مقالات پژوهش طلاب

 

 

                             بسم الله الرحمن الرحیم










فهرست مطالب:
مقدمه
مشخصات أبو الأسود
تولد و وفات
مذهب ابوالأسود
أبوالأسود در دوران امام علی(ع) به انضمام خصوصیات
حکایت ابوالأسود دؤلی و اشعار وی در مرثیه امیر المؤمنین علیه السلام
فعاليت‌هاي اجتماعي و سياسي
ابوالاسود و حکومت بصره
ابوالاسود در دوران امام حسین(ع)
برگي از زندگي ابوالاسود
علم و دانش
نتیجه گیری.
پاورقی ها
فهرست مآخذ
فهرست مطالب


مقدمه:
یکی از اموری که طلاب در سه سال اول حوزه،دربخش نحو باآن به صورت زیاد روبرو میشوند،مکاتب نحوی است.مکاتب نحوی ای که درگذر تاریخ به وجود آمده اند.
یکی از این مکاتب که تو ضیحات مختصر این مکتب در پایین خواهد آمد مکتب بصره است.مکتبی که توسط ابوالأسود دؤلی تأسیس شده است.
آنچه راکه اسناد نشان میدهد آن است که، أبوالأسود دؤلی به دستور امام علی (ع) به گرد آوری این علم پرداخته است.
ابوالاسود ابتداء علم نحو را وضع کرد،پس از او مردمانی از کوفه و بصره کار او را تعقیب کردند،نخستین کسی که از ابوالاسود علم نحو را فرا گرفته به تکمیل آن پرداخت عنبسة بن معدان مهری بود،سپس میمون اقرن و عبدالله حضرمی و عیسی بن عمر و خلیل بن احمد (امام علم عروض و لغت) و سیبویه (امام علم نحو) بترتیب علم نحو را از یکدیگر اقتباس کرده آنرا کامل ساختند و مطابق قانون طبیعی تکامل علم نحو ترقی کرد و کتابهای مفصلی در آن موضوع تالیف شد.اما سیبویه (متوفی بسال 180) آنرا کامل ساخت و کتاب مشهور خود را در علم نحو تالیف نمود بقسمی که سایر کتب نحوی که بعدا تالیف شد بطور کلی اقتباس از کتاب سیبویه و کتاب العین بود (شرح این کتاب اخیر بزودی خواهد آمد) .شهرت و اهمیت کتاب سیبویه تا آنجا رسید که هر وقت مردم کتاب میگفتند مقصودشان کتاب نحو سیبویه بود و آنرا مانند بهترین تحفه به یکدیگر هدیه میدادند.


آنچه که مسلم است این مکاتب ،بی جهت نیامدند به خاطر عواملی به وجود آمده اند.
لذا به صورت مختصر، این عوامل را ذکر میکنیم.البته بر خواننده پوشیده نیست که بحث تفصیلی آن ازحوصله این تحقیق خارج است.
اسباب پیدایش علم نحو:
1- لهجه های مختلف : عربها در گذشته به صورت قبیله ای زندگی می کردند و هر قبیله ای لهجه ای مخصوص به خود داشت این اختلاف در لهجه صورت های مختلفی داشت به این صورتکه :
الف)گاهی اختلاف در کلمات بوده مثلاً قبیله ای به گندم ( القمح ) و قبیله دیگر آن را ( البر ) می نامیدند.
ب) گاهی اختلاف در استعمال یک کلمه وجود داشت مثلاً ماده ( الوثب ) را اهل حجاز به معنی ( ظفر ) استعمال می کردند و اهل یمن در معنی ضد آن استعمال می کردند ( وثب ) به معنی ( اقعد) می باشد.
پ) گاهی اختلاف لهجه درحرکات است. مثلاً قریش صرف مضارعه را فتحه می دهند و بنی اسد آن را مکسور می خوانند و همچنین اختلافات زیادی بین لهجه های گوناگون در زبان عربی مشاهده می شود که گاهی این اختلافات بین قبایل ، خیلی شدید است مانند اختلاف بین قبایل عدنانیه در حجاز و قحطانیه در یمن ، که در مفردات و ترکیبات با هم اختلاف زیادی دارند، بطوری که ابو عمروبن علاء گفته است (( لیس حمیر و أقاصی الیمن بلساننا ولا عربیتهم بعربیتنا )) بعضی زبان عربی خمیر و زبان نواحی یمن زبان عربی ما نمی باشد و از هم جدایند.
2- یکی دیگر از سبب پیدایش علم نحو یکی از ویژگی های زبان عربی است و آن ویژگی این است که درک معانی و مطالب در زبان عربی به اعراب کلمات بستگی دارد یعنی اگرفتحه ای راکسره یاضمه وبالعکس بخوانیم معنی کلمه به کلی دگرگون می شود .
3- علاقه شدید بزرگان اسلام و ملوکان به تلاوت قرآن و قرائت آن دانست ، در این میان ملوکان و بزرگان با توجه به این که قرائت های مختلف در قرآن صورت گرفته بود دنبال قرائت صحیح از قرآن بودندو به دلیل تاکید تعاملی زبانهای مسلمانان غیر عرب مانند فارسی و عربی در یکدیگر در اثر گذشت زمان و گسترش اسلام و حفظ قرآن از انحراف ، علوم عربی (صرف و نحو ) ساعی بودند و به صورت مدون و مکتوب نبودند تا عصر سالامی بلکه ضوابطی داشتند ولی فقط در قلبشان که به صورت لحاظ شده در استعمال آنان ظاهر شده بود.
سپس بعد از ظهور اسلام و نزول قرآن (کتاب خدا) به زبان عربی و لزوم حفظ آن از خطاء و اشتباه نیاز به تدوین این قواعد مضبوطه به وجود آمد ت به وسیلة رعایت آن قواعد این منبع اصلی و بزرگ دینی از خطاء محفوظ ماند.
به این دلیل بود که رسول خدا (صل الله علیه و آله ) احتمام می ورزیدند به قرائت آن به صورت صحیح و دور از خطاء و همین طور امیر المؤمنین (علیه السلام) و اصحاب ایشان نیز بر این روال بودند.
و بعد از توسعه اسلام و اشاعه آن در اقطار مختلف و بین اقوام غیر عرب زبان عربی به زبان اصلی در تعلیم معارف اسلامی و تعلّم آن تبدیل شد و متداول شد تکلم به عربی در بن مسلمانان به گونه ای که تأثیر گذاشت زبان عربی در زبان آنها و زبان آنها نیز در زبان عربی تأثیر گذاشت و لذا نیاز بود که زبان عربی به اصل خود باقی بماند و تحریفی در آن صورت نگیرد و عوامل دیگر که قبلاً ذکر گردید.
لذا امیر المنین علی ابن ابی طالب (علیه السلام )اساس پایه های اصلی علم نحو را تأسیس و به ابوالاسود دوئلی یاد داداند که از این قرار بود:((الکلمه کلّه اسم وفعل و حرف : الاسم ما أنبأ عن المسمی و الفعل ما أنبأ به و الحف ، ما افاد معنی.و اعلم اَنّ الاسماء ثلاثه: ظاهر و مضمر و اسم ولا مضمر و انما یتفاضل الناس فیما لیس بظاهر و لا مضمر و الرفع للفاعل و انصب للمفعول و الجر للمجرور.))
سپس حضرت به موارد قبلی قواعد با استفهام و نعت و حروف مشبّه بالفعل را اضافه فرمودند.و ابوالاسود این موترد را پی گرفته و این قواعد را بسط داده و به صورت مدون درآورد و علم نحو عربی در قرن اول اسلامی متولد شد. و شاگردان ابوالاسود و سلسله های بعد از آنها این علم را ارتقاء داداه و وسعت بخشیده و متکامل کردند.
بعد از تأسیس علم نحو مطالب آن دچار دگرگونی شد مسائل نحوی گسترش یافت و مطالب این علم مورد تالیف و تصنیف در آمد سپس مذاهب نحوی به وجود آمد که در مورد مسائل مختلف این علم آرای مختلفی ارائه کردند و البته همین مسئله نیز باعث پیشرفت این علم و تکامل آن شد . لذا فهرست وار، این مکاتب و مذاهب را بیان میداریم.
1)مکتب کوفه
2)مکتب بغدادیه
3)مکتب اندلسی
4) مکتب بصره


