه، فرعبت و رجعت إلى خديجة فقلت: دثروني دثروني فنزل جبريل و قال يا أيها المدثر"
بخش سوم-(مُدَّثِّر) از نگاه صرف
با توجه به مطالب زير كه  آقاي محمود صافي در كتاب الجدول في أعراب القرآن  در ذيل آيه 1مدثّر فرموده:
"الصرف:
 المدّثّر: اسم فاعل من الخماسيّ تدثّر أي لبس الدثار و هو الثوب .. أي المتلفّف بثيابه، فيه إبدال تاء التفعل دالا للمجانسة، وزنه متفعّل ‏"
و با توجه به آنچه در بخشهاي قبل گفته شد، نظر پژوهشگر بر اين است كه اولاً كلمه ي (مدّثّر) در قرآن به عنوان صفت رسول اكرم(ص) به كار رفته و ثانياً ماحَصَل تجزيه ي صرفي اين واژه، جدول زير است:
مدّثّر:
اسم    مفرد    مذكر    مشتق (اسم فاعل)    معرب    منصرف    مُتَفَعِّل
بخش چهارم- نمودار آماري (مُدَّثِّر) در قرآن
ريشه د.ث.ر يكبار در قرآن آن هم در سوره مدّثّر آمده است.
 


فصل پنجم- ريشه: د.ع.و
بخش اول-یک آیه از هر لغت
لغت دعیاً

آیه:
وَ دَاعِيًا إِلىَ اللَّهِ بِإِذْنِهِ وَ سِرَاجًا مُّنِيرًا(46 أحزاب)
ترجمه :
و دعوت‏كننده به سوى خدا به فرمان او، و چراغى تابناك. (46)

بخش دوم-(داعي) از نگاه لغت
در كتاب تفسير لغات بر اساس تفسير نمونه آمد :
"داع: در اصل از ماده (دعو) و (دَعوَة) و (دُعا) گرفته شده است وبه معني خواندن وطلب كردن وياري جستن است.
واژه ي (داع) اسم فاعل به معني (خواننده و طلب كننده) و اصل آن (داعي) است."
علامه مصطفوي در التحقيق، ناقل و قائل مطالب زير است :
" دعو:
مقا- دعو: أصل واحد، و هو أن تميل الشي‏ء اليك بصوت و كلام يكون منك. تقول: دعوت أدعو دعاء ...
مصبا- دعوت اللّه أدعوه دعاء: ابتهلت اليه بالسؤال و رغبت فيما عنده من الخير. و دعوت زيدا: ناديته و طلبت إقباله. و دعا المؤذّن الناس الى الصلاة فهو داعى اللّه، و الجمع دعاة و داعون مثل قاض و قضاة و قاضون و النبىّ داعى الخلق الى التوحيد...
و التحقيق
انّ الأصل الواحد في هذه المادّة: هو طلب شي‏ء لأن يتوجّه اليه أو يرغب اليه أو يسير اليه، ففي كلّ مورد بحسبه..."
قاموس قرآن بر اين است :
" دعو:
دعاء بمعنى خواندن و حاجت خواستن و استمداد است و گاهى مطلق خواندن از آن منظور است مثل فَلَمْ يَزِدْهُمْ دُعائِي إِلَّا فِراراً نوح: 6 و گاهى مراد همان در خواست و استمداد است مثل الْحَمْدُ لِلَّهِ الَّذِي وَهَبَ لِي عَلَى الْكِبَرِ إِسْماعِيلَ وَ إِسْحاقَ إِنَّ رَبِّي لَسَمِيعُ الدُّعاءِ ابراهيم: 39 ،دعوة نيز بمعنى خواندن ميباشد.
...
از مجمع البيان بدست ميايد كه دعا مطلق خواندن و نداء خواندن با صداى بلند است على هذا نداء از دعا اخصّ است. راغب ميگويد:
دعا مثل نداء است مگر آنكه نداء گاهى فقط خواندن است بدون ذكر اسم ولى دعا بيشتر با ذكر اسم ميشود مثل: اى زيد و در باب نون گفته: نداء بلند كردن صدا و اظهار آنست و گاهى بمجرد صدا اطلاق ميشود.
بنظر ميايد فرقيكه از مجمع نقل شد بهتر و قانع كننده‏تر باشد..."
بخش سوم-( داعي) از نگاه صرف
از آنچه گذشت روشن شد كه اولاً: كه اولاً كلمه ي (داعياً) در قرآن به عنوان صفت رسول اكرم(ص) به كار رفته و ثانياً ماحَصَل تجزيه ي صرفي اين واژه، جدول زير است:
داعياً:
اسم    مفرد    مذكر    مشتق (اسم فاعل)    معرب    منصرف    فاعِلاً

