بسم الله الرحمن الرحیم

 


تقدیم به

به آن کسی که با تصوری صحیح از عالم  و منطقی عالی در آن تنهایی وانفسا فریاد هل من ناصر سر داد ولی انقدر بدیهات برای سپاهیان دشمن مشتبه شده بود که ان جند شیطان فریاد مولا را جواب ندادند و در جهل مرکب خود فرو رفته و آن امر را تصدیق نکردند. و اکنون در سایه ولایت ما لبیک خود را به حامل آن پیام امام زمان عرضه میداریم . و امیدواریم جزو سربازان  ایشان که گر سربازی وی مشکک باشد در عالی ترین درجه باشیم.


تقدیر از 

امام زمان عجل الله و حضرت معصومه سلام الله علیها و همه کسانی که درسیر این مقاله همت تام را در یاری بنده داشتند از پدر و مادر واساتید و دوستان علی الخصوص مدیر محترم مدرسه حجت الاسلام و المسلمین واحدی و از استاد اصغرپور و استاد قاسمیان زیدعزهم.


فهرست مطالب
مقدمه  ................................................................................  1
    فصل اول   ............................................................................ 2
بخش اول  ...........................................................................  3
کلیات  و تبیین مسأله  ..........................................................  3
بخش دوم  ..........................................................................  7
درآمد  .................................................................................  7
ارتباط منطق با علوم دیگر از دیدگاه غربیان   ..............................  9
بخش سوم  .......................................................................  12
منطق و زبان در دیدگاه سنتی  .............................................  12
ارتباط ژرف منطق با زبان   ....................................................... 14
    فصل دوم  ............................................................................ 21
بخش اول   ........................................................................... 22
شباهت و تفاوت نحو و منطق ................................................   22
بخش دوم   .......................................................................... 24
تقدم منطق بر علوم زبانی یا تأخر آن  ......................................  24
مناظره بین متی بن یونس و ابوسعید سیرافی .......................   25
اشکال اول: بی‌فایده بودن علم منطق  ....................................  25
اشکال دوم: کم فایده بودن منطق  .........................................  25
اشکال سوّم: منطق تنها وسیلة سنجش شناخت نیست   ........ 25
اشکال چهارم: اختصاص منطق به یونانیان   .............................. 25
اشکال پنجم: اعتماد نداشتن به ترجمه‌  .................................  25
اشکال ششم: مبالغه دربارة یونانیان   ..................................... 25
اشکال هفتم: حل نشدن اختلاف‌های بشر پس از تدوین منطق ... 26
اشکال هشتم: تفاوت منطق با نحو  .......................................  26
اشکال نهم: وجود متفکران پیش از تدوین منطق  ......................  26
اشکال دهم: نقص‌های منطق   .............................................. 26
مسائل مورد بحث در هرعلمی   ............................................. 27
بخش سوم  ........................................................................  28
انکار و اقرار ارتباط منطق با علوم زبانی   ................................... 28
عارضی نبودن مباحث الفاظ در منطق   ..................................... 29
    فصل سوم  .........................................................................  30
بخش اول   .......................................................................... 31
ارتباط افکار و الفاظ   .............................................................. 31
الفاظ ذهنی و اقوال عقلی چیست اند؟  .................................  34
بخش دوم   ......................................................................... 35
کیفیت و اقسام مباحث الفاظ در منطق  .................................  35
تفاوت دیدگاه منطقی و ادیب در مباحث الفاظ   ........................ 37
بخش سوم  .......................................................................  38
نتیجه گیری   ...................................................................... 38
منابع تحقیق  .....................................................................  40

 
مقدمه

ابوحیان توحیدی می گوید: به استادم سجستانی گفتم میان منطق و نحو شباهت ها می بینیم. چه فرق هایی بین این دو علم وجود دارد؟ سجستانی پاسخ داد: نحو، منطق عربی است و منطق، نحو عقلی. بیشترین توجه منطقی به معانی است؛ گر چه اخلال به الفاظ برای او روا نیست ولی بیشترین توجه نحوی به الفاظ است؛ گر چه اخلال به معانی برای او جایز نیست.
در زمینه ارتباط علم منطق با زبان و علوم زبانی، دیدگاه های مختلف که گاهی با افراط و تفریط همراه است، مطرح شده است. در نظر بعضی از متفکران غرب، منطق به علوم زبانی فروکاسته می شود؛ همان گونه که در نظر بعضی دیگر به روان شناسی تحویل می شود. از نگاه اندیشمندان مسلمان، چنین تحویل و فروکاستی پذیرفته نیست ولی با این حال، آنان در پی بررسی ارتباط منطق با علوم زبانی هستند؛ زیرا بخشی از مباحث منطقی حول محور الفاظ و دلالت آن ها می چرخد.
در این نوشتار به شواهدی که دال بر ارتباط بین منطق و علوم زبانی است، می پردازیم تا از سویی، نادرستی تحویل کامل منطق به علوم زبانی و نیزنادرستی بی ارتباطی منطق با علوم زبانی را نشان دهیم و در حول این بحث ها از چگونگی پرداختن به الفاظ در ادبیات و منطق بحث میکنیم و بیان میداریم که منطق علمی زبانی و عقلی است.


    فصل اول


    بخش اول
    بخش دوم
    بخش سوم


بخش اول
کلیات  و تبیین مسأله
جایگاه
مهم ترین چیزی که در همه علوم وجود دارد بحث های ساختاری وجایگاه هر یک از داشته ها و بحث های ما در هریک از چیز هایی که محمول ان عرضی ذاتی موضوع است،میباشد.
بحث از رفع نزاع بین منشأ یک علم اصولا یک بحث میان رشته ای است و غالبا  در خود علوم مورد نظر بحث میشود . به این صورت که ما اگر  مجموعه علم را در نظر بگیریم و اگر در این مرحله این گونه پیش برویم که علوم یا عقلی یا غیر عقلی در این جا بحث میشود که منطق که یکی از علوم است جزو کدام یک است یعنی در همین مرحله و قبل از ورود به انواع علم به بوته بحث گذاشته میشود.
و در این جا تمایز وترابط علوم واضح میشود وهمه ی این مفاهیم معنای واقعی خود را پیدا میکند.
ضرورت
از گذشته تا حال در اثار دانشمندان مسلمان و غیر مسلمان منطق جایگاه ویژه ای داشته است .ولی بین انان بر سر منشأ ان اختلافاتی وجود داشت عده ای ان را منشعب از زبان میدانستند وبیان میداشتند که علمی است که با زبان سر و کار دارد ولی عده ای ان را بر زبان تقدم میدادند.
 در همین فضا بود که اختلافات بین نحوین و منطقیون در گرفت در اینجا برای این که به این نزاع ها پایان داده شود وحدود بحث های منطقی مشخص شود که ایا منطقی میتواند از بحثهای زبانی و الفاظ بهره گیرد یا خیر و اگر استفاده کرد تا چه حد  و منشا ان چیست و از کجا سرچشمه میگیرد باید این امور به خوبی تبیین شود.
گونه شناسی
مسأله در این جا این است که ایا منطق جزو علوم زبانی است و یا علمی عقلی که از این جا معین میشود که بودن منطق برای ما مشخص است ولی سوال در انجایی است که میگوییم این منطق جز علوم عقلی است یا زبانی پس در این جا سوال از هل مرکبه میباشد که در این پژوهش به شرح و تفصیل ان خواهیم پرداخت.
-    حقیقیه و ذهنیه و خارجیه
در این نوشته قصد داریم تمام مثال ها و مصادیق موجود و مححق الوجود را مورد بررسی قرار دهیم پس با این اوصاف قضیه ما حقیقیه خواهد بود.
-    نوع حمل اولی و شایع
در این پژوهش سعی داریم در مورد هر یک از گزاره ها سخن گوییم و ناظر بر مصادیقی هستیم که در محدوده  علم منطق اند با این توضیحات در این پژوهش مسأله ما به حمل شایع است.
-    شخصیه و طبیعیه مهمله و محصوره
با توجه به مسأله بیان شده این قضیه مهمله به نظر میرسد ولی در واقع در قوه  محصوره کلیه  است .
-    شناخت موضوع و محمول و نسبت حکمیه
سوال ما این است که ایا علم منطق جزو علوم عقلی است یا علوم زبانی ؟
حال با توجه به این سوال موضوع ما (منطق ) و محمول (جزو علوم عقلی یا زبانی بودن )و نسبت ما (است)میباشد
مفعوم شناسی
لغوی
منطق: نطق در عرف سخن صداهاى جدا جدائى است كه زبان آنرا آشكار ميكند و گوشها آنرا ميشنوند و حفظ ميكنند  و منطق درواقع یعنی محل نطق.
الفاظ: صوتی که دهان خارج میشود و متکی به مخارج حروف است که ممکن است مهمل یا مستعمل باشند .
اصطلاحی
منطق: منطق ابزاری است که با آن، کلام صحیح از کلام سقیم و معنای صحیح از معنای فاسد جدا شود؛ همانند ترازو که با آن، سبک را از سنگین می‌شناسیم.  
زبان : زبان مجموعه‏اى از الفاظ مفيد است، و عبارت است از «آنچه هر مردمى توسط آن اغراض خود را بيان مى‏كند.» (تعريفات جرجانى). و نيز زبان، به آنچه بر زبان هر ملتى جارى است، اطلاق مى‏گردد. زيرا زبان ابزارى است كه عمل نطق توسط آن به حد كمال مى‏رسد. و نيز زبان به لهجه متداول، يا به شناخت الفاظ و موقعيت آنها، اطلاق مى‏شود.روان‏شناسان معنى زبان را توسعه داده و آن را به مجموع اشاراتى اطلاق مى‏كنند كه تفكر توسط آنها بيان مى‏شود. به اين جهت، زبان، از اين جهت كه يك كار نفسانى است، بر سه قسم تقسيم مى‏شود: زبان طبيعى، زبان وضعى و زبان كلام‏
منطق صوری:  ان قسمت از منطق است که غیر ماده است و در واقع ظرف ماده قرار میگیرد و از ساختار ها بحث میکند.
زبان شناسی: علمی است که به مطالعه و بررسی روشمند زبان می‌پردازد. در واقع، زبان‌شناسی می‌کوشد تا به پرسش‌هایی بنیادین همچون «زبان چیست؟»، «زبان چگونه عمل می‌کند و از چه ساخت‌هایی تشکیل شده‌است؟»، «انسان‌ها چگونه با یکدیگر ارتباط برقرار می‌کنند؟»، «زبان آدمی با سامانه ارتباطی دیگر جانوران چه تفاوتی دارد؟»، «کودک چگونه سخن گفتن می‌آموزد؟»، «زبان بشر چگونه تکامل یافته‌است؟»، «زبان‌ها چه قرابتی با یکدیگر دارند؟»، «ویژگی‌های مشترک زبان‌های جهان کدامند؟»، «انسان چگونه می‌نویسد و از چه راهی زبان نانوشتاری را واکاوی (تحلیل) می‌کند؟»، «چرا زبانها دگرگون می‌شوند؟» و ... پاسخ گوید
نحو فلسفی:نحوی است که به بر روی الفاظ بحث میکند ولی دقت ها و معیار هایی که دارد عقلی و دقیق است و دقیق تر و ریز بین تر از نحو غیر فلسفی است.
 مباحث الفاظ: مجموعه بحث هایی است که در ان از احوال الفاظ  بحث میشود.


