پژوهش طلاب

 

 

بسم الله الرحمن الرحیم

 

 


پیشگفتار

الحمد لله رب العالمین بارئ الخلائق اجمعین و الصلاة و السلام علی عبدالله و رسوله و حبیبه و صفیه، سیدنا و نبینا و مولانا ابی القاسم محمد صلی الله علیه و آله وسلم و علی آله الطیبین الطاهرین المعصومین.
این پژوهش ناچیز را به پیشگاه صاحب الامر، حضرت بقیة الله ، منجی آخر الزمان و مولا وسرورمان تقدیم می کنم. باشد که ایشان با عنایات بی حد و حصرشان این انسان ناچیز را برای همیشه، سر سفره ی اسلام و قرآن و اهل بیت علیهما السلام روزی خور قرار دهند.
در اینجا بر خود واجب می دانم از زحمات فراوان دوستان عزیزم جناب آقای آذربایجانی و علی جاودان فر و حجة الاسلام والمسلمین عزیزیان که با دلسوزی های پدرانه، مرا در نگاشتن هر چه بهتر این پژوهش یاری کردند تشکر و قدردانی کنم.






چکیده

تبیین مفهومی فصاحت و بلاغت به عنوان دو مفهوم از مفاهیم پایه برای علوم بلاغی بسیار پر اهمیت است. در این مقاله به دنبال تبیین مفهومی و تحلیل اقوال در این مساله هستیم.
برای هر زبان می توان سه رویکرد صحت، فصاحت و بلاغت را در نظر گرفت.
متاسفانه در آثار علمی گذشته به جای پرداختن به ملاک اصلی این سه رویکرد به اسباب آن پرداخته اند که این امر موجب برخی اشتباهات در بیان برخی شروط و به انحراف کشیده شدن علوم بلاغی شده است.
در این مقاله ثابت شد ملاک مفهومی رویکرد صحت، مطابقت با قواعد و اعتبارات زبانی و ملاک مفهومی فصاحت، شیوایی و وضوح در دلالت و ملاک بلاغت اثر گذاری در مخاطب است.

کلیدواژه: فصاحت- بلاغت- صحت- اثرگذاری- شیوایی







فهرست مطالب
مقدمه   
بخش اول:  معانی لغوی   
فصل اول: فصاحت   
فصل دوم: بلاغت   
بخش دوم: معانی اصطلاحی  فصاحت و بلاغت   
1.فصل اول : جاحظ   
2.فصل دوم: ابوهلال عسکری   
3.فصل سوم: ابن سنان خفاجی   
4.فصل چهارم : عبدالقاهر جرجانی   
5. فصل پنجم: سکاکی   
6. فصل ششم: ابن اثیر   
7.فصل هفتم: خطیب قزوینی   
بخش سوم :  تحلیل سیر تاریخی اقوال در مورد معنای فصاحت و بلاغت   
بخش چهارم : نقد اقوال مطرح شده در تعریف فصاحت و بلاغت   
نتیجه   
فهرست منابع   


 

 


مقدمه

فصاحت و بلاغت دو مفهوم از مفاهیم پایه برای علوم بلاغی به شمار می روند. در دوره های مختلف تطور علم بلاغت، به بررسی این دو مفهوم پرداخته شده است اما به نظر می رسد این تبیین مفهومی پس از چندی به بیان اسباب رسیدن به این مفاهیم تبدیل شده و تبیین دقیق هر یک از این دو اصطلاح مغفول واقع شد.
در این مقاله به دنبال این مطلب هستیم که ملاک مفهومی هریک از این دو اصطلاح چیست که در پرتو رسیدگی به این مطلب باید به ملاک صحت نیز بپردازیم.
در این تحقیق ابتدا به بیان اقوال بر اساس سیر تاریخی پرداخته و به تحلیل سیر تاریخی می پردازیم و سپس نقد های وارده بر این اقوال را در ادامه بیان می نماییم.
این نوشته از نوع پژوهش های بنیادی است که البته دارای ثمره زیادی در علوم بلاغی می باشد و محصلین علوم بلاغی و ادبی می توانند از این نوشته بهره مند شوند.





بخش اول:                                                                                                   

معانی لغوی فصاحت و بلاغت
فصل اول: فصاحت
فصل دوم: بلاغت




در این بخش معانی لغوی این دو اصطلاح را در دیدگاه بلاغیون اجمالا مورد بررسی قرار می دهیم.
فصل اول: فصاحت
فصاحت در لغت به معنای بیان و ظهور و امثال آن مورد استفاده قرار می گیرد.
عباراتی مانند " وأخي هارون هو أفصح مِنِّي لساناً"  به معنای اینکه قول او مبیّن تر از قول من است و یا عبارت " وقالت العرب: أفصح الصبح"  به معنای اینکه صبح ظاهر شد، بیان کننده ی همین معانی از فصاحت می باشد.
فصل دوم: بلاغت
بلاغت در لغت به معنای منتهی شدن و رسیدن است. این معانی را عباراتی مانند " بلغ فلان مراده" به معنای اینکه فلانی به مرادش رسید و " بلغ الركب المدينه" به معنای اینکه سواران به شهر مدینه رسیدند، تأیید می کنند.