از این روی که هدف این تحقیق بیان زندگی نامه أبو ألأسود دئلی است،وچون مؤسس این مکتب ایشان بوده ،تصمیم گرفتیم درمقدمه این اثر، اجمالا در مورد این مکتی بحث کنیم،سپس در متن اصلی به زندگی نامه ایشان بپردازیم.
همان گونه که گذشت ابوالأسود و شاگردانش اولین کسانی بودند که قواعد نحوی را در بصره تدوین کردند، به همین جهت بصریان در تدوین و دادن آراء در موردنحوازدیگر مذاهب مقدم شدند که باعث پیدا شدن نحات بزرگی در بصره شد که بعداً اسامی آنها ذکر خواهد شد .معروفترين چهره نحو بصره كه به عنوان پيشواى اين دانش در آن ديار مطرح است‏خليل‏بن احمد فراهيدى مؤلف كتاب بى‏همتاى العين است. وى استاد سيبويه در نحو است و كسى است كه اين دانش را تهذيب كرد و آن را گسترش داد و به بيان علل آن پرداخت. سيبويه علم نحو را از وى آموخت و در تدوين كتاب جاودانه خويش از نظريات خليل بسيار بهره جست. شهرت سیبویه به الکتاب است که آن را به سبب ارزش و اهمیتش قرآن النحو می خوانده اند (ابوطیب لغوی ، 65 ) .وی در این کتاب برای نخستین بار اصول وقواعد نحو را پایه ریزی کرد و شکل نهایی بخشید . با ظهور الکتاب مکتب نحوی بصره به ریاست سیبویه پدید آمد قواعدی که سیبویه در الکتاب تدوین کرد ، چندان مستحکم ، استوار و جامع بود که تا قرنها بعد نحویان نتوانستند چیز جدیدی برآن بیفزایند و تنها به شرح و تبیین آن بسنده کردند . ابن نديم معتقد است كه سيبويه نحو را از خليل گرفته و شاگردى او در محضر خليل كمك بسيار بزرگى در تدوين الكتاب بوده است. كتابى كه هيچ كس قبل از او و حتى بعد از او مانند آن را نتوانست‏خلق كند. ابن انبارى مى‏گويد كه خليل بزرگ اهل ادب و قطب اعظم در دانش نحو و تقوا است. وى كسى است كه در تصحيح قياس و استخراج مسائل نحوى گوى سبقت از همگان ربوده و در تحليل علم نحو از قدرتى خارق‏العاده برخوردار بوده. سيبويه نيز نحو را از وى فراگرفته و در محضر وى شاگردى كرده است وى بيشتر نقل قولها را در الكتاب از زبان خليل آورده است، خليل اولين كسى است كه فرهنگ لغت نگاشته و اشعار عرب را جمع‏آورى كرده است. ابن خلكان در وفيات الاعيان آورده كه «خليل امام و پيشواى علم لغت و نحو است وى بانى دانشى است كه از زمان خلقت تا به امروز هيچ كس را ياراى خلق آن نبوده.» بالاخره سيوطى در اوايل تصريح كرده كه ضابط اول علم لغت‏خليل بن احمد فراهيدى است.
از جمله بزرگان مکتب بصره،که میتوان به آن اشاره نمود:
1-    عیسی بن عمر ثقفی(وفات 149 هجری)استاد سیبویه
2-    ابن عمر مازنی (وفات145 هجری )
3-    ابو عبد الرحمن خلیل بن احمد فراهیدی (وفات 175 هجری )
4-    ابو بشر ابولحسن عمر بن عثمان بن قنبر معروف به سیبویه(وفات 180هجری )
5-    ابولحسن سعید بن مسعده اخفش ملقب به اخفش اوسط(وفات 215یا225هجری)
6-    ابوالعباس مبرد ازدی بصری (وفات 285هجری )
7-    ابولحسن علی بن سلیمان اخفش (وفات 315 هجری
8-    ابن درستویه ابواقاسم زجاجی (وفات 377هجری)
9-    ابوسعید سیرافی میباشند.
بعد از بیان این نکات به زندگی نامه مختصری از أبوالأسود دئلی میپردازیم امیداست مورد درگاه ذات اقدس اله قرار گیرد.
«ربنا فتقبل منا إنک أنت السمیع العلیم »
والسلام علیکم ورحمۀ الله وبرکاته.
 امیر حسین تاجیک



مشخصات أبو الأسود:
در کتب شرح حال نگاری، اسم او متفاوت ذکر شده است. مجموع آنچه در کتب آمده را می‌توان این گونه بیان کرد:
ظالم بن عمرو بن سفیان ـ ظالم بن عمرو بن ظالم ـ ظالم بن عمرو بن عثمان، ظالم بن ظالم ـ ظالم بن عمیر ـ ظالم بن سارق ـ ظالم بن عمرو بن جندل بن سفیان ـ عمرو ـ عثمان.1
ابن عساکر در تاریخ خود، چندین صفحه را به این موضوع اختصاص داده و در آنجا اقوال و نظرات علما را در مورد اسم ابوالأسود بیان نموده است.2
در مورد نسب او نیز اختلاف وجود دارد و آن را به چند کیفیت بیان کرده‌اند: دُئِلی ـ دؤَلی ـ دِئلی ـ دُؤْلی.3
با وجود تمام این اختلافات، آنچه معروف و مشهور بین مورخان و شرح حال نگاران است، این گونه می‌باشد: ظالم بن عمرو بن سفیان بن جندل بن یعمر کنانی، ابوالاسود دُئِلی.4
عمرو بن علی گوید: من از چندین تن از فرزندان ابوالأسود در مورد اسم او سؤال کردم و همگی متفقاً اسم او را «ظالم بن عمرو بن سفیان» گفتند.5
از زندگی پدرش اطلاعات چندانی در دست نیست. فقط می‌دانیم وی از قبیله «بنودیل» و از تیره بنی کنانه مفر بوده که در حوالی شهر مکه سکونت داشته است و بنابر قول بعضی از تاریخ نویسان، وی در یکی از جنگ‌های کفار با حضرت رسول(ص) به دست مسلمانان کشته شده است.6
نام مادرش را نیز «طویله» گفته‌اند که از تیرۀ بنی‌عبدالدار بنی قصی بوده است.
تولد و وفات
تاریخ تولد او مثل عمدۀ تاریخ حیات وی، نامعلوم می‌باشد7 واین خود باعث منشأ اختلاف در این شده که: آیا وی از صحابۀ حضرت رسول اکرم(ص) بوده و در زمان حیات وی اسلام آورده است و حضرت رسول(ص) را درک نموده یا بعد از حضرت رسول بوده و از تابعان محسوب می‌گردد؟
ابوالفرج اصفهانی می‌نویسد: ابوعبیده نقل کرده که وی جزو مسلمانان متقدم می‌‌باشد که در جنگ بدر در کنار مسلمانان جنگیده است.
در ادامه می‌افزاید: این مطلب را من از کسی غیر از ابوعبیده نشنیدم.8
اسدالغابه می‌نویسد: علت اینکه بعضی او را جزو صحابۀ حضرت رسول اکرم(ص) شمرده‌اند، تصحیف در روایتی است که از حضرت رسول اکرم(ص) نقل شده و اشتباهاً به ابوالأسود دئلی نسبت داده شده است.9
در هر حال، اکثر مورخان او را جزو تابعان شمرده‌اند که در اواخر حیات حضرت محمد(ص) مسلمان شده ولی درک حضور حضرتش را نکرده است.10
در تاریخ وفات وی نیز دو قول وجود دارد؛ عده‌ای مرگ او را به سال 99 ق. دانسته‌اند11 و اکثراً وفات او را در 85 سالگی به سال 69ق. گفته‌اند12 که اصح دو قول نیز همین به نظر می‌رسد. در این صورت باید تولد وی را به سال 16 قبل از هجرت دانست. از این رو بعضی وی را «مخضری» می‌دانسته‌اند؛ یعنی کسی که هم جاهلیت و هم اسلام را درک کرده است.
در مورد علت مرگ وی، حرفی در تاریخ نیست ولی از آنجا که مرگ وی را مصادف با طاعون خانمان‌سوزی که در اوائل سال69ق. در بصره اتفاق افتاد که طی سه روزی که شیوع پیدا کرد، بصره را زیر و رو نمود و روزانه حدود هفتاد هزار نفر را کشت13دانسته‌اند، می‌توان گفت: همین طاعون سبب فوت وی شده است.


مذهب ابوالأسود
ابوالاسود، یکی از پیروان و شیعیان امام علی(ع) بوده است و در صحنه‌های مختلف در پیروی حضرت حرکت نموده است. علامه امینی، وی را جزو راویان شیعه که در سلسله اسناد روایات اهل سنت قرار دارند، شمرده است14 و در معجم رجال الحدیث به تبع رجال شیخ طوسی، وی جزو اصحاب امام علی، امام حسن، امام حسین و امام زین العابدین: شمرده شده است.15
حکایات زیر، بر شیعه بودن ابوالأسود و وجود محبت اهل بیت در قلب او دلالت می‌کند:
1. معاویه حلوایی را برای ابوالأسود فرستاد تا با آن علاقۀ او را نسبت به علی(ع) کم و به سوی خویش جلب نماید. وقتی حلوا را به در خانه وی آوردند، دختر کودک دئلی مقداری از آن را خورد، پدر چون متوجه این جریان شد، خطاب به کودک خویش نمود و گفت: این حلوا را معاویه برای ما فرستاده تا عشق ما را به علی(ع) تحت الشعاع قرار دهد، چرا خوردی؟ کودک گفت: خداوند، معاویه را ذلیل کند! می‌خواهد محبت ما به این سید پاکدامن و مطهر با این مقدار شیرینی کم شود. وای بر کسی که این حلوا را فرستاده و وای بر کسی که آن را بخورد! سپس انگشت در دهان کرد  و آنچه را خورده بود، قی کرد و خارج نمود.16
2. زیاد بن  ابیه، خطاب به ابوالأسود گفت: محبت و علاقه تو نسبت به علی ابن ابی‌طالب چگونه است؟  او در پاسخ فرمود: من، علی را همان‌طور دوست دارم که تو، معاویه را دوست داری، و من به او همان‌قدر عشق می‌ورزم که تو با او دشمنی می‌ورزی. ولی خداوند متعال شاهد است که من از محبت خود جز آخرت هیچ نمی‌جویم و تو جز دنیا چیزی نمی‌خواهی. مَثَل من و تو، مثل قول شاعر17 است که می‌گوید:
خلیلان مختلف همّنا
اُرید العلاء و یبغی السمن
ارید ماء بنی مازن
و راق المعلی بیاض اللبن18


3. ابوالأسود در نخیله، معاویه را ملاقات نمود و معاویه به او گفت: اگر من ولایت شهری و جایی را به تو بدهم، چه می‌کنی؟ آیا از من متابعت می‌نمایی؟ ابوالأسود پاسخ داد که: اگر تو این کار را بکنی، من هزاران نفر از مهاجر و انصار  و اولاد آنان را جمع می‌کنم و بعد فریاد می‌زنم: «یا معشر من حضر، أرجل من المهاجرین السابقین أحق بالخلافه أم رجل من الطلقاء؛ ای حاضران! بگویید تا بدانم آیا مردی که جزو مهاجران و از سابقین به اسلام است (امام علی(ع))، سزاوار به خلافت است یا کسی که از طلقا است و به دست رسول اکرم(ص) آزاد شده (معاویه)؟».19


