بسم الله الرحمن الرحیم

پیشگفتار :
الحمد لله الاول با اول کان قبله،‌والآخر بلا آخر یکون بعده؛ الذی قصرت رؤیبه أبصار الناظرین، و عجزت عن نعبه اوهام الواصفین. و صلّ علی محمد امینک علی وحیک، و نجیبک من خلقک و صفیک من عبادک، أمام الرحمة، و قائد الخیر و مفتاح البرکة و علی آله الطیبین المعصومین الذین عصمم الله من الزلل من آمنهم من الفتن و طهّرهم من الدنس و أذهب عنهم الرجس و طهّرهم تطهیراً.
و با تقدیر و تشکر از مدیر محترم مدرسه‌ی علمیة حقانی،‌ جناب آقای واحدی و کادر آموزشی و پژوهشی مدرسه که فرصت تمرین در امر مهم پژوهش را در اختیار طلاب محترم این مدرسه گذارده‌اند و آقای رضازاده، مدرس محترم پژوهش و استاد مشاور که دلسوزانه برای طلاب این مدرسه زحمت تدریس در امر پژوهش و تحقیق را به دوش می‌کشند و آقای حسین شهریاری، دبیر محترم صرف و استاد راهنما که برای انجام یک تحقیق، زحماتی را متقبل شده‌اند.


« فهرست مطالب »

چکیده    3
تعریف مصدر    5
اصول کلی (اصول معناشناسی)    6
تفاوت معنایی مصادر در بیان آقای کشمیری    9
تفاوت معنایی مصادر در بیان آقای    12
پاسخ گروه اول    13
نتیجه    15
منابع    16


چکیده
هنگامی که با هر یک از زبان‌های دنیا رو به رو می‌شویم. با اندکی دقت متوجه برخی شباهت‌ها می‌شویم. مثلاً اینکه در همه‌ی زبان‌ها الفاظ به حرف یا مجموعه حروفی گفته می‌شود که در کنار یکدیگر قرار گرفته و بیان می‌شود و می‌تواند معنی با معانی را در برداشته و یا بدون هیچ معنی باشند؛ و یا اینکه در هر زبانی این الفاظ از سه حالت کلی اسم و فعل و حرف خارج نیستند. و یا اینکه مردم برای بیان و تفهیم مفاهیم اراده شد، از این الفاظ استفاده می‌کنند. مثلاً در زبان فارسی برای بیان مفهوم گرسنگی از الفاظی همچون من گرسنه‌ام،‌من نیاز به غذا دارم و... و در زبان عربی از الفاظی همچون: انّی جائع، انا جائع و... استفاده می‌شود و این کلمات الفاظی هستند که گوینده آن‌ها را وسیله‌ای برای نشان دادن و انتقال مفاهیم قرار داه است. گاهی در هر زبانی و یااکثر زبان‌ها با کلماتی مواجه می‌شویم که معانی متعددی دارند. مثلاً در زبان‌ فارسی کلمه‌ی «باز» حداقل دو معنی دارد؛ یکی به معنی بسته نبودن و دیگری به معنی یک پرنده شکاری و یا در زبان انگلیسی کلمه‌ی inform هم به معنی خبر دادن است و هم به معنی تهمت زدن. و یا در زبان عربی برای این که چنین واقعیتی را تفهیم کنند از کلمه‌ی عَین استفاده می‌کنند که حداقل 20 معنی برای این لفظ واحد آورده شده است. خب ممکن است دلایل متعددی برای این امر وجود داشته باشد، مثل استعمالات شهرهای مختلف و یا تناسب معنایی بین این معانی متعدد؛ اما گاهی هم می‌شود که برای معنی واحد، الفاظ متعددی آورده می‌شود؛ مثلاً عرب برای معنی «راه» هم لفظ سبیل را دارد و هم لفظ صراط سوال از همین جا آغاز شده و در این نکته ان قلت پیش می‌آید که چرا باید یک فرد برای یک معنا دو لفظ را بیاورد؟ گاهی می‌شود که در تعاملات اجتماعی و نوع زندگی مردم یک زبانی مل زبان عربی و آن هم در حجاز که خاستگاه این زبان است، نوعی زنگی مثل زندگی قبیله‌ای رایج است که خب می‌توان دلیل چنین اتفاقی (آوردن هم الفاظ متعدد برای یک معنی) را استعمالات مختلف قبایل دانست و گاهی هم می‌توان چنین دلیلی را آورد و با بررسی تاریخ یک کلی می‌بینیم که چنین حالتی برای آن رخ نداده؛ مثلاً در ماده‌ی «فن، ر، سب» هم مصدر ضَرب و هم مضراب وجود دارد و یا در ماده «خ، و، ض» هم مصدر خَوض و هم فیاض یافت می‌شود. برخی این اتفاق را کاملاً طبیعی قلمداد کرده و با اینکه چندین لفظ برای یک معنا، آن هم بدون دلیل تفاوت استعمالات مختلف درون زبانی بوجود بیاید، هیچ مشکلی ندارند و شاید آن را ملاکی برای تعیین سطح خلایت مردم یک زبان و یا پویایی بالقوه موجود در آن زبان بدانند. اما برخی هم این امر را طبیعی نمی‌دانند و برای آن دلایلی ذکر کرده و در نقطه مقابل این گروه قرار می‌گیرند؛ یعنی تعدد الفاظ برای معنی واحد آن هم بدون دلیل تفاوت استعمالی، ناممکن یا بیهوده است. در این تحقیق جست و جوی مطالب سعی شده تا بلکه دلایل گروه دوم به همراه مثال‌هایی ذکر شده و سوال در حد توان به پاسخ نزدیک شود.