بخش دوم:                                                                                                                                                                                                                                                      معانی اصطلاحی فصاحت و بلاغت

       فصل اول: جاحظ (قرن سوم)
فصل دوم: ابوهلال عسکری (قرن چهارم)
فصل سوم: ابن سنان  خفاجی (قرن پنجم)
فصل چهارم: عبدالقاهر جرجانی (قرن پنجم)
فصل پنجم: سکاکی (قرن هفتم)
فصل ششم: ابن اثیر (قرن هفتم)
فصل هفتم: خطیب قزوینی (قرن هشتم)



تحلیل و تبیین معنای فصاحت و بلاغت حتی قبل از تدوین علوم بلاغی نیز در میان علمای ادب، مورد توجه بوده است لکن این تحلیل ها عمدتاً ناظر به حیث لغوی این دو واژه بوده و تحلیل زبان شناسی و علمی این اصطلاحات مورد نظر نبوده است. در این فصل به دنبال ارائه اقوال موجود در معنای این دو اصطلاح از جهت تحلیل زبان شناسانه و علمی هستیم. نکته لازم به ذکر در مورد طرح اقوال این است که برای تبیین، فهم و نقد دقیق این اقوال، باید آن ها را بر اساس سیر تاریخی بیان نمود از این رو در این فصل اقوال را بر اساس سیر تاریخی آن ها و با نام ارائه دهنده قول، مورد بررسی قرار می دهیم.
از آغاز نزول قرآن تا پایان قرن دوم هجری، مسئله ی اعجاز قرآن برای مسلمانان مطرح نبوده است. مسلمانان قبل از هر چیز شیفته قرآن و شگفت زده ی سبک و زیبایی آن و متحیر در برابر مفاهیم قرآنی بوده اند؛ لذا این دلبستگی و تحیر موجب شد به مسئله ی اعجاز نپردازند. این حالت را می توان به دو علت ارجاع داد:
الف) مسلمانان دریافته بودند قرآن بدون تردید از جانب خداوند است؛ لذا ساخت والای زبانی و مسائل ظریف و دقیق بیانی در آن، آنها را از چون و چرا در برابر این متن بی نیاز می کرد.
ب) آنها به قرآن به دید تقدیس و تکریم می نگریستند؛ لذا درباره ی آن اظهار نظر نمی کردند. چنان که صحابه و تابعین در آغاز به تفسیر قرآن هم توجهی نداشتند.
بحث درباره ی اعجاز قرآن به طور رسمی و منظّم از اواخر قرن دوم یا از آغاز قرن سوم هجری پدید آمده است. لذا بحث فصاحت و بلاغت که شاخه ای از رویکردهای قرآن پژوهی به شمار می رفت کم کم از همین قرون توسط دانشمندان مورد بررسی قرار گرفت. به همین منظور در آغاز سیر تاریخی پژوهش به سراغ دانشمندان قرن سوم میرویم و سیر فصاحت و بلاغت را از زمان آنها شروع می کنیم.  

1.    فصل اول : جاحظ (قرن سوم)
وی به صورت تصریح شده، صحبتی درباره ی ارتباط معانی فصاحت و بلاغت نمی کند، اما با اندک تأملی در عبارات ایشان شاید بتوان اینگونه نتیجه گرفت که فصاحت و بلاغت در نزد او با یک دیگر ممزوجند و از لحاظ معنایی با یکدیگر مترادفند.  وی اگرچه تعریفی خاصی از فصاحت و بلاغت ارائه نداده است ولی می توان از عباراتش تعریف فصاحت و بلاغت را استنباط کرد:
 اینکه حق حروف را از لحاظ مبین و روشن بودن عطا کنیم ،از به کار بردن لغاتی که شأنشان در زبان عربی پایین است پرهیز کنیم  ، الفاظ را در موضعی که شایستگی آن را دارند به کار بریم  ، الفاظ به کار رفته متنافر نباشند تا موجب سختی در تلفظ نگردند  ، عامی ، غریب و وحشی نیز نباشند . به عبارتی مختصرتر، الفاظ به کار رفته در کلام عرب فصیح جاری  باشد.

2.    فصل دوم: ابوهلال عسکری (قرن چهارم)
وی در کتاب معروف خود، الصناعتین، دو روش را پیش گرفته است:
الف) ایشان بعد از اشاره به معانی لغوی فصاحت و بلاغت، به این نتیجه می رسد که اگرچه ریشه و اصل این دو اصطلاح متفاوت است اما با این وجود، به معنایی واحد بر می گردند چراکه هر یک از این دو به خودی خود معنی را روشن و آشکار می سازند.
ب) وی ابتدائا قول بعضی از علماء را مبنی بر اینکه " فصاحت تام بودن آلت بیان است" مطرح میکند سپس با استناد به همین تعریف، فصیح خواندن خداوند را کاری نادرست می شمارد چرا که کلام خداوند است که به عنوان آلتِ بیان شناخته می شود.
بر اساس این تعریف معنای فصاحت از بلاغت جدا می گردد چرا که تعریف کردن فصاحت به آلت، آن را تنها منتهی به الفاظ می کند و بلاغت نیز چون به "منتهی شدن معنا به قلب" تعریف می شود ، لزوما در حیطه ی معنا جای می گیرد. دلیلی دیگر اینکه طوطی فصیح خوانده می شود اما هیچ گاه بلیغ خواند      نمی شود زیرا او در هنگام صحبت کردن تنها حروف را ادا میکند و کاری با معانی آن ندارد.

