بسم الله الرحمن الرحیم

 

تقدیم و تشکر
این اثر ناچیز را به محضر قطب عالم امکان حضرت مهدی موعود، صاحب الزمان عجل الله تعالی فرجه الشریف و نائب بر حق ایشان حضرت آیه الله العظمی خامنه ای تقدیم می کنم. همچنین از زحمات اساتید گرانقدر حجه الاسلام و المسلمین انصاری، موسوی فرد و یوسف زاده که تلاش زیادی برای به ثمر رسیدن این پژوهش متحمل شدند تشکر می نمایم.
        قلیل منک یکفینی و لکن            قلیل منک لا یقال له قلیل 
چکیده
از دیرباز یکی از مسائلی که در علم منطق مورد مطالعه و پژوهش دانشمندان بوده است این مطلب است که آیا تعریف ممکن است یا خیر. پاسخ این سوال تاثیر گسترده ای در علم منطق دارد. به گونه ای که اگر کسی مدعی عدم امکان تعریف شود تقسیم علم به بدیهی و نظری را نامعتبر شمرده و فصل تعریف را که از زمان تالیف اشارات توسط ابن سینا یکی از دو بخش اصلی منطق بوده است از آن خارج می کند و این خود تاثیر بسزایی در کاهش حجم این علم دارد. از سویی دیگر با ناممکن شمردن اکتساب تصورات، اکتساب تصدیق نیز محال خواهد بود زیرا تصدیق خود تصور همراه با حکم است. مجموع این مطلب موجب گشته که نزاعی میان دانشمندان مختلف پیرامون این مطلب صورت گیرد. لذا سعی ما در این مقاله بر این است تا گزارشی هرچند ناقص از این نزاع که تاریخ شروع آن به سال ها پیش باز می گردد ارائه دهیم.
بنابرین ابتدا کلیاتی پیرامون مساله که شامل مفهوم شناسی واژه های تعریف و امکان و تببین مسئله و گونه شناسی آن است ارائه گشته، سپس نظر منن که مدعی عدم امکان تعریف گشته است بیان گردیده و پاسخ ارسطو و منطق دانان مسلمان به وی درج گردیده است. سپس ادعای فخر رازی نیز که مانند منن مدعی عدم امکان تعریف است بیان گشته و پاسخ های مرحوم خواجه به آن درج گردیده است. در نهایت با جمع بندی مطالب و نتیجه گیری کلی و بیان اثبات ممکن بودن تعریف و اکتساب تصورات جدید و بیان صحت تقسیم علم به بدیهی و نطری کار این پژوهش به پایان می رسد.

فهرست
مقدمه ..........................
فصل اول: کلیات و مفاهیم .................................................................................................................................................2
فصل دوم: شبهه منن در عدم امکان تعلیم و تعلم ............................................................................................................... 3
فصل سوم: اشکال اول فخر ارزی ....................................................................................................................................... 4
    موید ملاصدرا بر اشکال فخر رازی ........................................................................................................................................4
    پاسخ اول خواجه به اشکال.................................................................................................................................................4
    نقد پاسخ اول خواجه ........................................................................................................................................................ 5
    پاسخ دوم خواجه به اشکال ............................................................................................................................................... 5
    بررسی پاسخ دوم خواجه ................................................................................................................................................. 6
    تکمله ای بر پاسخ خواجه .................................................................................................................................................. 6
فصل چهارم: اشکال دوم فخر رازی ...................................................................................................................................... 9
    نقد خواجه به اشکال ......................................................................................................................................................... 10
    بررسی پاسخ خواجه ........................................................................................................................................................ 10
فصل پنجم: تتمه اشکال فخر رازی ...................................................................................................................................... 12
    عدم تطابق مدعای فخر رازی با تجربه .................................................................................................................................. 12
    پاسخ خواجه به فخر رازی ................................................................................................................................................... 12
    اعتراف فخر رازی به امکان تعریف .......................................................................................................................................... 12
نتیجه گیری ...................................................................................................................................................................... 14
فهرست منابع .................................................................................................................................................................... 15
    


مقدمه
ضرورت بحث
مشهور میان منطقیین این است که تصورات یا بدیهی اند یا نظری. تصورات بدیهی تصوراتی هستند که برای اکتساب آن ها نیازی به فکر نیست اما تصورات نظری تصوراتی هستند که برای اکتساب آن ها نیاز به فکر و تلاش ذهنی است که به فرایند اکتساب آن ها تعریف گفته می شود. اما از این میان، برخی منطقیین مانند منن و فخر رازی قائل به این شده اند که همه تصورات بدیهی اند و در نتیجه تعریف مفاهیم نیز امکان پذیر نیست. این اختلاف موجب شکل گیری نزاعی تاریخی میان منطقیین گشته است. حل این نزاع تاثیر بسیار گسترده ای در علم منطق دارد. مهم ترین آن ها این است که اگر امکان تعریف وجود نداشته باشد اکتساب تصورات جدید ممکن نخواهد بود و به تبع آن چون هر تصدیقی خود تصوری است همراه با حکم، اکتساب تصدیقات جدید نیز ناممکن خواهد شد. نتیجه این امر این است که تولید علم ناممکن و باب تعلیم و تعلم نیز بسته خواهد شد. نتیجه ناممکن بودن تولید علم، محال بودن تفکر است و هنگامی که تفکر محال باشد علم منطق نیز به عنوان دانشی که رسالت آن جلوگیری از خطای در فکر است بی فایده و بدون ثمره خواهد شد. اما از آن سو با پذیرفتن این مطلب که اکتساب تصورات جدید ممکن است، بابی گسترده بر روی انسان گشوده می شود که بشریت را به سمت تولید علم و تحقیق و پژوهش در رازهای نهفته دانش سوق می دهد.
