بسم الله الرحمن الرحیم

 

 

پیشگفتار


تقدیم به
منجی عالم امکان
حضرت صاحب الزمان عجل الله تعالی فرجه الشریف


چکیده مطالب
علم منطق علمی است که به بررسی ساختار های تفکر می پردازد تا با ارائه ی ساختار های درست، استفاده کننده از آن را از خطا در تفکر باز دارد. برای ورود به این علم باید یک سری مقدمات را پشت سر گذاشت. اولین آنها مباحث الفاظ است. الفاظ به دلیل واسطه گری که در تفاهم بین انسان ها دارند، مورد بررسی قرار می گیرند. مقدمه ی دوم مباحثی در رابطه با مفاهیم و اقسام آن است. در این قسمت است که مفاهیم به دو دسته ی جزئی و کلی تقسیم می شوند. بر پایه این تقسیم بندی است که مفاهیم جزئی را از علم خارج می کنند و آنها را بررسی نمی کنند یا برای آن اعتباری قرار نمی دهند. اما آیا واقعا این مباحث خارج از علوم اند؟ این سوالی است که در این مقاله به آن پرداخته می شود. برای پاسخ به این سوال ابتدا انواع معانی علم را بررسی می کنیم و بعد بر اساس قیودی که در این تعاریف آمده، امکان دخول جزئی را درون آن بررسی می کنیم.
 

فهرست مطالب

مقدمه  .......................................................................................  1
فصل اول: مفهوم شناسی  ...........................................................  2
معانی مختلف علم  ......................................................................  2
معانی جزئی و کلی   .................................................................... 4
معانی تصور   ................................................................................ 5
معانی تصدیق   ............................................................................ 6
معانی مفهوم   ............................................................................. 6
معانی لفظ مرکب و مفرد  ..............................................................  6
معانی قضیه  ...............................................................................  7
فصل دوم: دخول جزئی در علم  .....................................................  8
پاسخ به دو شبهه   ...................................................................... 9
نتیجه گیری   ............................................................................... 11
منابع و مآخذ   .............................................................................. 12


 
مقدمه
حیات انسان به برقراری ارتباط با هم نوع خود متکی است. به همین خاطر انسان از دیرباز با ایما و اشاره و یا با تصاویر و نقاشی ها به مفاهمه با هم نوع خود پرداخته است. این روند ادامه داشت تا با اختراع زبان و بعد خط به تکامل رسید. این ارتباط نتیجه ی تفکرات انسان ها را منتقل می کند. اما گاهی در این تفکرات اشتباه هایی رخ می داد که بعد از بیان شدن تفکرات برای افراد دیگر، کشف می شندند. به مرور زمان انسان هایی به فکر افتادند که منشأ این خطاها را بیابند. به این شکل کم کم علم منطق شکل گرفت. در این علم عباراتی در رابطه با جزئی نبودن علم و اعتبار نداشتن جزئی در علم بر می خوریم. در این مقاله به بررسی این مسأله می پردازیم.
در مسأله ی ما، موضوع «جرئی» است. محمول ما «محدوده ی علم» است. نسبت حکمیه ما «در محدوده ی علم داخل بودن» است.
این مسأله هل مرکبه است. چون با فرض وجود جزئی، دخول آنرا در علم مورد سوال قرار داده است.
موضوع ما در این مسأله مأخوذ به حمل شایع است. زیرا که دخول خود جزئی در علم از بدیهیات است. چون جزئی، مفهومی کلی است. مسأله ی ما در مورد دخول مصادیق جزئی در علم سوال پرسیده است.
این موضوع در قوه ی محصوره است. زیرا لفظی که دال بر کم باشد ذکر نشده است ولی از صیاغ مسأله برداشت می شود که همه ی امور جزئی را شامل می شود.
این قضیه یک قضیه ی حقیقی است. چون مصادیق امور جزئی در حال حاضر وجود دارند و در آینده هم اگر امر جزئی دیگری به وجود آید، داخل در موضوع این قضیه می شود.
جایگاه این مسئله در علم منطق، بخش تصورات است. در این بخش یک سری مقدمات مورد بحث قرار می گیرند که یکی از آنها مباحث کلی است. در این قسمت مفهوم به دو دسته ی کلی و جزئی تقسیم می شود. در این جاست که جای این سوال مطرح  می شود که مفاهیم جزئی هم در محدوده ی علم قرار می گیرند یا خیر.
در مورد ضرورت این مسأله باید گفت که اگر امور جزئی را علم حساب نکنیم، یعنی نمی توان آنها را درک کرد و آنچه انسان با عنوان امر جزئی درک می کند توهمی بیش نیست. در این حالت علومی مانند علم پزشکی و به طور کلی علوم تجربی حجیت و درستی خود را از دست می دهند و نمی توان به گزاره های آنها استناد کرد.