3.    فصل سوم: ابن سنان خفاجی (قرن پنجم)
ابن سنان فصاحت را غیر از بلاغت می داند چراکه فصاحت را به "حسن الفاظ" تعریف می کند در حالی که بلاغت را به "حسن الفاظ و معانی با هم" تعبیر می نماید. بنابراین هر بلیغی فصیح است اما هر فصیحی بلیغ نیست. به عبارت دیگر در نزد او فصاحت تنها مربوط به الفاظ است اما بلاغت وصف الفاظ و معانی شمرده می شود.
در نظر وی هیچ کلمه ای شایستگی وصف فصاحت را ندارد مگر آنکه همه ی هشت شرط زیر را دارا باشد:
الف) لفظ مورد نظر از حروفی تشکیل شده باشد که مخارجی دور از هم داشته باشند.
ب) در شنیده شدن، یک حسن و مزیتی نسبت به همنوع خود داشته باشد اگر چه در تألیف حروف یکسان باشند. مانند عذب نسبت به ذعب.
ج) وحشی و حیران کننده نباشد.
د) عامی نباشد.
ه) کلمه ی مورد نظر از کلمات رایج در عربی صحیح معیار باشد.
و) معنای دیگری که باعث اکراه شود(هرچند مقصود نباشد)، نداشته باشد.
ز) تعداد حروف کلمه زیاد نباشد و از حدّ اعتدال خارج نشود.
ک) کلمه در موضعی که با آن از شیء لطیف یا پنهان یا از شیء کم یا مانند اینها، تعبیر می شود، مصغّر شود.    
4.    فصل چهارم : عبدالقاهر جرجانی (قرن پنجم)
عبدالقاهر جرجانی به عنوان مدوِّن علوم بلاغی، در آثار خود فصاحت و بلاغت را به یک معنا دانسته و آن ها را از یکدیگر تفکیک نکرده است. ایشان در کتاب دلائل الاعجاز می نویسند:
«فصاحت و بلاغت و بیان و براعت و امثال آن از کلماتی هستند که از آنها تعبیر می شود به برتری بعضی از گویندگان بر برخی دیگر از جهت اینکه نطق و تکلم می کنند و شنوندگان را از اغراض و مقاصد آگاه می سازند و کلام را می پراکنند تا بفهمانند آنچه در نفس آن هاست و کشف کنند برای مخاطبین از زوایای پنهان قلب هایشان.»
منشأ این ترادف معنایی، از مسئله ی تازه و مبتکرانه ی وی با نام تئوری نظم سرچشمه می گیرد. او با تئوری نظم، قدرت لفظ گرایی را شکست و به حوزه ی معنا اهمیتی ویژه داد. وی با طرح این تئوری به پیوستگی واژگان در نظم نحوی، همراه با نظم و پیوند کلمات با هم در قرآن پرداخت. نظم از نظر او یعنی "وابستگی واژگان به یکدیگر ".او سپس به انواع وابستگی، یعنی اسم به اسم، اسم به فعل، حرف به اسم و فعل می پردازد و نتیجه می گیرد که اینها راه ها و گونه های وابستگی واژگان به یکدیگر است که در علم نحو آن را می یابیم. او سپس شروع به تعریف نظم می کند: نظم آن است که کلامت را به گونه ای که با علم نحو تناسب داشته باشد، وضع کنی و به قوانین و اصول آن عمل نمایی؛ روش های این علم را بدانی و از آن منحرف نگردی.  و
نظریه ی نظم او که بسیار او را نامدار کرده است، بسط و توسعه ی دیدگاه جاحظ در باب نظم قرآن است.
جاحظ نظریه ی نظم را به عنوان عکس العملی در برابر استادش نظام به کار برده بود. رمانی هم از نظم قرآن سخن می گفت و خطّابی هم نظم را باور داشت و باقلانی نیز آن را پذیرفته بود؛ اما جرجانی در تئوری نظم خود به رابطه ی تنگاتنگ لفظ و معنا پرداخته است.
بعد از عبدالقاهر جرجانی روند تبیین معانی فصاحت و بلاغت و ارتباط آن دو با یکدیگر توسط بلاغیون به همین منوال ادامه داشت و تعریف جدیدی در این زمینه مطرح نشد تا اینکه نوبت به سکاکی رسید.

5.     فصل پنجم: سکاکی (قرن هفتم)
پس از عبد القاهر، سکاکی در آثار خود، فصاحت و بلاغت را از یکدیگر تفکیک نمود. تعریف ایشان در مورد فصاحت و بلاغت بیشتر ناظر به اسباب ایجاد فصاحت و بلاغت است. ایشان در این باره می نگارند:
«فصاحت دو قسم است، قسمی به معنی باز می گردد و آن خلوص کلام از تعقید است و قسمی به لفظ باز می گردد و آن عربی و اصلی بودن کلمه و جاری بودن آن بر قوانین لغت و سلامت از تنافر است. و بلاغت، رسیدن متکلم به حد و مرتبه ای از اداء معانی است که ایفاء حق خواص تراکیب و ایراد انواع تشبیه و مجاز و کنایه در جایگاه خود، مختص این حد و مرتبه است.»
 