بخش دوم
درآمد
منطق تکوینی از نظر تاریخی، همزاد اندیشة بشری است. اما تدوین قواعد منطق بنابر قول مشهور، نخست به دست ارسطو صورت گرفته است. ﭘس از او، شاگردان و پیروان وی به شرح و تفسیر آن ﭘرداختند و مجموعه کتاب‌های منطق ارسطویی را گردآوردند و آن را ارغنون نامیدند.
از همان زمانی که ارسطو منطق را تدوین کرد، این علم در کانون انتقاد قرار گرفت. شکاکان، سوفسطائیان و رواقیان، از جمله معاصران ارسطو و تابعان او هستند که بر منطق انتقاداتی داشته‌اند. ﭘس از ترجمة منطق ارسطویی به زبان عربی در جوامع اسلامی بر منطق ارسطویی اشکال‌هایی وارد شده است. منتقدانِ منطق با تخصص‌ها و مذهب‌های مختلف فکری و عقیدتی و با انگیزه های گوناگون به مخالفت با منطق برخاسته‌اند. از میان منتقدان مسلمان منطق ارسطویی می‌توان سیرافی، ابن‌تیمیه، ابن‌قیم جوزیه، ابن‌خلدون، سیوطی و استرآبادی را نام برد.
در آثار منطقی بر جای مانده از ارسطو، بعضی مباحث مربوط به الفاظ مطرح شده است. در آثار منطقی منطق دانان مسلمان نیز بخش مستقلی با عنوان «مباحث الفاظ» به بحث هایی در زمینه نحوه دلالت الفاظ، تقسیمات الفاظ و ... اختصاص یافته است.
عموم منطق دانان مسلمان در آغاز مباحث الفاظ، این پرسش را مطرح کرده اند که چرا در علم منطق که می خواهد قواعدی کلی به انسان بیاموزد تا او را از خطای در فکر در امان دارد، مباحث مربوط به لفظ مطرح می شود. در پاسخ به این پرسش نیز معمولاً دو مطلب بیان می شود:
1. چون الفاظ وسیله انتقال افکارند، منطقی که می خواهد قوانین تصحیح فکر را بیاموزد، باید به الفاظ به عنوان نقل دهنده افکار هم بپردازد؛
2. بین الفاظ و معانی ارتباط و پیوند خاصی برقرار است و در نتیجه، احوال لفظ در احوال معنا تأثیر می گذارد و منطق دان گرچه به دنبال قوانین تنظیم کننده افکار و معانی است ولی نمی تواند کاملاً از الفاظ چشم بپوشد؛ زیرا گاهی افکار تحت تأثیر حالات الفاظ قرار می گیرند .
اما امروزه پرسشی کمی متفاوت تر از پرسش پیشین و پاسخ هایی کاملاً متفاوت با پاسخ گذشتگان مطرح است. چه رابطه ای بین منطق و زبان و یا علوم مربوط به زبان وجود دارد. این مسئله بسیار چالش برانگیزتر از پرسش پیشین است. از دو دیدگاه می توان به این مسئله نگریست وطبیعتاً دو پاسخ متفاوت هم قابل ارائه است. یکی از دیدگاه اندیشمندی که تحت تأثیر جریآن های فکری نوین غربی است و پاسخ دیگر از دیدگاه اندیشمندی که با توجه به نگرش سنتی به این مسئله می پردازد
البته برای نشان دادن زیادی فاصله و عمق اختلاف بین دیدگاه های غربی با نظر سنتی، تنها به چند مطلب از دیدگاه غریبان در این باره اشاره می کنیم.  