تعریف مصدر
با توه به موضوع تحقیق، این جست و جوی مطالب حول محور مصدر و معانی آن است؛ پس باید ابتدا با معنی مصدر آشنا شویم. جناب آقای طباطبایی در کتاب صرف ساده به نقل از شرح بر شافیه و کافیه‌ی مرحوم رضی آورده است: «المصدر اسم یدلُّ علی الحدیث الذی یشتق منه الفعل. نحو الضَرب و البَرء. و ما سواه من الاسماء غیر المصدر. فالمصدر اصلی أو میمیٌّ أو صناعیُّ؛ و هو ایضاً مدیؤتی به لبیان المرَّة آوِ الهیئة؛ کما انّه قد یکون صریحاً‌و قد یکون مؤوَّلاً در اینجا متوجه شدیم که مصدر یک اسمی است که دلالت بر حدث کرده و از فعل مشتق می‌شود. حال ممکن است انواعی از قبیل اصلی و میمی و صناعی و معلوم و ... داشته باشد.
برای مثال ماده‌ی «من، ه، ل» مصادری چون «سَهل» و «سُهُولَة» را دارد. حال بهتر است کسی بیشتر وارد جزئیات شویم تا بتوانیم دلایل لازمه ارائه دهیم.


اصول کلی (اصول معناشناسی)
در زبان عربی مثل هر زبان دیگری، اصولی وجود دارد که نقش پی‌برای ساختمان این زبان را اجرا می‌کند. اصولی که شاید در همان ابتدا توسط عرب زبان‌ها نوشته نشده بود ولی به صورت یک امر فطری رعایت می‌شود. بر اساس همین اصول نانوشته این زبان گسترش پیدا کرده است. جناب حجت الاسلام و المسلمین شیخ محمد رسول کشمیری در کتاب صرف کاربردی خود، برخی از این اصول را آورده‌اند. از جمله از آن‌ها اصل 401، 402، 404 و 406 از اصول معناشناسی است که در ذیل آن آورده‌اند.
401) گاهی برای بیان نکته‌ای کلمه در غیر معنای طبیعی خود جاری می‌شود به عنوان نمونه می‌دانیم ضمه و تضعیف (مضاعف شدن) هر دو ثقیلند و نباید با هم جمع شوند پس فعل مضاعف بر وزن «فَعُلَ» نداریم و فعلی چو «حَبُبتَ» برای افاده‌ی تعجب به این باب آمده است». اگرچه این اصل دقیقاً نمی‌تواند دلیل خوبی برای اعتقاد گروه دوم، یعنی تفاوت معانی بین مصادر متعدد از یک ماده باشد ولی تعریضاً این را بیان می‌کند که هرگونه تغییر، ملازم با پدید آمدن معنی جدید و یا معنی‌ای علاوه بر معنی قبلی است.
402) گاهی تکرار یک حرف از کلمه به منزله‌ی تکرارکل کلمه است یعنی معنایی که از کل کلمه فهمیده شده با تکرار یک حرف آن دانسته می‌شود. به عنوان نمونه «علَّقَ» گویا گفته شده غَلََ غَلَقَ از طریق تثنیه در بسیاری از موارد دلالت بر کثرت یا استغراق دارد. از همین رو «غلقَ غلَقَ الأبواب» یعنی همه‌ی درها را بست که به جای آن «غلَّقَ الأبواب» گفته شده است.