6.    فصل ششم: ابن اثیر ( قرن هفتم)
وی فصاحت را محصور در حسن الفاظ می داند زیرا کلام فصیح همان ظاهر بیّن است بدین معنا که در فهم آن، نیازی به مراجعه به کتب لغت نیست. دلیل نیکو بودن آنها، مأنوس بودن اهل نظم و نثر با این کلمات می باشد چراکه آنان کلمات را غربال می کنند و زیباترین آنها را انتخاب و سپس استعمال می کنند. استعمال آنها نیز در طول زمان باعث ظاهر و آشکار شدنشان می گردد. بنابراین حسن الفاظ فصیح آشکار می گردد.
فصاحت لزوما محصور در الفاظ است چراکه اگر غیر از این بود همه ی الفاظ در دلالات خود یکسان می بودند و حُسن و قُبح الفاظ معنایی نداشت.
کلمه ای بلیغ نامیده می شود که به اوصاف لفظیه و معنویه رسیده باشد. بلاغت شامل الفاظ و معانی    می باشد لذا بلاغت اخص از فصاحت است همانند انسان نسبت به حیوان چرا که هر انسانی حیوان است اما هر حیوانی انسان نیست. علاوه بر خاص و عام بودن فرق دیگری نیز میان فصاحت و بلاغت یافت    می شود. آن تفاوت این است که بلاغت جز در حالت ترکیبی لفظ و معنا یافت نمی شود. اما لفظ مفرد   می تواند متصف به فصاحت گردد.  



7.    فصل هفتم: خطیب قزوینی (قرن هشتم)
پس از سکاکی، خطیب قزوینی به عنوان یکی از شارحان مکتب وی، نگرش سکاکی به این مسأله را مورد تأیید و تقویت قرار داده و در تعریف این دو اصطلاح به صراحت به بیان اسباب ایجاد فصاحت و بلاغت پرداخته است. ایشان در تلخیص المفتاح می فرمایند:
«فصاحت در مفرد خالی بودن آن از تنافر حروف و غرابت و مخالفت با قواعد ]لغوی[ و در کلام خالی بودن آن از ضعف در تألیف و تنافر کلمات و تعقید همراه با فصاحت کلمات است و بلاغت در کلام مطابقت آن با مقتضای حال همراه فصاحت کلام است.»
آنگاه در ادامه ی مراتب بلاغة در کتاب الایضاح می افزاید:
« فصاحت متکلم عبارت است از آن ملکه ی راسخه ی نفسانی که متکلم را قادر می سازد تا مقصود خود را با الفاظ فصیح بیان کند. »
« و اما بلاغة متکلم عبارت است از آن ملکه ای که انسان را قادر می سازد تألیف کلام بلیغ بکند.»  
پس از خطیب قزوینی، نظر وی توسط شارحان آثار او تأیید شده و نظر جدیدی ارائه نشد.  و   این امر را   می توان در آثار بلاغی تألیف شده پس از خطیب به خوبی مشاهده نمود.  






بخش سوم :                                                                                                   

تحلیل سیر تاریخی اقوال در مورد معنای فصاحت و بلاغت



جعل اصطلاح و استفاده از آن ها در علوم متناسب با نیاز صورت می گیرد. مدوِّنین علوم، نیازهایی را در علوم احساس می کنند و برای رفع آن ها به تبیین مفاهیم و جعل اصطلاح برای آن می پردازند.
روند دو واژه فصاحت و بلاغت نیز در علوم بلاغی به همین شکل بوده است. توضیح آن که پس از آغاز دوره تدوین نحو و شکل گیری قواعد علم صرف و نحو، شخصیت های علمی مانند عبدالقاهر جرجانی به این نکته پی بردند که کلام غیر از لایه ای که در صرف و نحو مورد بررسی قرار می گیرد دارای لایه ای دیگر نیز می باشد. یعنی لایه ای که در صرف و نحو مورد بررسی قرار می گیرد مربوط به حیث صحت کلام است و لایه دیگری که کمتر به آن توجه شده است ترفند های لفظی در راستای القای لطائف معنوی است. این نگرش جدید در حالی ایجاد شد که در آثار ادبی قبل شالوده های اساسی این نگرش به صورت پراکنده طرح شده است.
تاریخ علوم ادبی نشان می دهد که آثار نحوی متقدمین، گرایش بیشتری به معنا داشته است. به عنوان مثال می توان الکتاب سیبویه را یکی از کتبی دانست که با نگرش صرفی و نحوی به کلام نوشته شده است در حالی که گاه در آن اشاره های بلاغی نیز دیده می شود.
با ایجاد دغدغه جدید در مورد توجه به لایه های معنوی زبان به تدریج محققین از ادبا که بررسی های استطرادی، سطحی و غیر متمرکز نحویون درباره ترفندهای معنوی زبانی را کافی نمی دانستند به جداکردن این مباحث از آثار نحوی مبادرت نمودند. جناب عبد القاهر جرجانی که وی را مدون علوم بلاغی می دانند در چرایی جداسازی علوم بلاغی از علم نحو چنین می نگارد:
« در گمان مردم چنین واقع شده که کفایت می کند که[در مورد تقدیم یک لفظ] گفته شود: همانا برای توجه مقدم شده و برای ذکر اهمیت مقدم شده است بدون اینکه متذکر شوند که این عنایت از کجاست؟ و به چه چیزی اهم شده است؟»
عبد القاهر متوجه این مطلب شد که برخی کلام ها بر برخی دیگر از حیث القاء معنا و اثر گذاری برتری دارند که این امر متناسب با لایه ای است که وی به دنبال طرح آن در کلام بود از این رو چنین کلام هایی را فصیح و بلیغ دانست. هم چنان که از تعریف وی در فصاحت و بلاغت بر می آید این اوصاف به دلیل برتری القاء کنندگی معنوی و اثر گذاری کلام بر آن بار می شود و بر اساس همین برتری می توان آن را از جهت زبانی، مورد تحلیلات دقیق تر و موشکافانه تر قرار داد.
پس از عبد القاهر این رویکرد ادامه یافت اما علمای فن رفته رفته متوجه لایه ای میان رویکرد نحوی و بلاغی در کلام شدند. توضیح آن که ایشان دریافتند کلام هایی وجود دارد که فراتر از کلام صحیح است در حالی که ویژگی های بیان شده توسط عبدالقاهر نیز در آن یافت نمی شود. این یافته علمای ادب، باعث تفکیک میان معنای فصاحت و بلاغت گردید. در این فضا، بلاغت به همان معنایی که عبدالقاهر برای آن بیان کرده بود باقی ماند اما فصاحت به لایه ای میان لایه صحت و بلاغت اطلاق شد. معنای فصاحت در این حالت، وضوح و شیوایی است. این سه رویکرد در میان علما رواج یافته و نقد نظرات بر اساس همین سه رویکرد انجام می شد. این تفکیک رسماً از زمان سکاکی صورت گرفت اگرچه در آثار علمی قبل از او می توان عباراتی نزدیک به این مضامین یافت.
پس از مدتی خطیب قزوینی در معنای بلاغت تغییر ایجاد کرد. ایشان در آثار علمی خود به شرط بودن فصاحت در بلاغت تصریح نموده اند.





