مقالات پژوهش

 

 

بسم الله الرحمن الرحیم

 

 

چکیده:

از جمله مفاهیمی که در ادبیات عرب بسیار کاربرد دارند، دو مفهوم مذکر و مؤنث هستند که ساختار بسیاری از کلمات، با توجه به این دو مفهوم دچار تغییر می‌شود، و لازمه‌ی اجرای این تغییرات این است که مذکر و مؤنث را بشناسیم و تعاریف صحیحی از آن‌ها در اختیار داشته باشیم. در این مقاله پس از بیان تعاریف مذکر و مؤنث، به بررسی آنها پرداخته‌ایم که از جمله نتایجی که نصیبمان شده، این است که به نظر می‌رسد در برخی مسائل مطرح شده در کتب نحوی، مانند لازمه‌ی وجود علامت تأنیث برای تثبیت حقیقت مؤنث بودن یک اسم، بهتر است تجدید نظرهایی صورت گیرد. همچنین برخی دیگر از مسائل، مانند مذکر یا مؤنث بودن اسمائی که علامت تأنیث دارند ولی مدلول آنها نر است(حمزة)، نیز شرح و بسط داده می‌شوند تا برخی از ابهامات آنها برطرف شوند.
البته اکثر کتب نحوی در قسمت تعاریف مذکر و مؤنث، تنها به بیان تعاریف و یا توضیحات محدودی قناعت کرده‌اند و به صورت تفصیلی به این مبحث نپرداخته‌اند که این مسئله، کار کسانی را که می‌خواهند به طور مفصل، تعاریف مذکر و مؤنث را مورد بررسی قرار دهند، کمی دشوار می‌کند. پس در قسمت بررسی تعاریف مذکر و مؤنث، بیشتر از تحلیل های خود و اساتید محترم استفاده می‌شود تا این که به کتب صرفی یا نحوی استناد شود.








فهرست:
چکیده
فهرست
پیشگفتار
مقدمه

فصل اول: بحث لغوي
مذکر و مؤنث در لغت
       أنثی
       ذّکّر

فصل دوم: بيان تعاريف
تعاریف مذکر و مؤنث در کتب ادبی

فصل سوم: بررسي تعاريف مذكر و مؤنث
بررسی تعاریف مذكر و مؤنث
علامت تأنیث
نظر صرف ساده

فصل چهارم: بررسي تعريف حقيقي و مجازي
حقیقی و مجازی
جامعیت، در تعریف مذکر و مؤنث مجازی

فصل پنجم: خاتمه
جمع بندی

فهرست منابع

پیشگفتار


در این اندیشه بودم که این نوشته را، با این که ناچیز است به چه کسی تقدیم کنم؛ اما وقتی به خود رجوع کردم، نیت خالصی پیدا نکردم که ارزشی به این نوشته دهد و آن را قابل تقدیم کند؛ و بدون هیچ تواضعی می‌گویم که تلاش‌هایم بیشتر به خاطر خوف از عذاب بوده تا شوق به ثواب!! اما باز هم دلم  نیامد که این نوشته را، مزیّن به نام سرور و مولایمان، حضرت صاحب الزّمان نکنم و آن را تقدیم به محضر شریفشان ننمایم. به امید آن که مشمول دعایشان باشیم.
همچنین از همه اساتیدم، به ویژه حاج آقای آزادی که موجبات زحمتشان را فراهم می‌کردم و ایشان صبورانه به بررسی مشکلاتم می‌پرداختند، استاد جوادی ، استاد مهدیان و دیگر اساتیدی که وقتشان را گرفتم ولی اکنون نامشان در ذهنم نیست، قدردانی کرده و از آن‌ها سپاس‌گزارم و همچنین از دوستانی که وقت خود را صرف مباحثه ی با من کرده و اطلاعاتشان را در اختیارم می‌گذاشتند صمیمانه تشکر می‌کنم.

و الحمد لله ربّ العالمین
اللهمّ صلّ علی محمّد و آل محمّد   
 



مقدمه

انسان از همان دوران اولیه ی زندگی خود، از فرق بین دو جنس متفاوت در انسان و بعد از آن در بین دیگر حیوانات، آگاه می‌شود. طبیعتاً این شناخت، در واژگانی که انسان به کار میبرد نیز منعکس خواهد شد. مانند تفاوت بین واژگان «زن» و «مرد».
این تفاوت ها کم و بیش در تمام زبان های دنیا به چشم میخورند. از جمله ی این زبان ها، زبان هایی هستند که به ریشه ی سامیّه بر می گردند (مانند عربی، عبری، حبشی، آشوری و...). برخی از این تفاوت ها در زبان عربی بدین صورت اند:
ذکَر(مرد)، أنثی(زن). أب(پدر)، أمّ (مادر). جمل(شتر نر)، ناقه(شتر ماده).
برخی از نحویون، مانند بهاءالدین نحاس، بر این اعتقادند که برای هر مؤنثی باید لفظی غیر از لفظ مذکر آن وضع شود (هرکدام از نر و ماده، اسم جداگانه ای داسته باشند. مثل جمل و ناقه).لکن به خاطر خوف، از زیاد شدن بیش از حد الفاظ و طولانی گشتن امر وضع، در مواردی باید به تغییرات جزئی و یا علامتی  برای جدا کردن مذکر از مؤنث، رضایت داد.   (مانند ضارب و ضاربة، إمرئ و إمرأة، أحمر و حمراء ).
برای آن که از دیگر زبان ها هم مثالی آورده باشیم، به یک مورد از این تفاوت ها در زبان های انگلیسی و آلمانی که دارای ریشه ی لاتین هستند، اشاره میکنیم:daughter(دختر) و son(پسر) در زبان انگلیسی و tochter(دختر) و sohn(پسر) در زبان آلمانی.
اما تفاوت بین مذکر و مؤنث در لغات زبان عربی، تا آن حد گسترده می‌شود که همه ی اسامی در این زبان، یا مذکر به حساب می آیند و یا مؤنث؛ هر چند اگر در حقیقت نیز چنین نباشد. یعنی تذکیر و تأنیث آنها به صورت مجازی صورت می‌گیرد.( گویا در زبان فرانسوی نیز چنین است. البته در زبان های دیگر هم تذکیر و تأنیث مجازی وجود دارد مثل خورشید خانم در فارسی. اما باید توجه داشت که این نوع تذکیر و تأنیث با آن چیزی که گفته شد کاملاً تفاوت دارد.)
بنابراین بعد از تقسیم اسامی به مذکر و مؤنث ( در زبان عربی)، طبیعتاً مرحله ی جدیدی از تقسیم بندی به وجود می آید که مذکر و مؤنث را به حقیقی و مجازی تقسیم می‌کند.
ما در این مقاله قصد داریم که در حد توان خود، به تبیین تعاریف مذکر و مؤنث و اقسام آن،‌ یعنی حقیقی و مجازی بپردازیم.
ابتدا در یک فصل، مذکر و مؤنث را از نظر لغوی مورد بررسی قرار می‌دهیم و در فصل دیگر تعاریف مذکر و مؤنث و اقسام آن‌ها، یعنی حقیقی و مجازی را مستقیماّ از برخی کتب ادبی ذکر می‌کنیم.‌ سپس در دو فصل به براسی تعاریف مذکر و مؤنث و تعاریف حقیقی و مجازی می‌پردازیم.