فصل اول: مفهوم شناسی
معانی مختلف علم
معنای لغوی
علم در لغت به معنای یقین یا نوری که خداوند در دل هر کسی که بخواهد قرار می دهد، است.
مفهوم لغوی این کلمه و معادل هایش در زبان های دیگر مانند دانش و دانستن در زبان فارسی، روشن و بی نیاز از توضیح است.
معانی اصطلاحی
معنای اول: مطلق انکشاف و حضور
در این معنا به هر نوع کشفی و ادراکی که برای انسان حاصل شود، گفته می شود. در این معنا ادراک  چه تصور باشد و چه تصدیق، چه یقینی باشد و چه غیر یقینی، علم است. به نظر می رسد این معنا عام ترین معنای علم است و مقسم علم حضوری و حصولی نیز همین معنا است.
معنای دوم: صورت حاصله از شیء نزد عقل
این معنا فقط علم حصولی را شامل می شود. در این معنا فرقی میان صورت مطابق با واقع و غیر مطابق با واقع نیست. یعنی جهل مرکب طبق این معنا، علم است.
معنای سوم : ادراک شیء به آن صورتی که واقعا هست
این معنا شبیه به معنای دوم است با این تفاوت که فقط صورت های مطابق با واقع را علم حساب می کند. یعنی تصور و تصدیق مطابق با واقع را شامل می شود و با جهل مرکب تصدیقی و تصوری مقابله می کند.
معنای چهارم: مطلق اعتقاد راجح
به این معنا، علم به معنا الاعم نیز می گویند. این معنا شامل یقین و ظن است. مرادف آن تصدیق است و با تصور و اقسامش مقابله می کند.
معنای پنجم: جزم
علم در این تعریف اعتقاد راجحی است که نقیض خود را منع می کند. به این علم، علم به معنی الاخص نیز می گویند که با ظن مقابله می کند.
معنای ششم: اعتقاد جازم مطابق با واقع
این معنا نیز شبیه به معنای چهارم است با این تفاوت که علاوه بر وجود جزم، مطابقت با واقع نیز در آن شرط شده است. این معنا با جهل مرکب تصدیقی مقابله می کند.
معنای هفتم: یقین
یقین اعتقاد جازم مطابق با واقع است که ثابت است. ثابت باشد یعنی تغییر نکند. ثبات یک اعتقاد ناشی از متکی به علت صحیح بودن آن است. به همین دلیل این معنا با تقلید مقابله می کند.
معنای هشتم: ادراک حقایق اشیاء و علل چهارگانه ی آنها
در این معنا اگر درک حقیقت را شناخت کامل در نظر بگیریم، شناخت علل چهارگانه را نیز شامل می شود. در این صورت این معنا با معنای سوم یکی است. اما در صورت تفاوت گذاشتن بین شناخت کامل و شناخت علل چهارگانه، می توان این معنا را تعریفی در عرض دیگر تعاریف ذکر کرد.
معنای نهم:
مجموعه قضایایی که مناسبتی بین آنها در نظر گرفته شده است. در این معنا فرقی بین قضایای شخصی و غیر شخصی نیست. به این معنا است که علم تاریخ و جغرافیا و رجال «علم» نامیده می شود.
معنای دهم:
مجموعه قضایای کلی که محور خاصی برای آنها لحاظ شده و هر کدام از آنها قابل صدق و انطباق بر موارد و مصادیق متعدد می باشد هر چند قضایای اعتباری و قراردادی باشند. این تعریف به این معنی است که علوم غیر حقیقی و قراردادی مانند لغت و دستور زبان هم علم خوانده می شوند اما قضایای شخصی و خاص علم به شمار نمی روند.
معنای یازدهم:
مجموعه قضایای کلی حقیقی که دارای محوری خاص باشند. این اصطلاح همه ی علوم نظری و عملی از جمله الهیات و مابعد الطبیعه را در بر می گیرد ولی شامل قضایای شخصی و اعتباری نمی شود.
معنای دوازدهم:
مجموعه قضایای حقیقی که از راه تجربه حسی، قابل اثبات باشد. بر این اساس علوم عقلی و کلا غیر محوسوسات علم نیستند.
معانی جزئی و کلی
معنای لغوی
جزء در لغت جزء به معنای پاره ای از یک چیز و جزئی به معنای خرده است.
کل در لغت کلمه ای که برای استغراق و در بر گرفتن تمام افراد یا تمام اجزاء یک چیز به کار می رود و کلی، چیزی است که منسوب به کل باشد.
معنای اصطلاحی
جزء آنچه شیء از آن و غیر آن حاصل شود. جزئی نیز آن چیزی است که شامل افراد متعدد نشود و ذهن نتواند افراد متعدد برای آن فرض کند. مثل صقراط و افلاطون و خواجه نصیر.
 در اصطلاح جزئی را به دو شکل جزئی حقیقی و جزئی اضافی به کار می برند. جزئی حقیقی هم معنای جزئی است که ذکر شد. اما جزئی اضافی آن چیزی است که تحت یک مفهوم کلی واقع شده باشد و نسبت به آن در نظر گرفته شود. در این اصطلاح خود جزئی اضافی می تواند کلی یا جزئی باشد.
کلی: آنچه شامل افراد متعدد شود و ذهن بتواند افراد متعدد برای آن فرض کند.
مرحوم مظفر در المنطق خود جزئي را به «ما یمتنع صدقه علی کثیرین ولو بالفرض» تعریف می کند و برای تعریف کلی از عبارت «ما لا یمتنع صدقه علی کثیرین ولو بالفرض» استفاده می کند.
نکته مبهمی در تعریف اول وجود دارد و آن این نکته است که مقسم کلی و جزئی چیست؟آنچه مسلم است این است که بحث ما لفظی نیست و اگر کلی یا جزئي را به الفاظ نسبت می دهیم منظورمان مفاهیم آنهاست. تعریف مرحوم مظفر نیز شاهد این مدعی است چون که مفاهیم هستند که بر چیزی صدق می کنند نه الفاظ. سوال اینجاست که آیا مدلولِ لفظِ مفرد است که به کلی و جزئي تقسیم می شود یا اینکه مدلولِ لفظِ مرکب را هم می توان به جزئي و کلی متصف کرد. از مثال هایی که در تعریف منطقیون زده شده می توان مطمئن شد که مدلول لفظ مفرد متصف به کلی و جزئي می شود. اما تا آنجا که ما مشاهده کردیم در رابطه با لفظ مرکب سخنی به میان نیامده است. علامه حلی در کتاب جوهر النضید می فرمایند که کلی و جزئي وصف مدلول لفظ مفرد است.
اما اگر بخواهیم که لفظ مرکب را هم به کلی و جزئي تقسیم کنیم، در مورد قضایا تنها دو را پیش روی ما باز است. اول اینکه قضایا را به حسب موضوعشان تقسیم کنیم. یعنی بگوییم اگر موضوع جزئي است پس قضیه هم جزئي است. اینکار همان تقسیم بندی است که منطقیون طبق آن قضیه ی حملیه را به شخصیه و طبیعیه و مهمله و محصوره تقسیم کرده اند. اشکال این کار در این است که در این تقسیم مثلا قضیه ی «علی آمد» جزئي به حساب می آید در صورتی که می توان مصادیق متعددی برای آن در نظر گرفت. راه دوم این است که بحث را روی نسبت حکمیه ببریم. به این صورت که مثلا قضیه ی بالا را به «آمدن علی در زمان گذشته» تأویل ببریم تا به مدلول لفظ مفرد تبدیل شود. در این حالت اکثریت قضایا کلی می شوند مگر آن قضایایی که به زمان خاص و مکان خاصی نسبت داده شده باشند و موضوعشان هم جزئي باشد. اما در مورد دیگر اقسام لفظ مرکب، راهی به نگارنده نمی رسد.
معانی تصور
معنای لغوی
چیزی محسوس را در جلوی ذهن آوردن و حاضر کردن بدون اینکه در آن تغییری داده شود.
معنای اصطلاحی
صورت ذهنی که اسناد چیزی به چیز دیگر نباشد. مانند صورتی که از ماه و خورشید و زمین و آسمان و خدا و فرشته در ذهن ما موجود است.
معانی تصدیق
معنای لغوی
ادراک حکم یا ادراک نسبت میان دو طرف قضیه
معنای اصطلاحی
اسناد چیزی به چیز دیگر به ایجاب یا به سلب. مانند تصیدیق به اینکه زمین کروی است.
معانی مفهوم
معنای لغوی
آنچه از سخنی فهمیده می شود.
معنای اصطلاحی
معانی لفظ مرکب و مفرد
معنای لغوی
لفظ در لغت به معنای «آنچه از دهان پرتاب شود، سخن و کلام» است.  مفرد در لغت به معنای تنها و تک است.  مرکب در لغت به معنای ترکیب شده و بر خلاف بسیط و ساده است.
معنای اصطلاحی
لفظ صوتی است که از دهان با اتکا به مخارج حروف خارج می شود. لفظ مفرد لفظی است که جزء آن بر جزء معنی دلالت نکند و به عبارت دیگر لفظی که اجزای آن را معنی نباشد. مانند انسان. لفظ مرکب لفظی است که از چند جزء فراهم آمده باشد و هر جزئی را معنی جداگانه باشد. مانند حیوان ناطق.
معانی قضیه
معنای لغوی
در لغت به معنای رأی و حکم و دعوا و مرافعه است.
معنای اصطلاحی
گفتاری که محتمل صدق و کذب باشد. قضیه مرکب تام خبری است و بنابراین به جملات انشائی اطلاق نمی شود.