ارتباط منطق با علوم دیگر از دیدگاه غربیان  
کلیات
الف) در اروپای قرن هفدهم گرایشی پدید آمد که براساس آن، منطق با دستور زبان پیوند بسیار ژرفی داشت. در آن زمان دستور زبان عام فلسفی پی ریزی شد. دستور زبان فلسفی، مانند دستور زبان معمولی نیست که از راه بررسی استعمالات عرفی وضع شود، بلکه دستور زبانی است که عقل در آن معیار می باشد؛ یعنی معیار وضع قوانین آن عقل است.
در درون این گرایش، دو جریان فرعی پدید آمد: اول، جریانی که می خواست از راه مقایسه بین زبآن ها و دستور زبآن های مختلف، دستور زبان عامی فراهم آورد؛ دوم، جریانی که می خواست مبادی دستور زبان را مستقیماً از راه منطق صوری استخراج کند. البته این دو جریان با هم ارتباط داشتند؛ بدین صورت که جریان نخست، گرچه بر روش مقایسه بین زبآن ها استوار بود و به دستور زبان عامی که همه زبآن ها به آن گردن می نهادند، می رسید ولی به سرعت به جریان دوم پناه می برد؛
زیرا لازم داشت که برای این دستور زبان، اساسی فلسفی وضع کند.
در آغاز قرن بیستم جریان دوم - که می خواست مبادی دستور زبان را مستقیماً از منطق صوری استخراج کند - تقویت شد.
جریان اول - که به دستور زبان عام برگرفته از زبآن های مختلف باور داشت - بر مباحثی استوار بود که زبان شناسان در بررسی دستور زبان مقایسه ای بین زبآن ها انجام داده اند . این زبان شناسان صورت های زبانی ملت های مختلف و زبآن های گوناگون را بررسی و دگرگونی های این صورت ها را پی گیری کردند؛ سپس ترکیب های عامی را که در همه زبآن ها وجود داشت، تحلیل نموده و به این نتیجه رسیدند که امکان ایجاد دستور زبان مشترک بین همه زبآن ها وجود دارد. عمومیت مقولات مربوط به دستور زبآن ها بیش از چیزی است که تاکنون تصور می شد و اختلاف زبآن ها فقط به مربوط به شکل ها است.این واقعیت بیانگر آن است که فکر انسانی بیش از باور عادی ما، عام و همگانی است.
چنانچه پیداست:
اولاً، این دیدگاه ارتباط بسیار تنگاتنگی بین زبان و منطق می دید. ترکیب های زبانی در این دیدگاه تابع منطق است .
ثانیاً، این دیدگاه درست در جهت مقابل با عده ای که  میگویند که منطق کاملاً بر زبان توقف دارد و چون زبآن های متعددی در جوانع مختلف انسانی وجود دارد، متناظر با این زبآن های متعدد، منطق های متعددی نیز وجود خواهد داشت میگیرد.
ب) در واپسین سال های قرن نوزدهم و آغاز قرن بیستم، نهضتی فلسفی در غرب پدیدار شد که به فلسفه تحلیلی شهرت یافت. البته فیلسوفان تحلیلی، همگی رهیافت یکسانی به فلسفه نداشته و رهیافت های گوناگونی دارند ولی چون در جاهایی با هم اشتراک دارند، همگی آن ها فیلسوف تحلیلی شمرده می شوند که گفته شده وجه تمایز فلسفه تحلیلی از دیگر مکتب های فلسفی این است که فیلسوفان تحلیلی بر این باورند که می توان از راه تفسیر فلسفی زبان، به تفسیر فلسفی اندیشه دست یافت.  
 ج) در میان اندیشمندان جدید غربی در زمینه رابطه منطق با علوم انسانی نظریه هایی مطرح است که در اینجا به صورت بسیار گذرا به دو مورد از آن ها اشاره می کنیم.
نظر بعضی روان شناسان
فکر، فعالیت نفسانی است که در درون انسان انجام می گیرد. منطق نیز درباره فکر بحث می کند. از طرفی روان شناسی همه پدیده های نفسانی را مورد مطالعه قرار می دهد. پس منطق یا باید جزئی از روان شناسی به شمار آید یا اگر علم مستقلی شمرده شود، باید با روان شناسی پیوند ژرفی داشته باشد.
در واقع، این روان شناسان با غلبه دادن حیثیت نفسانی فکر بر همه حیثیات دیگر آن، منطق را پیوسته به روان شناسی یا مرتبط با آن دانسته اند و چون امروزه روان شناسی جزء علوم تجربی به شمار می آید و روش تحقیق در مسائل آن، روش تجربی است، منطق نیز از شمار علوم عقلی محض خارج می شود.
نظر بعضی جامعه شناسان
انسان موجودی اجتماعی است. روابط اجتماعی انسآن ها به واسطه روابط عقول آن ها شکل می گیرد، نه با کنار هم آمدن بدن های آن ها. منطق - علم درست فکر کردن - در واقع، به بررسی وظیفه عقل جمعی می پردازد. عقل فردی فقط به عنوان عضوی از جمع می تواند مشارکت داشته باشد و منطق ناظر به عقل فردی نیست. پس منطق به جامعه شناسی فرو کاسته می شود.
این گروه از جامعه شناسان با مبالغه در نقش اجتماع در شکل گیری افکار، فکر را پدیده ای در ظرف اجتماع دانسته و خواسته اند منطق را به جامعه شناسی - به عنوان علم ناظر به روابط اجتماعی - پیوسته یا مرتبط بدانند.
از آنجا که این پژوهش در پی بررسی رابطه زبان و منطق از دیدگاه دانشمندان مسلمان است، این اشاره اندک به نظریه های دیگران تنها برای آگاهی دادن نسبت به ابعاد و گستره مباحث پیرامون این امر، با توجه به دیدگاه های متفاوت با دیدگاه سنتی مورد قبول اندیشمندان مسلمان بود. حال به هدف اصلی می پردازیم.



بخش سوم

منطق و زبان در دیدگاه سنتی
پس از ترجمه آثار منطقی ارسطو به زبان عربی و پراکنده شدن آن ها در جهان اسلام، مسئله و مشکلی که پدیدار شد، این بود که چه ارتباطی بین منطق و نحو وجود دارد. البته این مسئله در آغاز به صورت ارتباط منطق و نحو مطرح گردید؛ زیرا زبان علمی قرن های نخستین اسلام، عربی بود؛ از این رو، نحو که دستور زبان عربی است، در این مسئله مطرح شد ولی روشن است که همین مسئله به هر دستور زبان دیگری قابل تعمیم است؛ یعنی می توان این مسئله را تعمیم داد و گفت: چه رابطه ای بین منطق و دستور زبان وجود دارد؟
در همان قرن های نخست، کتاب هایی نوشته شد که در آن ها به ارتباط نحو با منطق پرداخته شده است.      از طرفی در قرن چهارم، بعضی عالمان نحو را می بینیم که در بحث های نحوی خود به شدت تحت تأثیر منطق اند. این کار آغاز جریانی است که قائل به جمع بین منطق و نحو است؛ برای مثال، طبق نقلی  ابوالحسن علی بن عیسی رمانی (متوفای 384) در سخنان خود مسائل نحوی را با منطق می آمیخت تا آنجا که ابوعلی فارسی - معاصر رمانی - گفته است: اگر نحو آن چیزی است که رمانی می گوید، پس ما هیچ از نحو نمی دانیم و اگر نحو آن چیزی است که ما می گوییم، پس رمانی هیچ از نحو نمی داند.  این جمع بین نحو و منطق در آغاز امری عجیب و غریب می نمود و از همین رو، نحوی های خالص - که بر روش سنتی عدم آمیزش بین نحو و منطق پای می فشردند - بر نحوی هایی مثل رمانی اشکال می کردند. در حالی که رمانی نیز منطق ارسطویی را چنانچه باید درنیافته بود ولی با این حال سخنان او برای نحوی های خالص، نامفهوم جلوه می کرد. یاقوت حموی  می گوید : قرن چهارم سه نحوی وجود دارد: یکی رمانی است که سخنانش اصلاً قابل فهم نیست؛ دیگری ابوعلی فارسی است که بعضی از سخنانش قابل فهم است و سومی سیرافی است که بدون نیاز به استاد هم سخنانش قابل فهم است.
از همین جا در کنار نحو سنتی زبانی، نحو فلسفی هم پدیدار شد. این نحو نوپدید، نخست به دست کندی و شاگردش سرخسی  بنیان گذاری شد. سپس فارابی ارتباط شدید بین علم زبان و علم منطق را در کتاب احصاء العلوم خود تبیین کرد. این فیلسوفان نحوی به منطق به عنوان زبان عمومی ای که همه امت ها در آن مشترک اند، می نگریستند. بدینسان در قرن ششم و هفتم، نحو با منطق و منطق با نحو و بلاغت باهم درآمیختند.