بخش چهارم :

 

نقد اقوال مطرح شده  در تعریف فصاحت و بلاغت


به نظر می رسد لایه هایی که بلاغیون برای کلام، بیان کرده اند صحیح است. توضیح آنکه انسان طبیعتی اجتماعی دارد. این طبیعت و نیاز های او وی را به برقراری ارتباط با دیگران دعوت می نماید. برقراری ارتباط با هم نوع می تواند به روش های گوناگونی صورت پذیرد اما راحت ترین راه استفاده از زبان است.
انسان با استفاده از قوه ای که خداوند متعال در نهاد او قرار داده است با هدف ارتباط با دیگران و تفهیم و تفاهم به اختراع زبان پرداخت و روشن است که لازمه دستیابی به این هدف پیروی افراد جامعه از مجموعه ای از قواعد و ضوابط اعتباری مشخص است. این سطح از زبان صحت نام دارد و کلامی که دارای چنین ویژگی ای باشد کلام صحیح نامیده می شود.
در هر زبان برخی کلام ها علاوه بر مطابقت با اعتبارات زبانی، دارای ویژگی هایی هستند که به خاطر وجود این ویژگی ها کلام رسا، شیوا و واضح می شد. این ویژگی ها می تواند در هر زبانی متفاوت باشد. این سطح از زبان را فصاحت و کلامی که بر این ویژگی ها استوار است فصیح نامیده می شود.
 ویژگی هایی که در زبان عربی موجب رسایی و شیوایی کلام می شود مورد توجه علمای فن بوده است که این ویژگی ها در تعاریفی که برای فصاحت ارائه نموده اند، ظاهر شده است که مجموع آنها عبارتند از:
-    مطابقت کلام و کلمه با قواعد نحوی و صرفی
-    نداشتن تنافر حروف
-    غریب نبودن معنای کلمات
-    خالی بودن کلام از تعقید لفظی
-    خالی بودن کلام از تعقید معنوی
در میان مواردی که به عنوان اسباب فصاحت کلام بیان شده اند، تنها بر مورد دوم یعنی نداشتن تنافر حروف اشکال وارد است و به نظر می رسد این قید در وضوح دلالت تأثیری ندارد و باقی موارد بیان شده صحیح می باشند و بر دلالت کلام بر مراد تأثیر گذارند.
اشکال کلی ای که به این نوع تعریف(تعریف به وسیله ویژگی ها) وارد است این است که با این تعاریف رفته رفته آثار علمی به جای پرداختن به ملاک اصلی فصاحت و تبیین دقیق مفهومی آن، مشغول به تحلیل اسباب شده اند، در حالی که تبیین مفهومی فصاحت هنوز جای بررسی دارد.
علاوه بر دو سطح بیان شده، سطح دیگری در زبان وجود دارد و آن زمانی است که متکلم به قصد تأثیر گذاری در مخاطب به ایراد کلام می پردازد. در این سطح متکلم اغراض و احساسات خود را با توجه به حال خطاب در کلام جریان می دهد و این اغراض و احساسات با تأثیر لفظی و معنوی ای که در کلام می گذارد می تواند اثر مورد نظر متکلم را در مخاطب ایجاد نماید. روشن است به میزانی که متکلم به حال خطاب اشراف و بر ترفند های زبانی تسلط داشته باشد، اثر گذاری کلام او بیشتر خواهد شد. برای مثال به بیتی از اشعار حافظ، اشاره می کنیم:
«نیست بر لوح دلم جز الف قامت یار        چه کنم حرف دگر یاد نداد استادم»
در این بیت در برخی نسخه ها به جای کلمه «یار» کلمه «دوست» آمده است. یکی از حافظ پژوهان ادعا کرده است قطعاً نسخه ای که در آن کلمه یار به کار رفته است صحیح می باشد زیرا دوست اصلاً الف ندارد تا قامت آن الف بر لوح دل نقش ببندد همچنین دوست در مقام کتابت هم ایستاده نوشته نمی‌شود تا قامتی داشته باشد و جالب آنکه حتی در مقام تلفظِ کلمه‌ دوست هم لب گوینده به صورت افقی در می‌آید و قامتی برایشان تشکیل نمی‌شود در حالی که یار هم الف دارد و هم در مقام کتابت قامتی ایستاده دارد و هم در مقام تلفظ به لب گوینده‌اش قامتی عمودی می‌دهد. این ادعا ناشی از آن است که حافظ در زبان فارسی، متکلمی است که در سطح بسیار بالایی از مرتبه بلاغت زبانی قرار دارد و این امر باعث شده تا چنین استدلالاتی مورد قبول جامعه علمی و غیر علمی قرار گیرد و روشن است که اگر حافظ چنین جایگاه زبانی نداشت اسناد چنین مطالبی به اشعار وی، غیر قابل قبول می شد.
این سطح از زبان، بلاغت و به کلامی که دارای چنین ویژگی هایی باشد بلیغ می گویند.