فصل دوم: دخول جزئی در علم
با نگاهی به تعاریف علم متوجه می شویم که برای پاسخ به مسأله باید رابطه ی بین جزئي با تصور و تصدیق و قضایا را متوجه شویم. در رابطه با رابطه ی جزئي با قضایا در فصل قبل مطالبی ارائه شد. در این فصل رابطه ی بین جزئي با تصور و تصدیق مورد بررسی قرار داده می شود و بعد از آن به سراغ بررسی تعاریف علم می رویم.
علم به معنای دوم یا همان علم حصولی به دو دسته تقسیم می شود. تصورات و تصدیقات. تصورات آن معلوماتی هستند که همراه حکم نیستند و تصدیقات، تصور همراه با حکم هستند. در اینکه تصدیقات همگی لفظ قضیه و باتبع لفظ مرکب هستند شکی نیست. چون حکم به لفظ مفرد تعلق نمی گیرد. اما تصورات هم می توانند مدلول لفظ مفرد باشند و هم مدلول لفظ مرکب. مثلا مدلول جمله ی «آیا هوا آفتابی است؟» یک تصور است.
تا اینجا فهمیدیم که به یک اعتبار می توان قضیه و تصدیق را موصوف کلی و جزئی قرار داد. آن بخشی از تصورات که مدلول لفظ مفردند نیز موصوف کلی و جزئي هستند. اما به نظر می رسد کلی و جزئي را نتوان به قسم دیگر تصورات حمل کرد. حال به سراغ بررسی تعاریف علم می رویم.
تعریف اول علم، مطلق انکشاف و حضور بود. این تعریف شامل علم حضوری و حصولی است و بالتبع شامل تصورات و تصدیقات است. همانطور که گفتیم تصدیقات و بخشی از تصورات، می توانند جزئي باشند. پس جزئي یکی از مصادیق این تعریف است.
تعریف دوم علم، صورت حاصله از شیء نزد عقل بود. این تعریف فقط علم حصولی را شامل می شود. این تعریف نیز مثل تعریف قبل و با همان استدلال، شامل جزئيات می شود.
تعریف سوم علم، «ادراک شیء به آن صورتی که مطابق با واقع است» بود. چون جزئيات با حواس درک می شوند پس خطا پذیز اند. بنابراین، فقط قسمتی از جزئیات که مطابق با واقع هستند در این تعریف جای می گیرند.
در تعریف چهارم، از علم به اعتقاد راجح تفسیر شده بود. چون اعتقاد فقط در قضایا جای دارد، پس می توان گفت به طریقی گفته شده، بخشی از جزئيات را مصداق این تعریف دانست.
در تعریف پنجم، علم را به اعتقاد جازم تعریف کرده اند. این تعریف نیز مثل تعریف قبل برخی از قضایا را در خود جای می دهد و بالتبع برخی از جزئیات نیز درون آن جای می گیرند.