ارتباط ژرف منطق با زبان
اکنون به دیدگاه کسانی می پردازیم که ارتباط منطق و زبان را ژرف و تنگاتنگ دانسته و بر این باور خود شواهد چندی ارائه کرده اند. ما این شواهد را نقل و بررسی خواهیم کرد.
شاهد اول: اسم منطق
کسانی با توجه به اسم منطق، ادعا می کنند که منطق یا مشتق از نطق است و مصدر میمی است. پس منطق و نطق یک معنا دارند یا اسم مکان است یعنی محل نطق. پس علم منطق محل ظهور نطق است. وجه نام گذاری این علم به منطق - به هر معنا که باشد - نشانه آن است که این علم باید علمی باشد که در آن، کلام و سخن مورد ارزیابی قرار گیرد؛ پس باید منطق را با علوم مرتبط با زبان دارای ارتباط شدید و قوی دانست.
اما چند نکته درباره اسم این علم قابل توجه است:
الف) خود ارسطو بر مطالب منطقی خود، اسم منطق نگذاشته بود. در تاریخ فلسفه و منطق در مورد اینکه چه کسی این اسم را بر مباحث منطقی گذاشته، بحث شده است و نظر مشهور آن است که این اسم را شارحان ارسطو بر مجموعه مباحث منطقی گذاشته اند. ارسطو خود، مجموعه مطالب منطقی را ارگانون نامیده که به معنای معیار و محک است.
ب) لفظ Logic (= منطق) در زبان یونانی مشتق از Logos است .کلمه Logos در یونانی، هم به معنای کلام است و هم به معنای عقل. پس لفظ Logic در زبان یونانی همزمان بر دو معنای کلام و فکر دلالت داشته و اگر این لفظ را بر علم منطق اطلاق کرده اند، هیچ مجازی در کار نبوده است.
اما «منطق» در زبان عربی، مشتق از نطق است و نطق در زبان عربی فقط معنای کلام و تکلم دارد. معنای حقیقی منطق در زبان عربی همان کلام است. البته پس از ترجمه کتاب های منطقی ارسطو به زبان عربی، لفظ منطق از معنای اصلی خود به معنای جدید، یعنی علم به قوانین درست اندیشیدن، نقل داده شد. حال چه نسبتی بین معنای حقیقی لفظ منطق و معنای جدید دیده شده و به چه مجوزی این لفظ در معنای جدید به کار رفته، مطلبی است که بعضی از منطق دانان درباره ی آن سخن رانده اند.
محقق طوسی (597- 672) می گوید:
بباید دانست که مراد ما به ناطق در این مثال که می گوییم فصل انسان است، نه نطق بالفعل است چه ابکم که عادم این نطق باشد هم انسان است، بل مراد قوه تمییزی است که با وجود آن قوت، او را ممکن است که به طریق وضع از الفاظ یا غیر الفاظ مانند حرکات و اشارات، بر معانی دلالت سازد و این قوت خاص انسان است.
گرچه این سخن محقق طوسی در مورد ناطق - به عنوان فصل انسان - است ولی بی گمان، همین سخن وی در مورد منطق که با ناطق از یک اصل مشتق شده اند، صادق است. طبق این نظر، مراد از نطق همان قوه ادراک و تمییزی است که به خاطر آن، وضع الفاظ به ازای معانی برای انسان ممکن می شود؛ یعنی منشأ پیدایش زبان و تکلم در میان انسآن ها همین قوه است.
جرجانی (740-816) هم در وجه نام گذاری علم منطق چنین می گوید:
نطق هم بر نطق ظاهری که همان تکلم و سخن گفتن است، اطلاق می شود و هم بر نطق باطنی که همان ادراک معقولات است. این فن باعث تقویت اولی - یعنی نطق ظاهری - می شود و دومی - یعنی نطق باطنی - را به راه صحیح و استوار می برد.  
گویا نطق - که مبدأ اشتقاق منطق است - بر دو معنای تکلم و ادراک اطلاق می شود.
پس بر طبق بعضی نظریه ها، در زبان عربی به تقلید از زبان یونانی، منطق را هم بر نطق ظاهری - که سخن گفتن است - و هم بر نطق باطنی - که ادراک و تعقل است - اطلاق کرده اند. اما همگان استعمال این لفظ در معنای ادراک و مانند آن را نپذیرفته اند. یکی از اشکال های وارد همین است که چرا شما منطق را به معنای علم به قوانین فکر و مانند آن گرفته اید؛ در حالی که این اطلاق با وضع زبان عربی سازگار است؟  بعضی هم گفته اند: نطق حقیقتاً برای تکلم - یعنی دلالت بر معانی به واسطه الفاظ - وضع شده و چون چنین عملی ویژه انسان است، مجازاً بر منشأ آن که جزء مساوی ذات انسان می باشد (یعنی فصل انسان) اطلاق گردیده است. پس اطلاق نطق بر قوه ادراک و مانند اینها، مجاز است نه حقیقت.
شاهد دوم: انگیزه تدوین منطق
در بیش تر جهایی که از شکل گیری منطق سخن رانده اند میگویند که پنج قرن پیش از میلاد، در یونان گروهی که خود را سوفیست می خواندند، به خاطر شرایط خاص اجتماعی آن زمان، به عنوان وکلای دادگاه کار می کردند و با روش جدلی، از شگردهای زبان سود برده و هرگونه که می خواستند حق را به نفع موکل خویش اثبات و طرف مقابل را محکوم می کردند.
این شیوه دفاع در دادگاه ها، کم کم کار را به شکایت کشاند و کسانی به این توهم دچار شدند که حقی ورای الفاظ و عبارات وجود ندارد. اگر شخص قدرت به کارگیری زیرکانه الفاظ و جمله ها را داشته باشد می تواند حقی را برای خویش اثبات کند، و گرنه حقی برای او وجود ندارد.
خطر این اندیشه، مصلحان را واداشت که این مبنای فاسد را برکنند. گام نخست را سقراط برداشت و سپس افلاطون، تا نوبت به ارسطو رسید. ارسطو در ادامه جریان مبارزه با سوفیست ها قوانینی تدوین کرد تا بر اساس آن ها، فکر و اندیشه درست از نادرست شناخته شود. افزون بر این، بتوان مغالطات را بازشناخت و از دام آن ها رهید.
با توجه به انگیزه تدوین منطق، شاید کسانی بگویند منطق ارسطویی، در واقع باید ناظر به زبان و قواعد درست کاربست جمله ها باشد؛ زیرا سوفسطائیان از همین راه، سفسطه های خویش را پیش می بردند و این منطق برای جلوگیری از فساد کار آن ها تدوین شده و نمی تواند ناظر به زبان و کارکرد آن نباشد.
اصل این سخن، درست است ولی نتیجه آن پذیرفتنی نیست؛ زیرا: اولاً، اگر انگیزه اولیه تدوین منطق ارسطویی، مقابله با مغالطات لفظی و فریب کاری های زبانی سوفسطائیان بوده است، معنایش این نیست که غرض از علم منطق فقط بررسی مغالطات لفظی و کشف و نابودی آن هاست، نه چیزی دیگر؛ ثانیاً، تمام منطق، بحث از مغالطات نیست، بلکه مباحث مربوط به مغالطه تنها بخشی از منطق است؛ ثالثاً، حتی در بحث از مغالطات، همه مغالطات لفظی نیستند، بلکه بخشی از مغالطات، غیرلفظی اند؛ رابعاً، حتی در بررسی مغالطات لفظی و راه های جلوگیری از آن ها، به لفظ به عنوان لفظ پرداخته نمی شود، بلکه به لفظ به عنوان تأثیر گذار و مرتبط با فکر و اندیشه در ذهن پرداخته می شود و بین این دو نگاه فاصله زیادی وجود دارد.
شاهد سوم: موضوع علم منطق
در زمینه موضوع علم منطق نظریه هایی مطرح شده است. یک نظریه این است که موضوع علم منطق، الفاظ است. ابن سینا به نقل از برخی می گوید موضوع منطق الفاظ است؛ از این جهت که دلالت بر معانی می کنند.
اگر این نظر را بپذیریم، دیگر علم منطق جزء علوم زبانی قرار گرفته و از زمره علوم عقلی خارج خواهد شدو عده ای نیز بر ای عقیده اند که اگر موضوع منطق را لفظ از جهت دلالتش بر معنا بدانیم، به خطا نرفته ایم.
پس مرتبط دانستن منطق با علوم زبانی، سخن نادرستی نیست. اما باید توجه داشت که این نظر، نظری شاذّ است. ابن سینا در مورد این نظر می گوید: در این نظر خبری نیست. سپس می گوید:
کسانی که این نظر را پذیرفته اند، تصور درستی از موضوع منطق نداشته اند. موضوع منطق، نه الفاظ است و نه موجودات خارجی، بلکه موضوع آن موجودات ذهنی است که عبارت اند از:
صورت های ذهنی ای که انسان را به صورت های ذهنی دیگر می رسانند یا در این راه به او کمک می کنند.
اگر موضوع منطق، الفاظ بود باید در علم منطق از عوارض ذاتی الفاظ بحث شود؛ در حالی که در منطق از عوارض ذاتی، خواص و خصایص معانی بحث می شود.
پس نمی توان براساس یک نظر شاذّ در موضوع علم منطق، مدعی شد که منطق یا جزء علوم زبانی است یا با آن ها ارتباط تنگاتنگ دارد.  



شاهد چهارم: غرض منطق
یکی از رؤوس ثمانیه هر علمی، غرض آن علم است. در علم منطق نیز در مباحث مقدماتی به این امر پرداخته می شود که غرض از منطق چیست؟
برای شناخت غرض منطق باید دید منطق چه علمی است. اگر کسانی منطق را علم آلی ای می دانند که رعایت قواعد آن باعث مصونیت ذهن از خطای در فکر است - که بسیاری همین را تعریف منطق قرار داده اند -   پس غرض منطق، حفظ و نگهداری ذهن از خطای در اندیشه است. البته بعضی از بزرگان منطق و فلسفه هم غرض منطق را آشنایی با قیاس، به ویژه قیاس برهانی دانسته اند.
ولی گاه از سوی بزرگانی مثل فارابی، برای منطق، غرضی مرتبط با الفاظ و گفتار برشمرده شده است. این گونه تعابیر و سخنان نشان می دهد که منطق نیز قوانین مربوط به گفتار و الفاظ را عرضه می کند؛ یعنی منطق یا جزء علوم زبانی است و یا ارتباط تنگاتنگی با علوم زبانی دارد.
ولی حق این است که هر چند در منطق، گاه مباحثی مربوط به الفاظ بیان می شود و این امر انکار ناشدنی است اما این اندازه از مباحث نمی تواند مجوز پیوستن منطق به علوم زبانی گردد. مقایسه مقدار مباحث لفظی با مباحث غیرلفظی نشان می دهد که بخش زیادی از منطق مرتبط با مباحث لفظی است.