نکته مهم و کلیدی در این سطح این است که این سطح بر خلاف مرتبه فصاحت و برخلاف نظر خطیب قزوینی، نه تنها فصاحت کلام در این مرتبه شرط نیست بلکه صحت نیز در آن شرط نیست. البته این به این معنا نیست که هر کلامی که فصیح و حتی صحیح نبود، بلیغ است بلکه به این معناست که متکلم بلیغ بر اساس مقتضای حال و اغراض خود می تواند هر ترفند زبانی ای را که مناسب می یابد، مورد استفاده قرار دهد حتی اگر این ترفتند زبانی مخل به فصاحت و صحت باشد. بنابراین اگر کلامی متناسب با مقتضای حال و اغراض و احساسات بیان شود بلیغ است که در این صورت بسیاری از کلام هایی که تا به حال دارای بلاغت به شمار نمی رفته و مورد تحلیل دقیق قرار نمی گرفته است باید مورد بررسی قرار گرفته و در صورت متناسب بودن با مقتضای حال به عنوان کلام بلیغ شناخته شود.
برای روشن تر شدن این نکته به ذکر چند نمونه از کلام هایی که فصیح یا صحیح به شمار نمی روند در حالی که به نظر نویسندگان این مقاله بلیغ هستند می پردازیم:
-    در کتب ادبی برای غرابت در کلمات، مثالی بیان شده است مبنی بر این که روزی عیسی بن عمر نحوی از روی حمار به زمین افتاد، در این زمان مردم دور او جمع شدند. وی بادیدن اجتماع مردم گفته است: «ما لكم تكأكأتم علَيّ تكأكؤكم على ذي جنة افرنقعوا عني.» در تحلیل این کلام، علمای فن فصاحت و بلاغت این کلام را حاوی کلمات غریب دانسته و نه تنها آن را از مصادیق کلام فصیح نمی دانند بلکه آن را کلامی سخیف می پندارند.
اما اگر بخواهیم با توجه به نکته ای که در بالا بیان شد، این مثال را تحلیل نماییم باید جوانب مختلفی را در نظر بگیریم تا بتوانیم نسبت به این کلام نظر دهیم. همچنان که روشن است گوینده این کلام، ادیب بوده است و از سویی به خاطر علم، در میان مردم دارای وجهه و شرافت بوده است. با این شرایط برای او اتفاقی می افتد که مردم با او همان رفتاری را می کنند که با دیوانه می کنند. با در نظر گرفتن این شرایط می توان دریافت متلکم این کلام غرض دور کردن افراد از پیرامون خود را داشته است. از سویی شاید به دلیل ضرب دیدگی توان جسمی این عمل را نداشته و باید از راه دیگری برای پراکنده کردن مردم استفاده می نموده است. یکی از بهترین و راحت ترین راه ها در این مقام استفاده از زبان است اما باید دقت داشت که کلام اگر کلامی معمولی باشد ممکن است اثری را که متکلم به دنبال ایجاد آن در مخاطب است، نداشته باشد. از این رو باید کلامی بگوید که به غرضش برسد در این حالت یکی از مواردی که به راحتی می توانسته غرض متکلم را تحقق بخشد که حاوی کلماتی وحشی است که عرب به خاطر ذوقش از آن متنفر بوده و سعی در دوری از آن ها دارد. در این حالت عیسی بن عمر که بر زمین افتاده برای پراکنده کردن مردم چنین کلامی را بیان می کند و مردم به دلیلی که بیان شد از اطراف وی دور می شوند و غرض او تحقق می یابد.
با این تحلیل روشن شد که کلام فوق بسیار متناسب با مقتضای حال و اغراض متکلم است و اثر مقصود متکلم را تحقق بخشیده است.
با این مثال روشن می شود که ملاک اثر گذاری که در مرتبه بلاغی زبان مورد توجه است تلازمی با فصاحت کلام ندارد از این رو می توان چنین کلام هایی را بلیغ خواند.
-    در مثالی برای عدم دخالت صحت در ملاک بلاغت هم باید گفت، پیامبر اکرم(صلوات الله علیه و آله) در کلامی خطاب به زنان خود فرموده اند: «لَيْتَ شِعْرِي أَيَّتُكُنَّ صَاحِبَةُ الْجَمَلِ الْأَدْبَبِ‏ الَّتِي تَنْبَحُهَا كِلَابُ الْحَوْأَبِ‏ فَيُقْتَلُ عَنْ يَمِينِهَا وَ عَنْ يَسَارِهَا قَتْلَى كَثِيرَةٌ ثُمَّ تَنْجُو بَعْدَ مَا كَادَتْ.»
کلمه «ادبب» از جهت قواعد صرفی واجب است که ادغام شود در حالی که در این حدیث ادغام صورت نگرفته است. با نگرش بدوی می توان گفت این کلام خلاف قواعد صرفی زبان عربی است و کلامی غلط به شمار می رود و نه تنها فصیح و بلیغ نیست بلکه صحیح هم نیست.