در تعریف ششم، علم به اعتقاد جازم مطابق با واقع توضیح داده شده است. این تعریف هم مثل تعریف قبل، قسمتی از جزئيات را درون خود جای می دهد.
تعریف هفتم، علم را اعتقاد جازم ثابت خوانده است. این تعریف هم مثل دو تعریف قبلی، برخی از جزئيات را شامل می شوند.
در تعریف هشتم، علم به شناخت اشیاء و علل چهارگانه آنها توصیف شده است. به نظر می رسد نتوان علل صوری و مادی را برای مدلول لفظ مرکب متصور شد.  بنابر این فقط مدلول لفظ مفرد در این تعریف جای می گیرد که می تواند موصوف جزئي و کلی باشد.
در تعریف نهم، صرف چند قضیه با یک مناسبت میان آنها برای صدق عنوان علم کافی دانسته شده است. بنابراین می توان قضایا ی جزئي-به تعریف گفته شده در فصل قبل- را نیز در آن داخل دانست. اما مفردات جزئی در آن جای نمی گیرند.
در دو تعریف آخر، کلیت مجموعه ای از قضایا در تعریف شرط شده است. همانطور که گفته شد برای قضایا در کتب منطقی وصف کلی به کار برده نشده است. به همین خاطر برای فهم منظور علامه مصباح از لفظ کلی در این تعاریف، به تعریف نهم رجوع می کنیم. از مقایسه ی این سه تعریف به نظر می رسد که منظور ایشان از قضیه ی کلی، قضیه ی غیر شخصی باشد. یعنی قضیه ای که موضوعش کلی باشد. با این حساب، نمی توان قضیه ی جزئي- به تعریف گفته شده در فصل قبل- را در این تعاریف داخل دانست. چون قضایایی که در این تعریف جای می گیرند شرط جزئي بودن موضوع را ندارند. مفردات جزئی هم که اصلا جایی در این تعریف ندارند.
پاسخ به دو شبهه
شبهه اول: در کتاب رهبر خرد و برخی کتب منطقی دیگر گفته شده که جزئی کاسب و مکتسب نیست. یعنی نه می تواند برای انسان معلوم شود و نه می تواند باعث معلوم شدن چیز های دیگر شود.
در پاسخ باید گفت که جزئي کاسب زمانی که بخواهیم با عقل تنها آن را معلوم کنیم. اما بواسطه ی حواس پنجگانه می توان امور جزئي را معلوم کرد. همچنین جزئي مکتسب نیست زمانی که به تنهایی مورد استفاده قرار گیرد. اما زمانی که چند جزئي در کنار هم قرار گرفته شوند، ذهن می تواند از آنها برای معلوم کردن مجهولات استفاده کند. مثال این امر را می توان در استقراء مشاهده کرد.
شبهه دوم: در کتب منطقی بارها با گزاره هایی روبرو می شویم که می گویند جزئي در علوم مورد بررسی قرا نمی گیرد.
پاسخ این است که این عبارت راجع به تعریف دهم و یا یازدهم درست است. آن هم به دلیل این است که در این تعریف، علوم می خواهند قانون کلی بدهند. طبیعتا جزئي نمی تواند در این علوم داخل شود چون قانون کلی به فرد نمی دهد.