بخش چهارم- نمودار آماري (داعي) در قرآن
 



فصل ششم-ريشه: ذ.ك.ر
بخش اول-یک آیه از هر لغت
لغت مُذَکِّر:

آیه:
فَذَكِّرْ إِنَّمَا أَنتَ مُذَكِّرٌ(21 غاشیه)
ترجمه :
پس تذكّر ده كه تو تنها تذكّردهنده‏اى. (21)

بخش دوم-(مُذَكِّر) از نگاه لغت
درباره ي ريشه ي (ذكر) در التحقيق اين مطالب نقل و بيان شده :
"مصبا-... و التذكير: الوعظ
...
لسا- الذكر: الحفظ للشي‏ء تذكره. و الذكر أيضا: الشي‏ء يجرى على اللسان. و الذكر: جرى الشي‏ء على لسان ... و الاسم الذكرى، الفرّاء: يكون الذكرى بمعنى الذكر و يكون بمعنى التذكّر. و الذكر و الذكرى: نقيض النسيان، و كذلك الذكرة. و قال الفرّاء: الذكر: ما ذكرته بلسانك و أظهرته، و الذكر بالقلب، يقال: ما زال منّى على ذكر أى لم أنسه. و التذكرة: ما تستذكر به الحاجة. و استذكر الشي‏ء: درسه للذكر. و الاستذكار: الدراسة للحفظ. و التذكّر: تذكر ما انسيته. و التذكير: خلاف التأنيث
و التحقيق
أنّ الأصل الواحد في هذه المادّة: هو التذكّر في قبال الغفلة و النسيان، و هذا المعنى أعمّ من التذكّر بالقلب أو باللسان.
فالذكر باللسان كما في- و إذا ذكرت ربّك في القرآن وحده ولّوا، قالوا سمعنا فتى يذكرهم، ... و الذكر بالقلب كما في- فاذكروني أذكركم، أو لا يذكر الإنسان أنّا خلقناه من قبل...
التذكير: قلنا مرارا انّ التفعيل يدلّ على جهة الوقوع و لحاظ نسبة الفعل الى المفعول به-. إِنْ كانَ كَبُرَ عَلَيْكُمْ مَقامِي وَ تَذْكِيرِي بِآياتِ اللَّهِ ...،. إِذا ذُكِّرُوا بِها خَرُّوا ...،..."