4. ابوالأسود، دوستی به نام حرث بن خلید داشت که بسیار بخشنده و کریم بود. او روزی خطاب به ابوالأسود گفت: چرا از بیت المال بهره نمی‌بری و سود نمی‌جویی که هم خیر است و هم باعث بی‌نیازی؟ ابوالأسود پاسخ داد: خداوند، من را با قناعت غنی و بی‌نیاز نمود و احتیاجی به بیت المال ندارم. و بعد در ادامه گفت: بدان ای حرث! من بیت المال را ترک کردم و از آن استفاده نمی‌کنم به خاطر محبت به علی بن ابی‌طالب(ع) و به دلیل کینه و بغض اینها که بر بیت المال سیطره دارند.20
5. ابوالأسود می‌گوید: من شاهد بودم و دیدم وقتی زبیر بر بیت المال بصره دست یافت و اموال آن را دید، این آیه را تلاوت کرد: (وعدکم مغانم کثیرة تأخذونها فجعل لکم هذه) و می‌گفت: آن چیزی که خداوند به ما وعده داده، اینهاست.
و دیدم وقتی علی(ع) طلا و جواهرات خزانه را دید، چنان با آنان برخورد کرد که گویا خاک‌اند. با خود گفتم: آنها طلب دنیا می‌کنند و حضرت علی(ع) طلب آخرت. و بصیرتم نسبت به مولا علی(ع) بیشتر شد.21
6. از جمله کارهایی که وی در حمایت خاندان رسول اکرم(ص) نمود، خطبه‌ای است که بعد از شهادت امیرمؤمنان(ع) در بصره ایراد کرد و در آن، مردم را به متانت و بیعت با حسن بن علی(ع) دعوت نمود. هر چند جماعتی بیعت کردند ولی گروهی نیز که از طرفداران عثمان بودند، سر باز زده و به معاویه پیوستند.
7. روزی معاویه جوایز و هدایایی به ابوالاسود داد. عمرو بن عاص بر این امر حسادت ورزیده و به معاویه گفت: هیچ می‌دانی این ابوالاسود از طرفداران علی و خاندان اوست و ممکن است این جوایز را در مخالفت تو خرج کند؟ معاویه نیز برآشفت و ابوالاسود را احضار کرد و بدو گفت: من و عمرو بن عاص در مورد صحابۀ حضرت رسول اکرم(ص) بحث می‌کردیم، دوست دارم تو نیز در مباحثه ما شرکت کنی و پاسخ بگویی. ابوالاسود گفت: بپرس تا جواب بگویم.
معاویه گفت: محبوب‌ترین صحابی نزد پیامبر کیست؟ ابوالاسود گفت: اشدّهم حبّاً لرسول الله و أوقاهم له بنفسه.
پرسید: افضل صحابه کیست؟ جواب داد: اتقاهم لربّه و اشدّهم خوفاً لدینه.
گفت: اعلم آنان کدام است؟ پاسخ شنید: اقولهم للصواب و افضلهم للخطاب.
سؤال کرد: شجاع‌ترین آنان کیان‌اند؟ گفت: اعظمهم بلاءاً و احسنهم عناءاً و اصبرهم علی اللقاء.
پرسید: صدیق رسول خدا کیست؟ او گفت: اوّلهم تصدیقاً.
معاویه رو به عمرو بن عاص کرد و گفت: لعنت خدا بر تو باد که ما را در این مخمصه انداختی! آیا می‌توانی جوابش را بدهی؟22
8. وقایعی نیز در زندگی او اتفاق افتاده؛ مثل جریانات جنگ جمل که همگی بر تشیع وی دلالت می‌کند. که بعضی از آنها را ما در مباحث دیگر بیان کرده‌ایم.
9. همچنین اشعاری نیز در مدح امیر مؤمنان دارد مثل:
إن علیاً لکم مفخر
یشبّه بالاسد الاسود
اما انّه ثانی العابدین
بمکة والله لم یبعد23


أبوالأسود در دوران امام علی(ع) به انضمام خصوصیات
وی که از شاعران بزرگ دوره صدر اسلام به شمار می¬رود از یاران با وفا و صدیق امام علی(ع) محسوب می¬شود هر چند که برخی قائلند که وی در جنگ بدر حضور داشته24که مطمئنا اشتباه میباشد، چرا که این حرف را فقط اصفهانی از قول ابی عبیده نقل کرده است و غیر او چنین نظری ندارند. او اهل بصره بوده و از اشخاصی هم چون امام علی(ع)، ابوموسی اشعری، ابوذر و عمران بن حصین روایت نقل کرده است.25 وی از شاگردان مکتب امام علی(ع) محسوب شده و امام علم نحو و رسم آن را به او آموخته است. برخی او را واضع حرکات و تنوین در نحو می¬دانند.26 در تاریخ الاسلام آمده است که فاعل و مفعول، مضاف و حرف رفع و نصب و جر و جزم از ابداعات ابوالاسود است.27 در واقع ابوالاسود دوئلی نخستین کسی بود که در مورد نحو تألیف از خود به جا گذاشت و این دستوری بود که امام علی(ع) به او داده بود28درباره علت این امر در الغارات آمده است: ابوالاسود می¬گوید: يكى از روزها خدمت على(ع) رسيدم و ديدم آن حضرت در حال تفكر و انديشه است، عرض كردم يا اميرالمؤمنين(ع) در چه موضوعى فكر ميكنى؟
فرمودند: امروز يكى از نزديكان من در هنگام محاوره و مكالمه مرتكب اغلاطى شد و الفاظ و كلمات را درست تلفظ نكرد و من از اين جهت در فكر فرو رفته‏ام‏ و بايد براى اين كار چاره‏اى بينديشم. ابوالاسود گويد: در اين هنگام على(ع) صفحه‏اى به من داد كه در آن نوشته بودند: كلام بر سه قسم است. اسم، فعل و حرف و بعد از اين اصول و قوانينى به من تعليم دادند و اصل علم نحو از اين جا پديد آمد.29 وقتی ابوالاسود آن چه درباره نحو نوشته بود را خدمت امام آورد امام فرمود: «ما احسن هذا النحو الذی نحوت»؛ چه زیبا این نحو را ترتیب داده¬ای، و از این گفتار امام بود که این علم به علم نحو نامیده شد.30
در مورد شخصیت او نقل شده است که وی از سادات تابعين و اعيان آن¬هاست و در رأى و عقل اشدّ و اكمل رجال است و بعضى گفته‏اند معلم فرزندان زياد بن ابيه بود آن گاه كه ولايت عراق داشت.31 وی شخصی حاضر جواب و در مناظرات بسیار موفق بود و از معدود فقها و امرا و شعرا و جنگجو به شمار می رود.32 او خیر خواه امام بود و نارسایی¬های برخی کارگزاران را به امام گوشزد می کرد به عنوان مثال زمانی که متوجه خیانت ابن عباس به بیت المال شد به امام گزارش داد و فرار ابن عباس را نیز به سمع امام رساند.33 امام در پاسخ نامه ابوالاسود از او خواست که جریانات منطقه را به او برساند. امام فرمود: كسى همانند تو، خير خواه امام و امت باشد و امانتگزار و راهبر حق، به يارت درباره آن چه در مورد كارش نوشته بودى نامه نوشتم؛ اما نگفتم كه تو نوشته بودى. مرا از آن چه آن¬جا مى‏گذرد و نظر در آن «موجب صلاح امت است مطلع كن كه شايسته اين كارى و اين تكليف «واجب تو است، و السلام»34 بعد از برکناری ابن عباس، ابوالاسود از طرف امام والی بصره شد.35
وی در برخی از جنگ ها همراه امام علی(ع) بود و در برخی حوادث هم چون جنگ جمل نقش مهمی را ایفا کرد. زمانی که جنگ جمل آغاز شد و عایشه و طلحه و زبیر به بصره آمدند ابوالاسود با هر کدام از آنان گفتگو کرد و شکست¬حتمیشان را گوشزد نمود و با استدلالات قوی، اشتباهاتشان را گوشزد کرد. او در زمان صحبت با عایشه بسیار درشت برخورد نمود و حتی زمانی که عایشه به او گفت چه کسی حاضر است با من بجنگد او گفت بسیاری از افراد به این کار حاضرند و خود من نیز تا آخرین نفس در مقابل تو خواهم ایستاد.36
در زمان جنگ صفین ابن عباس حاکم بصره از سوی امام بود. وی خود به سوی امام رفت و در نخیله به امام پیوست و ابوالاسود را جانشین خود کرد37 و طبق دستور امام او به جمع¬آوری نیرو در بصره مشغول شد و توانست هزار و هفتصد نفر را برای این جنگ بسیج کند و در نخیله به امام پیوست.38 بعد از جنگ صفین، ابن عباس که والی بصره بود ابوالاسود را برای خواباندن شورش ها و فتنه¬های خوارج به مقابله با آنان فرستاد. او با یارانش در تعقیب خوارج بود تا این که خوارج به نهروان رسیدند.39 او در این جنگ با خوارج جنگید تا این که شب همه جا را فرا گرفت.40 ابن عباس، ابوالاسود را به پست قضاوت و نماز در بصره گماشت و زیاد را مسئول خراج و دیوان گماشت41 اما ابوالاسود و زیاد با یکدیگر رابطه خوبی نداشتند، همان طور که در برخی اشعار ابوالاسود در هجو زیاد موجود است. برخی قائلند که امام خود او را به منصب قضا گماشت؛42 اما مدت کوتاهی بعد وی از سمتش عزل کرد. ابوالاسود نزد امام رفت و علت را پرسید امام فرمود: اگر چه تو در دعوای خود صادق و در انجام وظیفه شرط امانت را رعایت کرده ای، لکن بازرسان من گزارش داده¬اند که تو در هنگام محاکمه، صدایت بلندتر از صدای متخاصمان بوده است بدین جهت تو را عزل کردم و ابوالاسود نیز عزل خود را پذیرفت و اعتراضی به آن نداشت.
زمانی که امام علی(ع) به شهادت رسید، او در بصره حضور داشت و با شنیدن این خبر در رثای امام اشعاری را سرود. او در شعرش آورد: به معاوية بن حرب بگوييد و هرگز چشم شماتتگران روشن مباد آيا در ماه رمضان ما را به مصيبت بهترين كسان دچار كرديد بهتر از همه كسانى را كه بر مركب نشسته‏اند و بار نهاده‏اند و به كشتى نشسته‏اند و پاپوش داشته‏اند و سوره‏هاى قرآن خوانده‏اند به خون كشيديد وقتى چهره ابو حسين را مى‏ديدى ماه تمام بود كه بيننده را خيره مى‏كرد قریشيان هر كجا باشند مى‏دانند كه تو اى على به حرمت و دين از همه‏شان بهتر بودى.43 او در اشعارش معاویه را مسئول ترور امام دانست. بنابر آن چه در الاغانی آمده است او بعد از شهادت امام به مسجد رفت و خبر شهادت امام را به مردم داد و از آن¬ها خواست تا با امام حسن(ع) بیعت کنند که شیعیان بصره با امام حسن(ع) بیعت کردند. دختر او نیز در مرثیه امام علی(ع) شعر سرود: معاوية بن حرب را آگاهى ده و بگو / روشن مباد چشم دشمنان از اندوه ما / آيا در ماه حرام، ما را بدين فاجعه افكنديد / در مورد بهترين همه مردم / ما سوگوار كسى شديم كه بهترين كسانى است كه بر مركبى نشسته / و بهترين كسان كه اسبان را رام كرده و در سفينه نشسته.44
ابوالاسود از جمله کسانی بود که بعد از جنگ صفین از امام خواست که داوری حکمیت را به او بسپارد؛ ولی مخالفان به داوری او رضایت ندادند. بعد از صلح امام حسن(ع)، و دیدار او با معاویه، معاویه از او پرسید: تو به نتیجه داوری در صفین اعتراض کردی، هرگاه داوری آن روز را به عهده تو می¬گذاشتند، چگونه داوری می¬کردی؟ او پاسخ داد: هزار نفر از مهاجران با اولادشان و هزار نفر از انصار با اولادشان را گرد هم می آوردم. به آنها میگفتم: ای گروه انصار و مهاجر، از علی(ع) و معاویه کدام یک شایسته خلافت اند؟ آیا آزاد شده ای که مسلمانان او را در حال کفر، اسیر کرده و آزاد ساخته اند یا مردی از مهاجران که دین و حقیقت به وجود او مباهات میکند.
بعد از صلح امام با معاویه، ابوالاسود از صحنه سیاسی خارج شد و تنها در برخی منابع آمده است که وی دیداری با معاویه داشت و در این دیدار معاویه را ملامت کرده با درشتی با وی سخن گفته است.45 در سال چهل و پنج هجری که زیاد بن ابیه از سوی معاویه حاکم عراق شد، ابوالاسود با وی در ارتباط بود همان طور که پیش از این ذکر شد برخی او را معلم فرزندان زیاد دانستند. هر چند که این دو با یکدیگر اختلافات زیادی داشته¬اند. روزی زیاد از ابوالاسود پرسید که علاقه علی(ع) تا چه اندازه است؟ پاسخ داد: هر آن، محبت علی(ع) در دل من رو به افزایش است؛ هم چنان که محبت معاویه، هر ساعت در دل تو زیاد می¬شود. آری، من علی را برای خدا و آسایش قیامت دوست دارم و تو معاویه را برای دنیا و زر و سیم آن دوست داری.46


