لیست مقالات پژوهش طلاب

 

 

 

بسم الله الرحمن الرحیم

 

 


تقدیر و تشکر
    در آخر از همه ی کسانی که مرا در کامل کردن این تحقیق یاری نمودند کمال تشکر را دارم و از جمله آقای علی عیدی عطار زاده که مدتی است که با هم مشغول تجزیه و ترکیب هستیم و بالخصوص استاد ارجمند حجة الاسلام و المسلمین جناب آقای شکوری (دام عزّه) که کم کاری های مارا همچون پدری مهربان تحمّل و راهنمایی کردند





چکیده
   این پژوهش در مورد تجزیه و ترکیب آیه 102 سوره ی بقره میباشد که از چند بخش تشکیل شده است:در قسمت اول خود آیه ذکر شده است و سپس ترجمه ی آقای فولادوند.بعد از آن تحقیق را به چهار قسمت تقسیم کرده ایم که در قسمت اول به نکات لغوی آیه پرداخته شده است و در قسمت بعدی نکات صرفی و بعد از آن به نکات نحوی پرداخته شده است.



    



فهرست
مقدمه   
تقدیر و تشکر
آیه 
ترجمه 
نکات لغوی  
نکات صرفی  
نکات نحوی 
منابع   







مقدّمه
   تجزیه و ترکیب از اموری است که به تواتر ثابت شده است که برای تثبیت محفوظات ادبیِ انسان لازم بلکه ضروری است.ما نیز با یکی ازدوستان مدتی بود که مشغول تجزیه و ترکیب آیات قرآن بودیم.بعد از این که مدتی گذشت به صورت اتفاقی به این آیه(102 بقره) برخورد کردیم و پس از مدتی که مشغول تجزیه و ترکیب این آیه بودیم متوجه شدیم که این از آیات مشکله در این امر میباشد به نحوی که به گفته ی علامه طباطبایی یک ملیون و دویست و شصت هزار احتمال وجود دارد.
   ما نیز اول آیه و ترجمه اش آورده ایم و از ترجه ی آقای فولادوند استفاده کرده ایم که ظاهراً ترجمه ی دقیقی در این امر میباشد،بعد از آن به نکات لغوی آیه پرداخته ایم که جمعاً 12 نکته میباشد.بعد از آن به نکات صرفی در آیه پرداخته ایم که آن نیز 6 نکته میباشد. سپس به نکات نحوی پرداخته شده است که قسمت معظمی از تحقیق را به خود اختصاص میدهد که مشتمل بر 50 نکته میباشد که از کتب نحوی و تفسیر استفاده شده است.