جایگاه بحث
بحث از امکان یا عدم امکان تعریف از دو جایگاه قابل بررسی است.
یکی از مباحث مطرح در مدخل دانش منطق تقسیم علم به بدیهی و نظری است که لازمه چنین نوعی از تقسیم ممکن دانستن اکتساب تصورات است. بنابرین پیش از پذیرفتن این تقسیم باید از امکان تعریف بحث نمود.
همچنین از زمان تالیف اشارات توسط ابن سینا عموما منطق دو فصل اصلی دارد، تصور و تصدیق. مبحث مورد بررسی در این پژوهش می تواند در بخش تصورات منطق نیز مورد بررسی قرار گیرد.
روش تحقیق
در فرایند پژوهشی این تحقیق، گردآوری اطلاعات به صورت کتابخانه ای صورت گرفته است و سعی شده است منابع مورد استفاده از منابع دست اول و معتبر باشند. سپس داده پردازی به صورت توصیفی، نقدی انجام گرفته و در نهایت در برخی موارد اطلاعات به صورت عقلی مورد داوری قرار گرفته است.

فصل اول: کلیات و مفاهیم
تبیین مسئله
مسئله ای که در این پژوهش به دنبال حل آن هستیم این است که آیا تعریف ممکن است یا خیر؟
گونه شناسی
آن چیزی که در این مساله امکان آن مورد سوال قرار می‌گیرد تعریف است اعم از این که وجود آن در خارج محقَّق باشد یا مقدَّر . هم چنین وجود آن به نحو امکان عام مورد سوال قرار می گرد.  هم چنین سوال ما از مفهوم تعریف از آن حیث که یک مفهوم است نیست بلکه از این حیث است که حاکی از مصادیقش است و در واقع از مصادیق تعریف سوال می‌کنیم. پر واضح است که مراد تمام مصادیق تعریف است نه فقط بعضی از آن‌ها. هم چنین در مسئله از وجود تعریف سوال می‌شود به نحو امکان عام.
مفهوم شناسی
برای واژه تعریف در کتب لغت معانی گوناگونی ارائه شده است که از جمله آن هاست آگاه کردن، مشخص کردن و بیان ویژگی های گمشده، خوشبو کردن، وقوف در عرفات، مشاهده عرفات و... .
اما معنی اصطلاحی آن را ابن سینا  این گونه گفته است که تعریف آن است که شخص فعلی اعم از کلام یا اشاره انجام دهد به گونه ای که هنگامی که شاعری متوجه آن فعل شد معرِّفی که موجب معلوم شدن معرَّف می گردد را تصور کند.  اما جرجانی این گونه گفته است که تعریف کردن یک شیء عبارت است از ذکر کردن چیز دیگری که شناخت آن چیز دیگر سبب شناخت آن شیء گردد.  اما تهانوی در کشاف اصطلاحات الفنون آن را این گونه تعریف می کند که تعریف  طریقی است که انسان را به مجهول تصوری می رساند که به این طریق حد یا قول شارح نیز گفته می شود.
واژه امکان نیز معانی گوناگونی دارد از جمله توانا ساختن، قابل انجام شدن  ، رویاندن گیاهی به نام مکنان ، جمع کردن سوسمار یا ملخ تخمش را در شکم و جوفش .
آن چیزی که از واژه امکان در مسئله این پژوهش اراده شده است چیزی جز همان معنی لغوی آن که عبارت باشد از قابل انجام شدن چیز دیگری نیست.

فصل دوم: شبهه منن در عدم امکان تعلیم و تعلم
منن در یونان باستان بر سقراط اشکال گرفت که تعلیم و تعلم ممکن نیست. این اشکال به تقریر منطق دانان مسلمان این چنین گزارش شده است: جوینده علم یا جوینده چیزی است که آن را می داند که در این صورت تحصیل حاصل است و جست و وی بیهوده خواهد بود و یا جوینده چیزی است که آن را نمی داند که در این صورت هم چون طلب مجهول مطلق محال است، جست و جویش باز بیهوده خواهد شد. زیرا وقتی به آن رسید نمی داند این همان چیزی است که جست و جو می‌کرد. مانند کسی که در جست و جوی بنده فراری ناشناخته باشد، پس هرگاه بدان دست یابد، نمی‌شناسد که او همان بنده فراری است.