حکایت ابوالأسود دؤلی و اشعار وی در مرثیه امیر المؤمنین علیه السلام
یکی از موارد دلباختگی ایشان به أمیر المؤمنین اشعار وی است که اشاره میکنیم:
سيد حسن‌ صدر از قاضي‌ نورالله‌ مرعشي‌ در «مجالس‌المومنين‌« آورده‌ است‌ كه‌: معاويه‌ هدايائي‌ براي‌ ابوالاسود فرستاد كه‌ در آن‌ حلوا بوده‌ است‌. چون‌ چشم‌ دخترش‌ به‌ آنها افتاد به‌ پدر گفت‌: اين‌ هديه‌ها را چه‌ كسي‌ برايمان‌ آورده‌ است‌؟! ابولاسود گفت‌: اينها را معاويه‌ فرستاده‌ است‌ تا ما را در دينمان‌ فريب‌ دهد! آن‌ دختر فوراً بالْبَديهَة‌ اين‌ ابيات‌ را سرود:
أبِالشَّهْدِ الْمُزَعْفَرِ يَابْنَحَرْبٍ         نَبِيعُ عَلَيْكَ أحْسَاباً وَ دِينا 1
مَعَاذَ اللهِ كَيْفَ يَكُونُ هَذَا         وَ مَوْلاَنَا أمِيرُ الْمُومِنِينَا 2
1- «اي‌ معاويه‌ پسر حرب‌! آيا با عسل‌ زعفران‌ زده‌، ما حسب‌ و عزت‌ و دين‌ خود را به‌ تو بفروشيم‌؟!»
2- پناه‌ بر خدا! چگونه‌ اين‌ امر امكان‌ مي‌پذيرد با وجود آنكه‌ مولاي‌ ما اميرالمومنين‌ مي‌باشد؟!»
ابن‌خلَّكان‌ در «وفيات‌ الاعيان‌« پس‌ از ترجمة‌ احوال‌ أبوالاسود دولي‌ گفته‌ است‌: وي‌ داراي‌ ديوان‌ شعري‌ است‌ و از جمله‌ اشعار او اين‌ است‌:
صَبَغَتْ اُمَيَّةُ بِالدِّمَاءِ أكُفَّنَا         وَ طَوَتْ اُمَيَّةُ دُونَنَا دُنْيَانَا
« معاويه‌ كه‌ از بني‌اميّه‌ مي‌باشد دستهاي‌ ما را با خونهايمان‌ رنگين‌ كرد. و معاويه‌ از برابر ما دنيايمان‌ را به‌ هم‌ درپيچيد و از ميان‌ برداشت‌.»
و شيخ‌ منتجب‌ الدِّين‌ در كتاب‌ «اربعين‌« خود از علي‌ بن‌ محمد روايت‌ كرده‌ است‌ كه‌ گفت‌: دختر أبوالاسود در مقابل‌ پدرش‌ خَبيص‌ (حلواي‌ مركّب‌ و مخلوط‌ معروف‌) را ديد و گفت‌: اي‌ پدرجان‌ از اين‌ به‌ من‌ بخوران‌! ابوالاسود گفت‌: دهانت‌ را بگشا! دختر دهان‌ گشود، و در دهان‌ او نهاد به‌ اندازه‌ يك‌ دانه‌ بادام‌!
سپس‌ به‌ دختر گفت‌: خرما بخور كه‌ نفعش‌ زيادتر و سير كننده‌تر مي‌باشد! دختر گفت‌: اين‌ نافع‌تر و لذيذتر مي‌باشد! پدر گفت‌: اين‌ طعامي‌ است‌ كه‌ معاويه‌ به‌ سوي‌ ما ارسال‌ داشته‌ است‌ تا ما را از علي‌ بن‌ ابيطالب‌ منحرف‌ گرداند! دختر گفت‌:
قَبَّحَهُ اللهُ يَخْدَعُنَا عَنِ السَّيِّدِ الْمُطَهَّرِ بِالشَّهْدِ الْمُزَعْفَرِ؟! تَبّاً لِمُرْسِلِهِ وَ آكِلِهِ!
«خداوند او را قبيح‌ گرداند، آيا با عسل‌ زعفران‌ خورده‌ مي‌خواهد، ما را از سيد و سرور پاكيزه‌ شده‌ بفريبد؟! مرگ‌ بر فرستنده‌اش‌، و مرگ‌ بر خورنده‌اش‌!»
دختر آنچه‌ خورده‌ بود قِيْ كرد تا در درونش‌ ذره‌اي‌ از آن‌ نبوده‌ باشد. و شروع‌ كرد به‌ انشاء آن‌ دو بيت‌ شعر.
آية‌ الله‌ صدر گويد: ما اين‌ طريق‌ را ذكر كرديم‌، زيرا آن‌ به‌ روايت‌ شيخ‌ منتجب‌ الدِّين‌ ابن‌ بابويه‌ می باشد.
ملاّ جلال‌الدين‌ سيوطي‌ گويد: ابوالاسود دوَلي‌ در مرثية‌ علي‌ رضی الله عنه سروده‌ است‌:
ألاَ يَا عَيْنُ وَيْحَكِ أسْعِدِينَا     ألاَتَبْكِي‌ أمِيرَالْمومِنِينَا 1
وَ تَبْكِي‌ اُمُّ كُلْثُومٍ عَلَيْهِ         بِعَبْرَتِهَا وَ قَدْ رَأتِ الْيَقِينَا 2
ألاَ قُلْ لِلْخَوَارِجِ حَيْثُ كَانُوا         فَلاَقَرَّتْ عُيُونُ الْحَاسِدِينَا 3
أفِي‌ الشَّهْرِ الصِّيَامِ فَجَعْتُمُونَا؟!         بِخَيْرِ النَّاسِ طُرّاً أجْمَعِينَا؟! 4
قَتَلْتُمْ خَيْرَ مَنْ رَكِبَ الْمَطَايَا         وَ ذَلَّلَهَا وَ مَنْ رَكِبَ السَّفِينَا 5
وَ مَنْ لَبِسَ النِّعَالَ وَ مَنْ حَذَاهَا         وَ مَنْ قَرَأَ الْمَثَانِي‌ وَالْمُبِينَا 6
وَ كُلُّ مَناقِبِ الْخَيْرَاتِ فِيهِ         وَحِبُّ رَسُولِ رَبِّ الْعَالَمِينَا 7
لَقَدْ عَلِمَتْ قُرَيْشٌ حَيْثُ كَانَتْ         بِأنَّكَ خَيْرُهُمْ حَسَباً وَ دِينَا 8
إذَا اسْتَقْبَلْتُ وَجْهَ أبِي‌ حُسَيْنٍ         رَأيْتُ الْبَدْرَ فَوْقَ النَّاظِرينَا 9
وَ كُنَّا قَبْلَ مَقْتَلِهِ بِخَيْرٍ         نَرَي‌ مَوْلَي‌ رَسُولِ اللهِ فِينَا 10
يُقِيمُ الْحَقَّ لاَيَرْتَابُ فِيهِ         وَ يَعْدِلُ فِي‌ الْعِدَي‌ وَالاقْرَبِينَا 11
وَ لَيْسَ بِكَاتِمٍ عِلْماً لَدَيْهِ         وَ لَمْ يُخْلَقْ مِنَالْمُتَكَبِّرينَا 12
كَأنَّ النَّاسَ إذْ فَقَدُوا عَلِيّاً         نَعَامٌ حَارَ فِي‌ بَلَدٍ سِنِينَا 13
فَلاَتَشْمَتْ مُعَاوِيَةُ بْنَ صَخْرٍ         فَإنَّ بَقِيَّةَ الْخُلَفَاءِ فِينَا 14