404) زیادة المبانی تدل علی زیادة المعانی. ابن امیر در املثل السائر پس از بیان دیدگاه ابن جنی و اینکه مطلب من بسیار کامل‌تر و دقیق‌تر از مطلب اوسـت، می‌گوید: «بدان هرگاه یک مفهوم، وقتی لفظ آن در یک وزن موجود است و پس به وزن دیگری که الفاظ آن بیشتر یا شدیدتر است. نقل پیدا می‌کند، وزن دوم معنایی بیشتر و یا شدیدتر از وزن اول خواهد یافت؛ زیرا الفاظ دال بر معنی هستند و وقتی ازاصل عدول کرده و لفظ جدیدی می‌سازند، قطعاً برای بیان نکته‌ای چنین تغییری را ایجاد کرده‌اند. عبارات بالا دو شرط را برای این اصل در برداشتند: اول آنکه کلمه دوم که از زیاد شدن حرف به کلم اول ساخته شده است، در اصل معنی با کلمه اول باشد مانند: (فأخذنا هم اخذ عزیز مقتدرا) که قادر و مقتدر هر دو در اصل معنی با هم مشترک‌اند، اما خداوند متعال نفرموده «قادر» زیرا «مقتدر» معنایی بیشتر از قادر داشته و حکایت از سیطره‌ی قدرت و اینکه همه‌ی قدرت مادر مقابل قدرت او ضعیف اند، دارد. بر خلاف کَلَمَ و کلَّمَ در آیه‌ی: (و کلَّمَ‌الله موسی تکلیما) که دلالت بر تکیر ندارد. چرا که با کَلَمَ در اصل معنی مشترک نیست؛ «کَلمَ» به معنی چک دادن و «کلَّمَ» به معنی سخن گفتن است؛ خواه کم باشد و یا زیاد. دوم اینکه این قاعده در مورد کلماتی است که معنی فعل (حدثی) داشته باشد. مانند اسم فاعل، اسم مفعول، صعت مشبه و خود فعل، مثلاً اگر عَذب را به غریب نقل دهیم تبدیل به اسم جامدی شده که معنای اصلی آن کاملاً استحاله گردیده است. دلیل این مطلب آن است که این اسماء خالی از حدث است و همین حدث است که می‌توانست محل مبالغه واقع شود. همان طور که مشاهده نمودید جنان آقای ابن اثیر، الفاظ را دال بر معنی داشته و می‌گوید زمانی که این لفظ عدول کرده و لفظ جدیدی می‌سازد، قطعاً برای بیان نکته‌ای چنین تغییری ایجاد کرده یعنی ایشان معتقد به این هستند که تمامی تفاوت‌های الفاظ بی‌دلیل نبوده و بلکه برعکس، برای بیان معنی دیگر، از لفظ دیگر استفاده شده اما اصل 406 که این هم می‌تواند دلیلی برگفتة گروه دوم باشد، این چنین است:
406) مثوّة المبانی تدلُّ علی شدةِ المعانی. آقای کشمیری در کتابشان برای شرح این اصل، خوانندگان را به شهر سوم حدیثه چهارم کتابشان ارجاع داده‌اند ولی بنده‌ اندکی این جمله را توضیح می‌دهم. ترجمه‌ی این اصل واضح است و می‌گوید که بیان با شدت حروف دال بر شدت‌ معانی آن است. در برخی از زبان‌ها مثل عربی، گاهی هیئت حقیقی و بیرونی و روح معنی به نوعی در لفظ نمایان شده است. برای مثال خداوند متعال در قرآن کریم، سوره‌ی زمر، آیه‌ی 45 می‌فرماید: (و اذا ذکرَ الله وحدَهُ استمأزَّت قُلوبُ الذین لا یؤمون بالأخرة) زمانی که خداوند به یگانگی یاد می‌شود، دلهای کسانی که به آخرت ایمان ندارند. مشمئز و متنفر میگردد. در این آیه شریفه شاهد مثال ما کلمه‌ی «اشمئزَّت» است. همانطور که می‌بینید نوع ماده، نحوه قرارگیری حروف در کنار یکدیگر و نوع ترکیب آن و همچنین مشدد بیان نمودن حرف زاء باعث شده که این کلمه حالت منفی متنفر بودن، منزجر بودن و برآمدن شدید از یک چیز را نمایان کند.