فصل اول

بحث لغوی


مذكر و مؤنث در لغت
پیش از آنکه وارد بیان تعاریف اصطلاحی مذکر و مونث در ادبیات عرب شویم، خوب است که ابتدا این دو لفظ را از نظر لغوی مورد بررسی قرار دهیم تا از ابهاماتی که ممکن است در مباحث آینده برای ما به وجود آیند، جلوگیری شود.
مؤنث،اسم مفعول باب تفعیل از أنَثَ و مذکر نیز اسم مفعول باب تفعیل از ذَکَرَ‌ است و از آن جا که معانی مؤنث و مذکر، بسیار مربوط به واژه های أنثی و ذَکَر می شوند، بحث خود را با بررسی این دو واژه شروع می کنیم تا در بین بحث به الفاظ مذکر و مؤنث هم برسیم.

أنثی:
در بیان معنای انثی، خلاف ذَکَر(جنس نر)گفته شده است. «إمرأة انثی» نیز به زنی گفته می‌شود که در صفات زنانه کامل باشد .
اصل کلمه ی انثی،صیغه مؤنث اسم تفضیل از ماده أنث می باشد(أفعل،فعلی:آنث،أنثی).اصل این ماده به معنای سستی و نرمی است(اللین)  و از آنجا که زن نرم تر از مرد است(الین من الرجل)مجازاً کلمه ی انثی به زن اطلاق می‌شود .
برای جمع انثی، إناث و در موارد کمتری أناثی به کار می رود(« أَمْ خَلَقْنَا الْمَلائِكَةَ إِناثاً وَ هُمْ شاهِدُون‏» سوره صافّات/150). اُنُث نیز به عنوان جمع اناث کاربرد دارد(جمع الجمع).  
أنث اگر به باب افعال رود(آنث)، دختر زائیدن معنا می دهد(آنثت المرأة؛آن زن دختر زایید).بنابراین به زنی که دختر زائیده،«مُؤْنِث» گفته می‌شود. مئناث نیز به زنی گفته می‌شود که دختران زیادی از او متولد شده باشند و به تعبیری این امر عادتش شده باشد(این لفظ در مورد مرد نیز به کار میرود، یعنی مردی که دختران زیادی داشته باشد).  
أنث در باب تفعیل (أنّث) به معنای انثی کردن یا انثی شمردن است. تأنیث در مورد اسم، به الحاق علامات تأنیث به اسامی و در مورد مرد، به معنای انثی شمردن(زن به حساب آوردن)است. پس مؤنث مردی است که از نظر نرمی و سستی اعضاء همانند زن باشد و یا اسمی است که یکی از علامات تأنیث به آن ملحق شده باشند. البته اگر أنّث با لام متعدی شود، در معنای اصلی خود کاربرد دارد و به معنای نرم و آسان شدن در برابر کسی است (أنّث له:در برابر او نرم و آسان شد.).   
أنث در باب تفعّل (تأنّث) به معنی مؤنث شدن است. «تأنّث الّرجل» یعنی آن مرد در نرمی استخوان و باریکی سخن مانند زنان شد. تأنث پس از متعدی شدن با لام، به معنای نرمی و سستی کردن در برابر کسی است(تأنث له:در برابر او نرمی و سستی کرد.).  
در پایان بحث لغوی أنثی، بد نیست این نکته را هم ذکر کنیم که در زبان عربی، اطلاق مؤنث بر انثی(جنس ماده)، صحیح نیست . بلکه مؤنّث در معنی هایی که پیش از این ذکر شد، کاربرد دارد. .(« ْ أَنِّي لا أُضيعُ عَمَلَ عامِلٍ مِنْكُمْ مِنْ ذَكَرٍ أَوْ أُنْثى‏ْ» آل عمران/195      «وَ مَنْ يَعْمَلْ مِنَ الصَّالِحاتِ مِنْ ذَكَرٍ أَوْ أُنْثى‏ْ» نساء/124   «يا أَيُّهَا النَّاسُ إِنَّا خَلَقْناكُمْ مِنْ ذَكَرٍ وَ أُنْثى‏ْ» حجرات/13)
البته در فرهنگ فارسی چنین نیست و به جنس ماده مؤنث گفته می‌شود.

ذَکَر:
برای معنای ذکر، خلاف انثی(جنس ماده) ذکر شده است.  
بنابر یک قول، کلمه ی ذَکَر از تذکر گرفته شده است. زیرا مرد مظهر تذکر و یادآوری است. به وسیله فرزند نر خانواده است که پدر یاد می‌کند که یک جانشین، وارث و متصدی برای انجام کارهایش دارد!  (بنابر قول دیگر،‌‌ ذَکَر به معنای آهن و پولاد است و مرد چون سخت تر از زن است، این لفظ بر مرد اطلاق می‌شود.   )
ذکر بر وزن حَسَن و صفت مُشبهه است که به خاطر کثرت استعمال به مرد اطلاق می‌شود.  
برای جمع ذَکَر، کلمات ذُکور، ذُکورة، ذِکار، ذِکارة، ذُکران و ذِکَرَة کاربرد دارند .( «يَهَبُ لِمَنْ يَشاءُ إِناثاً وَ يَهَبُ لِمَنْ يَشاءُ الذُّكُور» شوری /49     «أَوْ يُزَوِّجُهُمْ ذُكْراناً وَ إِناثا» شوری/50   )
همان طور که پیش از این روشن شد، اگر أنث به ابواب مختلف رود،  معانی جدید، اکثراً به معنایی که مربوط به جنس ماده و زن است بر میگردند نه به معنای  اصلی خود که سستی و نرمی است. اما در ذکر چنین نیست و افعال ثلاثی مزیدِ این ماده بیشتر با معنای اصلی خود که یاد کردن است، مرتبط هستند. غیر از چند مورد که آنها را ذکر می‌کنیم:
ذکر اگر به باب افعال رود(أذکر)، معنای پسر زائیدن می دهد(أذکرت المرأة( أو ناقة):آن زن(یا شتر ماده)پسر زائید. ). بنابراین به زنی که پسر زائیده است مُذْکِر و به زنی که پسر زائیدن عادتش باشد، مذکار می گویند. (مذکار همانند مئناث به مرد نیز نسبت داده می‌شود.)   (البته اگر أذکر متعدی باشد، به معنای به یاد کسی آوردن است.  )
ذکر اگر به باب تفعیل رود(ذکّر) و لفظ «کلمة»، مفعول آن باشد، به معنای مذکر آوردن کلمه است  که این همان مذکر مورد بحث ما است.
در ضمن اگر «مُذَکّرَة» صفت إمرأة(یا ناقه) باشد،به زنی (یا ناقه ای) گفته می‌شود که از نظر خَلق و خُلق شبیه به جنس نر خود باشد.(البته در مورد إمرأة، ذَکِرَة و مُتَذَکِّرة نیز کاربرد دارند.)  
در این بخش سعی شد به طور مختصر، الفاظ مذکر و مؤنث و هم خانواده های آن‌ها مورد بررسی قرار گیرند تا مَدخلی برای ورود به بحث اصلی باشد.