پاسخ منطق دانان یونان باستان
سقراط و شاگرد او افلاطون، به اشکال منن پاسخ گفتند.
سقراط روش مناقصه را درباره این اشکال در پیش گرفته است یعنی او با ارائه شکل هندسی نشان داد که چگونه می توان به مجهول دست یافت. اما از دیدگاه ابن سینا، روش مناقصه برای پاسخ به این شبهه مناسب نیست، زیرا سقراط در این روش قیاسی را مطرح کرد و از آن امکان تعلیم و تعلم را نتیجه گرفت، در حالی که منن هم با قیاسی ناممکن بودن آن را نتیجه گرفته بود. بنابرین معلوم نمی شود که آیا قیاس سقراط درست است یا قیاس منن. در واقع سقراط اگر می‌خواهد مدعای منن را رد کند باید مدعای وی را به اجتماع نقیضین برگرداند.
اما پاسخ افلاطون به این اشکال این بود که تعلیم و تعلم تذکار و یادآوری علومی است که انسان ها از پیش می‌دانسته‌اند. بنابرین او مانند منن تعلیم به معنای آموزش دادن امر مجهول را ناممکن می داند. بنابرین او اشکال منن را پذیرفته است.  
پاسخ منطق دانان مسلمان
پاسخ منطق دانان مسلمان به تبع ارسطو این است که انسان در برابر یک شیء یکی از سه حالت زیر را دارد: یا آن شیء برای شخص از هر جهت مجهول است، یا از هر جهت معلوم است و یا از جهت یا جهاتی معلوم و از جهت یا جهاتی مجهول است.  اگر از هر جهت معلوم یا مجهول باشد تعلیم و تعلم ممکن نیست چرا که در حالت اول تحصیل حاصل و در حالت دوم طلب مجهول مطلق است.  اما در حالت سوم تعلیم و تعلم ممکن است و لازمه آن نه تحصیل حاصل و نه طلب مجهول مطلق است. بلکه آن چیزی که از جهت یا جهاتی معلوم است سبب می شود در جست و جو بیفتیم و وجه مجهول را باتوجه به وجه مجهولش معلوم کنیم.  به عنوان مثال اگر برای ما مصادیق دایره اجمالا معلوم باشد ولی تفصیل آن به گونه ای که آن را از هر غیر دایره بازشناسیم مجهول باشد، می توانیم آن را با تعریف معلوم کنیم.

فصل سوم: اشکال اول فخر رازی
فخر رازی از جمله قائلین به عدم امکان تعریف و اکتساب تصورات است و مدعای خود را در قالب دو اشکال بیان می کند. اشکالات وی مورد بحث و بررسی بسیاری از علماء بوده است و مقالات مستقلی در باب آن نگاشته شده است. ما نیز در راستای هدفی که از نگارش این مقاله داریم آن ها را در این فصل و فصل بعد به حول و قوه الهی بررسی خواهیم کرد.
اما اشکال اول وی این گونه است:
و عندى أن شيئا منها غير مكتسب لوجهين: الأوّل أنّ المطلوب إن لم يكن مشعورا به استحال طلبه لأنّ ما لا شعور به البتّة لا تصير النّفس طالبة له و إن كان مشعورا به استحال طلبه لأنّ تحصيل الحاصل محال. فان قلت: هو مشعور به من وجه دون وجه. قلت: فالوجه المشعور به غير ما هو غير مشعور به. و الأوّل لا يمكن طلبه لحصوله و الثاني لا يمكن طلبه أيضا لكونه غير مشعور به مطلقا.
 وی مدعی است: مطلوب ما یا مجهول مطلق است یا معلوم مطلق یا از یک وجه معلوم و از وجهی دیگر مجهول. اگر مطلقا مجهول باشد اکتسابش محال است زیرا نفس نمی تواند متوجه و طالب چیزی گردد که هیچ شناختی نسبت به آن ندارد. اگر مطلقا معلوم باشد نیز باز اکتساب آن محال است زیرا لازمه آن تحصیل حاصل است. اگر حالت سوم هم باشد به این معنا که از وجهی معلوم و از وجهی دیگر مجهول باشد، در آن صورت وجه معلوم جدا از وجه مجهول خواهد بود و اکتساب وجه معلوم چنانچه گذشت محال و وجه مجهول نیز محال است.  
در واقع فخر رازی در اشکال خود پاسخی را که منطق دانان مسلمان به منن داده اند صحیح نمی داند به این معنا که اکتساب تعریف در حالت سوم نیز محال است.