تفاوت معنایی مصادر در بیان آقای کشمیری
ایشان می‌گویند: در کتاب شرح نظام و دیگر کتاب‌های صرفی مفصل آمده است که افعال معتل اللام بر وزن «فَعَل»، مصدرشان بر وزن «فعَلَ» می‌آید. فعل «بکی یبکی» بنابراین نکته مصدرش «بکی» است و بنابر مثل درس (منظور مثل کتاب صرف کاربردی) احتمالاً مصدری بر وزن بکاء نیز باید داشته باشد. با مراجعه به کتاب‌های لغت درمیابیم که هر دو مصدر برای این فعل وجود دارد. حال سوال این است که آیا این گوینده فصیح، بین این دو مصدر تفاوتی قائل است یا خیر؟ پاسخ این سوال با توجه به تحلیلی که در متن درس بیان کردیم (... لأنّ صراخ یلزم المدَّ عادتاً) روشن است (ایشان در ادامه با آوردن مثال، این جمله را هم بیان می‌کنند). اگر زید گریه‌ی شدیدی کند اما بدون صدا و فریاد، یک گریة‌ی فصیح در بیان حال او می‌گوید: بکی زیدٌ بکی‌ً شدیداً؛ اما اگر زید گریه‌ی شدید با صدا و فریاد کرد، آن گوینده در حکایت حال او می‌گوید: بکی زیدٌ بکاء شدیداً مطلب بالا یک مثال بود. طلاب علاقه‌مند و محقق باید نهایت دقت خود را در تعابیر به کار رفته در قرآن و احادیث به کار برند چرا که گویند‌ی آن لکام، فصیح‌ترین فصحاء است و تعبیراتی که به کار می‌برد، بسیار دقیق است. از این رو یکی از زمینه‌های تحقیق این می‌تواند باشد که طلب عزیز خصوصاً در مورد لغات قرآن، لغاتیکه گمان می‌رود مترادفند را پیدا کرده و تحقیق کنند چرا خداوند از این تعبیر خاص استفاده کرده و این تعبیر به نکته‌ای دارد که تعابیر دیگر ندارد. به عنوان نموده در آیه‌ی: (و ما هذه الحیاة الدنیا الا لهوٌ و لعبٌ و انَّ الدّار الاخرة لهی الحیوان لو کانوا یعملون) دو مصدر متافوت از ماده ی «ح، ی، و» به کار رفته است، حیاة و حَیَوان؛ و سر مطلب آن است که صیغه‌ی فعلان برای تغییر حیات و زنگانی در دار آخرت به کار رفته است چرا که زنگانی آنجا علاو بر دوام و استمرار و تجدد نعمت‌ها و رنگ‌ها، توأم با حرکت و نشاط و سبک بالی و پرواز است و این در مقابل حیات دنیا است که از آن به عنوان حیات لهو و لعب تعبیر شده است و علاوه بر اینکه نعمت‌هایش دوام و تنوع نداشته و نائل می‌شود، مشتمل بر انکسار و غم و سنگینی است. والله اعلم، و به همین جهت زمخشری ذیل این آیه گفته: «و فی بناء الحیوان زیادة معنی لیس فی بناء الحثاة، وهی ما فی بناء فعلان من معنی الحرکة و الاضطراب کالنَزوان و النَقصان و اللهبان و ما أب ذلک. و الحیاة: حرکة، کما انّ الموت سکون، فجیئه علی بناء دال علی معنی الحرکة، مبالغة فی منی الحیاة، و لذلک افتیرت علی الحیاة، فی هذا الموضع المقتضی المبالغه.
در واقع آقای کشمیری بهترین دلیل گروه دوم را بیان کرده‌اند و آن اینکه گویندگان قرآن واحادیث، فصیح‌ترین و بلیغ‌ترین اشخاص برای همه‌ی زمان‌ها بوده‌اند. آقای حسن عرفان در تعریف فصاحت و بلاغت آورده‌اند: فصاحت در اصطلاح دانشمندان معانی عبارت است از: واژه‌های روشن و بی‌پرده‌ای که زود به فهم آید و به جهت زیباییش در بین نویسندگان و سرایندگان، کاربردی آشنا داشته باشد و بلاغت در سخن، هماهنگی سخن با چیزی است که حال خطاب (شرایط و زمینه‌هایی که هنگام ایراد سخن است) آ« را می‌طلبد علاوه بر فصیح بودن واژه‌های مفرد و مرکب آن سخن.  توضیح اینکه با توجه به تعریف آورده شده، متکلم فصیح و بلیغ باید از آوردن تک تک تعابیر، لغات و جملاتش هدفی داشته باشد. علی الخصوص زمانی که گوینده از همه نظر برتر باشد و انتظار چنین برتری از او برود، حساسیت‌ها نسبت به گفته‌هایش بیشتر می‌شود.
برای مثال خداوند متعال می‌فرماید: «فهو ینفق منه سرّاً و جهراً».  به ماده‌ی «ج، ه، ر» مراجعه می‌کنیم و می‌بینیم که از این ماده و فعل مجرد و از یک باب، دو مصدر «جَهراً» و «جِهاراً» وجود دارد. از طرفی خداوند متعال در جایی دیگراند قرآن کریم می‌فرماید: «ثم انّی دعوتُهم جهاراً» خب در اینجا همانطور که آقای کشمیری آوردند، باید بپرسیم که چرا در آیه اول خداوند متعال که همگان درمنتهی الیه بودن فصاحت و بلاغت او اشکالی ندارند، از مصدر «جهراً» و در آیه‌ی دوم از مصدر «جِهاراً» استفاده کرده است؟ لذا در پاسخ به این سوال چاره‌ای جز این نداریم که بگوییم مخاطب متکلم از کلمه‌ی «جَهراً» یکی معنی و از کلمه‌ی «جِهاراً» معنایی دیگر را برداشت می‌کند و قصد متکلم هم از آوردن کلمات متفاوت، اختیار نمودن معانی مختلف است. مگر اینکه بگوییم متکلم بدون هیچ قصد و غرضی، این کلمات متفاوت را آورده که البته این با فصاحت و بلاغت او جمع نخواهد شد.