1- هان‌ اي‌ چشم‌! واي‌ بر تو ما را ياري‌ رسان‌! (در گريه‌ كردن‌)هان‌ بر اميرمومنان‌ گريه‌ كن‌!
2- و امّ كلثوم‌ بر او گريه‌ مي‌كند با اشكهاي‌ ديدگانش‌، زيرا او واقعاً مرگ‌ يقيني‌ او را با چشمانش‌ ديده‌ است‌.
3- هان‌! بگو: به‌ خوارج‌ هركجا باشند كه‌ چشمهاي‌ حسودان‌ خنك‌ و سرد نخواهد شد به‌ قتل‌ او.
4- آيا شما در ماه‌ روزه‌ دل‌ ما را به‌ درد آورديد به‌ كشتن‌ آن‌ كس‌ كه‌ از همة‌ مردم‌ بدون‌ استثناء بهتر و برگزيده‌تر بوده‌ است‌؟!
5- كشتيد شما بهترين‌ كس‌ را كه‌ بر روي‌ اسبان‌ وشتران‌ و استران‌ سوار گرديده‌ است‌، و همة‌ آنها را رام‌ كرده‌ است‌، و بهترين‌ كس‌ را كه‌ سوار بر كشتيها شده‌ است‌.
6- و آن‌ كه‌ بهترين‌ كس‌ بوده‌ است‌ كه‌ كفش‌ بر پاي‌ خود نموده‌، و بهترين‌ كس‌ كه‌ كفش‌ بر پاي‌ دگران‌ نموده‌اند، و بهترين‌ كس‌ كه‌ در قرآن‌ قرائت‌ سوره‌هاي‌ مثاني‌ و مِئين‌ را كرده‌ است‌.
7- كشتيد شما كسي‌ را كه‌ تمام‌ مناقب‌ خيرات‌ در وجودش‌ مجتمع‌ بوده‌ است‌، و كسي‌ را كه‌ محبوب‌ رسول‌ ربّ العالمين‌ بوده‌ است‌.
8- هر آينه‌ تحقيقاً قريش‌ مي‌دانند هرجا بوده‌ باشند كه‌ حقّاً تو اي‌ اميرمومنان‌ بهترين‌ و برگزيده‌ترين‌ آنها مي‌باشي‌، چه‌ از جهت‌ شرف‌ و كرامت‌ و مفاخرت‌ اصل‌ و تبار و نياكان‌ و چه‌ از جهت‌ دين‌ و ايمان‌.
9- هنگامي‌ كه‌ من‌ روبرو بشوم‌ با چهره‌ و سيماي‌ ابوالحسين‌ مي‌بينم‌ ماه‌ شب‌ چهاردهم‌ را كه‌ بر فراز نظاره‌ كنندگان‌ مي‌باشد.
10- و ما پيش‌ از كشته‌ شدن‌ وي‌ در خير و رحمت‌ و سعادت‌ بوديم‌. ما مولاي‌ رسول‌ خدا را در بين‌ خود مي‌نگريستيم‌.
11- علي‌ اقامة‌ حق‌ مي‌فرمود بدون‌ شك‌ و ترديدي‌، و در ميان‌ دشمنان‌ و نزديكان‌ به‌ عدالت‌ سلوك‌ مي‌نمود.
12- علي‌ علمي‌ را كه‌ در نزدش‌ بود مكتوم‌ نمي‌داشت‌. و وي‌ از زمرة‌ متكبّران‌ آفريده‌ نگشته‌ بود.
13- گويا همه مردم‌ پس‌ از مرگ‌ و فقدان‌ علي‌، همچون‌ شترمرغاني‌ گرديده‌اند كه‌ بدون‌ صاحبشان‌ در شهر و محل‌ خشك‌ و بدون‌ آب‌ و علف‌ يله‌ و متحيّر گشته‌اند.
14- پس‌ اي‌ معاويه‌ پسر صخر! شماتت‌ مكن‌، زيرا باقيماندة‌ از خلفاي‌ الهي‌ در ميان‌ ما موجود است‌.
( در «تأسيس‌ الشّيعة‌ لعلوم‌ الاءسلام‌« ص‌ 45 از زمخشري‌ روايت‌ نموده‌ است‌ كه‌: چون‌ قتل‌ اميرالمومنين‌ علي‌ بن‌ ابيطالب‌ علیه السلام به‌ ابوالاسود دُوَلي‌ رسيد آن‌ طور گريست‌ كه‌ از شدّت‌ گريه‌ شانه‌ها و پهلوهايش‌ به‌ لرزه‌ و تكان‌ درآمد و اين‌ ابيات‌ را انشاء كرد. زمخشري‌ شش‌ بيت‌ از اين‌ اشعار را ذكر نموده‌ است‌. آنگاه‌ مرحوم‌ صدر گفته‌ است‌: اين‌ قضيّه‌ را ابن‌اثير در «كامل‌« و ابن‌صبّاغ‌ مالكي‌ در «الفصول‌ المهمّة‌«و غيرها أيضاً در رثاء اميرالمومنين‌ علیه السلام از ابوالاسود حكايت‌ كرده‌اند. )47
فعاليت‌هاي اجتماعي و سياسي
بنابر نوشته اغاني، ابوالأسود در زمان عمر و عثمان و علي(ع) داراي منصبي در حکومت بوده و به کار مشغول بوده است.48
ابن سعد مي‌نويسد: در زمان عثمان، عبدالله بن عامر مدتي حاکم بصره بود. وقتي براي جنگ از بصره خارج شد، ابوالاسود را به امامت مسلمانان گذارد.49
در زمان علي(ع) نيز ابتدا عثمان بن حنيف انصاري والي بصره شد، بعد که حضرت امير(ع) به بصره آمد، ابن عباس والي آنجا شد.
ابوالاسود در رکاب علي(ع) در جنگ جمل شرکت نمود50 و بعد از بازگشت، از طرف ابن عباس، قاضي بصره گرديد51 تا اينکه در سال 36 هجري52 ابن عباس براي شرکت در جنگ صفين از بصره خارج و ابوالاسود را در رأس امور شهر قرار داد.53
وقتي ابن عباس در ذي حجه سال 37 به فرمان امام علي(ع) به عنوان امير حجاج به مکه رفت.54 حکومت بصره را به زياد با مشارکت ابوالاسود سپرد، که شرح اين ماجرا در بخش بعدي مي‌آيد. مدتي بعد از آنکه ابن عباس در سال 38 به بصره برگشت، از حکومت کناره‌گيري نمود و ابوالاسود حاکم بصره شد و تا شهادت علي(ع) اين منصب را عهده‌دار بود.55
اصفهاني، ابوالاسود را کاتب ابن عباس در بصره مي‌داند56 ولي اکثراً او را قاضي دانسته‌اند.57
بعد از شهادت امير موحدان علي(ع) ظاهراً او با دربار معاويه مراوده و رفت و آمد داشته است و از موقعيت خوبي برخوردار بوده است. ابن عساکر در تاريخ دمشق مي‌نويسد: "کان ابوالاسود الدؤلي من ابرّ الناس عند معاوية و اقربهم منه مجلساً".58
ابوالاسود و حکومت بصره
اميرمؤمنان(ع) عبدالله بن عباس (والي بصره) را به عنوان متولي امور حج انتخاب کرد و به او فرمان حرکت به سوي حجاز داد. ابن عباس قبل از خروج از بصره، زياد را به مشارکت ابوالاسود به حکومت بصره گذارد و کارها را بين آن دو تقسيم نمود؛ به اين کيفيت که ابوالاسود را به برپايي نماز و امامت مسلمين گمارد و زياد را نيز در مهمات ملکي و مالي قرار داد.5
مدتي از رفتن ابن عباس نگذشته بود که کدورتي بين زياد و ابوالاسود ايجاد شد و ابوالاسود، زياد را در شعري هجو کرد، زياد نيز به خشم آمد و او را دشنام داد. ابوالاسود هجوي ديگر براي او سرود.
اختلاف آن دو زيادتر شد و هر چه بزرگان بصره سعي کردند تا آن دو را به هم نزديک کنند، سودي حاصل نشد تا هنگامي که ابن عباس از حج بازگشت و توسط زياد از جريان مطلع شد و ابوالاسود را توبيخ کرد و در آخر گفت: برخيز از پيش ما برو و هر کجا مي‌خواهي بروي، برو.
همين امر، باعث آزرده خاطر شدن ابوالاسود گرديد؛ لذا طي نامه اي از ابن عباس به امام علي(ع) شکايت کرد و در آن نوشت که: عبدالله دست اسراف به بيت المال دراز کرده و هزار درهم از آن را برداشته است.60
امام علي(ع) در پاسخ فرمود:
"اما بعد فقد فهمت کتابک و مثلک نصح الامامة و الامة و والي علي الحق و فارق الجور و قد کتبت إلي صاحبک فيما کتبت إلي فيه من أمره و لم أعلمه بکتابک إليّ فيه فلا تدع اعلامي مايکون بحضرتک مما النظر فيه للامة صلاح فإنک بذلک محقوق و هو عليک واجب. والسلام؛
اما بعد، نوشته‌ات به دستم رسيد و بر حسن سيرت تو وقوف پيدا کردم و از تو و امثال تو چنين توقع مي‌باشد که طريق امانت حفظ کنيد و هيچ لحظه‌اي از نصيحت فروگذار نکنيد و آنچه شما را معلوم مي‌شود، در مصالح مسلمانان از امام و مقتداي خويش پوشيده نداريد و بگوييد. همانا از آنچه نوشته بودي، پسر عمّ خويش ابن عباس را مطلع کردم ولي در نامه‌ام از تو نامي نياوردم و اکنون منتظر جواب او خواهم بود".
حضرت نامه‌اي نيز به ابن عباس نوشته، او را توبيخ کرد. ابن عباس به واسطه اين اتهام، از بصره خارج و به طرف حجاز رفت.
ابوالاسود با قومش نخست مانع خروج ابن عباس شدند ولي چون خوف نزاع بود، به شهر برگشتند و جريان توسط ابوالاسود به امام علي(ع) اطلاع داده شد و حضرت نيز ابوالاسود را به ولايت بصره گماشت.61
بنا بر قولي، امام(ع) نامي محبت آميزي به ابن عباس نوشت و او را از استعفا دادن منصرف کرد؛ لذا طبري در وقايع سال چهلم هجري مي‌نويسد:
"والي بصره در اين سنه، عبدالله بن عباس بود و از طرف علي(ع)، قاضي بصره، ابوالاسود بود".62
ابوالاسود در دوران امام حسین(ع)
ابوالاسود بعد از شهادت امام علی(ع)، تقریبا از صحنه سیاسی خارج شده و در دوران امام حسین(ع) به طور کلی خانه نشین شد و در امورات جامعه هیچ دخالتی ننمود. تنها پس از شهادت امام حسین(ع) ابوالاسود به سرودن اشعاری در مرثیه آن حضرت پرداخت و آنها را با احتیاط و با تقیه بسیار در میان مردم منتشر کرد و مردم بدون این که شاعر و گوینده آن اشعار را بشناسند آن ها را به یکدیگر نقل می¬کردند و گاهی که بر جان خود می ترسیدند شعرها را به عوامل غیبی چون هاتف و جنها نسبت میدادند63. او در مرثیه امام حسین(ع) گفت: سخن خود را كه از ناشكيبايى و دلتنگى سرچشمه مى‏گيرد مى‏گويم كه پروردگار پادشاهى فرزندان زياد را نابود فرمايد، آنان را به سبب خيانت و فريب سازى از رحمت خود دور دارد و از ميان بردارد همان گونه كه قوم ثمود و عاد از ميان رفتند، آنان بينى‏هاى برافراشته و با عزت را با كشتن هانى بن عروه مرادى درهم شكستند، همان كشته شده ميان بازار، و چه كشته شده‏اى كه سراپاى بدنش از سرخى خون مانند زعفران شده بود، پيش از اين اتفاق خاندان پيامبرمان بخشندگان و پايه‏هاى استوار همه شهرها بودند، حسين آن بزرگ مرد پر فضيلت و جامع همه برتريها، همو كه مايه زيور همه شهرنشينان و همه باديه‏نشينان بود، نابودى او همه عزت را از پاى در آورد و دل من پس از كشته شدن او بى‏قرار شده است. هم چنين ابو الاسود دولى اين بيت را هم سروده است: آيا گروهى كه حسين را كشتند اميدى به شفاعت جد او به روز حساب خواهند داشت؟64
ابوالاسود همه مسلمانان و خود را نیز در ضمن آنان، در قتل امام حسین(ع) مقصر میدید و هر گاه که از واقعه عاشورا یاد میشد آیه 23 را از سوره اعراف قرائت میکرد :رَبّنا ظَلَمنا أنفُسَنا و إن لَم تَغفر لَنا وتَرحَمنا لَنَکونَنَّ مِن الخاسرین.65بیشتر اشعار ابوالاسود هم در همین راستا و حاکی از همین معنا است. چنان که در جایی با ملامت مسلمانان، آنان را به زیر سؤال میبرد و میپرسد:
ـ آیا امتی که حسین را کشتند، شفاعت جدش را در روز حساب امید دارند؟
ـ چگونه این تواند بود، در حالی که با حکم جور و جفا به او یورش بردند که حکمشان با حکم کتاب خدا (قرآن) مخالف بود.
ـ ای یزید! زود باشد که فردا به عذابی خواهی رسید که عذاب از خدای رحمان تو را باید.66
وی در قطعه شعری دیگر باز مسلمانان را سرزنش می¬کند و با توبیخ و ملامت از مسلمانان می¬پرسد:
چه خواهید گفت اگر پیامبر از شما بپرسد و به شما بگوید: شما که سرآمد امت¬ها بودید با اهل بیتم و یاران و خویشانم چه کردید که برخی از آنان اسیرند و برخی دیگر به خون آغشته و کشته شده¬اند؟
این که کردید پاداش من نبود حتی اگر به شما سفارش می¬کردم که پس از من با خویشان و کسانم به بدی رفتار کنید.67
قسمت زیادی از اشعار ابوالاسود را هجو ابن زیاد و آل زیاد تشکیل میدهد که با توجه به زمان سرودن اشعار که همزمان بود با روزهایی که ابن زیاد در اوج قدرت بود و همچنان به عراق حکم میراند بسیار با اهمیت است و بیانگر اعتقاد راسخ ابوالاسود در مهرورزی به آل علی(ع) و حاکی از شجاعت او است.68