   وَ اتَّبَعُوا ما تَتْلُوا الشَّياطينُ عَلى‏ مُلْكِ سُلَيْمانَ وَ ما كَفَرَ سُلَيْمانُ وَ لكِنَّ الشَّياطينَ كَفَرُوا يُعَلِّمُونَ النَّاسَ السِّحْرَ وَ ما أُنْزِلَ عَلَى الْمَلَكَيْنِ بِبابِلَ هارُوتَ وَ مارُوتَ وَ ما يُعَلِّمانِ مِنْ أَحَدٍ حَتَّى يَقُولا إِنَّما نَحْنُ فِتْنَةٌ فَلا تَكْفُرْ فَيَتَعَلَّمُونَ مِنْهُما ما يُفَرِّقُونَ بِهِ بَيْنَ الْمَرْءِ وَ زَوْجِهِ وَ ما هُمْ بِضارِّينَ بِهِ مِنْ أَحَدٍ إِلاَّ بِإِذْنِ اللَّهِ وَ يَتَعَلَّمُونَ ما يَضُرُّهُمْ وَ لا يَنْفَعُهُمْ وَ لَقَدْ عَلِمُوا لَمَنِ اشْتَراهُ ما لَهُ فِي الْآخِرَةِ مِنْ خَلاقٍ وَ لَبِئْسَ ما شَرَوْا بِهِ أَنْفُسَهُمْ لَوْ كانُوا يَعْلَمُونَ 102
   و آنچه را كه شيطان [صفت‏] ها در سلطنت سليمان خوانده [و درس گرفته‏] بودند، پيروى كردند. و سليمان كفر نورزيد، ليكن آن شيطان [صفت‏] ها به كفر گراييدند كه به مردم سحر مى‏آموختند. و [نيز از] آنچه بر آن دو فرشته، هاروت و ماروت، در بابِل فرو فرستاده شده بود [پيروى كردند]، با اينكه آن دو [فرشته‏] هيچ كس را تعليم [سحر] نمى‏كردند مگر آنكه [قبلًا به او] مى‏گفتند: «ما [وسيله‏] آزمايشى [براى شما] هستيم، پس زنهار كافر نشوى.» و [لى‏] آنها از آن دو [فرشته‏] چيزهايى مى‏آموختند كه به وسيله آن ميان مرد و همسرش جدايى بيفكنند. هر چند بدون فرمان خدا نمى‏توانستند به وسيله آن به احدى زيان برسانند. و [خلاصه‏] چيزى مى‏آموختند كه برايشان زيان داشت، و سودى بديشان نمى‏رسانيد. و قطعاً [يهوديان‏] دريافته بودند كه هر كس خريدار اين [متاع‏] باشد، در آخرت بهره‏اى ندارد. وه كه چه بد بود آنچه به جان خريدند- اگر مى‏دانستند. (102)(ترجمه ی استاد فولادوند).
نکات لغوی
1)تَلَوَ در اصل به معنای تبعیت است یعنی در پشت درآمدن،یعنی فاعل آن عقبی و مفعول آن جلویی.    
2)احتمال دارد تلاوت در این آیه در یکی از سه معنا استعمال شده باشد:الف)در معنای قرائت یعنی تبعیت میکردند یهودیان از آنچه که قرائت میکردند شیاطین ب)در معنای دروغ بستن زیرا اگر ماده ی تلی با علی متعدی شود به معنای دروغ بستن و اگر با عن متعدی شود به معنای راستگفتن در مورد کسی است یعنی یهودیان تبعیت میکردند از آن چه که دروغ می بستند شیاطین بر ملک سلیمان که عبارت باشد از سحر(یعنی میگفتند سلیمان این ملک را با سحر به دست آورده است) ج)در معنای تبعیت یعنی تبعیت میکردند بهودیان از آنچه که شیاطین از آن تبعیت میکردند.
3)مِلک به هر آنچه که انسان در مایملک خود دارد و مُلک به سلطنت و اشراف خاص می گویند و مَلِک از مُلک گرفته شده و مالک از کلمه ی مِلک و چون مِلک اعم از مُلک است پس مَلِک اختیارات و دایره ی تصرفاتش بیشتر از مالک میباشد.مُلوک جمع مَلِک و مُلّاک جمع مالک میباشد.