در قاموس قرآن آمده :
"ذكر:
ياد كردن، خواه با زبان باشد يا با قلب و هر دو خواه بعد از نسيان باشد يا از ادامه ذكر (مفردات).
در قاموس آمده: ذكر بكسر اول بمعنى حفظ شيى‏ء است در صحاح گفته:
ذكر و ذكرى خلاف نسيان است همچنين است ذكرة. طبرسى در ذيل آيه 40 بقره فرموده: ذكر حفظ شيى‏ء و ضد آن نسيان است ...
راغب ميگويد: گاهى مراد از ذكر هيئت نفسانى است كه شخص بواسطه آن ميتواند آنچه از دانائى بدست آورده حفظ كند و آن مانند حفظ است الا آنكه حفظ باعتبار نگهداشتن و ذكر باعتبار حاضر كردن آن در ذهن است. و گاهى بحضور شيى‏ء در قلب و هكذا بقول اطلاق ميشود. تذكره بمعنى پند دادن و چيزى را بياد كسى آوردن است. تذكّر از باب تفعل بمعنى ياد آورى است. ناگفته نماند معناى جامع همان ياد- آورى بقلب و بزبان است كه در ابتدا گفته شد.
... «أَنْ تَضِلَّ إِحْداهُما (فَتُذَكِّرَ) إِحْداهُمَا الْأُخْرى‏» بقره: 282. تذكره بمعنى پند دادن و چيزى را ياد كسى انداختن است طبرسى در ذيل آيه فوق گفته:
ذكر متعدى بيك مفعول است و اگر بباب افعال يا تفعيل بردى متعدى بدو مفعول شود معنى آيه چنين است:
اگر يكى از آندو زن فراموش كند ديگرى شهادت را بياد او آورد."
بخش سوم-( مُذَكِّر) از نگاه صرف
آقاي صافي در كتاب الجدول في أعراب القرآن ذيل آيه ي مباركه 21 سوره غاشيه، بيان مي كند :
"الصرف:
  مذكّر: اسم فاعل من الرباعيّ ذكّر، وزنه مفعّل بضمّ الميم و كسر العين المشدّدة."
می توان گفت كه (مذكّر) در قرآن به عنوان صفت نبي مكرّم-صلّي الله عليه وآله وسلَّم- آمده است، و ما حصل تجزيه ي صرفي اين واژه ي مبارك، جدول زير است:
مذكِّر:
اسم    مفرد    مذكر    مشتق (اسم فاعل باب تفعيل)    معرب    منصرف    مُفَعِّل

بخش چهارم- نمودار آماري (مُذَكِّر) در قرآن
 



فصل هفتم-ريشه: ر.أ.ف
بخش اول-یک آیه از هر لغت
لغت رَئوف

آیه:
لَقَدْ جَاءَكُمْ رَسُولٌ مِّنْ أَنفُسِكُمْ عَزِيزٌ عَلَيْهِ مَا عَنِتُّمْ حَرِيصٌ عَلَيْكُم بِالْمُؤْمِنِينَ رَءُوفٌ رَّحِيمٌ(128  توبه)
ترجمه :
قطعاً، براى شما پيامبرى از خودتان آمد كه بر او دشوار است شما در رنج بيفتيد، به [هدايت‏] شما حريص، و نسبت به مؤمنان، دلسوز مهربان است. (128)
بخش دوم-(رَئُوف) از نگاه لغت
آقاي جعفر شريعتمداري ذيل آيه ي مباركه:« لَقَدْ جَاءَكُمْ رَسُولٌ مِّنْ أَنفُسِكُمْ عَزِيزٌ عَلَيْهِ مَا عَنِتُّمْ حَرِيصٌ عَلَيْكُم بِالْمُؤْمِنِينَ رَءُوفٌ رَّحِيم‏» -(128 توبه)- درباره واژه (رَئُوف) مي نويسد :