موید ملاصدرا بر اشکال فخر رازی
ملاصدرا نیز با بیان این عبارت که  والجواب بکونه معلوما من وجه و مجهولا من وجه غیرمفید، لان الوجه الذی یصدق علیه انه معلوم غیر الوجه الذی یصدق علیه انه مجهول لاستحاله صدق النفی و الاثبات علی شیء واحد فیعود المحذوران علیهما  اشکال فخر رازی را تایید می کند که وجه معلوم از وجه مجهول جداست و همچنان که کسب قسمت معلوم محال است کسب قسمت مجهول نیز محال است.
پاسخ اول خواجه به اشکال
 خواجه نصیرالدین طوسی منطق دان بزرگ مسلمان اشکال فخر رازی را در کتاب خود، تلخیص المحصل نقل کرده و آن را پاسخ گفته است. پاسخ وی به اشکال این گونه است:
في هذا الكلام مغالطة صريحة، فانّ المطلوب ليس هو أحد الوجهين المتغايرين، بل هو الشى‏ء الّذى له و جهان. و ذلك الشي‏ء ليس مشعور به مطلقا، و ليس غير مشعور به مطلقا، بل هو قسم ثالث، و سيصرّح هو أيضا بذلك في تقسيم المحدثات في مسألة »إنّ المعلوم على سبيل الاجمال معلوم من وجه و مجهول من وجه» عند قوله: »الوجهان مجتمعان في شى‏ء ثالث» و لم يقم هيهنا حجة على امتناع طلب ما يكون من هذا القبيل، إنّما بيّن امتناع القسمين الأوّلين فقط.
خواجه در پاسخ اشکال اول فخر رازی می گوید: این گونه نیست که شیئی دو وجه فقط برای آن فرض شود. یعنی یا معلوم مطلق یا مجهول مطلق باشد. بلکه وجه سومی نیز می توان در نظر گرفت و آن این است که از وجهی معلوم و از وجهی مجهول باشد و در اشکال خود دلیلی بر امتناع اکتساب در حالت سوم بیان نکرده است.  
نقد پاسخ اول خواجه
خواجه می پندارد که فخر رازی اشکال منن را دو مرتبه تکرار کرده و فقط دو فرض معلوم مطلق بودن و مجهول مطلق بودن مجهول را مطرح می کند و فرض سوم را که از وجهی معلوم و از وجهی معلوم باشد مطرح نمی کند لذا در ابتدا این مغالطه صریح وی را متذکر می‌شود و مدعی می شود که وی فقط برهان بر امتناع دو فرض اول آورده ولی برهانی بر امتناع فرض سوم اقامه نکرده است البته این را هم نمی خواهد بگوید که جواب همین است که فرض سومی هم متصور است و در همان فرض است که اکتساب تصورات ممکن می‌شود. چرا که همان طور که ملاصدرا نیز گفته است در فرض سوم هم با تفکیک وجه معلوم از وجه مجهول دوباره اشکال وارد است. در واقع خواجه فقط اشکال فخر رازای را نقد می کند نه این که دلیل اثباتی بر امکان تعریف اقامه کند. اما برخلاف آنچه خواجه پنداشته است فخر رازی بر خلاف برخی پیشنیانش که در اثبات عدم امکان کسب تصورات دچار مغالطه ذوحدین شده اند وی تنها دو فرض اول را مطرح نکرده است بلکه فرض سوم را نیز در جایی که می گوید فان قلت: هو مشعور به من وجه دون وجه مطرح نموده است.
پاسخ دوم خواجه به اشکال
خواجه جواب بهتر و مفصل تری را برای این اشکال در کتاب اساس الاقتباس مطرح کرده که بوسله آن این اشکال از اساس حل می شود و آن چیزی  نیست جز توجه دادن به ذی مراتب بودن معرفت ها نسبت به یک مفهوم. در ادامه پاسخ وی عینا خواهد آمد.