شاهد پنجم: مباحث الفاظ در منطق
هم در نوشته های ارسطو در زمینه منطق و هم در کتاب های منطقی ای که تابعین ارسطو نگاشته اند، کمابیش مباحثی مربوط به الفاظ وجود دارد. منطق دانان مسلمان در کتاب های منطقی شان، آشکارا بخشی را با عنوان «مباحث الفاظ» کاملاً از مباحث دیگر جدا کرده اند.
بعضی از کسانی که به شدت طرفدار رابطه محکم بین منطق و علوم زبانی بوده اند، پا را از این هم فراتر گذاشته و گفته اند: مباحثی از منطق - که ظاهراً هم مباحث الفاظ نیست - در تناظر با مباحث ادبیات و زبان است؛ برای مثال بحث مقولات که ارسطو آن را جزء مباحث منطقی مطرح کرده است، کاملاً متناظر، بلکه منطبق با مباحث ادبی است؛ مثلاً بحث از جوهر همان بحث از اسم در ادبیات است. همچنین بحث از کیف با بحث صفت، بحث از أین و متی با بحث ظرف مکان و زمان در ادبیات و ... منطبق است.
همچنین بعضی از تقسیمات منطق متناظر با تقسیمات علوم ادبی است، برای مثال، تقسیم علم به تصور و تصدیق که متناظر با تقسیم لفظ به مفرد و جمله است؛ زیرا تصورات مانند مفردات، صرفاً امور منفرد و بی ارتباط با دیگران هستند ولی تصدیقات مثل جملات، همان ارتباط خاص بین مفردات است.همین طور تقسیم تصور مفرد به اسم، کلمه و ادات در منطق که متناظر با تقسیم لفظ مفرد به اسم و فعل و حرف است و یا تقسیم تصور به جزئی و کلی که متناظر تقسیم لفظ به خاص و عام است.
کسانی این موارد و موارد شبیه اینها را گواهی بر پیوند ژرف منطق و علوم ادبی دانسته اند. اما باید توجه داشت که: اولاً، بعضی منطق دانان مباحث الفاظ را جزء مباحث منطقی ندانسته اند، بلکه از مقدمات منطق برشمرده انداصولاً تشابه و تناظر علوم مختلف در بعضی مسائل، امری پذیرفته شده است ولی شاید کسی بگویدتناظر و تشابه جزئی، هرگز سبب الحاق یک علم به علم دیگر یا تحویل یک علم به علم دیگر نمی شود که پاسخ مدهیم که این شباهت همانطور که گذش کلی نیست.



شاهد ششم: فنّ خطابه، جدل، شعر و مغالطه در منطق
بخش زیادی از مکتوبات منطقی ارسطو، مباحثی در زمینه فنّ خطابه، جدل، شعر و مغالطه است.
در این چند فنّ کم و بیش مباحثی مرتبط با الفاظ و شیوه کاربرد آن ها مطرح می شود، چگونه می توان علم منطق را از علوم زبانی و ادبیات جدا و مستقل دانست؛ در حالی که در این مباحث منطقی به ناگزیر مطالبی در زمینه الفاظ به کار می آید؟
 شاید کسی جواب دهد که کسی منکر بهره مندی از الفاظ در مباحث منطقی نیست ولی استفاده از الفاظ و مباحث مربوط به آن ها، مجوز الحاق منطق به علوم ادبی نیست؛ زیرا نحوه پرداختن به مباحث الفاظ در علوم ادبی با منطق از چند جهت تفاوت دارد. البته این جواب نیز را میتوان مناقشه کرد که جنبه های تفاوت که بعدا اشاره میشود دلیل قطعی نیست.
یاد آوری می کنیم که حتی در جاهایی که مباحث لفظی در منطق مطرح می شود، از آن رو است که تأثیری از لفظ و حالات آن در فکر و اندیشه ظاهر می شود که این تأثیر بسیار چشمگیر تر از ان است که بگوییم پرداختن به مباحث لفظی، تبعی است نه اصیل  زیرا غرض منطقی حفظ و پاسداشت فکر از خطا و لغزش است باید جانب لفظ - تأثیرگذار در فکر - را نیز پاس بدارد. پس. در ادامه به توضیح این نکته می پردازیم.
تا اینجا دلایلی دالّ بر الحاق منطق به علوم زبانی پیدا کردیم. وآنچه گفته شد شواهدی دال بر ارتباط بین منطق و علوم زبانی بود.
وقتی بین علوم زبانی و منطق آمیختگی و ارتباط دیده شود، طبعاً این امر نیز مطرح می شود که چه شباهت ها و تفاوت هایی بین منطق و علوم زبانی وجود دارد.


    فصل دوم


    بخش اول
    بخش دوم
    بخش سوم

بخش اول
شباهت و تفاوت نحو و منطق
در آغاز بار دیگر یادآور می شویم که گر چه در این مباحث، سخن از نحو - یعنی دستور زبان عربی - است ولی باید توجه داشت که این مباحث به دستور زبان عربی اختصاص ندارد، بلکه درباره ادبیات هر زبانی قابل تعمیم است.  
بعضی با توجه به ارتباط نحو و منطق، به شباهت بین نحو و منطق پرداخته اند. فارابی می گوید:
میان صناعت نحو و صناعت منطق شباهتی هست و آن اینکه صناعت نحو، علم به درستی آنچه را که به زبان جاری می کنیم، افاده می کند و نیز قوه بر گفتار درست را، برحسب عادت اهل زبان به ما می دهد و صناعت منطق هم، علم به درستی آنچه را اندیشیده می شود، افاده می کند و نیز قدرت بر کسب درستی آنچه را تعقل می شود، به ما می دهد و همانگونه که صناعت نحو، زبان را استوار می کند تا اینکه تکلم نکند مگر به آنچه برحسب عادت اهل یک زبان، صواب می دانند، همین طور صناعت منطق، ذهن را استوار می کند تا اینکه تعقل نکند مگر آنچه صواب در باب هر چیزی است .
بعضی گفته اند: نحو همان منطق عربی است؛ زیرا شرایط و قواعد نطق صحیح و فصیح در زبان عربی را بیان می کند؛ به گونه ای که الفاظ بتوانند قالب درستی برای معانی باشند و منطق همان نحو عقلی است؛ چون قواعد و ضوابط گفتار عقلانی و براهین را شرح و تبیین می کند. پس منطق و نحو از یک جنس هستند.
غرض از آوردن این بخش در مقاله، آن است که نشان دهیم متفکران به مقایسه بین این دو علم و مشاهده شباهت و تفاوت آن ها پرداخته اند.
فارابی می گوید: علم نحو قوانینی به ما می آموزد که به الفاظ اهل یک زبان اختصاص دارند؛ در حالی که منطق قوانین مشترک بین الفاظ اهل زبآن های مختلف را به ما می آموزد، مانند تقسیم الفاظ به مفرد و مرکب و به موزون و غیرموزون.  همانطور که از سخنان فارابی فهمیده میشود منطق قوانین مشترک بین الفاظ اهل زبان است و همین که این نکته را اشاره کرده این مطلب را میرساند که منطق در ارتباط  با علوم زبانی است .
در منطق، به آنچه عقل درک می کند، استشهاد می شود ولی در نحو به عرف استشهاد می شود. به سخن دیگر، نحو از امور سمعی، ولی منطق از امور عقلی [است که از استشهاد به عرف به دست میاید یعنی این که  جامع بین عرف را به دست میاوریم] کمک می گیرد.



بخش دوم
تقدم منطق بر علوم زبانی یا تأخر آن
پیشتر گفتیم که در قرون نخستین، مسئله ارتباط منطق با علوم زبانی به دشمنی بین نحوی ها و منطق دانان تبدیل شده بود. مراد از این دشمنی این است که بعضی از نحوی ها اعتقاد قوی ای داشتند که اگر قواعد نحوی و دستورات زبانی به درستی رعایت شود، به تصحیح فکر می انجامد و دیگر نیازی به منطق به عنوان معیار و میزانی برای تشخیص فکر درست از نادرست وجود نخواهد داشت. در مقابل، بعضی از منطق دان ها بر آن بودند که تقدم با منطق است و اگر منطق را فراگیریم و قواعد آن را درست رعایت کنیم، گفتارمان هم راه درست را می پیماید؛ برای مثال، اگر در گفته ای وجود امر أعم، بر وجود امر أخص قرار داده شده باشد، هر چند آن گفتار به لحاظ ادبیات و قواعد زبانی هیچ مشکلی هم نداشته باشد، باز کلامی نادرست است؛ زیرا منطق به ما می گوید که وجود امر أعم، هرگز دلیل وجود أخص نیست؛ برای مثال، از حیوان بودن الف نمی توان انسان بودن آن را نتیجه گرفت. پس جمله «الف انسان است؛ چون حیوان است»، کلام نادرستی است و نادرستی این کلام به کمک قوانین منطقی برای ما روشن می شود. پس نمی توان پذیرفت که درستی و نادرستی کلام فقط با رعایت قوانین نحو و ادبیات معلوم می شود. باز از جمع بین این دو فهمیده میشود که منطق با نحو جداست و این پاسخ به یک شبهه است که گفته نمیشود منطق ونحو یکی اند و محل نزاع انجا است که منطق در جاهایی منشأش با نحو یکی است ونه این که مطابقت داشته باشند.
 هرچند، برای تشخیص کلام درست از نادرست، گاه به قواعد منطقی نیاز است، اما منطقی هم بی نیاز از رعایت جانب الفاظ و قوانین حاکم بر زبان نیست که البته بزرگان منطق به این مطلب اذعان کرده اند. در رسائل اخوان الصفا می خوانیم که: «شایسته است کسی که می خواهد در منطق فلسفی نظر و فکر کند، قبلاً در علم نحو تمرین کرده باشد».  در اینجا اصلا علم نحو را  مقدم بر منطق کرده است.
مناظره بین متی بن یونس و ابوسعید سیرافی