"رَئُوف: اشاره به محبت و لطف خاص درباره ي فرمانبرداران و مطيعان است و كلمه ي (رحيم) كه بعد از آن در آيه ذكر شده، اشاره به رحمت در مقابل گناهكاران و عاصيان است...
بعضي از مفسران اين دو واژه (رأفت و رحمت) را به يك معني دانسته اند، ولي جمعي از ميان اين دو تفاوت قائلند و آن اينكه: (رأفت) به معني محبت در زمينه ي دفع ضررها است و (رحمت9 به معني محبت براي جلب منافع است و لذا غالباً (رأفت) قبل از (رحمت) ذكر مي شود چرا كه نخست بايد دفع ضرر كرد و سپس به فكر جلب منافع بود."
در التحقيق ذيل (رأف) بيان شده :
"رأف:
صحا- الرأفة: شدّة الرحمة. أبو زيد: رؤفت بالرجل أرؤف به رأفةً و رآفة، و رأفت أرءف به، و رئفت به رأفاً، قال: كلّ من كلام العرب، فهو رءوف على فعول، و رؤف ايضاً على فعل.
مقا- رأف: كلمة واحدة تدلّ على رقّة و رحمة، و هي الرأفة...
لسا- الرأفة: الرحمة، و قيل: أشدّ الرحمة. رأف به يرأف و رئف و رؤف رأفة و رآفة. قال الفرّاء: الرأفة و الرآفة مثل الكأبة و الكآبة. و من صفات اللّه عزّ و جلّ: الرءوف و هو الرحيم لعباده العطوف عليهم بألطافه. و الرأفة أخصّ من الرحمة و أرقّ، و لا تكاد تقع في الكراهة، و الرحمة قد تقع في الكراهة للمصلحة.
[فظهر أنّ الأصل الواحد في هذه المادّة: هو العطوفة و اللطف و الرحمة الخالصة الشديدة بحيث لا تقبل وقوع ألم و لا توجب كراهة ما و لو كانت لمصلحة. و أمّا الرحمة: فهي مطلق العطوفة و يلاحظ فيها الصلاح و الخير و لو كانت ملازمة الألم و الكراهة، كما في معالجة المريض بما يكرهه.
فالرأفة أقوى و أشدّ من جهة الكيفيّة، و الرحمة أعمّ من جهة الكميّة و المصاديق و اكثر مورداً
... فالرّأفة انّما تتحقّق في الذات، و الرحمة في مقام التعلّق و بالنسبة الى الخلق، و هو مقام ظهور الرأفة و تجلّيها"
مرحوم شیخ طبرسی ذیل این آیه شریفه، در مجمع البیان می نویسد :
«بِالْمُؤْمِنِينَ رَؤُفٌ رَحِيمٌ» قيل هما واحد و الرأفة شدة الرحمة و قيل رءوف بالمطيعين منهم رحيم بالمذنبين و قيل رءوف بأقربائه رحيم بأوليائه رءوف لمن رآه رحيم بمن لم يره‏"
بخش سوم-( رَئوف) از نگاه صرف
با توجه به آنچه گذشت می توان گفت که اولاً این واژه در قرآن به عنوان صفت حضرت رسول(صلّی الله علَیه وآله وسَلَّم- استعمال شده و ثانیاً تجزیه ی صرفی این واژه مطابق جدول زیر است:
رئوف:
اسم    مفرد    مذكر    مشتق (صفت مشبّهة)    معرب    منصرف    فَعُول