فصل دوم

بیان تعاریف

تعاریف مذکر و مؤنث در کتب ادبی

پس از آن که مذکر و مؤنث را از نظر لغوی بررسی نمودیم، حال به سراغ بیان تعاریف این دو و همچنین تعاریف مذکر و مؤنث مجازی، در ادبیات عرب می‌رویم. ما بعضی از تعاریف را عیناً از برخی کتب ادبی، ذکر می‌کنیم و از آنجا که خوانندگان این مطالب تا حدی با زبان عربی آشنا هستند، از ذکر ترجمه چشم‌پوشی می‌کنیم.

البلغة فی الفرق بین المذکر و المؤنث:    اعلم أنّ المذکر أصل للمؤنث، و هو ما خلا من علامة التأنیث، لفظاً و تقدیراً. و هو علی ضربین: أحدهما حقیقی ، و الآخر غیر حقیقی. فأما الحقیقی ، فما کان له فرج الذکر؛ نحو «الرجل» و «الجمل». و أما غیر الحقیقی، فما لم یکن له ذلک؛ نحو «الجدار» و «العمل».
و المؤنث ما کانت فیه علامة التأنیث، لفظاً او تقدیراً. و هو علی ضربین: حقیقی و غیر حقیقی. فأما الحقیقی، فما کان له فرج الانثی؛ نحو «امرأة» و «الناقه». و أما غیرالحقیقی ، فما لم یکن له ذلک؛ نحو«القدر» و «النّار».  


صمدیّه:   ان وجد فیه علامة التأنیث  و لو تقدیراً کناقة و نار فمؤنث و الّا فمذکر و المؤنث ان کان له فرج فحقیقی و الّا فلفظی.


تدمیث التذکیر فی التأنیث و التذکیر:     الأصل فی جمیع الأشیاء التذکیر کما قال سیبویه، فاحتاج المؤنث لعلامة تمییزه عن المذکر، لأن التذکیر هو الاصل و التأنیث فرع عنه.
و التأنیث نوعان: إما حقیقی و هو ما له فرج و یقابله ذکر ، و إما غیر حقیقی: و هو ما سوی الحقیقی، و هو ما یسمی بالتأنیث المجازی.    



النحو الوافی:     الاسم المعرب نوعان:
1ـ مذكر "مثل: حاتم، قيس، جعفر، نهر، قمر، كتاب..." ولا يحتاج إلى علامة لفظية تزاد على صيغته لتدل على تذكير صاحبها؛ لأن الذي يدل على تذكيرهما هو الشهرة، وشيوع الاستعمال، ولا سيما الاستعمال الوارد في أكثر الأساليب المأثورة عن العرب.
2- مؤنث؛ "مثل: سنية، عزيز، ليلى، لمياء، أرض، أذن..." ويحتاج إلى علامة لفظية ظاهرة؛ أو: مقدر "أي: ملحوظة" تزاد على صيغته؛ لتدل على تأنيثها، وتأنيث صاحبها، فالعلامة الظاهرة في الأسماء المعربة هي: "تاء التأنيث" المتحركة، أو: "ألف التأنيث" بنوعيها؛ المقصورة والممدودة؛ مثل: عزيز، ليلى، لمياء، ... أما العلامة المقدرة:
أ- فقد تكون خاصة بالأسماء المعربة الثلاثية، وهي تاء التأنيث الملحوظة -"طبقا للسماع الوارد عن العرب" في مثل: أرض، أذن، عين، قدم،كشف. والذي يدل على أن هذه الكلمات الثلاثية -وأشباهها مؤنثة سماعا بتاء مقدرة "أي: ملحوظة" ظهور هذه التاء في أغلب كلام العرب عند التصغير؛ إذ يقال: أريضة، أذينة، عيينة، قديمة، كتيفة.
ب- وقد تكون عامة في الأسماء بنوعيها "الثلاثي وغير الثلاثي"؛ كعود الضمير عليها في المسموع مؤنثا. كأرض. وعرب، في مثل: الأرض زرعتها، والعقرب قتلتها. ومثل: نعتها، أو الإشارة إليها بالمؤنث؛ سماعا في الحالتين، مثل: الأرض المتحركة واحدة من أرضين كثيرة، هذه الأرض واحدة من...: العقرب السامة قتالة، هذه العقرب...، ولا تكون ألف التأنيث مقدرة.
معنى: "مؤنث":
هذه الكلمة إحدى "المصطلحات" التي يتردد ذكرها كثيرا في الاستعمال اللغوي: ويختلف معناها باختلاف ما تدل عليه من أنواع تقضي الفائدة بالإشارة إليها هنا؛ لأن هذا الباب هو الأنسب لذكرها: وأشهرها:
1- المؤنث الحقيقي: وهو الذي يلد، ويتناسل، ولو كان تناسله من طريق البيض والتفريخ؛ ولا بد من لفظ المؤنث الحقيقي من علامة تأنيث ظاهرة، أو مقدرة، مثل: ولادة، سعدى، هند، عصفورة، عقاب.
وله أحكام مختلفة؛ يتصل منها بموضوعنا: وجوب تأنيث فعله، ونعته، وخبره، وإشارته، وضميره... بالشروط والتفصيلات الخاصة بكل واحد من هذه الأمور في بابه؛ نحو: كانت ولادة أديبة أندلسية ذائعة الصيت. وقد نقل التاريخ الأدبي إلينا كثيرا من أخبار هذه الأديبة، ومجالسها، وفنونها...
2- المؤنث المجازي: وهو الذي لا يلد ولا يتناسل؛ سواء أكان لفظه مختوما بعلامة تأنيث ظاهرة؛ كورقة، وسفينة...، أم مقدرة؛ مثل: دار، وشمس. ولا سبيل لمعرفة المؤنث المجازي إلا من طريق السماع الوارد عن العرب، ولا يمكن الحكم على كلمة مؤنثة بأنها تدل على التأنيث مجازا إلا من طريق اللغوي الذي يوضح أمر ذلك السماع ويبينه.
وهذا النوع المجازي يخضع في استعماله لكثير من أحكام المؤنث الحقيقي؛ خضوعا واجبا في مواضع، وجائزا في أخرى؛ كوجوب تأنيث الضمير العائد عليه في مثل: الدار اتسعت. وجوازه في مثل اتسعت الدار، أو اتسع الدار...