برگي از زندگي ابوالاسود
رخدادها و نکات گوناگوني در زندگي ابوالاسود وجود دارد که برخي را متذکر مي‌شويم:
1. از جمله کارهاي علمي که به ابوالاسود نسبت داده شده است، نقطه گذاري قرآن مجيد مي‌‌باشد. چون در آن زمان، قرآن به خط کوفي و بدون نقطه بود، ابوالاسود به دستور زياد، قرآن را نقطه گذاشت و جلوي بسياري از تصحيف‌ها و اشتباهات در قرآن را گرفت.68
2. ابوالاسود دوستي داشت از قبيله بني تميم به نام مالک بن اصرم. وي با کسي در مورد منزلي نزاع کرد و با آنکه غاصب بود، گفت: نزد حاکم برويم. طرف ديگر گفت: من مي‌دانم که ابوالاسود قاضي، دوست توست و به نفع تو حکم مي‌کند ولي اشکال ندارد، نزد او برويم تا حکم کند.
چون به محکمه نزد ابوالاسود وارد شدند و ادله خود را بيان کردند، ابوالاسود به ضرر دوست خود حکم کرد و حق را به حقدار رساند. دوستش خطاب به او کرد و گفت: به خدا دوستي من و تو، مبارک نيست و من از علم و فقه تو هيچ نفعي نبردم، تو بر من ظلم کردي و به غير حق حکم کردي؟! ابوالاسود در همان‌جا اشعاري را سرود که در کتب محفوظ مي‌باشد.69
3. ابوالاسود به ربذه رفته و در خدمت ابوذر بوده است. وي مي‌گويد: من مايل بودم با ابوذر ديدار کنم تا علت رفتن او به ربذه را جويا شوم؛ لذا نزد او رفتم و به او گفتم: به من نمي‌گويي آيا به ميل خود از مدينه خارج شدي يا مجبورت کردند که از آنجا خارج شوي؟
ابوذر پاسخ داد: من در شهر مرزي، شهري از شهرهاي مسلمانان بودم بي‌نياز از آنها، سپس به مدينه فرستاده شدم. با خود گفتم اشکالي ندارد، سرزمين هجرت و ديار ياران است ولي از مدينه هم به اينجا که مي‌بيني؛ يعني ربذه فرستاده شدم.70
4. ابوالأسود زني از بني حنيفه71 و همسري به نام فاطمه بنت دعمي از قبيله عبدقيس و همسري نيز به نام ام عوف قشيرية از قبيله بني قشير داشته است.72
5. ابوالأسود غلام‌هايي به نام ابوالصباح،73 مُلِم ـ که براي تجارت بود ـ زيد و کنيزي به نام لطيفه داشته است.74
6. ابوالاسود مدتي در قبيله بني قشير سکونت داشت و آنان از طرفداران عثمان بودند؛ لذا ابوالاسود را که از علويان محسوب مي‌شد، آزار و اذيت فراوان مي‌کردند و شب‌ها سنگ به او پرتاب مي‌نموده و مي‌گفتند:
خداست که اين سنگ‌ها را به تو مي‌زند.
ابوالاسود در پاسخ مي‌گفت:
اگر خدا سنگ بزند، هرگز خطا نمي‌رود ولي سنگ‌هاي شما به خطا مي‌رود.
مدتي به همين منوال بود تا ابوالاسود رحل سفر بربست و به محلي قبيلي هذيل کوچ کرد و در آنجا سکنا گزيد. وي اشعاري در اين باب سروده است که چند بيت آن را در اينجا مي‌آوريم:
يقول الارذلون بنو قشير طول الدهر لانسي عليّاً
احبّ محمداً حبّاً شديدا و عباساً و حمزة الوصيّا
چون اشعار سروده شده ابوالاسود به دست معاويه رسيد، طي نامه‌اي به ابوالاسود گفت: من در تو شک کردم. و او در جواب نوشت: هيچ شک نکن، من همان را مي‌گويم که خداوند متعال در قرآن فرموده است: ( إِنّا أَوْ إِيّاکُمْ لَعَلى‏ هُدًى أَوْ في ضَلالٍ مُبينٍ).75
7. وي در اواخر عمر، سفري به فارس، جندي شاپور، جي و اصفهان کرده است.
8. در منابع، تنها از دو فرزند ابوالاسود (ابوحرب و عطا) نام برده شده که ابو حرب، خود شاعر و محدث بوده است و احاديثي از وي نقل شده است.