بخش چهارم- نمودار آماري (رَئوف) در قرآن


 
فصل هشتم-ريشه: ر.ح.م
بخش اول-یک آیه از هر لغت
لغت رَحمَت:

آیه:
وَ مِنهُْمُ الَّذِينَ يُؤْذُونَ النَّبىِ‏َّ وَ يَقُولُونَ هُوَ أُذُنٌ  قُلْ أُذُنُ خَيرٍْ لَّكُمْ يُؤْمِنُ بِاللَّهِ وَ يُؤْمِنُ لِلْمُؤْمِنِينَ وَ رَحْمَةٌ لِّلَّذِينَ ءَامَنُواْ مِنكمُ‏ْ  وَ الَّذِينَ يُؤْذُونَ رَسُولَ اللَّهِ لهَُمْ عَذَابٌ أَلِيمٌ(61 توبه)
ترجمه :
و از ايشان كسانى هستند كه پيامبر را آزار مى‏دهند و مى‏گويند: «او زودباور است.» بگو: «گوش خوبى براى شماست، به خدا ايمان دارد و [سخن‏] مؤمنان را باور مى‏كند، و براى كسانى از شما كه ايمان آورده‏اند رحمتى است.» و كسانى كه پيامبر خدا را آزار مى‏رسانند، عذابى پر درد [در پيش‏] خواهند داشت. (61)
لغت رَحیم:
آیه:
لَقَدْ جَاءَكُمْ رَسُولٌ مِّنْ أَنفُسِكُمْ عَزِيزٌ عَلَيْهِ مَا عَنِتُّمْ حَرِيصٌ عَلَيْكُم بِالْمُؤْمِنِينَ رَءُوفٌ رَّحِيمٌ(128 توبه)
ترجمه :
قطعاً، براى شما پيامبرى از خودتان آمد كه بر او دشوار است شما در رنج بيفتيد، به [هدايت‏] شما حريص، و نسبت به مؤمنان، دلسوز مهربان است. (128)
بخش دوم-(رَحمَت) ازنگاه لغت
در كتاب تفسير لغات قرآن بر اساس تفسير نمونه، (رحمت) اينچنين تفسير شده :
"در اصل به معني (بخشيدن، احسان و نيكويي كردن) است...
در كتاب مفردات مي خوانيم: (رحمت) هرگاه به خدا نسبت داده شود به معني (نعمت بخشيدن) است و هنگامي كه به انسانها نسبت داده شود به معني (رقّت قلب) و(عطوفت) است"
علامه حسن مصطفوي درباره ي واژه (رحمت) اينگونه مي نويسد :
"مقا- رحم: أصل واحد يدلّ على الرقّة والعطف و الرأفة
...
الفروق- 16- الفرق بين النعمة و الرحمة: أنّ الرحمة الإنعام على المحتاج اليه. و ليس كذلك النعمة، لأنّك إذا أنعمت بمال تعطيه ايّاه فقد أنعمت عليه، و لا تقول انّك رحمته...
و الرحمة فعل الراحم، و الناس يقولون رقّ عليه فرحمه يجعلون الرقّة سبب الرحمة
الفرق بين الرأفة والرحمة: أنّ الرأفة أبلغ من الرحمة...
و التحقيق
... فالرحمة: انّما هي تجلّى الرأفة و ظهور الحنّة و الشفقّة، و في مقام التعلّق و الاظهار، و يلاحظ فيها الخير و الصلاح، و لو أوجدت كراهة أو ألما أو ابتلاء، كما في إسقاء الدواء المرّ للمريض."
و در صفحه 6 جلد 4 مي نويسد:
" و أمّا الرحمة: فهي مطلق العطوفة و يلاحظ فيها الصلاح و الخير و لو كانت ملازمة الألم و الكراهة، كما في معالجة المريض بما يكرهه"

سيد علي اكبر قرشي در قاموس قرآن نوشته :
"(رحمة): مهربانى «وَ اخْفِضْ لَهُما جَناحَ الذُّلِّ مِنَ الرَّحْمَةِ» اسراء: 24.
بال تواضع را براى آنها از روى مهربانى بخوابان. «وَ جَعَلَ بَيْنَكُمْ مَوَدَّةً وَ رَحْمَةً» روم: 21.
راغب ميگويد: رحمت مهربانى و رقتّى است كه مقتضى احسان است نسبت بشخص مرحوم گاهى فقط در مهربانى و گاهى فقط در احسان بكار ميرود مثل: رحم اللّه فلانا. و چون خدا با رحم وصف شود مراد از آن فقط احسان است نه رقّت قلب لذاست كه روايت شده: رحمت از خدا انعام و تفضّل و از آدميان رقّت قلب و عاطفه است.
در الميزان ذيل تفسير بسمله ميگويد:
رحمت انفعال و تأثر خاصى است كه در وقت ديدن محتاج عارض قلب ميشود و شخص را برفع احتياج و نقيصه طرف وادار ميكند اين معنى بحسب تحليل بعطاء و فيض بر ميگردد و بهمين معنى خداوند سبحان با رحمت توصيف ميشود. يعنى رحمت در خدا بمعنى عطا و احسان است نه تأثر و انفعال قلب زيرا در ذات بارى انفعال نيست."

بخش سوم-(رَحمَت) از نگاه صرف
از آنچه گذشت، دريافتيم كه اين لغت مباركه، در قرآن، براي حضرت رسول -صَلَّي الله عَليه وآلِه- به عنوان صفت به كار رفته است.
جدول تجزيه ي صرفي اين واژه، اينگونه است:
رحمة:
اسم    مفرد    مذكر    جامد (مصدر)    معرب    منصرف    فَعلَة