3)سحر یعنی نفوذ و احاطه به چشم به صورتی که واقع را آنطور که هست نبیند بلکه به آن صورت که ساحر میخواهد ببیند در حالی که واقع آنطور که می بیند نیست.
4)کفر در لغت در اصل به معنای ستر است و علت گفتن به کافر به خاطر پوشاندن حق است و کُفر نقیض ایمان است البته در معنای جحود نیز استعمال میشود.
5)ماده نزل به معنای فرود آمدن و پایین آمدن از بلندی به پستی است.اَنزَلَ و نَزَّلَ و تَنَزَّلَ در معنا با هم تفاوت دارند.در انزل نظر به جهت صدور میباشد یعنی به فاعل نظر میشود ولی در نزّل به فعل به جهت وقوع و تعلقش بر مفعول و متعلق نظر مبشود و در تنزّل به جهت اختیار و طوعی بودنِ پذیرشّ فعل میباشد.
6)در ریشه ی مَلَک اختلاف است؛ بعضی ها آن را از ریشه ی «لَأَک» به معنای رساندن پیام و رسالت است در اصل «مَلأک» بوده سپس بین لام و همزه قلب صورت گرفته و «مَألَک» شده و سپس همزه حذف شده است و در هنگام جمع بسته شدن این همزه بر میگردد ؛ طبق قاعده ی «الجَمعُ المُکسر یَرُدُ الاشیاءَ الی اصولها» و یا از ریشه «مَلَکَ» میباشد.
7) ببل: بَابِل: موضع بالعراق، و قيل: موضع إِليه يُنْسب السِّحرُ و الخمر، قال الأَخفش: لا ينصرف لتأْنيثه و ذلك أَن اسم كل شي‏ء مؤنث إِذا كان أَكثر من ثلاثة أَحرف فإِنه لا ينصرف في المعرفة،(لسان العرب)
8)احد اصلش واو بوده و این واو تبدیل یه همزه شده است. لفظ احد به چند معنا استعمال میشود  الف)به معنای یکی که در قبالش دو وجود ندارد مثل« قُلْ هُوَ اللَّهُ أَحَد» ب) به معنای یکی که در قبالش دو وجود دارد همانند اولین حدیث کتاب شریف خصال.
9)ماده ی فتن اصل استعمالش از «فتنت الفضة و الذهب اذا اذبتهما لتمییز الردیء من الجیّد» استعمال میشود و فتنه به معنای امتحان است.نحن فتنةٌ ای:ابتلاءٌ و اختبار.(کشاف ج1ص173)
10) الفَرْقُ: خلاف الجمع، فَرَقه يَفْرُقُه فَرْقاً و فَرَّقه،  فَرَّقَ بينهم: كفَرَقَ هذه عن اللحياني. و تَفَرَّق القوم تَفَرُّقاً و تَفْرِيقاً الأَخيرة عن اللحياني. الجوهري: فَرَقْتُ بين الشيئين أَفْرُق فَرْقاً و فُرْقاناً و فَرَّقْتُ الشي‏ءَ تَفْريقاً و تَفْرِقةً فانْفَرقَ و افْتَرَقَ و تَفَرَّق . فَرَقَ يَفْرُقُ فَرْقاً: فصل (لسان ج10ص299). فَرَقْتُ: بَيْنَ الشّي‌ءِ (فَرْقاً) مِنْ باب قتَل فَصَلْتُ أَبعَاضَهُ (مصباح ج2 ص 471)
11) الخلاق: النصيب من الحظ الصالح. و هذا رجل ليس له خلاق، أي: ليس له رغبة في الخير، و لا في الآخرة: و لا صلاح في الدين(العین ج4 ص 151)
12) شَرَى يَشْرِي شِرًى و شِراء و هو شارٍ، إذا باع.(العین ج 6 ص(282)
شَرى الشي‌ءَ يَشْرِيه شِرىً و شِرَاءً و اشْتَرَاه سَواءٌ،و شَرَاهُ و اشْتَرَاهُ: باعَه(لسان ج 14 ص 427)
شَرَيْتُ: الْمَتَاعَ (أَشْرِيهِ) إِذَا أَخَذْتُهُ بِثَمَنٍ أَوْ أَعْطَيْتُهُ بِثَمَنٍ فَهُوَ مِنَ الْأَضْدَادِ(مصباح ج 2 ص 312)