قومى گفته‏اند اكتساب تصورات بحدود- و آنچه جارى مجراى حدود باشد ممكن نيست-  چه مطلوب اگر در ذهن حاصل بود از اكتساب مستغنى بود- و اگر حاصل نبود اكتسابش صورت نبندد- چه آنچه متصور نبود مطلوب نتواند بود- و اگر متصور شود نتوان دانست- كه مطلوب او بوده است يا غير او- بخلاف تصديقى كه تصورات اجزايش معلوم تواند بود- و حكم باثبات يا نفى مطلوب بود- و سبب اين غلط غفلت از شعور بكيفيت حصول تصورات بود- و آن آنست كه معرفت چيزها امرى نيست- كه حصول آن دفعه واحده باشد- بل آن را مراتب است در قوت و ضعف- و وضوح و خفا و خصوص و عموم كمال و نقصان- و باشد كه شيئا بعد شى‏ء حاصل شود تا بحد كمال رسد- و بيانش آنست كه- معرفتى هست چيزى را بذات آن چيز- و معرفتى هست همان چيز را بذاتيات آن چيز- و معرفتى هست همان چيز را بعرضياتش- و معرفتى هست او را باشباه و نظايرش- و يكى از ديگر تمامتر است- ميان حدى در نقصان كه جهل محض باشد- و حدى در كمال كه تمامى احاطت باشد- مانند مراتب نور در ظهور و خفا- و مثالش در محسوسات چنان بود- كه كسى شخصى را از دور بيند- داند كه جسمى كثيف است- و نداند كه سنگى است يا درختى يا جانورى- پس معرفت او آن شخص را- معرفتى مبهم عام ناقص بود محتمل اين انواع- بعد از آن اگر او را متحرك يابد- معلومش شود كه حيوانست- پس اين معرفت محصل‏تر و خاصتر و كامل‏تر شود- بى‏آنك در آن شخص تفاوتى حادث شود- و همچنين اگر بوقوف بر اثرى ديگر- معلومش شود كه فرس يا انسانست-پس كدام صنف است پس كدام شخص- و تحصيل و استكمال اين معرفت در ذهن آن كس- بسبب وقوف بر مخصصات واحدا بعد واحد مقتضى آن نباشد- كه آن شخص را در وقتى وجودى عام بوده باشد- و بعد از آن بتدريج خاص شده- و مع ذلك اقتضاء آن نكند- كه در بعضى احوال آن كس مخطى بوده باشد- و معرفت او غير مطابق وجود بوده و بعد از آن مصيب شده- و معرفتش مطابق گشته- و همچنين اگر كسى آتش را نشناسد- و اول احساس دودش كند و آتش را مصدر دود داند- و بعد از آن نورش احساس كند- و داند كه مصدر دود مضيئى است- پس حرارتش احساس كند و داند كه مسخن است- پس جرمش مشاهده كند- لا محاله معرفت او در تزايد بود تا رسيدن بمعرفت حقيقى- و چون حال معارف اين است- پس شايد كه يك چيز معروف بود بمعرفتى عام- و ناقص و مجهول بود از روى خصوص و كمال- و مطلوب بود از آن روى كه بذات يك چيز بود- تا بوجه مجهول نيز معروف شود- و بعد از وجدان دانند كه مطلوب همان چيز است- كه بوجهى معروف بوده است- و هيچ نقص بر اين قاعده وارد نباشد و شك او زايل شود.
بررسی پاسخ دوم خواجه
این پاسخ خواجه مسئله را به خوبی حل می کند. یعنی وی مدعی است تصورات در معرفت مراتبی دارد. علم ما گاه نسبت به اصل و ذات یک چیز است، گاه نسبت به ذاتیات آن، گاه نسبت به عرضیات آن و گاه نسبت به اشباه و نظایر آن. بنابرین یک تصور برای ما هم می تواند معلوم و هم می تواند مجهول باشد یعنی به دلیل وجود مراتبی از معرفت نسبت به آن، برای ما معلوم و به دلیل عدم وجود مراتب بالاتری از معرفت برای ما مجهول باشد. در این صورت نه معلوم مطلق است که اکتساب آن تحصیل حاصل و نه مجهول مطلق است که اکتساب آن محال باشد و نه این گونه است که قسمتی از آن تصور معلوم مطلق و قسمت دیگری از آن مجهول مطلق باشد تا باز هم اکتساب آن محال پنداشته شود. بلکه مراتبی از علم به کل تصور با هم تعلق می گیرد و مراتبی از جهل به کل تصور با هم تعلق می گیرد و ما می توانیم بوسیله معلومات خود مراتب بالاتری از معرفت را نسبت به اشیاء کسب کنیم و از مجهولات خود کاسته و بر معلومات خود بیفزاییم.
تکمله ای بر پاسخ خواجه
اگر چه نظریه ذو مراتب بودن معرفت که بنا به نقل برخی محققین اولین بار از سوی خواجه طوسی مطرح شده است اشتباه فخر رازی را کاملا روشن می سازد اما مدعای این دانشمند نیز از اساس باطل و جاهلانه نیست بلکه مغالطه وی را می توان ناشی از اشتراک لفظی واژه اکستاب پنداشت. اکتساب یک تصور همچنان که گفته شد گاهی اوقات ناظر به اصل و ذات یک مفهوم است، گاهی ناظر به ذاتیات آن، گاهی ناظر به عوارض و گاهی ناظر به اشباه و نظائر آن.
فخر رازی در تقریر اشکال خود از عبارت و عندى أن شيئا منها غير مكتسب لوجهين استفاده کرده است و از ظاهر عبارتش این گونه بر می آید که وی منکر اکتساب تصور به صورت مطلق شده است و جوابی هم که از مرحوم خواجه طوسی به وی داده شده است ناظر به همین نحوه تقریر اشکال بوده است.