بداءة النحو:    ینقسم الاسم باعتبار الجنس إلی «مذکر» و «مؤنث».
الأول:المذکر: هو اسم لیس فیه علامة التأنیث لا لفظا و لا تقدیرا؛ و هو علی قسمین:
1.حقیقی: و هو اسم مذکر مدلوله إنسان أو حیوان؛ ک:علی و اسد
2. مجازی: و هو اسم مذکر مدلوله غیرهما؛ک:کتاب
الثّانی:المؤنث: هو اسم فیه علامة التأنیث لفظا أو تقدیرا؛ ک:فاطمة و زینب.
و هو علی قسمین: حقیقی و مجازی و کل منهما ان کانت فیه علامة التأنیث لفظا فهو لفظی و إلا فمعنوی.و المؤنث علی أربة أنحاء:
1.المؤنث الحقیقی اللفظی: و هو ما بإزائه مذکر و فیه علامة التأنیث.ک:فاطمة
2.المؤنث الحقیقی المعنوی: و هو ما بإزائه مذکر و لیس فیه علامة التأنیث لفظا بل تقدیرا؛ ک:زینب.
3.المؤنث المجازی الفظی: و هو ما لیس بإزائه مذکر و فیه علامة التأنیث لفظا.ک:ظلمة ، صحراء ، بهمی ، بشری ، و طلحة.
4.المؤنث المجازی المعنوی: و هو ما لیس بإزائه مذکر و لیس فیه علامة التأنیث لفظا.ک:عین.
   
صرف ساده:    الاسم على نوعين مذكر و مؤنث و كل منهما على قسمين حقيقى و مجازى فالحقيقى ما دل على ذكر او انثى من الانسان و الحيوانات‏و المجازى ما ذكر او انث مجازا و اعتبارا فالمذكر الحقيقى نحو رجل و جمل و نحوهما و المؤنث الحقيقى نحو امراه و ناقه و نحوهما و المذكر المجازى نحو قلم و جدار و المؤنث المجازى نحو دار و غرفه .
درسنامه صرف:    در دو درس 8 و 31  این کتاب، به تقسیم مذکر و مؤنث اشاره شده است که چون تعابیر کمی اختلاف دارند، ما هر دو را ذکر میکنیم:
درس 8 : اسم هایی را که معنایشان مذکر است(فرق نمی کند که مذکر بودن معنای اسم، واقعی یا اعتباری باشد) مذکر و آنهایی را که معنایشان مؤنث است، مؤنث می نامند. هر یک از اسم های مذکر و مؤنث به دو قسم حقیقی و مجازی تقسیم میشوند. ملاک در حقیقی بودن، این است که مدلول اسم ، دارای اندام مذکر یا مؤنث باشد.
درس 31: اسم بر دو قسم است: مذکر و مؤنث. مذکر اسمی است که بر انسان یا حیوان نر و یا چیزی که نر فرض شده است، دلالت می‌کند. مانند: رجل ، مرء ، ثُور ، لیل. مؤنث اسمی است که بر انسان یا حیوان ماده یا چیزی که ماده فرض شده است، دلالت می‌کند. مانند: هند ، ناقة ، شمس.
مذکر و مؤنث حقیقی. مجازی: اگر مدلول اسم مذکر یا مؤنث، انسان یا حیوان باشد به آن مذکر یا مؤنث حقیقی و در غیر آن دو، مذکر یا مؤنث مجازی گویند.




فصل سوم

بررسی تعاریف مذکر و مؤنث


  اگر به تعاریف ذکر شده نظری اجمالی بیندازیم، می‌بینیم که اکثر کتب، تعریف یکسانی را از مذکر و مؤنث ارائه داده‌اند. اما در بین نظرات موجود، تفاوت هایی نیز به چشم می خورند که میشود این تفاوت ها را به کتب «صرف ساده» و «درسنامه صرف» نسبت داد که صرف ساده اصلاً تعریفی از مذکر و مؤنث ذکر نکرده و آن را مسکوت گذاشته است و درسنامه هم تعریفی جدید و متفاوت با کتب دیگر ارائه داده است.
نظر غالب به این صورت است که برای تعریف، تفاوت لفظی مذکر و مؤنث را ملاک قرار داده‌اند و وجود یا عدم علامت تأنیث در الفاظ را عامل تمییز مذکر از مؤنث دانسته‌اند؛ اما درسنامه معنا و مدلول الفاظ را برای تعریف مورد توجه قرار داده است.
به وسیله‌ی هر دو تعریف، می‌توان تا حدی مذکر را از مؤنث جدا کرد ولی این که کدام یک از این دو تعریف به حقیقت نزدیکتر است، بحثی دیگر می‌طلبد که ما سعی می کنیم تا حدی به این موضوع بپردازیم و بحث خود را با بررسی تعریف لفظی شروع می‌کنیم تا ببینیم می‌شود همین تعریف را پذیرفت و یا باید متوجه تعریف معنوی از مذکر و مؤنث شویم.
یکی از اشکالاتی که می شود به تعریف لفظی از مذکر و مؤنث وارد  کرد، این است که این تعریف مستلزم دور است. به این صورت که در تعریف مؤنث   می‌گوییم، لفظی است که دارای علامت تأنیث ظاهری یا تقدیری باشد و برای تعریف علامت تأنیث هم از تعریف مؤنث استفاده می کنیم؛ یعنی می‌گوییم علامت تأنیث، علامتی است که به مؤنث ملحق می شود؛ که این از نظر منطقی دور است. پس بهتر است که تعریف دیگری را جایگزین این تعریف کنیم.
امّا می‌شود علامت تأنیث را به گونه ای دیگر تعریف کرد تا گرفتار دور هم نشویم. مثلاً بگوییم: مشخص است که هر اسمی دارای دو بخش لفظ و معنا است.پس به اسماء مؤنث هم می‌توان از دو جهت لفظ و معنا نگاه کرد. تعریفی که توسط نحویون از مذکر و مؤنث ارئه شده، ناظر به لفظ است و اشاره ای به معنا ندارد.پس اگر ما بتوانیم علامت تأنیث را با توجه به معنا و مدلول اسماء مؤنث تعریف کنیم، هیچ نیازی به استفاده از تعریف لفظی مؤنث نداریم تا دچار دور شویم. و این کار نیز تا حدودی ممکن  است . وجه اشتراک معنایی اسماء مؤنث، ماده بودن مدلول های آن است،چه حقیقتاً و چه اعتباراً. پس میتوانیم بگوییم که مؤنث، اسمی است که دارای علامت تأنیث لفظی یا تقدیری باشد و این علامت تأنیث هم به اسمی ملحق می‌شود که معنا و مدلول آن، حقیقتاً یا اعتباراً ماده باشد.
یا اینکه برای تعریف علامت تأنیث، تعریف به مصداق کنیم و بگوییم که به تاء مربوطه، الف مقصور و الف ممدود (با تمام شرایطشان که موجب تأنیث می‌شود) علامت تأنیث گفته می شود.
با فرض این دو صورت(و یا صورت های دیگری که بتوان درست کرد)، دوری هم پیش نمی‌آید.
البته باز هم سؤالاتی در مورد اصل علامت تأنیث وجود دارد که این تعریف را با مشکلاتی رو به رو می‌کند. پس سعی می‌کنیم مختصری به تبیین علامت تأنیث بپردازیم.