نکات صرفی


1)اِتّبَعوا از باب افعال میباشد و معنای ثلاثی مجرد از معانی این باب است.
2)همزه این باب همزه وصل است مثل ابواب دیگر الّا باب افعال.
3)در صورت بودن شیطان بر وزن فَعلان شیاطین بر وزن فَعالین و اگر بر وزن فَیعال و شیاطین بر وزن فَیاعیل جمع منتهی الجموع می باشد.
4)یعلّمون از باب تفعیل و در معنای تعدیه از این باب است.
5)یتعلمون از باب تفعّل و در معنای مطاوعه میباشد یعنی فعل دارای دو مفعول را به یک مفعول تقلیل میدهد و مفعول اول فاعل فعل قرار میگیرد.
6)« يُفَرِّقُونَ »  از باب تفعیل است و باب تفعیل در اینجا ظاهراً در معنای ثلاثی مجرد استعمال شده است.البته بعضی از اغویون ادعا کرده اند که فرق در معانی(فَرَقتُ بین الکلامین) و فرّق در اعیان(فرّقت بین العبدین) استعمال میشود و یا اینکه بعضی دیگر گفته اند که فرّق مبالغه ی فرق میباشد در هر صورت از این لحاظ که تعدیه ای در بین نیست پس در معنای ثلاثی مجرد استعمال شده است.
نکات نحوی
1)واو در اول آیه عطف به نبذ در آیه قبل است و چون جواب لمّا در آیه قبل میباشد محلی از اعراب ندارد زیرا لمّاییست که مختص فعل ماضیست و عملی ندارد و به اصطلاح حرفُ وجودٍ لوجودٍ میباشد.
2)عائد در صله حذف شده است.که ضمیر متصلِ منصوب به فعل یا صفت کثیر الحذف است. البته در غیر از صله ال مثل جاء الذی انأ الضاربه زیرا عود همین ضمیر باعث تعریف ال شده است رضی.همچنین از جاهایی که عائد حذف میشود ضمیر مجرور به وصف عامل و ضمیر مجروری که عامل جرش همان عامل جر موصول است مثل ما انت قاضٍ ای:قاضیه و مررت بالذی مررت ای:مررت به
3)تتلو صیغه4 میباشد.جمع مونث سالم و جمع مکسر هرگاه فاعل به صورت اسم ظاهر باشند مثل مونث مجازی میباشند یعنی جایز الوجهین است تذکیر و تانیث در فعل مثل جاء أو جاءت الطلحات أو الطالبات أو العلماء أو الهُنود البته در صورت مستوفی بودن شروط جمع مونث سالم مثل الطالبات بعضی ها(غیر از کوفیون) واجب التانبث میدانند.و نیز در صمرت مستوفی نبودن شروط جمع مذکر سالم نیز جایز الوجهین است مثل اولو الارحام و الارضون. ولی در صورت عود ضمیر واجب التانیث است در صورت مونث بودن مفرد چه حقیقی چه مجازی ولی در صورت مذکر بودن مفرد در صورت عاقل بودن مثل  جایز الوجهین و در صورت غیر عاقل مثل واجب التانیث.
4)اگر تلی «ما تَتْلُوا الشَّياطينُ عَلى‏ مُلْكِ سُلَيْمانَ »را به معنای دروغ بستن بگیریم علی به معنای استعلای مجازی است مثل« وَ لَهُمْ عَلَيَّ ذَنْب» (شعرا14) البته احتمال دارد به معنای مجاوزت باشد.ولی اگر به معنای قرائت و تبعیت باشد علی در معنای ظرفیت استعمال شده است(ابن مالک در کتاب تسهیل و سیوطی در شرح الفیه همین آیه را مثال برای بودن علی به معنای فی آورده است) مثل« وَ دَخَلَ الْمَدينَةَ عَلى‏ حينِ غَفْلَة» (قصص15) و در این صورت کلمه ی عهد قبل از ملک در تقدیر است.البته بعضی ها تتلو را از باب تضمین به معنای تتقول و ملک عبارت است از کرسی وعلی را به معنای استعلا گرفته اند مثل قرأت علی المنبر.
5)سلیمان غیر منصرف و علتش علمیت + الف و نون زائده مثل اصفهان.البته عجمعه نیز میباشد.
6)واو بر سر جمله ی وَ ما کَفَرَ... احتمال دارد حالیه باشد یعنی اسم این واو حالیه است ودر واقع واوِ استیناف است.درست که معنای معیت را میرساند ولی واو معیت نیست به خاطر وجوب درآمدن این واو(واو حالیه) بر سر جمله در حالی که واو معیت فقط بر سر مفرد در مقابل جمله و شبه جمله در می آید در این صورت جمله در محل نصب میباشد.ویا اینکه اعتراضیه باشد و جمله ی بعدش محلی از اعراب ندارد.