اما با نگرش دقیق تر و با توجه به نکته مذکور باید گفت اگر چه این کلام از جهت قواعد و اعتبارات زبان عربی صحیح نیست اما نمی توان آن را غیر بلیغ خواند زیرا چه بسا گوینده از این اختلال زبانی برای تحقق غرض خود سود برده است و به وسیله این کاستی زبانی کلام خود را مطابق با مقتضای حال نموده است. توضیح آنکه پیامبر اکرم(صلوات الله علیه و آله) این حدیث را در پیش بینی جنگ جمل بیان نموده اند. پیامبر اکرم(صلوات الله علیه و آله) می داند در این جنگ نیز همچون دیگر جنگ هایی که در زمان حضرت علی(علیه السلام) رخ می دهد برای مردم میان حق و باطل مشتبه می گردد از این رو به دنبال آن است در مناسبت های مختلف به ارائه نشانه هایی برای تشخیص حق از باطل بپردازد. در موقعیت این حدیث که چندی از زنان پیامبر(صلوات الله علیه و آله) نزد آن حضرت حاضرند و یکی از آن ها برافروزنده آتش این جنگ است، فضا برای ارائه نشانه ای جهت تشخیص حق از باطل فراهم است. این نشانه باید به گونه ای باشد که تا زمان جنگ جمل ماندگار باشد و چه نشانه ای بهتر از نقش بستن کلام پیامبر اکرم(صلوات الله علیه و آله) بر صفحه ذهن مردم. اما روشن است که اگر این کلام، معمولی باشد-اگرچه مردم بر به یاد سپردن کلام نبی حرص می ورزیدند- ممکن است در زمان مورد نیاز متذکر این بیان پیامبر(صلوات الله علیه و آله) نشوند، از این رو باید کلامی خاص ارائه شود تا تحقق غرض را حتمی نماید بر این اساس پیامبر اکرم(صلوات الله علیه و آله) که از فصیح ترین متکلمان به شمار می رفتندکلام خود را با اختلالی صرفی، خاص نموده اند. جالب آنکه بدانیم زمان برافروخته شدن جنگ جمل این نکته توسط یکی از زنان پیامبر یادآوری شد و به برافروزاننده جنگ تذکر داده شد.
تا به اینجا مشخص شد که مرتبه بلاغت زبانی، مرتبه ای است که متکلم می تواند در این مرتبه ویژگی های فصاحت کلام و قواعد صحت را برای رسیدن به اغراض و تحقق ثمره مورد نظر خود، زیر پا بگذارد. در ادامه باید متذکر شویم که ملاک اصلی بلاغت کلام، اثری گذاری دلخواه متکلم است که لازمه و سبب تحقق چنین اثری، تطابق کلام با مقتضای حال است از این رو در بیان اقوال در مورد تعریفی سکاکی بیان شد که تعریفات از سکاکی به بعد شامل اسباب فصاحت و بلاغت است و حتی شرط کردن فصاحت در بلاغت نیز از همین جهت است این در حالی است که کمتر به تحلیل مفهومی فصاحت و بلاغت پرداخته شده است.
اینکه ملاک اصلی اثر گذاری است در مثال های قبل کاملاً مشهود است اما برای روشن تر شدن مطلب به ذکر مثال هایی در این زمینه از نهج البلاغه می پردازیم:
مثال اول در تأثر قلبی ابن عباس ـ که از نوابغ ادبیات در عصر خود بود ـ از قطع شدن بی‌هنگام خطبه‌ی شقشقیه است. وی می‌گوید: «به خدا قسم هرگز بر هیچ کلامی به مقداری که بر این کلام تأسف خوردم، تأسف نخوردم.»
در تحلیل این مثال باید گفت، امام(علیه السلام) در این کلام خود در حال درد و دل با اصحاب بوده اند. درد و دلی که ناشی از تأثر شدید روحی ایشان از غصب مقام و به بیراهه کشاندن جامعه اسلامی است. واضح است هر متکلمی زمانی که در حال درد و دل با اطرافیان خود است دوست می دارد آن ها با نهایت توجه به کلام وی گوش فرا دهند تا تسکینی بر قلب وی باشد. برای تحقق این اثر دلخواه، متکلم باید کلام خود را به گونه ای تنظیم نماید که مخاطب تنها به کلام وی متوجه شود و هیچ گاه نخواهد که کلام به پایان رسد و ما در این خطبه به وضوح این تطابق کلام با مقتضای حال را مشاهده می کنیم و در نتیجه اثر گذاری آن را از بیان ابن عباس درمی یابیم.
 نمونه دیگر در خطبه 109 است. ابن ابی الحدید در ذیل خطبه‌ی 109 می‌نویسد: «تأثير و جاذبه اين خطبه چنان است كه اگر آن را بر انسان بى‏دين ملحدى كه مصمّم است معاد را با تمام قدرت نفى كند بخوانند مقاومتش را در هم مى‏شكند و دلش را در وحشت فرو مى‏برد و اراده منفى او را در هم می‌شکند و زلزله‌ای در بنياد اعتقادات او می‌افکند....»  روشن است امام(علیه السلام) زمانی که در مورد معاد سخن می گویند صرفاً به دنبال این نیستند که چیزی بگویند و مردم بشوند بلکه علاوه بر فهم معانی، تأثیر پذیری در وادی ایمان به معاد، خوف از آن و لزوم آمادگی برای آن را نیز دنبال می کنند. از این رو لازم است کلام خود را به گونه ای نظام بخشند که حتماً چنین تأثیری در مخاطب داشته باشد این در حالی است که کلام ابن ابی الحدید در مورد این خطبه کاملاً مؤید این مطلب است.