علامت تأنیث
بسیاری از علمای ادبیات عرب، علامت تأنیث را لازمه ی اسم مؤنث می دانند. یعنی هیچ اسمی مؤنث نیست، مگر اینکه دارای یکی از علامات تأنیث باشد. اما وقتی اسماء مؤنث را مورد بررسی قرار می‌دهیم، همه‌ی آن‌ها را دارای علامت تأنیث نمی بینیم. نظر علمای ادبیات بر این است که علامت تأنیث در این گونه اسامی مقدر است و دلیلی که برای اصرار خود بر وجود علامت تأنیث دارند و آن را لازمه‌ی اسم مؤنث می‌دانند را به این صورت بیان کرده‌اند که همیشه اصل با مذکر بودن است؛ پس مؤنث احتیاج به علامتی دارد که به موجب آن از مذکر جدا شود.  
این دلیل خیلی محکم به نظر نمی‌‌رسد و می‌شود نقد‌هایی را هم متوجه آن نمود که سعی می‌کنیم این قسمت را مقداری بیشتر توضیح دهیم.
از آن جا که اصل با مذکر بودن است ، زمانی که قرار باشد خلاف اصل برای اسمی ثابت شود، باید آن اسم دارای نشانه ای باشد که به وسیله‌ی آن متوجه شویم که اصل(مذکر بودن)، بر این اسم جاری نمی‌شود. اما این که آن وجه تمییز، حتماًباید علامت تأنیث باشد، قابل خدشه است.
تذکیر و تأنیث یا تنها مربوط به لفظ است، یعنی صرف لفظ مذکر یا مؤنث محسوب می‌شود، و یا مربوط به مدلول آن است؛ و اگر تذکیر و تأنیث مربوط به مدلول باشد، یا همیشه در لفظ هم مؤثر است، و یا اینکه این امر همیشگی نیست. (اصل تأثیر مدلول بر لفظ را نمی‌شود منکر شد.)
 اگر تذکیر و تأنیث مربوط به لفظ باشد، دلیلی که نحویون برای لزوم وجود علامت تأنیث بیان کرده‌اند، صحیح است؛ بلکه چیز دیگری هم غیر از آن قابل تصور نیست. چون همه چیز تنها در حیطه‌ی لفظ صورت می‌گیرد. اگر مذکر و مؤنث بودن در مدلول باشد و همیشه اثر آن بر لفظ هم ظاهر شود، باز هم نمی‌توان دلیل نحویون را رد کرد. اما اگر تأثیر مدلول بر لفظ همیشگی نباشد، این دلیل اعتباری ندارد.
حال این را بررسی می‌کنیم که کدام یک از این سه صورت است که موجود می‌باشد.
صورت اول، یعنی جاری بودن تذکیر و تأنیث در صرف لفظ، منطقی به نظر نمی‌رسد و دلیلی هم ندارد. مذکر یا مؤنث دانستنِ صرف لفظ به این معنا است که همان طور که مثلاً کلمات را بر اساس حروفشان به صحیح و معتل تقسیم می‌کردیم، مذکر و مؤنث بودن را هم امری لفظی بدانیم و بگوییم اسمائی که آخرشان یکی از سه علامت تأنیث باشد مؤنث، وگرنه مذکر است. ولی اگر واقعاً چنین بود، دیگر امثال «بئر» و «دار» مشمول مؤنث نمی‌شدند؛ همان طور که مثلاً کلمه‌ی معتلی نداریم که حرف علّه‌ی آن مقدر باشد. بیشتر به نظر می‌رسد که این تقسیم، مربوط به مدلول اسماء باشد، اما از آن جا که ذهن نحویون، دائماً با الفاظ سر و کار دارد گویا اینجا هم مستغرق در لفظ شده است.
اگر دلیل ایجاد تقسیم اسم به مذکر ومؤنث را هم بررسی کنیم، می‌بینیم که توجه به مدلول است نه لفظ. توضیح سیر ایجاد مذکر و مؤنث به این صورت است:
این که عرب از همان ابتدا و بدون دلیل دیگری، تفاوتی چون مذکر و مؤنث را بین الفاظ، مدنظر داشته باشد، امری بیهوده است. همان طور که در زبان فارسی، این نوع تقسیم‌بندی را نداریم.
 در الفاظ عربی، بین جنس نر و ماده تفاوت هایی وجود دارد که البته یکی از امتیاز های زبان عربی محسوب می شود.اما گونه هایی از اعمال تفاوت‌های بین این دو جنس وجود دارد که تمام اسماء را در بر می‌گیرد. مثلاً کاربرد دو ضمیر متفاوت برای جنس نر و ماده امری مثبت است. اما اگر مرجع ضمیر چیزی باشد که اصلاً نر و ماده بودن در آن مطرح نباشد، با مشکلی رو به رو میشویم که برای حل آن، یا باید ضمیر جدیدی به کار رود و یا از همان ضمائر قبلی استفاده شود؛ که در خود این صورت هم دو وجه وجود دارد؛ یا باید مطلقاً ضمیر مذکر برای همه ی اشیائی که خارج از تفاوت جنسیتی هستند انتخاب شود و یا ضمیر مؤنث. و یا این که هر دو ضمیر به کار روند؛ به این صورت که برخی از این اشیاء ، دارای ضمیر مذکر و برخی دارای ضمیر مؤنث باشند. که در زبان عربی، آخرین مورد است که کاربرد دارد. بنابراین باید با برخی از الفاظی که شأنیت نر یا ماده بودن را ندارند همانگونه مقابله شود که با الفاظی که مدلول آنها حقیقتاً نر یا ماده است، برخورد می شد. با این وجود به نظر می‌رسد که تذکیر و تأنیث(چه حقیقی و چه اعتباری) مربوط به مدلول اسماء باشد.
 پس بهتر است این صورت را از پیش‌فرض های خود کنار بزنیم.
برای پذیرش صورت دوم، یعنی وجود ارتباط ثابت و همیشگی بین مدلول و لفظ، یا باید مصداق های دو قسم مذکر و مؤنث را مورد بررسی قرار دهیم و به صورت استقرایی این تلازم را نتیجه را بگیریم، و یا دلیلی بر اثبات این ادعا داشته باشیم؛ که البته دلیلی در این قسمت ارائه نشده است و اگر دلیلی می‌بود، باید کمتر شاهد مقدر بودن علامات تأنیث می‌شدیم. چون اصل بر پایبند بودنِ به دلیل است. البته این احتمال هم وجود دارد که در مواردی خلاف آن عمل شود؛ اما تعدد اسم هایی که علامت تأنیث آنها مقدر است، اگر بیشتر از مواردی که علامت تأنیث آنها ظاهری است نباشد، کمتر هم نیست.
زمانی که مصادیق را هم مورد بررسی قرار می‌دهیم، به طور مکرر به مثال‌های نقض بر می‌خوریم. مثل وجود کلماتی مانند «بئر»، «دلو» و... . البته باید به این نکته توجه کرد  که ما الآن نمی‌توانیم بگوییم که علامت تأنیث این گونه مثال ها مقدّر است؛ چون فعلاً قصد اثبات این ادعا را داریم که علامت تأنیث، لازمه‌ی اسم مؤنث است، و پس از اثبات این ادعا می‌توانیم بگوییم که علامت تأنیثی حتماً باید در تقدیر باشد. اگر در این مرحله، بخواهیم به وسیله ی مقدر بودن علامت تأنیث در این اسماء، نتیجه ی استقرایی بر وجود علامت تأنیث بگیریم، مصادره به مطلوب است و صحیح نیست. بنابراین مثال هایی مانند «دار»، باید خالی از علامت تأنیث حساب شوند، نه دارای علامت مقدر. پس به صورت استقرایی هم رابطه‌ی ثابت و همیشگی بین لفظ و مدلول را نمی‌شود نتیجه گرفت.
با این وجود به نظر می‌رسد که این صورت هم خیلی قابل قبول نباشد.
پس با توجه به نقد هایی  که در صورت های قبل وجود دارد، ترجیح می‌دهیم صورت سوم را بپذیریم؛ یعنی صورتی که در آن تأنیث و تذکیر مربوط به مدلول اسم است که بر لفظ هم تأثیر می‌گذارد ولی این تأثیر گذاری همیشگی نیست. پس می‌شود اسمی مؤنث باشد، ولی علامت تأنیث نداشته باشد. در نتیجه می‌شود گفت که علامت تأنیث مقدر، وجود ندارد .
البته به این هم توجه داریم که اکثریت علمای ادبیات(حدوداً همه!)، علامت تأنیث را لازمه ی اسم مؤنث می دانند که در اظهار نظر یقینی، کمی ما را سست می‌کند.(البته به خاطر این گفتیم سست می‌کند که شاید چیزی از نظرمان مخفی مانده باشد)
پس ترجیح می‌دهیم که تعریف درسنامه را قبول کنیم تا بود و نبود علامت تأنیث، آسیبی به تعریف ما نزند.