شاید شایسته می نمود که در اینجا به مناظره مشهوری که در سال 326 ق، در مجلس ابن فرات از وزرای عباسی، بین متی بن یونس و ابوسعید سیرافی درگرفت، اشاره ای داشته باشیم. هرچند برخی نکات ان مناظره را در این مقاله منعکس کردیم  ولی مراجعه به این مناظره که اشکالات مهمی را بر منطق وارد می کند، بسیار سودمند است. آنچه از این مناظره با مقاله حاضر مرتبط می باشد، این است که از مجموع سخنان سیرافی به دست می آید که او می خواهد منطق را به دستور زبان یونانی فرو کاهد؛ در حالی که متی بن یونس معتقد است منطق در زمینه معانی بحث می کند و معانی فراتر از الفاظ اند؛ گرچه منطق با قصد ثانوی به الفاظ هم می پردازد ولی باز مباحث الفاظ منطقی، به زبان خاصی مثلاً یونانی محدود نمی شود. و شاید بتوان گفت از این مناظره این نتیجه گرفته میشود که بحث عقلی کردن به تنهایی کافی نیست و یکسری بحث های زبانی نیز باید داخل شود تا مصونیت معنا پیدا کند.
حال در این جا شاید شایسته باشد اشکالات وارد شده به منطق در این مناظره را تیتر وار بیان داریم:
اشکال اول: بی‌فایده بودن علم منطق
اشکال دوم: کم فایده بودن منطق
اشکال سوّم: منطق تنها وسیلة سنجش شناخت نیست
اشکال چهارم: اختصاص منطق به یونانیان
اشکال پنجم: اعتماد نداشتن به ترجمه‌
اشکال ششم: مبالغه دربارة یونانیان
اشکال هفتم: حل نشدن اختلاف‌های بشر پس از تدوین منطق  
اشکال هشتم: تفاوت منطق با نحو
اشکال نهم: وجود متفکران پیش از تدوین منطق
اشکال دهم: نقص‌های منطق


مسائل مورد بحث در هرعلمی
همانطور که قبلا اشاره شد برای این که علمی را بخواهیم تقسیم بندی کنیم مسائلی که محمول انها عرضی اتی موضوع علم است در ان علم بحث میکنیم که در این صورت رابطه بین موضوع مسئله و موضوع علم این گونه است که موضوع مسأله  نوعی از انواع موضوع علم و یا عرضی ذاتی ان ویا نوعی از عرضی ذاتی ان و یا اصلا موضوع خود علم است.
حال اگر بررسی کنیم در میابیم که محمول های مورد بحث درگزاره هاییکه در منطق مورد بحث است از سنخ مباحث زبانی و عقلی اند و از طرف دیگر دیده میشود که گفته میشود ما علمی میخواهیم که تعریف و استدلال موضوعش است  و غایت ان نیز مصونیت از خطاست به این نتیجه میرسیم که ناچار به زبان و عقل نیاز داریم و مجموع اینها مارا به اهداف و غایات میرساند.



بخش سوم
انکار و اقرار ارتباط منطق با علوم زبانی
با توجه به تمام مطالبی که در بخش های پیشین گفتیم، به اینجا رسیدیم که گرچه منطق را جزء علوم زبانی به شمار آوردن و فروکاستن منطق به علوم زبانی نادرست است ولی نمی توان ارتباط منطق با علوم زبانی را نیز انکار کرد. با وجود این، کسانی در مقام انکار ارتباط کامل منطق و دستور زبان سخنانی گفته اند. از جمله اینکه: دستور زبان، قانون فکر و اندیشه نیست؛ هم چنان که منطق علم به اشیا نیست. همچنین هدف زبان تعبیر از معنا است و درستی کلام غیر از درستی فکر است ولی این به این صورت نیست که کاملا با هم جدا باشند و تأثیر زبان بر فکر مشخص است. مقصود از دستور زبان تنظیم الفاظ است؛ به گونه ای که دلالت بر معنایی کنند و مقصود از منطق تنظیم روابط منطقی، صرف نظر از معانی تصورات، به منظور رسیدن به یک رابطه و نسبت جدید است. دغدغه منطق این است که وسیله ای برای بهره برداری از تصورات ما باشد، نه وسیله ای برای تعبیر از این تصورات  ولی این غرض حاصل نمیشود مگر با استفاده ی از زبان.
می توان سخنان منکران را چنین بازگو کرد:
الف) موضوع زبان، تعبیر از تصورات به وسیله رمزها و علائم صوتی است؛ در حالی که موضوع منطق، نسبت ها و اضافه هایی است که بین تصورات وجود دارد که البته از همین زبان برخواسته است.
ب) غایت زبان، جمع شدن الفاظ برای تعبیر از معانی است؛ در حالی که غایت منطق، تنظیم تصورات است؛ به گونه ای که به درستی اندیشه دست یابیم ولی این تنظیم تصورات در سایه همین زبان است در بسیاری از جاها.
ولی واقعیت این است که همان طور که کسانی با توجه به ارتباط و پیوند بعضی مباحث منطقی با مباحث زبانی، خواسته اند دست کم بین منطق و علوم زبانی، ارتباط ناگسستنی و ژرفی اثبات کنند، اینان هم با توجه به اختلاف منطق و زبان در موضوع و غایت، پیوند منطق و زبان را کاملاً نفی می کنند. به نظر می رسد که چنین قضاوتی نادرست است.
بنابراین، توجه به این نکته اهمیت دارد که منطق با بخشی از مباحث زبانی مرتبط است که آن مباحث به زبان خاصی اختصاص ندارند، بلکه در همه زبآن ها کم یا زیاد مطرح اند.

عارضی نبودن مباحث الفاظ در منطق
یکی از سخنان منطق دانان در زمینه مباحث الفاظ در منطق، این است که بحث از الفاظ را برای منطق دان بحثی عارضی می شمارند. این تعبیر در سخن متی بن یونس در مناظره با ابوسعید سیرافی و نیز در کلمات بزرگانی مثل ابن سینا و محقق طوسی هم آمده است.  شاید کسانی با تمسّک به این سخن بخواهند ارتباط منطق و الفاظ را کم رنگ جلوه دهند. پرسش این است که مراد از این سخن چیست؟
میدانیم که معمولاً در شروع مباحث الفاظ در کتاب های منطقی، دو علت برای مطرح شدن مباحث الفاظ در منطق ارائه می شود:
 1. افکار به وسیله الفاظ به دیگران انتقال داده می شوند؛
 2. رابطه بین لفظ و معنا، رابطه خاصی است که گاه باعث می شود احوال لفظ در احوال معنا اثر بگذارد.
اگر در این دو علت دقت کنیم به خوبی روشن می شود که غرض اصلی و مقصود بالاصاله منطق دانان در مباحث منطقی، پرداختن به احوال افکار و امور ذهنی است ولی گاه این امر مستلزم پرداختن به احوال لفظ هم می شود که در همین جاست که مشخص مییشود منطق در برخی جاها محتاج زبان است و در بعضی جاها نیست؛ پس  این که بگوییم مباحث الفاظ مقصود بالعرض و ثانی می شوند شاید تعبیر مناسبی نباشد و این ها در عرض هم باشند. بنابراین تعبیر عارضی بودن اگر به معنای مقصود ثانی و بالتبع بودن باشد به این معنا که جزء  غیر قابل جدا شدنی باشد و ذاتی باشد نه عرضی لازم و رتبتا بعد بودنش هم ثابت نیست  و اصلا مقدم است.