 


نتیجه

با توجه به آنچه بیان شد می توان دریافت که سه رویکرد در مواجهه با کلام وجود دارد؛ صحت، فصاحت و بلاغت.
معیار اصلی صحت، مطابقت با اعتبارات زبان، و ملاک اصلی فصاحت شیوایی و وضوح دلالت و ملاک اصلی بلاغت تأثیر گذاری بر مخاطب است.
همچنین اسباب فصاحت عبارتند از خالی بودن کلام از تعقید لفظی و معنوی و غرابت معنای کلمات و تنها سبب بلاغت عبارت است از مطابقت با مقتضای حال.



فهرست منابع
1.    ابن ابی الحدید، عبد الحمید(1404هق). شرح نهج البلاغه. قم:مکتبه آیه الله المرعشی
2.    ابن اثیر، نصر الله بن محمد، المثل السائر في أدب الكاتب والشاعر، المحقق: أحمد الحوفي، بدوي طبانة، قاهره: دار نهضة مصر للطباعة والنشر والتوزيع
3.    ابن بابویه، محمدبن علی(1403هق). معانی الاخبار. قم: انتشارات اسلامی
4.    الجاحظ، أبو عثمان عمرو بن بحر، البیان و التبیین( چاپ هفتم)، تحقيق وشرح: عبد السلام هارون، قاهره: المکتبةالخانجي،چهار جلدی، 1418هـ ، 1988م
5.    جرجانی،عبد القاهر(1995م). دلائل الاعجاز، تحقيق : د.محمد التنجي، بیروت:دار الکتاب العربی
6.    الخفاجی الحلبی، الأمير أبي محمد عبد الله بن محمد بن سعيد بن سنان،بیروت: دار الكتب العلمية، 1402هـ 1982م
7.    الرضی، محمد بن حسین(1414هق). نهج البلاغة. قم:هجرت
8.    سکاکی،یوسف بن ابی بکر(1407هق). مفتاح العلوم(چاپ دوم)، بیروت:دار الکتب العلمیه
9.    سیدی، سید حسین( 1392هش)، سیر تاریخی اعجاز قرآن (چاپ اول)، قم: پژوهشگاه علوم و فرهنگ اسلامی
10.    العسکری، أبو هلال الحسن بن عبد الله بن سهل بن سعيد بن يحيى بن مهران، الصناعتین، المحقق: علي محمد البجاوي ومحمد أبو الفضل إبراهيم،بیروت:المكتبة العنصرية، 1419 هـ
11.    فاضلی، محمد(1388هش)، دراسة و نقد فی مسائل بلاغیة هامّة (چاپ سوم)، مشهد: مؤسسه ی چاپ و انتشارات دانشگاه فردوسی مشهد
12.    قزوینی، محمدبن عبد الرحمن(شرح: تفتازاتی،سعد الدین)(1425هق). تلخیص المفتاح. بیروت: داراحیاء التراث العربی
13.    قزوینی، محمدبن عبد الرحمن(1998م). الایضاح فی علوم البلاغه(چاپ چهارم)، بیروت: دار إحياء العلوم
14.    مطلوب، احمد( 2007م). معجم مصطلحات البلاغة و تطورها، بیروت: مکتبة لبنان
15.    الهاشمی، احمد(1391هش). جواهر البلاغة(چاپ دوم). قم:حوزه علمیه قم
16.    الهاشمی، احمد، جواهر البلاغة في المعاني والبيان والبديع، ضبط وتدقيق وتوثيق: د. يوسف الصميلي، بیروت: المكتبة العصرية

 

 

 


مدرسه علمیه حقانی

استفاده از مطالب این سایت بلامانع می باشد.