اما مطلبی که قابل تذکر است این است که مدعای فخر رازی درباره نوع خاصی از اکتساب که ناظر به اصل و  یک مفهوم باشد صادق است. برای تبیین این مدعا به مطلب زیر که در نشریه معارف عقلی به چاپ رسیده است توجه کنید:
به نظر می رسد نخستین مسئله ای که تاثیری در پاسخ فخر رازی دارد، اشتراک لفظی اکتساب است. اکتساب که معمولا در تعریف نظری بیان می‌گردد، گاه ناظر به اکتساب اصل یک مفهوم است، گاه ناظر به ذات و حقیقت آن مفهوم و گاه هم ناظر به گونه برتری از معرفت. ممکن است تصوری در اصل وجود خود بدیهی بوده و نیاز به هیچ امری نداشته باشد، چنانکه تصورات حسی این گونه است، و در مورد تصورات عقلی نیز تنها داشتن تعقل کافی است، اما لازمه آن بداهت معرفت شناختی نیست، برخی از تصورات اولیه به گونه ای هستند که پیدایش آن ها بدیهی است، به نحوی که حتی تبیین نحوه حصول آن ها برای انسان در عمل ممکن نیست:  ((الأوائل تحصل فى العقل الإنسانى من غير اكتساب، و لا يدرى من أين تحصل فيه و كيف تحصل فيه.))  و با وجود این بدیهی اند. اما گاه تصوری که به این اعتبار بدیهی است، به اعتباری دیگر نظری است. ممکن است انسان تصوری از عنقا داشته باشد که تصوری حسی است، یعنی از افراد مختلف آن را شنیده است. این مفهوم یا تصور به لحاظ حصول امری است بدیهی و به این اعتبار، باید گفت حق با فخر رازی است، یعنی حصول و اکتساب دوباره این مفهوم از راه تعریف شدنی نیست، مگر از راه حواس یا ادراک اولیه عقل و هر آن چه از این راه ها حاصل شود، بدیهی به معنای منطقی آن است، اکتساب دوباره آن ناممکن است. بنابرین چون ابن سینا انسان را فاقد معقولات فطری می داند و معتقد است که تمام معقولات انسان اکتسابی هستند، اما به کمک حواس، در حالی که دیدگاه تذکار افلاطونی را نیز قبول ندارد، ناگریز باید بپذیرد که تمام تصورات انسان اکتسابی هستند، اما لازمه اکتسابی بودن آن ها این نیست که نظری به معنا منطقی نیز باید. نظری منطقی یعنی اکتساب از راه نظر که ناظر به حقیقت اشیاء است. بنابرین معنای دیگر اکتساب، اکتساب از راه نظر است که به این اعتبار تنها برخی از مفاهیم اکتسابی هستند. در حالی که به اعتبار اول تمام مفاهیم اکتسابی اند و به نوعی میان این دو نوع اکتساب رابطه وجود دارد. به این معنا که اکتساب نوع دوم معمولا متوقف بر اکتساب نوع اول است اما عکس آن نیست.
اشکال نظر فخر رازی این است که از نفی اکتساب به یک معنا نفی اکتساب به معنایی دیگر را نتیجه گرفته است. یعنی از آن جا که انسان معمولا تصورات خود را از راه حواس یا راه های دیگر به دست می آورد که لازمه آن بداهت منطقی است و اکتساب دوباره آن ها غیرممکن است، نتیجه گرفته است که به لحاظ دوم هم بدیهی است. یعنی نتیجه گرفته است که رسیدن به حقیقت اشیاء یا معرفت دیگری از معرفت تصوری ناممکن است. به نظر ایشان اگر بخواهیم دوباره همان تصور را از راه نظر و فکر ( یعنی تعریف کسب) کنیم، تحصیل حاصل است و اگر اصلا تصوری نداریم پس اصلا مطلوبی نداریم و دنبال چه تصور و مفهومی بگردیم، چنان که برده فراری افلاطون است، در حالی که این گونه نیست.  
به بیان دیگر اکتساب اصل یک تصور در ذهن بدون نیاز به تفکر و نظر است زیرا یا از طریق قوای حسی حاصل می شود یا صرف وجود قوه تعقل برای شکل گیری آن کافی است. به این اعتبار تمام تصورات غیر اکتسابی و بدیهی اند اما آن چیزی که مد نطر منطقیین است و در تقسیم علم به بدیهی و نظری نیز آن را لحاظ کرده اند و فخر رازی نیز منکر آن شده است این است که اگر چه ما نمی توانیم اصل یک تصور را با تفکر کسب کنیم اما می توانیم درجات علم خود را نسبت به بعضی از تصورات بالا ببریم و مراتبی بالاتر از علم را کسب کنیم و به این اعتبار تصور را بدیهی و نظری تقسیم می کنند.