    فصل سوم



    بخش اول
    بخش دوم
    بخش سوم


بخش اول
 ارتباط افکار و الفاظ
اگر ارتباط بین فکر و لفظ را به صورت گسترده مطرح کنیم، این بحث می تواند بیانگر همان امری باشد که در این مقاله در پی آن بوده و هستیم و آن «ارتباط منطق و زبان» است ولی در این بخش در پی آنیم تا به گوشه ای از مباحث مربوط به این ارتباط بپردازیم.
انسان موجودی اجتماعی است و عموم انسان ها در ظرف اجتماع و جامعه زندگی می کنند. در ظرف اجتماع، هر انسانی  نیازمند برقراری ارتباط با سایر انسان ها است.راه های زیاد و متنوعی برای برقراریارتباط وجود دارد ولی  الفاظ زبان وسیله ای آسان و تاحدود زیادی مطمئن برای انتقال اندیشه ها و ذهنیات انسان، به انسان های دیگر است. مراد کسانی که می گویند «افاده» و «استفاده» توسط کلمات و الفاظ انجام می شود، این است که آنچه شخص را قادر می سازد تا اندیشه هایش را به دیگران منتقل سازد و به اصطلاح «افاده» کند، کلمات و الفاظ اند؛ همانطور که آنچه انسان را بر دست یافتن بر افکار دیگران توانا می کند و به اصطلاح انسان را قادر بر «استفاده» می کند، همین کلمات و الفاظ زبان هستند.
گاه رابطه بین لفظ و فکر با تعبیرهای شاعرانه بیان می شود و مثلاً می گویند: الفاظ لباسی بر تن افکار هستند و تا وقتی فکر لباس لفظ بر تن نکند، نمی توان آن را محک زد و صحت و سقم آن را سنجید. به سخن دیگر، ظهور فکر، بدون لفظ ممکن نیست.
ولی این رابطه در کلمات منطق دانان و فیلسوفان مسلمان، از دیدگاهی عقلی بیان شده است. در منطق برای هرچیز چهارگونه وجود قائل شده اند:
1.وجود عینی و خارجی؛ 2. وجود ذهنی؛ 3. وجود لفظی؛ 4. وجودی کتبی.  
وجود خارجی یا عینی همان وجود شیء است که آثار خاص آن شیء را دارد؛ برای مثال، وجود خارجی ماشین همان است که لاستیک و فرمان دارد، این وجود، امری حقیقی است که هیچ وابستگی ای به ادراک یا قرار داد انسان ها ندارد و امری است که در خارج تحقق دارد.
وجود ذهنی همان صورت ادراکی ای است که از ماشین در ذهن ما هست. این وجود ماشین در ذهن، آثار برشمرده قبلی را ندارد. ولی از ماشین خارجی حکایت می کند. پس فقط حکایتگر از ماشین است ولی نه حرکت میکند و نه چراغ میزند و... این وجود وابسته به ذهن ماست. اگر انسانی نباشد تا در ذهن او ماشینی نقش ببندد، وجود ذهنی ماشین هم تحقق ندارد. در این وجود، همه انسآن ها مشترک اند؛ یعنی چنین نیست که انسانی با شرایط خاص خود، درخت را به گونه ای و انسان دیگر آن را به گونه ای متفاوت در ذهن داشته باشد.
وجود لفظی وقتی تحقق می یابد که انسانی لفظ ماشین را بر زبان جاری کند. این لفظ در میان انسآن های گوناگون متفاوت است. عرب ها برای بیان ماشین، لفظ «سیارة» را بر زبان می آورند و فارسی زبان ها لفظ «ماشین یا اتومبیل» را و انگلیسی زبان ها لفظ «car» را. پس این نحوه وجود، امری قراردادی و اعتباری است. فارس زبان از لفظ «ماشین» به معنای آن - که همان وجود ذهنی درخت است - راه می یابد؛ زیرا به قرارداد مورد قبول فارس زبآن ها آگاه است اما یک عرب از لفظ «ماشین» چیزی درنمی یابد. پس ارتباط و انتقال از لفظ به معنا تابع قرارداد و آگاهی از آن است.
وجود کتبی یک شیء نیز همان نوشته ای است که روی کاغذ، دیوار، شیشه و هر جسم دیگری نقش بسته و آن نقش هم تابع قرارداد اهل یک زبان است. معمولاً می گویند که این نقش ها یا وجود کتبی اشیاء ما را به وجود لفظی اشیا منتقل می کنند.
با توجه به این چهار نحوه وجود، گفته اند که وجود کتبی ناظر و حاکی از وجود لفظی، وجود لفظی ناظر و حاکی از وجود ذهنی و وجود ذهنی ناظر و حاکی از وجود خارجی است.
منطق دانان معتقدند رابطه بین لفظ و معنا یا به سخن دیگر، رابطه بین وجود لفظی و وجود ذهنی بسیار تنگاتنگ است. برای بیان این ارتباط تنگاتنگ به سخنان اخوان الصفا می پردازیم. در رسائل اخوان الصفا آمده است: «الفاظ علامت هایی دال بر معانی ای که در فکر موجودند، می باشند و الفاظ وضع شده اند تا هر انسانی بتواند هر آنچه از معانی در درون نفس خویش دارد، به دیگران برساند.»  
معانی ارواح اند و الفاظ اجساد آن ها؛ زیرا لفظ بی معنا، همانند جسد بی روح است و هر معنایی که در فکر انسان باشد ولی لفظی برای آن نباشد، همانند روحی است که جسدی برای آن نیست.
 اما باید توجه داشت که علاقه و ارتباط لفظ و معنا، گرچه غیرطبیعی و تابع قرارداد و اعتبار است اما همین رابطه قراردادی محکم ترین رابطه است؛ به گونه ای که تعقل معانی به ندرت جدای از تخیل الفاظ اتفاق می افتد. گویا انسان در مقام تفکر، الفاظ خیالی را با خود زمزمه می کند و بدون این الفاظ خیالی، فکری در ذهن انسان محقق نمی شود.




 الفاظ ذهنی و اقوال عقلی چیست اند؟

لفظ، موجودی از موجودات واقعی است که وجود عینی آن همان اصواتی است که به گوش شنونده می رسد. ولی همین لفظ در ذهن هم تحقق دارد که به آن لفظ ذهنی گفته می شود. تحقق ذهنی لفظ از سنخ وجودی است که صداها در ذهن انسان دارند و این وجود شبیه همهمه ای درونی و زمزمه ای باطنی است که به دنبال آن زمزمه، معانی تحقق می یابند.
اینکه کسانی فکر را گفت و گو و تکلم انسان با خود تعریف کرده اند، ظاهراً این امر را مورد نظر داشته اند که لفظ مسموع در انسان، لفظ ذهنی را سبب می شود و لفظ ذهنی، معانی را احضار می کند. اگر مراد آن ها همین باشد، ظاهراً سخن درستی است.



بخش دوم
کیفیت و اقسام مباحث الفاظ در منطق
تاکنون به مناسبت های مختلف گفته ایم که در منطق آن مباحثی از الفاظ مطرح می شود که عمومیت دارد و متعلق به زبان خاصی نیست. اما در سخنان ابن سینا، این محدودیت برای مباحث الفاظ در منطق مطرح نشده است. ایشان پس از اینکه علت مطرح کردن مباحث الفاظ در منطق را، وجود رابطه محکم بین لفظ و معنا می داند، می گوید به همین دلیل بر منطقی لازم است جانب لفظ مطلق را، از این جهت مراعات کند؛ در حالی که به زبان خاصی اختصاص ندارد. تا اینجا سخن ابن سینا همان است که دیگران نیز گفته اند اما ابن سینا استثنائی آورده و می گوید مگر در موارد اندکی.
محقق طوسی در مقام توضیح کلام ابن سینا، این استثنا را چنین شرح کرده است: «مراد شیخ از اینکه گفت "مگر در موارد اندکی"، آن چیزهایی است که اختصاص به زبانی دارد که منطقی آن را به کار می گیرد و به واسطه آن ها حال معنا تغییر می کند... مثل دلالت لام تعریف در زبان عربی بر استغراق جنس.
 ابن سینا قائل نیست که همه مباحث لفظی مطرح در منطق، مباحثی عام هستند که به یک زبان اختصاص ندارند، بلکه او معتقد است بخشی از مباحث الفاظ منطق عمومی هستند ولی بخشی از آن ها به زبان خاصی اختصاص دارند. با توجه به این سخن ابن سینا و نیز دقت در مباحث الفاظ در کتاب های منطقی درمی یابیم که می توان مباحث الفاظ را به چند گونه تقسیم کرد.
-     تقسیم اول همان است که بگوییم بعضی مباحث الفاظ عام اند و به زبان خاصی اختصاص ندارند و بعضی مباحثی هستند که مختص به زبانی هستند که منطق دان آن را به کار می گیرد.
-    در تقسیم دوم نیز می گوییم: مباحث الفاظ مطرح در منطق که اختصاص به زبان خاص دارند، چند قسم اند:
الف) مباحثی در مورد بیان مراد از اصطلاحات مثلاً عربی در سخنان منطق دانان عرب زبان؛
ب) بعضی مباحث لفظی که منطقی در آن ها نظری مخالف نظر ادیبان دارد؛
ج) مباحثی از الفاظ که منطقی در آن ها نظری مخالف نظر ادیبان نمی دهد.