بخش چهارم- نمودار آماري (رَحمَت) در قرآن
 

بخش پنجم-(رَحيم) از نگاه لغت
پس از جستجو در التحقیق، حول واژه(رحیم) این مطالب یافت شد :
"رحم:
مصبا- رحمنا اللّه و أنا لنا رحمته الّتى وسعت كلّ شي‏ء، و رحمت زيدا رحما و رحمة و مرحمة: إذا رققت له و حننت. و الفاعل راحم، و في المبالغة رحيم، و جمعه رحماء. و في الحديث- انّما يرحم اللّه من عباده الرحماء...
مقا- رحم: أصل واحد يدلّ على الرقّة و العطف و الرأفة.
يقال من ذلك رحمه يرحمه: إذا رقّ له و تعطّف عليه. و الرحم و الرحمة و المرحمة: بمعنيٍ.
...
الاشتقاق 58- قال أبو عبيدة: رحمان فعلان من الرحمة، و رحيم فعيل منها، مثل ندمان و نديم...
الفروق- 16-...الفرق بين الرحمن و الرحيم: انّ الرحيم مبالغة لعدوله، و انّ الرحمان اشدّ مبالغة، لأنّه أشدّ عدولا...
و التحقيق :
... و الفرق بين صيغة الرحمن و الرحيم: هو اختلاف وزنهما و ما يختصّ بكلّ من الهيئتين، فانّ الفعيل يدلّ على اللزوم و يبنى للدلالة على الثبوت، كالحميد و العزيز و الكريم و المجيد و البصير. و فعلان يدلّ على ملأ و حرارة و وفور، مادّيّا أو معنويّا، كما في الشبعان و ريّان و عطشان و صديان و جوعان، و في المعنوىّ- غضبان و غيران و لهفان، أى الممتلأ من هذه الصفات.
فالرحمن: من امتلأ رحمة، و لمّا كان امتلاء كلّ شي‏ء بحسبه، فيكون امتلاء الحقّ المتعال عبارة عن فعليّة الرحمة الكليّة الواسعة لجميع الموجودات و قاطبة الممكنات فيه تعالى، و هذا إذا أطلقت هذه الصيغة معرّفة باللام- عليه تعالى، و قد ذكر في القرآن الكريم في 57 موردا، كلّها معرّفا و مرادا بها اللّه المتعال...  
و أمّا الرحيم: قلنا إنّ الصيغة تدلّ على الثبوت و اتّصاف الذات بالوصف على سبيل اللزوم، فانّ الكسرة تدلّ على رسوخ و ثبوت زائد، و الياء من حروف المدّ تدلّ على امتداد في الاتّصاف، و هذا هو الفارق بين فعل و فعيل كخشن و شريف، و هكذا صيغة فعل و فعلان كصعب و عطشان فانّ الألف و النون تدلّان على ظهور امتداد و توسعة في الاتّصاف.
فالرحيم هو ذو رحمة ثابتة راسخة لا سعة فيها كمّا، و على هذا يقال انّه رحيم بالمؤمنين أو رحيم في الأمور المعنويّة أو بخصوصيّات اخر. و قد ذكر في القرآن المجيد في 115 مورد...
ثمّ انّ الرحيم المطلق هو اللّه المتعال، كما في سائر أسمائه الحسنى. و اما الرحيم في الجملة فيطلق على كلّ ذى رحمة باعتبار تلك الرحمة-. رُحَماءُ بَيْنَهُمْ"