7)در صورت حالیه بودن ذوالحال کلمه ی سلیمان خواهد بود و مسوّغ آمدن حاال از مضافٌ الیه شبه جزء بودن مضاف نسبت به مضاف الیه است یعنی کَانََّ ملک جزو حضرت سلیمان است زیرا تحت سیتره ی اوست مثل آیه «أَنِ اتَّبِعْ مِلَّةَ إِبْراهيمَ حَنيفاً»نحل123
8)در صورت حال بودن جمله قبل این جمله «وَ لكِنَّ الشَّياطينَ كَفَرُوا » نیز در محل نصب به خاطر عطف و در صورت اعتراضیه بودن محلی از اعراب ندارد.
9)لکنّ در «وَ ما كَفَرَ سُلَيْمانُ وَ لكِنَّ الشَّياطينَ كَفَرُوا » از حروف مشبهه به فعل میباشد و در معنای استدراک(رفعُ ما یُتوهّم ثبوته أو نفیه من کلام السابق،التصریح یا اثبات حکمی مخالف با حکم ماقبل برای مابعد) و تأکید استعمال میشود.
10)یعلمون ضمیرش به شیاطین بر میگردد و نقش ترکیبی آن در این صورت یا حال از ضمیر در کفروا ست یا بدل از خبر لکن باشد(در این صورت منظور از کفروا نسبت به شیاطین ،تعلیم دادن شیاطین سحر را  به مردم است) و احتمال دارد ضمیر در یعلمون به مرجع ضمیر اتبعوا برگردد.
11)ال در السحر ظاهراً برای ماهیت میباشد یعنی آیه ناظر افراد سحر نیست.
12)واو بر سر جمله ی و ما انزل... احتمال دارد بر ما در اول جمله عطف شده باشد یعنی تبعیت کردند یهودیان«از ما تتلو..» و «ما انزل ...»(علامه) و احتمال دارد به السحر عطف شده باشد و معنی اینطور باشد:تعلیم کردند (شیاطین یا یهودیان) به مردم «السحر» و «ما انزل ...»  و احتمال دارد عطف شده باشد بر ملک یعنی«ما تتلو علی ملک سلیمان و ما انزل ...» ظاهراً این در صورتی است که تتلو به معنای دروغ بستن باشد. و احتمال دارد ما نافیه باشد یعنی سلیمان(ع) کافر نشد و خداوند نازل نکرد سحر را به دو ملک(جبرئئل و میکائئل) ولی شیاطین کافر شدند و تعلیم میدادند به مردم(هاروت و ماروت) سحر را در بابل.یا نازل نکرد خداوند به دو ملک سحرا همانطور که یهود ادعا میکردند.
13) علی در « ما أُنْزِلَ عَلَى الْمَلَكَيْنِ» به معنای استعلای ...... است.
14)با در «بِبابِلَ» به معنای ظرفیت میباشد.مثل آیه ی «نَجَّيْناهُمْ بِسَحَرٍ».
15) بابل غیر منصرف به خاطر علمیت و تأنیث  میباشد. علم مونث اگر دارای تای تأنیث باشد در این صورت مطلقاً غیر منصرف است مثل طلحة و ... ولی در صورت نداشتن تا باید بیشتر از سه حرف باشد مثل بابل و در همین صورت اگر سه حرفی باشد باید اعجمی باشد مثل جور و حمص اگر اعجمی نبود متحرک الوسط باشد مثل سقر و لظی و اگر متحرک الوسط نبود اسم مذکری باشد که روی مونثی گذاشته باشند مثل زید که اسم زنی باشد.
16)نقش ببابل در آیه احتمال دارد حال از ملکین باشد و یا حال از نایب فاعل انزل و یا متعلق به انزل که ظرف نزول باشد.
17)هاروت و ماروت غیر منصرف و علت آن علمیت و عجمه است.
18)هاروت وماروت(یعنی معطوف و معطوف علیه) بدل کل از کل (از نوع بدل تفصیل) از ملکین میباشد.البته از باب اینکه این بدل از نوع بدل تفصیل میباشد جایز است نصب(به تقدیر اعنی یا اذم) و رفع (به تقدیر مبتدای محذوف)و جر (به خاطر بدلیت) بدل.(نحو وافی ج3ص484)
نکته نسبت به بدل تفصیل وجود دارد و آن اینکه اگر مبدل منه اسم شرط جازم باشد و از آن بدل تفصیل بیاوریم مثل {مَن یَقُم إِن زیدٌ و إِن عمروٌ أَقُم مَعَه} که زید و عمرو باهم بدل تفصیل از من شرطیه میباشند مرفوع میباشند زیرا  مبدل منه نیز به ابتدائیت مرفوع است در این صورت اشکال مطرح میشود و آن اینکه باید عامل زید و عمر باید ابتدائیت باشد زیرا مبدل منه نیز همین طور است و اگر اینطور باشد لازم می آید در آمدن ان بر سر اسم و آن علی الاصح جایز نست حال چه کار کنیم؟ و اگر بگوییم که زید و عمر مرفوع به فعل هستند باز اشکال میشود زیرا تخالف عاملین(عامل مبدل منه و بدل) پیش می آید مضافاً بر این که قرینه بر حذف فعل نداریم. جواب این است که علت آوردن إن رساندن معنای شرطیت است و نظری به عمل آن نیست. التصریح ج2ص203.204  صبان ج3ص130.