علم و دانش
ابوالاسود در علوم گوناگون دست داشته است. مورخان او را فقیه، محدث، شاعر، ادیب و خطیب شمرده‌اند. جاحظ ـ ادیب و دانشمند نامی عرب ـ در مورد او می‌نویسد: «خطیب عالم و کان قد جمع شدّة العقل و صواب الرأی و جودة اللسان و قول الشعر و الظرف»76
و در جایی دیگر، او را جزو متقدمان در علم شمرده است.77
به دلیل همین علم و دانش او بوده که عمر به والی بصره دستور می‌دهد تا ابوالاسود را به کار آموزگاری زبان عربی بگمارد و یا در سال 45ق. که معاویه، زیاد بن ابیه را به ولایت بصره گماشت، ابوالاسود آموزگار فرزندان او شد.78
دیوان شعری از وی به یادگار مانده است که در قرن اخیر به چاپ رسیده است.
در کتب معتبر ادبی و علمی، اشعار او مورد توجه بزرگان قرار داشته و در کتب خویش از اشعار او به عنوان استشهاد بهره جسته‌اند؛ مثلاً سیبویه در الکتاب در سه مورد و  ابن درید در جمهرة اللغة در دو مورد، اشعار او را آورده و جاحظ در موارد مختلف از آنها بهره جسته است.79
وی علاوه بر اینها، محدث نیز بوده و احادیثی در کتب شیعه و سنی از وی وجود دارد.80 علامه امینی وی را جزو راویان شیعه بر شمرده و می‌نویسد:
«تابعی متفق علی ثقته من رجال الصحاح الست؛81 وی تابعی است که اهل سنت بر ثقه بودن وی اتفاق نظر دارند و از رجال صحاح شش گانه است». و در سلسه سند احادیث کتب اهل سنت وجود دارد. البته ذکر این نکته ضروری می‌نماید که وی هر چند در بین اهل سنت ثقه می‌باشد82 ولی در کتب رجالی شیعه، او مجهول نامیده شده است.83
اکثر احادیثی که وی روایت کرده از امام علی(ع) می‌باشد ولی از عمر، عبدالله بن مسعود، اُبی بن کعب، ابوموسی، ابن عباس، عمران بن حصین و زبیر بن عوام نیز حدیث نقل کرده است.84
ابوالاسود علاوه بر همه اینها، در خطابه و سخنوری و حاضر جوابی نیز از سرآمدان عصر خویش بوده است. حکایاتی را در این باب از او نقل کرده‌اند که به چند نمونه‌از آن اشاره می‌کنیم:
1. ابوالاسود برای رفتن به مسجد و بازار از محلۀ بنی تیم الله بن ثعلبه می‌گذشت. در آن قبیله، مردی هرزه بود  که سر راه مردم می‌نشست و آنان را استهزا می‌نمود.
روزی خطاب به ابوالاسود گفت: صورت تو مثل پیرزنی می‌ماند که شوهرش او را طلاق داده است. اطرافیان همگی خندیدند ولی ابوالاسود چیزی نگفت و رفت. روز دیگر مرد، جلوی وی را گرفت و چیزی گفت. ...
ابوالاسود رو به او کرد و پاسخی کوبنده داد...
حاضران همگی خندیدند و آن مرد دیگر کسی را استهزا نکرد85
2. شایعه شد که ابوالاسود خانه‌اش را به معرض فروش گذارده است؛ لذا کسی از او پرسید: آیا خانه‌ات را می‌فروشی؟ ابوالاسود پاسخ گفت: نه، ولی خانه همسایه‌ام را می‌فروشم.86
او از حیث «کلام و اعتقاد» نیز صاحب نظر بوده است. عده‌ای، او را قدری و معتزلی دانسته‌اند87 ولی بعضی، کتابی را در ذم قدریان به او نسبت داده‌اند.88
او را از حیث سخنوری و فصاحت نیز فصیح‌ترین مردم دانسته‌اند. ابن عساکر می‌نویسد:
«کان ابوالاسود الدؤلی من افصح الناس. قال قتادة: قال ابوالاسود الدّؤلی: إنی لأجد للحن غمزا کغمز اللحم؛89ابوالاسود فصیح‌ترین مردم است. قتادة می‌گوید: ابوالاسود دؤلی گفت: من در لحن، نرمی احساس می‌کنم [و برایم بسیار راحت و هموار است و] مثل نرمی گوشت می‌باشد».
ما به عنوان نمونه به یک خطبۀ ابوالاسود بسنده می‌‌کنیم:
ابوالفرج اصفهانی می‌نویسد: بعد از شهادت امیرمؤمنان علی بن ابی‌طالب(ع) ابوالاسود به منبر رفت و علی(ع) را توصیف نمود و در خطبه‌اش چنین گفت:
«و إن رجلاً من أعداء الله المارقة عن دینه، اغتال أمیرالمؤمنین علیاً کرّم الله وجهه و مثواه فی‌مسجده و هو خارج لتهجده فی لیلة یرجی فیها مصادفة لیلة القدر فقتله، فیالله هو من قتیل! وأکرم به و بمقتله و روحه من روح عرجت إلی الله تعالی بالبر و التقی و الإیمان و الإحسان! لقد أطفأ منه نور الله فی‌ارضه لایبیّن بعده أبدا و هدم رکناً من أرکان الله تعالی لایشاد مثله؛ فإنّا لله و إناالیه راجعون، و عندالله نحتسب مصیبتنا بأمیرالمؤمنین و علیه السلام و رحمة الله یوم ولد و یوم قتل و یوم یبعث حیّا.
آنگاه گریست و گفت:
و قدأوصی بالإمامة بعده إلی ابن رسول الله(ص) و ابنه و سلیله و شبیهه فی خلقه و هدیه، و أنی لأرجو أن یجبر الله عزوجل به ما وَهی و سیّد به ما انثلم، و یجمع به الشمل، و یطفیء به نیران الفتنة، فبایعوه تَرشُدوا.90




نتیجه گیری:
آنچه را که باید به عنوان نتیجه و غایت وچکیده ی این تحقیق بیان داشت این است که به هدف های گوناگونی علم نحو تدوین شد.جای هیچ شبهه نیست که این علم به دستور امام علی(ع)تدوین گردید وتدوین گر آن از مریدان ایشان و دلداگان فرزاندانشان،أبی الأسود دئلی بودند.
بیان شد که که درگذر زمان مکاتب مختلفیبا عقائد مختلف به وجود آمدند که اولین آن مکاتب،مکتب بصره بود که اجمالا در مورد این مکتی توضیحاتی را بیان داشتیم.
چون مؤسس آن یکی از بزرگان نحوی وهمچنین از شیعیان بوده،لذا به زندگینامه ایشان پرداختیم. در خلال این مباحث از خصوصیات ایشان صحبت نموده ودیدیم که در علم ودانش شهره روزگار بوده است. جای هیچ شک وشبهه ای نیست که وی از شیعیان و محبان حضرت علی(ع)و فرزندانشان بودهخ است.لذاعلاوه بر اثبات شیعه بودنشان،به چگونگی ارادت ایشان در مجالات مختلف،اعم از شرکت در جنگ ها و اشعار ایشان پرداختیم.
ودر اول متن در چگونگی وفات ایشان این گونه بیان کردیم:
در تاریخ وفات وی نیز دو قول وجود دارد؛ عده‌ای مرگ او را به سال 99 ق. دانسته‌اند و اکثراً وفات او را در 85 سالگی به سال 69ق گفته‌اند که اصح دو قول نیز همین به نظر می‌رسد. در این صورت باید تولد وی را به سال قبل از هجرت دانست. از این رو بعضی وی را «مخضری» می‌دانسته‌اند؛ یعنی کسی که هم جاهلیت و هم اسلام را درک کرده است.
در مورد علت مرگ وی، حرفی در تاریخ نیست ولی از آنجا که مرگ وی را مصادف با طاعون خانمان‌سوزی که در اوائل سال69ق در بصره اتفاق افتاد که طی سه روزی که شیوع پیدا کرد، بصره را زیر و رو نمود و روزانه حدود هفتاد هزار نفر را کشته دانسته‌اند، می‌توان گفت: همین طاعون سبب فوت وی شده است.
آنچه که باید در پایان بار دگر متذکر شوم آن است که :
شکی نیست که ایشان از شیعیان بوده و این افتخاری است برای شیعه که در پیشبرد علم ادبیات عرب،نقش بسزایی داشتند.ایشان از علما ودانشمندان بوده ومرگ ایشان ،هماند مرگ علمای دیگر،ضایعه ای سنگین برای اسلام تلقی میشود.
روح ایشان شاد،وامید است که پیرو راه این بزرگان باشیم . والسلام.