و در قاموس قرآن این مطالب را یافتیم :
"(رحيم): مهربان. از اسماء حسنى است ... و آن بر خدا و غير خدا اطلاق ميشود چنانكه درباره حضرت رسول صلّى اللّه عليه و آله آمده «عَزِيزٌ عَلَيْهِ ما عَنِتُّمْ حَرِيصٌ عَلَيْكُمْ بِالْمُؤْمِنِينَ رَؤُفٌ رَحِيمٌ» توبه: 128. در تمام قرآن فقط يكمورد فوق آمده و در موارد ديگر صفت پروردگار سبحان واقع شده است و آن بعكس رحمن فقط در موارد رحمت بكار رفته است.
وصف رحيم مخصوص براى آخرت نيست بلكه بيشتر آيات عموميّت آنرا ميرساند...
رحيم چون بر خدا اطلاق شود مراد از آن نعمت دهنده و احسان كننده است و چون بر غير خدا گفته شود مقصود از آن مهربانى و رقّت قلب است محال است در خداوند تأثر و انفعال بوده باشد.
 مولا امير المؤمنين صلوات اللّه و سلامه عليه در خطبه 177 نهج البلاغه در وصف خدا فرموده «بصير لا يوصف بالحاسّة رحيم لا يوصف بالرّقّة» يعنى خدا بيناست ولى نميشود گفت چشم دارد. رحيم است ولى با رقت و تأثر و انفعال توصيف نميشود.
صدوق رحمه اللّه در توحيد در معنى رحيم فرموده: معنى رحمت نعمت است و راحم بمعنى منعم است...
معناى رحمت (در خدا) رقّت نيست كه آن از خدا منتفى است فقط بشخص رقيق القلب رحيم گويند كه بسيار رحم كننده باشد.
مرحمت نيز بمعنى رحمت است «وَ تَواصَوْا بِالْمَرْحَمَةِ» بلد: 17. جمع رحيم در قرآن رحماء آمده «أَشِدَّاءُ عَلَى الْكُفَّارِ رُحَماءُ بَيْنَهُمْ» فتح: 29."



بخش ششم-(رَحيم) از نگاه صرف
از آنچه گذشت دريافتيم كه رحيم در قرآن كريم به عنوان صفت براي حضرت ختمي مرتبت، آمده است. ضمناً تجزيه ي صرفي اين واژه طبق جدول زير است.
رحيم:
اسم    مفرد    مذكر    مشتق (صفت مشبّهه)    معرب    منصرف    فَعيل

بخش هفتم- نمودار آماري (رَحيم) در قرآن

 


فصل هشتم-نمودار کل أسماء و صفات رسول أکرم در قرآن کریم
 
 

منابع پژوهه
نام كتاب    نويسنده    مذهب    ناشر    تاريخ نشر:     مكان چاپ:
اعراب القرآن و بيانه‏    درويش محيى الدين‏    سني    دارالارشاد    1415 ق‏    سوريه‏
التحقيق في كلمات القرآن الكريم    مصطفوي حسن    شيعة    مركز الكتاب للترجمة و النشر    1402 ه.ق    تهران- ايران
الجدول فى اعراب القرآن‏    صافى محمود بن عبد الرحيم‏    سني    دار الرشيد مؤسسة الإيمان‏    1418 ه.ق‏    دمشق- بيروت‏
ترجمه مجمع البيان فى تفسير القرآن‏    مترجمان    -    انتشارات فراهانى‏    1360 ه.ش    تهران-ايران
درسنامه صرف    عرب خراساني علي    شيعة    موسسه انتشارات دارالعلم    1385 ه.ش    قم-ايران
شرح النظّام    نيشابوري حسن بن محمد(النظّام)    -    مكتبه العزيزي قم    1424ه.ق    قم-ايران
شرح وتفسير لغات قرآن براساس تفسير نمونه    -جعفر شريتمداري-    شيعة    آستان قدس رضوي    1370ه.ش    ايران
صرف ساده    طباطبايي محمد رضا    شيعة    موسسه انتشارات دارالعلم    1373 ه.ش    قم-ايران
فرهنگ ابجدى عربى- فارسى‏    مهيار رضا    شيعة    - دار صادر    - 1414 ه.ق    -بیروت-لبنان
قاموس قرآن    قرشى سيد على اكبر    شيعة    دارالكتب الإسلامية    1371ه. ش‏    تهران-ايران
لسان العرب    ابن منظور محمد بن مكرم    شیعه            
مجمع البيان فى تفسير القرآن    طبرسى فضل بن حسن‏-    شيعه    انتشارات ناصر خسرو    1372 ه. ش    تهران‏‏-ايران
موسوعة النحو والصرف و الاعراب    بديع يعقوب اميل    -    -    -    -

 

 

 


مدرسه علمیه حقانی

استفاده از مطالب این سایت بلامانع می باشد.