19) واو در« وَ ما يُعَلِّمانِ مِنْ أَحَدٍ»  استینافیه میباشد. البته در تفسیر المیزان ایشان این فراز را طوری ترجمه میکنند که گویا واو حالیه است.البته تصریح به حالیه بودن واو ندارند.
20) مای نافیه اگر بر سر فعل مضارع در آید آن را مخصوص حال میکند الّا ما دلّ قرینةٌ علی خلافه.
21) من در« وَ ما يُعَلِّمانِ مِنْ أَحَدٍ»  جارّه و در معنای توکید عموم است زیرا لفظ احد که در سیاق نفی قرار گرفته است افاده ی عموم میکند و من زائده آن را تاکید میکند. شروط زائده بودن من الف)تقدم نفی یا نهی یا استفهام به هل. ب)نکره بودن مجرورش. ج)فاعل یا مفعول یا مبتدا بودن مجرورش.
22)احد مجرور به من زائده و در واقع مفعول است.
23) حتی در « ما يُعَلِّمانِ مِنْ أَحَدٍ حَتَّى يَقُولا»  از حروف جاره میباشدو به معنای انتهای غایت میباشد. در کتاب صبان این مطلب آمده است که بعضی گفته اند که حتی به معنای الا هم می آید و همین آیه را به عنوان شاهد مثال آورده اند که معنا اینطور میشود:  و ما یعلمان من احد فی وقت الا وقت ان یقولا ... .(صبان ج3ص297-298). اگر زمان فعل ما بعد حتی به تناسب با ما قبلش استقبال باشد در این صورت جایز النصب میباشد. ولی در صورت استقبال بودن نسبت به زمان تکلم واجب النصب میباشد.و اگر به نسبت به زمان تکلم زمان فعل حال باشد واجب الرفع است.
در ترکیب این آیه در کتب همگی قائل به نصب در یقولا هستند و نسبت به جوازی یا وجوبی بودن نصبش صحبتی ندارند ولی ظاهرا در این آیه فعل یقولا به نسبه ی ماقبلش مستقبل است و در نتیجه جایز النصب.
نصب یقولا به اضمار أن میباشد و  اضمار أن بعد از حتی از موارد وجوبی اضمار أن میباشد.
24)جمله« إِنَّما نَحْنُ فِتْنَةٌ» مقول قول و در محل نصب میباشد.
25)یقولا... به تاویل مصدر میرود وبا عاملش متعلق به یعلمان میباشند.
26)فا در« فَلا تَكْفُرْ» فصیحه است یعنی فای جواب برای شرط مقدر است.
27)فا در « فَيَتَعَلَّمُونَ مِنْهُما » دو احتمال دارد یا استینافیه است و یا اینکه عاطفه است.در صورت عاطفه بودن عطف به «يُعَلِّمُونَ النَّاسَ» است که اشکالی در این عطف مطرح میشود که اگر عطف به یعلمون باشد باید به جای منهما، منهم می آمد زیرا در این عطف معلِّم شیاطین میباشند که شیاطین دو نفر نیستند مگر بنا بر اینکه بگوییم منظور از شیاطین هاروت و ماروت میباشد که در این صورت این اشکال مطرح نیست(یکی از احتمالات در صورت نافیه در« وَ ما أُنْزِلَ عَلَى الْمَلَكَيْنِ » ).
28)مرجع ضمیر بارز در یتعلمون الناس میباشد زیرا از عبارت « وَ ما يُعَلِّمانِ » تا « فَلا تَكْفُرْ » یا جمله ی استینافیه است یا حالیه، در هر صورت آن عبارت مابین جمله ی  « يُعَلِّمُونَ النَّاسَ » و جمله ی «فَيَتَعَلَّمُونَ » میباشد و این دو جمله به هم مرتبط میباشد و مرجع ضمیر نیز همان ناس میباشد.البته امکان دارد کسی بگوید فا در «فَيَتَعَلَّمُونَ » عاطفه میباشد و عطف به یعلمان میباشد یا عطف به یعلمون .