پاورقی ها:
1 . تاریخ مدینة دمشق، ج25، ص176.
2 . تاریخ مدینة دمشق، ج25، ص180 به بعد.
3 . سیر اعلام النبلاء، ج4، ص18.
4 . ؛ تاریخ مدینة دمشق، ج25، ص187.
5 . تهذیب الکمال، ج32، ص38.
6 . الاصابة، ج3، ص456.
7 . تاریخ مدینة دمشق، ج25، ص181.
8 . الاغانی، ج12، ص366.
9 . اسدالغابة، ج3، ص113.
10 . سیر اعلام النبلاء، ج4، ص81 به بعد.
11 . همان، ص86؛، مراة الجنان، ج1، ص144.
12 . الاغانی، ج2، ص155؛ الاصابة، ج3، ص456؛ سیر اعلام النبلاء، ج4، ص86.
13 . این طاعون، معروف به «طاعون جارف» می‌باشد و جارف به معنی «مرگ عمومی» است.
14 .  الغدیر، ج3، ص93.
15 . معجم رجال الحدیث، ج10، ص186؛
16 . تحفة الاحباب، ص232.
17 . مراد، قول «معدی کرب» است (همان).
18 . تاریخ من دفن فی العراق، ص287 به بعد.
19 . همان؛ در تاریخ دمشق، (ج25، ص180) به کیفیتی دیگر آمده است.
20 . تاریخ من دفن فی العراق، ص287 به بعد.
21 . ؛ انساب الاشراف، ترجمه امیرالمؤمنین، ص44.
22 . تاریخ دمشق، ج25، ص177 ـ 179.
23 . بحارالانوار، ج38، ص277؛ الغدیر، ج3، ص232
24. الاغانی، ، ج 12، ص 297.
25همان ، ج 5، ص 406.
26.همان  ، ج 3، ص 236.
27 تاريخ الاسلام و وفيات المشاهير و الأعلام ج 5، ص 278.
28. العبر تاريخ ابن خلدون، ج 2، ص 1160.
29. رجوع کنید منبع 24
30.  سیر اعلام النبلاء
31الفتوح، ص 1037.
32.اعلام زرکلی  ج 3، ص 236.
33. ابی عمر احمد بن محمدج 4، ص 354.
34تاریخ طبری، ترجمه ابوالقاسم پاینده ج 6، ص 2678.
35. تاریخ یعقوبی،  ج 2، ص 122.
36. امامت و سياست (تاريخ خلفاء)، ترجمه سيد ناصر طباطبايى، ، ص 91 - 92.
37. مروج الذهب و معادن الجوهر، ص 206.
38.دینوری، امامت و سیاست، ، ص 173.
39. همان، ص 251.
40.ابن خلدون، ، ج 1، ص 629.
41.بلاذری، ، ج 11، ص 110.
42.طبری، ، ج 6، ص 2697.
43. همان، ج 6، ص 2693.
44. آفرينش و تاريخ، ترجمه محمد رضا شفيعى كدكنى، ، ج 2، ص 890.
45.بلاذری، انساب الاشراف، ، ج 6، ص 433.
46.بلاذری، انساب الاشراف ، ج 11، ص 114 - 115.
47. امام شناسی ج 18 ص 458
48.الاغاني، ج12، ص346.
49. طبقات، ابن سعد، ج5، ص46.
50 . تهذيب الکمال، ج33، ص38.
51 . تاريخ طبري، ج3، ص125؛
52 . تاريخ خليفه، ص144.
53. همان
54 . تاريخ طبري، ج3، ص125.
55 . تاريخ خليفه، ص152.
56 . الاغاني، ج12، ص350.
57 . رک: منابع شماره 18.
58 . تاريخ دمشق، ج25، ص202.
59 . انساب الاشراف (ترجمه اميرالمؤمنين(ع))، ص202؛
60 . تاريخ يعقوبي، ج2، ص205.
61 . تاريخ طبري، ج3، ص154؛ انساب الاشراف (ترجمه اميرالمؤمنين(ع))، ص78.
62 . تاريخ طبري، ج3، ص163.
63. ابن شهر آشوب، مناقب، قم، علامه، بی تا، ج 4، ص 61.
64. الطبقات الکبری، ترجمه محمود مهدوی دامغانی ج 5، ص 122.
65. بلاذری، انساب الاشراف، پیشین، ج 3، ص 221.
66. ابن شهر آشوب، ج 4، ص 61.
66. دیوان ابوالاسود دوئلی، ، ص 408.
67. ابوالاسود دوئلی، همان، ص 62 - 63، 165، 336و... .
68 . الاغاني، ج12، ص347.
69 . الاغاني، ج12، ص356.
70 . ابوذر غفاري، وجدان بيدار آدميت، ص106.
71 . الاغاني، ج12، ص367.
72 . همان، ص378.
73 . همان، ص379.
74 . همان، ص382.
75 . تاريخ دمشق، ج25، ص199؛
76 . البیان، ج1، ص324.
77 . همان، ص110.
78 . ریاض العلماء، ج3، ص27.
79 . البیان، ج1، ص110، 196، 379؛ ج2، ص354 و ج3، ص100، 229.
80 . ر.ک: بحارالانوار، ج8، ص20، ح12؛ ج28، ص232، ح18 و ص314، ح5؛
81 . الغدیر، ج3، ص93 و ج8، ص318.
82 . ؛ تاریخ مدینة دمشق، ج25، ص181.
83 . المفید، ص293.
84 . تاریخ  مدینة دمشق، ج25، ص176؛ الاغانی، ج12، ص346 ـ 351.
85 .الاغانی، ج12، ص352.
86 . تاریخ مدینة دمشق، ج25، ص198.
87 . الاغانی، ج12، ص384.
88 . اصول الدین، بغدادی، ص316.
89. فرق و طبقات معتزله، ص31.
90 . تاریخ مدینة دمشق، ج25، ص190.





فهرست مآخذ:
1) الاصابة  فی تمییز الصحابه
2) الأعلام/ زرکلی ، خیرالدین / ناشر: مرکز اطلاعات و مدارک اسلامی
3) الاغانی/الاصفهانی تحقیق علی النجدی ناصیب/ قاهره، الهیئه المصریه العامه للکتاب
4) اسدالغابة /ابوالحسن علی، ابن أثیر/ بیروت سال 1287 هـ ق در 5 جلد
5) اصول الدین/ بغدادی/  استانبول 1346ـ1928/ چاپ افست بیروت 1401/1981
6) آفرينش و تاريخ مقدسى، مطهر بن طاهر؛ ، ترجمه محمد رضا شفيعى كدكنى، تهران، آگه، 1374ش
7) انساب الاشراف/ نويسنده:احمدبن‌يحيي بلاذري مترجم: علي‌بن‌ابي‌طالب(ع)/ ناشر: مجمع احياء فرهنگ اسلامي
8) امامت و سياست (تاريخ خلفاء)، دینوری، ابن قتیبه؛ ترجمه سيد ناصر طباطبايى، تهران، ققنوس، 1380ش
9) بحار الأنوار علامه مجلسی / مؤسسه الوفا، دار احياء التراث العربي، بيروت/۱۱۰ جلد
10) البیان/ نویسنده: محمدبن يوسف گنجي شافعي مترجم:مينا جيگاره/ ناشر:موسسه انتشاراتي نبا
11) تاريخ الاسلام و وفيات المشاهير و الأعلام/الذهبى، شمس الدين محمد بن احمد/ تحقيق عمر عبد السلام تدمرى/بيروت/ دار الكتاب العربى، 1413
12) تاریخ طبری/ طبری، محمد بن جریرترجمه ابوالقاسم پاینده/ تهران/ نشر اساطیر، سال 1375ش
13) تاریخ مدینة دمشق، ابوالقاسم علی بن حسن (ابن عساکر) تحقیق: علی شیری/ بیروت: دار الفکر
14) تاریخ من دفن فی العراق
15) تاریخ یعقوبی یعقوبی/ احمد بن ابی یعقوب؛ ، ترجمه محمد ابراهیم آیتی/ تهران/ نشر علمی و فرهنگی
16) دیوان ابوالاسود دوئلی ابوالاسود دوئلی، ظالم بن عمرو؛ ، تحقیق محمد حسن آل یاسین، بیروت، موسسه ایفا للطباعه و التصویر، 1402
17)  رياض العلماء و حياض الفضلاء (7جلدي)/ نويسنده:افندي عبدالله/ تدوين_تحقيق_به همت:حسيني سيد احمد/ نوبت چاپ:اول/ سال چاپ :1360
18) سیر اعلام النبلاء ذهبی ، محمد بن احمد، 673 - 748ق سایر نویسندگان: ارنوؤط، شعیب / اسد، حسین / ناشر: مرکز اطلاعات و مدارک اسلامی
19) الطبقات الکبری ابن سعد، محمد؛ ، ترجمه محمود مهدوی دامغانی، تهران، فرهنگ و اندیشه، 1374ش
20) العبر تاريخ ابن خلدون/ابن خلدون، ترجمه عبد المحمد آيتى/ مؤسسه مطالعات و تحقيقات فرهنگى،
21) عقد الفرید/ ابن عبدربه، ابی عمر احمد بن محمد؛/قم/موسسه الامام المهدی
22) الغدیر/ علامه امینی/ تهران بنياد بعثت/ مرکز چاپ و نشر/ ‎۱۳۸۶
23) الفتوح/ نويسنده:محمدبن‌علي ابن‌اعثم‌كوفي مترجم:محمدبن‌احمد مستوفي‌هروي مصحح:غلامرضا طباطبايي‌مجد/ شركت انتشارات علمي و فرهنگي
24) فرق وطبقات معتزله
25) مروج الذهب و معادن الجوهر/ مسعودی، ابوالحسن علی بن الحسین؛ ترجمه ابوالقاسم پاینده/تهران، علمی و فرهنگی، 1374
26) المفید
27) وجدان بيدار آدميت، ابوذر غفاري

 

 

 


مدرسه علمیه حقانی

استفاده از مطالب این سایت بلامانع می باشد.