منطق دان در آغاز هر مبحث منطقی باید واژه های کلیدی آن بحث را توضیح دهد. توضیح این اصطلاحات و واژه های کلیدی، ربطی به زبان دیگر ندارد؛ برای مثال، وقتی منطقی در نوشته عربی خود، اصطلاح «حد»، «رسم» و «اوسط» را معنا می کند، در واقع سه واژه زبان عربی را توضیح داده و معنای اصطلاحی - نه لغوی - آن ها را شرح کرده است. این گونه بحث ها، قسم الف را دربرمی گیرد.
در قسم ب، منطق دان در مورد یک واژه نظری می دهد که ادیبان نظری متفاوت با آن دارند؛ برای مثال در زبان عربی، «کان» در نظر ادیبان فعل است، آن هم فعل ناقص ولی منطق دان «کان» را جزء ادات به شمار می آورد، نه جزء افعال.
در قسم ج، منطق دان بحث لفظی می کند و مخالفتی هم با نظر ادیبان ندارد اما طرح این موضوع توسط منطق دان برای دقت بیشتر در زمینه آن بحث است. اگر در تعریف ادیبان و تعریف منطق دانان از اسم، دقت گردد، روشن می شود که تعریف منطق دان از دقت بیش تری برخوردار است.
نکته دیگر اینکه، در تمام مباحث الفاظ - چه عام آن و چه اختصاصی یک زبان - غرض همان است که عموم منطق دانان بیان کرده اند؛ یعنی پرداختن به مباحث الفاظ در منطق به خاطر تأثیر حالات لفظ در حالات معنا و تأثیر حالات لفظ در خطا یا تصحیح فکر است. بنابراین گفته میشود، غرض اولیه منطقی، تصحیح فکر و اندیشه است، که بدون تصحیح گفتار و کلام همواره حاصل نمیشود. و این دقیقا همان چیزی است که این مختصر به دنبال اثبات ان است.


تفاوت دیدگاه منطقی و ادیب در مباحث الفاظ
در پایان، با توجه به مطالبی که در بخش های پیش گفته شد، نتیجه می گیریم که هرچند منطق دان و ادیب، هر دو به مباحث الفاظ می پردازند، ولی:
اولاً، هدف و غایت این دو در پرداختن به مباحث لفظی با هم تفاوت دارند؛ زیرا ادیب با هدف تصحیح گفتار به مباحث الفاظ می پردازد ولی منطق دان برای تصحیح اندیشه، به بعضی از مباحث الفاظ روی می آورد.
ثانیاً، در بررسی مباحث الفاظ، میزان و محک ادیب، کاربرد زبان آوران و سخنوران یک زبان است، ولی در نظر منطقی، میزان در مباحث الفاظ، عقل است.


بخش سوم
نتیجه گیری
ابوحیان توحیدی می‌گوید: «به ابی‌سلیمان سجستانی گفتم: بین منطق و نحو شباهت زیادی می‌بینم. چه فرق‌هایی میان این دو علم وجود دارد؟» سجستانی در پاسخ می‌گوید: نحو، منطقی عربی است و منطق، نحوی عقلی است. تمام توجه منطقی، به معانی است؛ گرچه اخلال در الفاظ برای او جایز نیست و تمام توجه نحوی، در الفاظ است؛ گرچه اخلال در معانی برای او ممنوع است.
انسان برای تصحیح گفتار و افکارش هم به نحو و قواعد زبان و هم به منطق نیاز دارد. نحو و دستور در هر زبانی، عبارت است از قواعد و قوانین برگرفته از فصیحان آن زبان که در رساندن معانی با واژگان آن لغت تمام قوانین و قواعد را رعایت می‌کنند و هدف اصلی از ابداع واژگان را که همان دلالت بر معانی و اغراض و افکار است، ادا می‌کنند. بنابراین، نحو و دستور در هر زبان، قانون و منطق گفتاری آن زبان است که باید اهل آن زبان آن را رعایت کنند. با همین قانون است که گفتار صحیح از گفتار فاسد تمییز داده می‌شود. پس نحو و ادبیات قانون گفتار و نطق خارجی، یعنی تکلم و تلفظ است؛ گرچه کسی که به این قانون می‌پردازد، از منطق بی‌نیاز نیست و تخلف از قوانین آن برای او جایز نیست؛ در حالی که منطق، نحوی عقلی است؛ یعنی نطق داخلی، تفکر و استدلال، ادبیات ویژه‌ای دارد و کسی نمی‌تواند از این ادبیات تخلف کند و آن علمی که قوانین، قواعد و ادبیات تفکر را بیان می‌کند علم منطق است. روشن است از جمله اموری که باید مورد توجه ادبیات عقلانی قرار گیرد، احوال الفاظ است. از این رو، عالم منطقی نمی‌تواند بی‌توجه به قوانین الفاظ و قواعد نحو باشد.
از سخنان منطق‌دانان برمی‌آید که بین منطق و ادبیات تفاوت فراوان است؛ گرچه شباهت زیادی نیز با همدیگر دارند و برای تصحیح گفتار و افکار بشر هر دو مورد نیازند. پس این سخن سیرافی سخنی نادرست است که می‌گوید تمییز کلام صحیح از کلام فاسد با قوانین زبان است و نیازی به منطق نیست.
با این سخنان و دلایل و ادله بالا ثابت داشتیم که منطق علم عقلی و یا زبانی صرف نیست بلکه ملجأ این علم هردوی انها هستند پس میتوانیم بگوییم منطق علمی است عقلی-زبانی.پس این که بعضی ها گفته اند«الحاق منطق به علوم زبانی، امری است که از سر نادانی به حقیقتِ منطق و قوانین و اهداف آن مطرح شده است»   اگر منظور کل منطق باشد اشتباه است ولی اگر به نحو ی بیان شد باز جای تأمل بیشتری دارد.


                                                                                          
                                                                                               الحمد لله أولا و آخرا
                                                                                                    قم المقدسه
                                                                                                شیخ مهدی خدایی
                                                                                                جمادی الاول 1436


منابع تحقیق
1.    ابن سینا، النجاة، تصحیح و مقدمه: محمدتقی دانش پژوه، تهران، انتشارات دانشگاه تهران، 1364.
2.    الشفاء، المنطق، المدخل قم، مطبعة مکتبة آیت الله العظمی المرعشی النجفی، 1404 ق
3.    منطق الشفاء، المجلد الرابع، قم، مکتبة آیت الله العظمی المرعشی النجفی، 1404 ق
4.    ابوحیان توحیدی، علی بن محمد، الامتاع و المؤانسة، ج1، قم، الشریف الرضی، بی تا
5.    المقابسات، تحقیق: حسن السبزوبی، الطبعة الثانیة، بی جا، دارسعاد الصباح، 1992 م
6.    اخوان الصفاء، رسائل اخوان الصفاء و خلان الوفاء، 4 جلدی، بیروت، دارصادر، بی تا
7.    بدوی، عبدالرحمن، المنطق الصوری و الریاضی، قم، درالذخائر، 1368
8.    رازی، قطب الدین محمد، شرح الشمسیة، چاپ سنگی، بی جا، کتابفروشی علمیه اسلامیة، 1304 ق
9.     سامی انشار، علی، المنطق الصوری منذ ارسطو حتی عصورنا الحاضرة، الطبعة الثانیة،  مصر، دارالمعرفة الجامعیة، 2000 م.
10.    ساوی، ابن سهلان، البصائر النصیریة فی علم المنطق، مصر، المطبعة الکبری الامیریة، 1316 ق
11.    سبزواری، حاج مولی هادی، شرح المنظومة، قم، انتشارات مصطفوی، بی تا.
12.    طوسی، محمد بن محمد، اساس الاقتباس، تصحیح: مدرس رضوی، چاپ چهارم، تهران، انتشارات دانشگاه تهران، 1367 ش
13.    شرح الاشارات و التنبیهات، 3 جلد، چاپ دوم، تهران، دفتر نشر کتاب، 1403 ق
14.    فارابی، ابونصر، احصاء العلوم، تحقیق: عثمان امین، الطبعة الثانیة، مصر، دارالفکر العربی، 1949 م
15.    محمد علیزاده، محمدرضا، «نقد و بررسی مناظره سیرافی با متی در نقد منطق»، معارف عقلی، ش 9، بهار 1387، ص 69 تا 98.
16.     یاقوت حموی، یاقوت بن عبدالله، معجم الادباء، 20 جلد در 10 مجلد، بیروت، التراث العربی، بی تا.
17.    جميل صليبا- منوچهر صانعى دره بيدى‏ فرهنگ فلسفى‏ تاريخ وفات مؤلف: معاصر تعداد جلد: 1 ناشر: انتشارات حكمت
18.    محمد علیزاده، محمدرضا، «نقد و بررسی مناظره سیرافی با متی در نقد منطق»، معارف عقلی، ش 9، بهار 1387، ص 69 تا 98
19.    ملکیان، محمد باقر، «منطق و مباحث زبانی»، معارف عقلی، ش 21، زمستان 90 ص 161 تا 195


 


مدرسه علمیه حقانی

استفاده از مطالب این سایت بلامانع می باشد.