29) مرجع ضمیر هما در « فَيَتَعَلَّمُونَ مِنْهُما » احتمال دارد سحر و کفر(که جمله ی« وَ لكِنَّ الشَّياطينَ كَفَرُوا » بر آن دلالت میکند ) باشد و همچنین احتمال دارد ضمیر هما به « الْمَلَكَيْنِ » (هاروت و ماروت) بر گردد(علامه) و همچنین احتمال دارد به « ما تَتْلُوا الشَّياطينُ » و « ما أُنْزِلَ عَلَى الْمَلَكَيْنِ » بر گردد (مرحوم فیض و ... .).
30) من در « فَيَتَعَلَّمُونَ مِنْهُما » ظاهراً به معنای ابتدای غایت میباشد.
31)با در « ما يُفَرِّقُونَ بِهِ » به معنای سببیت میباشد.
32) بین در « بَيْنَ الْمَرْءِ وَ زَوْجِهِ » ظرف مکان دائم الاضافه لفظاً و معناً  و متعلق به یفرقون میباشد.
33) احتمال دارد ما موصوله باشد و جمله ی مابعدش صله و همینطور احتمال دارد ما نکره ی موصوفه و جمله ی مابعدش صفت برای آن باشد.
34) در واو در « وَ ما هُمْ بِضارِّينَ » دو  احتمال وجود دارد یکی اینکه حالیه باشد و ذوالحال ضمیر در  « يَتَعَلَّمُونَ» یا ضمیر در « اتَّبَعُوا » که همان یهودیان میباشد و یا اینکه ذوالحال  شیاطین میباشد . و یا اینکه واو معترضه باشد.و جمله ی بعد از آن جمله ی معترضه میباشد.
35) ما در جمله ی « وَ ما هُمْ بِضارِّينَ بِهِ مِنْ أَحَدٍ » نافیه و مای شبیه به لیس میباشد که مثل آن رفع اسم و نصب خبر میدهد همانند لیس بر سر خبر آن بای زایده در آمده که بنا بر گفته ی علما در حکم تکرار جمله میباشد و کأنّ این جمله دو بار گفته شده است و این است معنای تاکید در این باب. البته حجازیون این ما را عامل عمل لیس میدانند ولی تمیمییون آن مهمله میدانند در این صورت محلّ « بِضارِّينَ » مرفوع میباشد ولی در صورت عامل بودن ما محل « بِضارِّينَ » نصب بنا به خبر ما بودن میباشد.
36) من در « بِضارِّينَ بِهِ مِنْ أَحَدٍ » زائده میباشد و احد لفظاً مجرور و محلاً منصوب میباشد بنا بر مفعول بودن برای ضارین.
37)  الا در آیه «وَ ما هُمْ بِضارِّينَ بِهِ مِنْ أَحَدٍ إِلاَّ بِإِذْنِ اللَّهِ» برای استثنا و حصر(اعراب القرآن الکریم) میباشد و همچنین باذن الله جار و مجرور و متعلق به محذوف در نقش حال میباشد. یا حال از ضمیر در ضارین و یا حال از احد(جایز است آمدن حال از آن با بکره بودنش چون در سیاق نفی میباشد ) و یا حال از ضمیر در «به» میباشد. تقدير: و ما يضرّون أحدا بالسّحر إلا و اللّه عالم به، أو يكون التقدير: إلّا مقرونا بإذن اللّه.
38) با در «إِلاَّ بِإِذْنِ اللَّهِ» ظاهراً  به معنای معیت (مع) میباشد.
39)واو در  « وَ يَتَعَلَّمُونَ ما يَضُرُّهُمْ » واو عاطفه میباشد عطف به« فَيَتَعَلَّمُونَ مِنْهُما » میباشد و اعراب محلش همانند آن جمله است.
40)لام در « وَ لَقَدْ عَلِمُوا »  لام جواب قسم مقدر میباشد و قد حرف تحقیق(قد معناه التأكيد وقيل التقريب إذا دخل على الماضي{حرف المعانی لزجاج ص6}) میباشد.
41) ضمیر در علموا یا به یهودیان بر میگردد و یا اینکه به یهودیانی که در محضر رسول الله بودند بر میگردد و یا اینکه به شیاطین بر میگردد و یا اینکه به ملکین بر میگردد البته در نظر کسی که اجازه میدهد اینگونه عود ضمیر را.
42) لام در « لَمَنِ اشْتَراهُ ما لَهُ » لام ابتدائیت و تأکید است و به این خاطر علموا را از عمل تعلیق کرده است.زیرا لام ابتدائیت صدارت طلب است و جلوگیری از ماقبل در مابعد میکند.و من نیز مبتداء و « ما لَهُ فِي الْآخِرَةِ مِنْ خَلاقٍ » نیز خبر میباشد. ضمیر منصوبی  در اشتراه ظاهراً به ما تتلو بر میگردد.و کل جمله در محل نصب زیرا جایگاه دو مفعول علموا را پر کرده است. البته احتمال دارد که علموا به صورت یک مفعولی استعمال شده باشد.