 

فصل چهارم: اشکال دوم فخر رازی
اشکال اول فخر رازی ناظر به اکتساب یک مفهوم بدون توجه به راه اکتساب آن بود. او مدعی شد که اکتساب تصور ممکن نیست زیرا لازمه آن تحصیل حاصل یا توجه نفس به مجهول مطلق است که هر دو محال است. ما توانستیم اشکال وی را پاسخ گوییم اما وی در مرحله بعد اشکال خود را پیچیده تر می کند و آن را ناظر به نوع معرِّف مطرح می‌کند.
به تقریر اشکال وی توجه کنید:
 الثّانى أنّ تعريف الماهيّة إمّا أن يكون بنفسها او بما هو داخل فيها، او بما هو خارج عنها، او بما يتركّب من الأخيرين. أمّا تعريفها بنفسها فمحال، لأنّ المعرّف معلوم قبل المعرّف. فلو عرفنا الشّي‏ء بنفسه لزم تقدّم العلم به على العلم به و هو محال. و أمّا تعريفها بالأمور الدّاخلة فيها فمحال، لأنّ تعريفها إمّا أن يكون بمجموع تلك الامور، و هو باطل؛ لأنّه نفس ذلك المجموع. فتعريفها بذلك المجموع تعريف الشّى‏ء بنفسه، و هو محال. او ببعض أجزائها، و هو محال، لانّ تعريف الماهيّة المركّبة لا يمكن إلّا بواسطة تعريف أجزائها. فلو كان جزء من الماهيّة [معرّفا لها لكان ذلك الجزء] معرّفا لجميع أجزاء الماهيّة، فيكون ذلك الجزء معرّفا لنفسه، و هو محال.  و لسائر الأجزاء، و ذلك يقتضى كون الشى‏ء معرّفا لما يكون خارجا عنه، و ذلك هو القسم الثالث. و هو محال، لأنّ الماهيّات المختلفة يجوز اشتراكها في لازم واحد. و إذا كان كذلك فالوصف الخارجىّ لا يفيد تعريف ماهيّة الموصوف إلّا إذا عرف أنّ ذلك الموصوف هذا الموصوف به دون كلّ ما عداه. لكنّ العلم بهذا يتوقّف على تصوّر ذلك الموصوف و على تصوّر كلّ ما عداه، و ذلك محال. أمّا الأوّل فلأنّه يلزم منه الدّور، و أمّا الثّانى فلأنّه يقتضى تقدّم تصوّر جميع الماهيّات الّتى لا نهاية لها على سبيل التّفصيل. و أمّا تعريفها بما يتركب من الدّاخل و الخارج، فبطلان ما تقدّم من الأقسام يقتضى بطلانه.
اشکال دوم فخر رازی این است که بر فرض هم که امکان تعریف مفاهیم وجود داشته باشد این تعریف یا بوسیله خود ماهیت خواهد بود یا بوسیله اجزاء داخل در آن یا بوسیله مفاهیمی خارج از آن یا با با ترکیبی از دو نوع مفهوم قبلی.
اما تعریف به خود ماهیت که محال است زیرا لازمه آن این است که قبل از این که شیء را بشناسیم آن را شناخته باشیم که این محال است.
تعریف به اجزاء ماهیت یا تعریف بوسیله تمام اجزاء است یا بعضی از آن ها. به تمام اجزاء که محال است زیرا تمام اجزاء، خود ماهیت است و این یعنی تعریف شیء بنفسه که محال است.
تعریف به بعضی از اجزاء نیز محال است زیرا تعریف یک مفهوم مرکبه حاصل نمی شود مگر با تعریف اجزاء آن. بنابرین اگر جزئی از ماهیت آن ماهیت را تعریف کند یعنی خودش و سائر اجزاء را تعریف کرده است که لازمه آن تعریف شیء بنفسه و تعریف شیء بوسیله امور خارج از آن است که هر دو محال است. علت محال بودن اولی که گفته شد اما علت استحاله دومی در ادامه است.
 تعریف شیء بوسیله امور خارج از آن نیز محال است. زیرا در صورتی می توان یک ماهیت را بوسیله مفهومی خارج از آن تعریف کرد که آن عرضی، لازم و خاص باشد و این مستلزم این است که ما آن ماهیت و تمام ماهیت های دیگر را بشناسیم تا بتوانیم حکم کنیم این وصف برای این مفهوم لازم است و سایر مفاهیم آن را ندارند که این مبتنی بر این است که اولا خود ماهیت را قبل از این که آن را تعریف کنیم بشناسیم که این همچنان که گذشت محال است و ثانیا تمام ماهیت های دیگر را نیز بشناسیم که این نیز به دلیل بی شمار بودن آن ها محال است.
اما تعریف شیء بوسیله مرکبی ار امور خارج و داخل نیز به همان دلیلی که گذشت باطل است.   
نقد خواجه به اشکال
خواجه این قسمت از اشکال فخر رازی را نیز پس از نقل در کتاب خود، تلخیص المحصل نقد می کند اما نه به نحو اثبات مدعای خودش بلکه تنها نفی اشکال وی.