نظر صرف ساده
در مورد کتاب صرف ساده هم چون تعریف صریحی ارائه نداده است، نمی‌شود خیلی قضاوتی کرد. اما می‌توان فهمید که گویا ملاک ایشان هم معنوی است.
البته می توان این طور هم برداشت کرد که ذکر نکردنِ تعریف توسط صرف ساده می تواند دلالت بر این داشته باشد که مذکر و مؤنث، نسبت به حقیقی و مجازی، مشترک لفظی هستند. یعنی مذکر یک لفظ است با دو معنا که یکی از آنها همان مذکر حقیقی و دیگری هم مذکر مجازی موجود در تعاریف دیگر است.( مؤنث نیز به این صورت است)مثل کلمه عین که دارای معانی مختلف مثل چشم،چشمه و... است.(ملاک معنوی در این تعبیر نیز وجود دارد.)
این برداشت هم می‌تواند به عنوان نظری دیگر، در بحث مذکر و مؤنث مطرح شود ولی ممکن است مشکلاتی را در تشخیص، برای ما به وجود می‌آورد. مثلاً ممکن است با اسمی برخورد کنیم که با آن مقابله ی مذکر شده است، اما حقیقی یا مجازی بودن آن بر ما پنهان است که اگر قائل به اشتراک لفظی باشیم،در مورد این اسم باید بگوییم که بالأخره یا این مذکر است و یا آن مذکر! در صورتی که اگر اشتراک معنوی را قبول داشته باشیم، تنها می گوییم که این اسم مذکر است. اگر چه حقیقی یا مجازی بودن آن بر ما پوشیده باشد.
یا اشتراک لفظی این ضعف را دارد که اگر بخواهیم مفهومی که با کلمه ی «مذکر» در اشتراک معنوی منتقل می‌شود را با پذیرفتن اشتراک لفظی بیان کنیم، باید به جای استفاده از یک لفظ(یعنی مذکر)، الفاظ بیشتری را به کار گیریم تا مفهوم مورد نظرمان منتقل شود. برای توضیح بیشتر این مثال را می‌زنیم: به هر صورتی که در ذهن شکل می‌گیرد مفهوم گفته می‌شود. بنابراین اگر من قصد کنم این مطلب را منتقل کنم که: «صورتی از علی که در ذهن وجود دارد، قابلیت صدق بر بیش از یک مصداق را ندارد.» دیگر به این صورت بیان نمی‌کنم که: «صورتی از علی که در ذهن وجود دارد، قابلیت صدق بر بیش از یک مصداق را ندارد.» بلکه می‌گویم: «مفهوم علی، قابلیت صدق بر بیش از یک مصداق را ندارد.»؛ چون «مفهوم»، همان صورت موجود در ذهن است. پس به جای استفاده از چندین لفظ، مقصود مورد نظر خود را با یک لفظ بیان می‌کنم.
حال زمانی که با قبول اشتراک لفظی می‌گوییم مثلاً «این اسم مذکر است»، یعنی یک سری احکام خاص بر آن جاری می‌شود؛ ولی اگر قائل به اشتراک لفظی باشیم دیگر سخن ما این معنا را پیدا نمی‌کند و برای انتقال مطلب فوق، یک لفظ کافی نیست.
 و از آنجا که کاربرد این مفهوم در ادبیات کم نیست، و قابلیت اشتراک معنوی هم دارد، و زبان علمی نیز اقتضا می کند که با کمترین واژگان، مفهوم مورد نظر منتقل شود، پس بهتر است که اشتراک معنوی را مبنای خود قرار دهیم.
البته چون طرح اشتراک لفظی، عملی خلاف جریان اکثریت است و این خلاف جریان عمل کردن است که دلیل میخواهد، پس باید به دنبال دلیلی برای رجحان اشتراک لفظی باشیم؛ زیرا حتی اگر دلیلی بر برتری اشتراک معنوی وجود نداشته باشد، نبودن دلیل قابل قبولی برای اشتراک لفظی، موجب ضعف آن است. چون مخالفتی بی‌مورد است با گفتار همه‌ی نحویون؛ در صورتی که می‌شود با آنها کنار آمد.  
البته این نکته هم قابل ذکر است که اگر بخواهیم با دید منطقی به نظر کتاب صرف ساده نگاه کنیم، از آنجا که ابتدا مذکر و مؤنث به عنوان دو قسم از اسم ذکر شده اند و سپس هر کدام به حقیقی و مجازی تقسیم شده اند نمی‌شود قائل به اشتراک لفظی شد. چون دو چیز برای این که دو قسم از یک مَقسَم باشند، حتماً باید در مفهوم آن مَقسم با هم مشترک باشند. مثلاً وقتی ما «کلمه» را به سه بخش اسم، فعل و حرف تقسیم می کنیم، هر کدام از این سه قسم، در اصلِ کلمه بودن با هم مشترک هستند. پس به «ضَرَبَ» کلمه میشود گفت، به «زید» و «فی» هم کلمه میشود گفت. در کتاب صرف ساده هم مذکر و مؤنث ، به دو قسم حقیقی و مجازی تقسیم شده اند. پس هم به «رجل» و هم به «جبل»،می شود مذکر گفت(البته مشخص است که مذکر، به یک معنا مد نظر است).