تفاوت معنایی مصادر در بیان آقای
ایشان هم در کتاب التحقیق فی کلمات قرآن کریم خود می‌گوید: «مواد الألفاظ و هیئاتها توجبان خصوصیة و امتیازا فی معانی‌ها و لا یبعد ان نّوعی بأنّ دلالة الالفاظ ذاتیة فی الجملة، و ان عجزت افهامنا عن ادراکها تفضیلاً، کما انّ اختلاف الاشکال و طواهر الابدان یدلّ علی اختلاف البواطن و الصفات، و ان لم ندرکها بحقائقها و شهد علی ذلک علم القیافة الفراسة و خطوط الکفّ».

پاسخ گروه اول
بنده نتوانستم برای رد این دلایل و اثبات مدعای گروه اول مطالبی را جمع آوری کنم، ولی شاید بتوان این صحبت را از جانب آن‌ها بیان کرد و آن اینکه درست است تفاوت الفاظ باعث ایجاد معانی متفاوت می‌شود، ولی آیا این اتفاق همیشگی بوده و هه جا اتفاق می‌افتد؟ در کتاب الهوامل و الشوامل، نوشته‌ی آقای ابوحیّان توحیدی پرسشی و پاسخ‌هایی از طرف ایشان، از جناب مَسکویه فیلسوف، کیمیاگر،‌مورخ و ادیب صورت گرفته که می‌توان قسمتی از آن را برای پاسخ گروه اول انتخاب کرد. او رد پرسش اول این مطلب را بیان می‌کند که: اعذک الله؛ ماالفرق بین العجلة و السرعة؟ و هل یجب أن یکون بین کل لفظین ـ اذا تواقعنا علی معنی، و تحاورثا عرقیاً ـ فرقً لانّک تقول، سر فلان وفرجَ، و اسرَ فلان و مدحَ، و بعد فلان و برّح، و ... و هل یشتمل السرور و الجبور، و البهجة و الغبطة و الفکة و الجذل والفرح علی معنی واحد أو علی مان مختلفة؟ و حدّ علی هذا؛ فأن کان بین کل نظیرین من ذلک یفصل معنی من معنی و یفر مداداً من مداد، و یبین عرضاً من غرض، فلم یایشرک فی معرفته، کما استرک فی معرفة اصله؟ جناب آقای ابن حیّان از آقای مسکویه سوال می‌پرسد که چه فرقی بین لفظ عجله و سرعت وجود دارد؟ (با اینکه اینها هر دو هم معنی هستند) و آیا واجب است که بین هر دو لفظی که دال بر یک معنی هستند و غرض هر دو در یک چیز اشتراک دارد، فرقی باشد؟ چرا که ما هنگام صحبت کردن، این الفاظ را در کنار یکدیگر آورده و اینها را مترادف هم قرار داده‌ایم. مثلاً می‌گوییم اسر فلانٌ و مَرحَ. و اینکه آیا کلماتی مثل «سرور» و «حبور»، و «البهجة» و «الغبطة» و... یک معنی را شامل می‌شوند یا معانی مختلفی را دارا هستند؟ و از طرفی اگر هم فاصله‌ای بین این دو کلمه باشد، آیا در اصل شناخت آن هم این اشتراک معنایی به هم می‌خورد؟ جناب آقای سکویه هم در جواب به این سوال پاسخ‌هایی دادند، مثل اینکه چرا بایداین کلمات مترادف وجود داشته باشد و اینکه: أنّ اصحاب صناعة الباغة و صناعة الشعر و السجع و اصحاب البلاغة‌و الخطابة، هم الّذین یحتاجون ألی الاقناعات الامیة فی مواقف الاصلاح بین العشائر مرّة و الحض علی الحدوب مرّة و الکف عنها مرّة و فی المقامات الأخر التی یحتاج فیها الی الأطالة و الاسحاب و تردیدالمعنی الواحد علی مسامع الحاضرین لیتمکّن من النفوس و ینطبع فی الأفهام ـ یم یستسحنوا اعادة اللفظة الواحدة مداراً کثیرة ـ و لا سیما الشّاعر فأنّهُ معَ ذلک دائم الحاجة الی لفظ یضعه مکان لفظ دلل علی معناه بعینه لیصحح به وزن شعره و یعدل به اقسام کلامه، فاحتج لأجل ذلک الی أسماء کثیرة دالّة علی معنی واحِد. و هذا العارض الّذی عرض للألفاظ المترادفة کانّهُ مناصب القصد الاول فی وضع الکلام مخالف له و قد دعت الحاجة الیه کما تداه و لولا حاجة الخطباء و الشعراء و اصحاب السجع و الموازنة الیه لکان لغواً باطلاً. پس اگر هم این الفاظ متعدد و در کنار هم دیده می‌شود، برای آن است که بتوان با استفاده از آن، یک لفظ را توضیح دهیم و به وی چنین چیزی بیشتر خطباء، و بلاغیّون و شعراء و.. نیازمند هستند؛ چرا که آن‌ها برای دیگران می‌خواهند الفاظ توضیح داده نشده را توضیح دهند و آن‌ها هستند که بیشتر از دیگران سخن می‌گویند و مطلب می‌نویسند. برای مثال اگر کسی بخواهد لفظ انسان را برای توضیح دهد، از الفاظ دیگری مثل حیوان، ناطق، متحرک، ضاحک و... استفاده می‌کند و مثلاً مفهوم انسان با مفهوم حیوان ناطق فرقی ندارد و چه بگوییم انسان و چه حیوان ناطق، باز هر دو دال بر یک معنی هستند، ولی این الفاظ متعدد برای تعریف و توضیح و شرح دیگر کلمات متناسب با خودشان پدید آمده‌اند. (البته مطالب نقل شده، نقل به مضمون هم هست و از طرفی این نقل مطلب از جناب آقای مسکویه در این قسمت، به معنی موافقیت ایشان با گروه اول نیست، چرا که ایشان در جایی دیگر می‌گوید که گاهی هم بین دو لفظ که به نظر می‌آیند هم معنی باشند، تفات‌هایی موجود است.)

نتیجه
از این تحقیق می‌توان اینگونه نتیجه گرفت که: اولاً الفاظ برای بیان معانی و مفاهیم پدید آمده‌اند، ثانیاً بیشتر مواقع و طبق الفاظ پدید آمده تفاوت معنایی دارند، چه محدود و کم و چه زیاد و گسترده و گاهی هم تفاوتی بین آنها نیست، ثالثاً در بررسی مطالب گفته شده از گوینده، باید میزان بلاغت و فصاحت آن را سنجید تا میزان اعتبار تک تک کلمات آن مشخص شود.


منابع
1.    قرآن کریم
2.    صرف کاربردی
3.    صرف ساده
4.    جواهر البلاغه
5.    الهوامل و الشوامل
6.    التحقیق فی کلمات القرآن الکریم


مدرسه علمیه حقانی

استفاده از مطالب این سایت بلامانع می باشد.