43) از اتّباع و تعلّم سحر به شراء تعبیر آورده شده است و این اشاره به این مطلب دارد که در مقابل آنها دین و آخرتشان را فدا کردند و دادند.(آلاء الرحمن ج 1 ص 111)
44) ما در « ما لَهُ فِي الْآخِرَةِ مِنْ خَلاقٍ » نافیه میباشد و له خبر مقدم میباشد و « فِي الْآخِرَةِ » متعلق به محذوف و حال از خلاق میباشد(چون افاده ی عموم میکند جایز است آمدن حال از آن) و یا اینکه متعلق به متعَلَّق محذوف خبر میباشد و مِن زائده و خلاق مبتدای مؤخر میباشد
45) بئس از افعال مدح و ذم میباشد و انشاء میباشد نه خبر ، غیر متصرف میباشد یعنی جامد میباشد.
 46) ما در « بِئْسَ ما شَرَوْا بِهِ أَنْفُسَهُمْ »  احتمال دارد تمییز باشد و نکره ی موصوفه باشد یعنی به معنای شیءٌ که در این صورت جمله در محل نصب به عنوان صفت برای ما میباشد. و احتمال دارد که ما فاعل برای بئس باشدکه در این صورت گاهی معرفه ی ناقصه (زیرا نیاز به صله دارد در تعریفش) است و گاهی معرفه ی تامه میباشد به معنای الشیء.
47) با در « ما شَرَوْا بِهِ أَنْفُسَهُمْ » ظاهراً به معنای معاوضه یا مقابله میباشد یعنی بئس ما شروا عوضه أو بدله انفسهم. البته بعضی گفته اند که شروا در اینجا مضمّن معنای استبدلوا میباشد.
48) لو در این آیه از ادوات شرط غیر جازم میباشد و جواب آن نیز محذوف میباشد یعنی لو.... لمل عملوا السحر.
49) ضمیر در شروا و یعلمون به یهودیان بر میگردد.
50) اشکالی در این آیه مطرح شده است و آن این که اگر ما بگوییم که ضمیر در علموا به یهودیان بر میگردد و همچنین ضمیر در یعلمون به یهودیان برگردد در این صورت در قسمت اول آیه میگوییم که یهودیان میدانند که .... و در انتهای آیه میگوییم که یهودیان نمیدانند(دلالت لو بر این معنا) حال چه کنیم؟ تذکر این نکته لا زم است که بدانیم این اشکال در صورتی مطرح است که هر دو ضمیر به یهودیان برگردد و اگر بگوییم که ضمیر در علموا به یهودیان بر نمیگردد  (یا به یهودیان در محضر رسول الله و یا شیاطین و یا ملکین) دیگر این اشکال مطرح نمیشود.
سه جواب به این اشکال داده شده است: 1- آنهايى كه دانايند با آنهايى كه نميدانند دو گروهند، گروه اول عبارت است از شياطين يا يهودى كه كتاب خدا را پشت‏سر انداختند و گروه دوم آنهايى هستند كه سحر آموختند و ياد گرفتند.
2- دانايان و نادانان يك گروهند و اختلاف در مورد دانايى و نادانى است مثل اينكه خدا آنان را توصيف ميكند به اينكه آنان از لحاظ نبودن بهره‏اى براى كسى كه سحر را در برابر دين خدا اختيار ميكند عالم و دانا و از نظر حقيقت عذاب الهى و كيفر دائمى در روز قيامت جاهل و نادانند.
3- ثمره نفى علم از آنان بعد از اثبات آن اين است كه آنان بر وفق دانايى خويش عمل ننمودند مثل اينكه نميدانند همانطورى كه كعب بن زهير در باره گرگ و كلاغى كه او را دنبال كردند تا از زاد او استفاده‏اى ببرند ميگويد.
         اذا حضرانى قلت لو تعلمانه             أ لم تعلما انى من الزّاد مرمل
 از آن دو «گرگ و كلاغ» نفى علم نمود پس از اثبات آن و منظور اين است كه چون بر طبق عملشان عمل نكردند مثل اينكه از اول عالم نبودند.





منابع    
1-البهجة المرضیه ،جلال الدین سیوطی
2-حاشیة الصبان علی شرح الاشمونی،محمد بن صبان
3-شرح التصریح علی التوضیح،خال بن عبد الله الازهری
4-صرف ساده، محمد رضا طباطبایی
5-مغنی الادیب،ابن هشام
6-نحو وافی ، عباس حسن
7-نرم افزار جامع التفاسیر2 (استفاده از کتب تفسیر و ترجمه و لغت)
8-نرم افزار جامع فقه اهل بیت2 (استفاده از کتب لغت)

 

 

 

 

 

 


مدرسه علمیه حقانی

استفاده از مطالب این سایت بلامانع می باشد.