فصل چهارم

بررسی تعاریف حقیقی و مجازی

حقیقی و مجازی
مسئله‌ی دیگری که باید مطرح شود، مقایسه‌ی تعاریفی است که از حقیقی و مجازی در مذکر و مؤنث ارائه شده است. می‌شود گفت که که برای تعریف حقیقی، سه بیان وجود دارد:
اول: ملاک حقیقی بودن این است که مدلول،دارای آلت تناسلی جنس نر یا ماده باشد.(ما کان له فرج حقیقی)
دوم: ملاک حقیقی بودن است که مدلول، دارای توان تولید مثل از طریق رحم یا تخم گذاری باشد.
سوم: ملاک حقیقی بودن این است که مدلول از جنس انسان یا حیوان باشد.
رابطه ی مصادیق این سه تعریف،رابطه ی تساوی است. و فقط ملاک هایی که برای جامع و مانع بودن تعریف انتخاب شده اند مقداری متفاوت اند.
به هر حال آن که برای او فرج حقیقی است، تولید مثل هم می‌کند و آن که تولید مثل می‌کند، دارای فرج حقیقی است(البته تولید مثلی مد نظر است که از طریق بیض و تفریخ باشد). و اگر وارد سلسله ی اجناس شویم، می بینیم که این ویژگی‌ها فقط در انسان و حیوان وجود دارد. پس انتخاب هر کدام از این تعاریف، ما را به مقصود خود می رساند. ولی تعریفی که میگوید :«مدلول از جنس انسان یا حیوان باشد» زیباتر و ادیبانه تر به نظر می رسد. چون در هر حال اگر بشود به جای «فرج» و «تولید مثل» و از این قبیل تعابیر، از تعبیر بهتری در کتب نحوی استفاده کرد، نیکوتر است که از آن استفاده کنیم.
در مورد مجازی هم گفته اند که اگر حقیقی نباشد، پس مجازی است و اعتباراً نر یا ماده به حساب می آید که به نظر می رسد خیلی جای بحث ندارد.


جامعیت در تعریف مذکر و مؤنث مجازی
حال به مسئله ی اصلی پژوهشمان میرسیم که آیا تعریف جامعی از مذکر و مؤنث مجازی وجود دارد؟ می‌گوییم بله دارد!
چون از نظر ما مثال نقضی برای از اعتبار انداختنِ این تعریف وجود ندارد.
تنها مشکلی که در این قسمت با آن مواجه میشویم، علم های مذکری هستند که شباهت زیادی به اسماء مؤنث دارند. مثل: معاویه، طلحة ، همزة و... . چون کتاب بداءةالنحو، «طلحة» و «همزة» را هم در مثال های مؤنث مجازی آورده است، در صورتی که در تعریف مؤنث مجازی گفته شد که مدلولش از جنس انسان یا حیوان نباشد. در حالی که مدلولِ «طلحة» انسان است ولی با این حال مؤنث مجازی حساب میشود. پس تعریف مؤنث مجازی، با توجه به کتاب بداءة النحو جامع نیست.
اما به نظر می رسد که اشکالی به تعریف وارد نباشد، بلکه این مثال های مورد بحث هستند که نباید مؤنث مجازی به حساب آیند. زیرا «تاء»هایی که در آخر این اسامی قرار دارند، در واقع علامت تأنیث نیستند و در حکم اصلی به حساب می آیند.از طرف دیگر هم روشن است که معنای این اسامی، مذکر حقیقی است. پس با توجه به مطالبی که تا اینجا بیان شد، اگر بگوییم مثالی چون «طلحة» مذکر حقیقی است،هیچ اشکالی ندارد؛چون نه در لفظ به مشکلی برخوردیم و نه در معنا.  
اما مشکل دیگری برای ما به وجود می‌آید که می‌بینیم جمع «طلحة» می‌شود «طلحات». یعنی به صورتِ مؤنث سالم جمع بسته می‌شود. و اگر به مواردی که اسم، به صورت مؤنث سالم جمع بسته می‌شد رجوع کنیم می‌بینیم که این مثال را فقط با مورد دوم، یعنی«الاسم المختوم بعلامة التأنیث مطلقاً» می توان توجیه کرد. در صورتی که پیش از این گفتیم، «تاء»های موجود در آخر این اسماء، علامت تأنیث نیستند.
حال میتوانیم این مسئله را به دو صورت توجیه کنیم. اول این که برای توجیه مشکل پیش آمده، قاعده ی جمع مؤنث سالم را خراب کنیم و بگوییم که اشتباه است و باید به صورت دیگری بیان می شد و یا اینکه این مورد را جزء استثنائات آن حساب کنیم.
دوم این که بگوییم:  پیش از آن که «طلحة»(و یا اسم دیگری) به عنوان علم به کار رود، تاء موجود در آخر اسم، علامت تأنیث بود. پس اگر قرار بود جمع بسته شود،این عمل به صورت جمع مؤنث سالم صورت می گرفت. و هنگامی که طلحه علم شد، صورت های مثنی و جمع قبلی را هم با خود آورد(و البته برخی موارد دیگر) و با آن ها علم شد. پس ما اگر بخواهیم طلحه (به عنوان علم) را جمع ببندیم، باید بگوییم طلحات؛ نه این که صورت جدیدی درست کنیم و مثلاً بگوییم: تاء آخر اسم حذف می‌شود و جمع طلحه می‌شود طلحون.
هر دو توجیه می‌توانند تا حدی مشکل ما را حل کنند. اما وجود الفاظی چون«علامة» و «راویة»، ما را به توجیه اول نزدیک تر می‌کند. چون با راه حل دوم دیگر نمی شود این کلمات را توجیه کرد. کلماتی که تاء موجود در آخر آنها علامت تأنیث نیست، ولی به صورت مؤنث سالم جمع بسته می‌شوند. مثالهایی که مشمول این اشکال هستند، ولی کمتر به آنها توجه می‌شود.
با قبول توجیه اول، می‌توان بر مذکر حقیقی بودن مثال های مورد بحث باقی ماند؛ فقط باید حاشیه ای به برخی از قواعد ادبیاتی، مثل جمع مؤنث سالم، غیر منصرف ها و... زد.
البته وقتی اسمی جمع مؤنث سالم بسته شد، همان طور که از نام گذاری این جمع پیدا است، باید حداقل در جمع، با آن معامله ی مؤنث شود. مثل «جبیل» که مذکر است، ولی وقتی که شد «جبیلات»، دیگر نمیتوان ضمیر «هُم» به آن برگرداند و با آن معامله ی مذکر کرد. ولی از آنجا که مذکر بودن در امثال طلحه اعتباری نیست، پس از آن که جمع مؤنث سالم هم بسته شد، همچنان مذکر بودن خود را حفظ می‌کند و احکام مذکر در آن جاری می‌شود (چون اگر طلحه به صورت طلحات جمع بسته شد، مدلول آن از نر بودن تبدیل به ماده که نمی شود.). ولی در برخی موارد ،باز هم لفظ که مؤنث است مراعات میشود.مثل ثلاث طلحات.
با فرض توجیه دوم، و یا حتی قبولِ علامت تأنیث بودن تاء در این اسماء هم می‌شود گفت که حال ما اسمی داریم که برای جمع بستن (و یا برخی موارد دیگر) مثل اسماء مؤنث با آن برخورد می‌شود و در مواردی هم که تا حدی خارج از محدوده ی لفظ است، مذکر به حساب می آید؛ مثلاً وقتی میخواهیم بگوییم «طلحه رفت»، کاری به لفظ نداریم که چه شکلی است؛ می‌بینیم معنا و مدلول مذکر حقیقی است، پس می‌گوییم «ذهب طلحة».به عبارت دیگر، در قلمرو لفظ مؤنث، و در قلمرو معنا مذکر است.
نحویون این قسم را «مؤنث لفظی» می گویند. مثلاً در کتاب النحو الوافی در توضیح مؤنث لفظی چنین آمده است:  « المؤنث اللفظي فقط: وهو الذي تشتمل صيغته على علامة تأنيث ظاهرة، مع أن مدلوله "أي: معناه" مذكر؛ نحو: حمزة، أسامة، زكرياء. أعلام رجال. وله أحكام مختلفة مدونة في الأبواب المناسبة لها؛ فقد يراعى معناه في حالات فلا يؤنث له الفعل، ولا يعود عليه الضمير مؤنثا...، فلا يقال: اشتهرت حمزة بالشجاعة والإقدام، ولا حمزة اشتهرت بالإقدام... ولا يجمع "في الأرجح" جمع مذكر سالما... وقد يراعى لفظه -وهو الأغلب في كثير من حالاته الأخرى- فيمنع من الصرف، ويذكر له اسم العدد؛ فيقال ثلاث حمزات...»  
پس در هر صورتیکه بخواهیم با این مسئله برخورد کنیم، تعاریف مذکر و مؤنث مجازی جامعیت خود را حفظ می‌کنند.