نتیجه گیری
در میان تعاریف علم، آن تعریفی که معادل «معلوم» است. تعریف اول است. معلومات انسان واقعیت دارند و از امور توهمی جدا هستند. به همین خاطر با اثبات دخول امور جزئي در این تعریف، یک نوع واقعیتی برای این امور اثبات شده است. به خاطر واقعی بودن امور جزئي است که می توان آنها را در مقدمه ی استدلالات استفاده کرد. هر چند همانگونه که گفته شد، امور جزئي به تنهایی نمی توانند از طریق استدلال، مجهولات دیگر را اثبات کنند.
تعریفی که در کتب منطقی برای علم در نظر گرفته می شود یا معنای دوم است یا معنای سوم. در این معانی مفردات جزئی وارد می شود. بنابراین نباید در بحث هایی که از ساختار های قضایا صحبت می شود، قضایا با موضوع جزئی یا قضایای جزئی با تعریف سابق را از علم منطق خارج کرد.
اما آن تعریفی که در امثال «علم فیزیک و فلسفه و منطق و ...» مد نظر است، تعریف نهم تا دوازدهم است. عدم ورود مفردات جزئی در این علم ها، چرایی گزاره «جزئیات در علم اعتباری ندارند» است.



منابع و مآخذ
1.    علامه حلی، جوهر النضید، انتشارات بیدار
2.    خوانساری، محمد، فرهنگ اصطلاحات منطقی، پژوهشگاه علوم انسانی و مطالعات فرهنگی
3.    مظفر، محمد رضا، المنطق، انتشارات نشر اسلامی
4.    مصباح یزدی، محمد تقی، آموزش فلسفه، شرکت چاپ و نشر بین الملل
5.    صلیبا، جمیل، المعجم الفلسفی، نشر  الشرکه العالمیه، بیروت
6.    بندر ریگی، محمد، المعجم الوسیط، انتشارات اسلامی


مدرسه علمیه حقانی

استفاده از مطالب این سایت بلامانع می باشد.