فصل پنجم


خاتمه

جمع بندی
در این مقاله پس از بیان تعاریف مذکر و مؤنث از کتب نحوی، به بررسی آن‌ها پرداختیم و به این نتیجه رسیدیم که بهتر است در لزوم وجود علامت تأنیث برای اسماء مؤنث، تجدید نظر کنیم و اصل تأنیث و تذکیر را مربوط به معنا و مدلول بدانیم که البته در لفظ نیز مؤثر هستند، با این قید که این تأثیر همیشگی نیست. سپس به بررسی مشترکِ لفظی بودنِ مذکر و مؤنث نسبت به حقیقی و مجازی پرداختیم که بنابر مشکلاتی، همان اشتراک معنوی را پذیرفتیم.
بعد از بیان تعاریف مذکر ومؤنث، تعاریفِ اقسام آنها یعنی حقیقی و مجازی را مورد بررسی قرار دادیم که این مطلب برایمان روشن شد که این تعاریف، با این که در نحوه‌ی بیان دارای تفاوت هایی هستند ولی رابطه‌ی مصادیقِ آنها تساوی است و از نظر منطقی، انتخاب هر یک از آنها بلا‌مانع است؛ ولی چون تعبیرِ تعریفی که ملاک را انسان یا حیوان بودنِ مدلول بیان کرده بود زیباتر به نظر می‌رسد، استفاده از آن را بهتر دانستیم. سپس به بحث جامع و مانع بودن تعاریف حقیقی و مجازی پرداختیم که بر خلاف کتاب بداءة النحو، از نظر ما در جامعیت و مانعیت این تعاریف خللی نمی‌توان وارد کرد. مشکل بداءةالنحو این بود که امثال «حمزة» را مؤنث به حساب آورده بود، در صورتی که خلاف آن، محکم تر به نظر می‌رسد.
و در پایان هم این جمله پر مغز را هدیه می‌کنیم :
!«الامر فی المذکر و المؤنث سهلة»!


والحمد لله ربّ العالمین
اللهمّ صلّ علی محمّد و آل محمّد




فهرست منابع:
1_قرآن كريم
2ـ إبن الأنباري ، ابوالبرکات ، البلغة في الفرق بين المذكر والمؤنث ، الجمهوریة العربیة المتحدة ، مطبع دار الکتب ، 1970 م
3ـ مصطفوی ، حسن ، التحقیق فی کلمات القرآن الکریم ، ایران ، بنگاه ترجمه و نشر کتاب ، 1360
4 ـ شیخ بهائی، الفوائد الصمدیه ، ایران، انتشارات نهاوندی ، 1389
5ـ جمعی از نویسندگان، المعجم الوسیط، ترکیه، مؤسسة ثقافیة للتألیف و الطباعة و النشر و التوزیع، 1410ق
6ـ عباس حسن ، النحو الوافی ، ایران ، دارالمعارف
7ـ صفایی بوشهری ، غلامعلی ، بداءة النحو ، ایران ، مدیریة العامة للحوزة العلمیة فی قم ، 1386
8 ـ الجعبری ، ابراهیم بن عمر ، تدميث التذكير في التأنيث و التذكير مع شرح محمد عامر أحمد حسن ، لبنان ، المؤسسة الجامعیة للدراسات و النشر و التوزیع ، 1411 ق
9 ـ عرب خراسانی ، علی ، درسنامه صرف ، ایران ، مرکز بین المللی ترجمه و نشر المصطفی ، 1389
10ـ الحملاوی ، أحمد بن محمد بن أحمد ، شذا العرف فی فن الصرف ، عربستان سعودی ، دارالکیان للطباعة و النشر و التوزیع
11ـ طباطبائی ، محمد رضا ، صرف ساده ، ایران ، مؤسسه انتشارات دارالعلم ، 1388
12ـ مهیار ، رضا ، فرهنگ ابجدی عربی به فارسی ، ایران ، انتشارات اسلامی
13 ـ سیاح ، احمد (مترجم) ، فرهنگ بزرگ جامع نوین(ترجمه المنجد لویس معلوف) ، ایران ، انتشارات اسلام ،1387
14ـ ابن منظور، جمال الدین محمد، لسان العرب، ایران، أدب الحوزة، 1405ق
           

 

 

 

 

 

 

 


مدرسه علمیه حقانی

استفاده از مطالب این سایت بلامانع می باشد.