وی امتناع فرض اول را را می‌پذیرد اما امتناع فرض دوم را که خود از دو قسمت تشکیل شده است را نقد می‌کند.
قسمت اول را این گونه  نقد می کند که این کلام که بگوییم مجموع اجزاء یک ماهیت همان خود ماهیت است درست نیست زیرا یک کلّ طبعا و بالذات متاخر از اجزاء آن است لذا مجموع اجزاء یک ماهیت خود همان ماهیت نیست زیرا بر آن مقدم است و یک شیء نمی تواند بر خودش مقدم باشد. این کلام که درست نباشد نتیجه گیری بر اساس آن هم درست نیست.
درباره قسمت دوم نیز وی ابتدا این مطلب را متذکر می شود که بهتر است به جای این که بگوییم تعریف یک مفهوم مرکبه حاصل نمی شود مگر با تعریف اجزاء آن بگوییم تعریف یک مفهوم مرکبه حاصل نمی شود مگر با معرفت اجزاء آن. زیرا بعضی از اجزاء مفاهیم بدیهی هستند و در آن صورت تعریف پذیر نیستند. خواجه پس از پرورش اشکال فخر رازی به این شکل، امتناع این فرض را نیز با همین دلیل قبلی یعنی خلط میان ماهیت و مجموع اجزاء آن ابطال می سازد. به این معنا که اگر بعضی از اجزاء ماهیت معرف آن ماهیت باشد دلیل نمی شود معرف مجموع اجزاء ماهیت و حتی خود آن جزء گردد تا مستلزم دور محال گردد. زیرا همچنان که گفته شد ماهیت همان مجموع اجزائش نیست بلکه از آن متفاوت است.
وی امتناع فرض سوم را نیز باطل می‌سازد. وی می‌گوید آن چه موجب می‌شود که مفهومی برای مفهوم دیگر عرضی خاص لازم باشد این است که میان آن ها نوعی دلالت عقلی وجود داشته باشد به گونه ای که ذهن از تصور یکی به تصور دیگری منتقل شود و همین مقدار کافی است و علم به چنین ملازمه ای که همچنان که فخر رازی گفته محال است ضروری نیست.  
بطلان امتناع فرض چهارم نیز از آن چه گذشت مشخص است.
بررسی پاسخ خواجه
فخر رازی در فرض دوم اشکال خود امکان حد تام و حد ناقص را نفی می کند و در فرض سوم امکان رسم ناقص و در فرض چهارم امکان رسم تام رانفی می کند.

آن چیزی که خواجه در اثبات عدم بطلان فرض دوم متذکر می شود مورد قبول خود فخر رازی نیز هست و به مقدمات آن در کتاب المباحث المشرقیه تصریح می کند.
وی قاعده ((ذوات الاسباب لا تعرف الا باسبابها))  را قبول دارد. لذا بر اساس آن تصریح می کند علم به علت موجب علم به معلول است: ((ان العلم بالعلة علة للعلم بالمعلول‏))
هم چنین وی این مطلب را نیز می پذیرد که اجزاء یک کل برای آن کل علت هستند: ((كل‏ حقيقة مركّبة فهي‏ لا محالة ملتئمة من الأمور التي عنها تركّبت فتكون آحاد تلك الأمور علّة لقوام تلك الحقيقة))  .
لذا وقتی برای وی ثابت شد که علم به ذات معلول متوقف بر علم به علت آن است و وقتی پذیرفت که اجزاء یک کل علت آن هستند می‌پذیرد که علم به ذات یک کل متوقف بر علم به اجزاء آن است: ((فيلزم ان يكون العلم بتلك الاجزاء سابقا على العلم بذلك المجموع فظهر من هذا ان الحقيقة المركبة لا بد و ان يجتمع فيها هذه الامور و هى تأخرها في الخارج عن اجزائها وجودا وعد ما))
همچنین وی این مطلب را نیز می پذیرد که شناخت ماهیات بسیط ممکن است زیرا از طریق آن هاست که حقایق مرکبه شناخته می شوند. شیوه شناخت مرکبات نیز تعریف است.
بنابرین خواجه امتناع فرض دوم فخر رازی را به درستی ابطال کرده و ما هم نشان دادیم که خود فخر رازی با التزام به مطالبی که در کتابهایش به آن ها تصریح کرده امکان حدتام و ناقص را اثبات کرده است.  
اما آن چه که وی در بطلان فرض سوم ارائه می‌دهد نیز متین است و ماتنع حد ناقص را باطل می ‌کند.
وقتی که حد تام و ناقص و رسم ناقص ممکن شد به تبع آن رسم تام نیز ممکن خواهد بود. بنابرین تعریف به هر چهار روش آن ممکن اتس.



فصل پنجم: تتمه اشکال فخر رازی
عدم تطابق مدعای فخر رازی با تجربه
یکی از نکاتی که باید به آن توجه کرده است این است که انسان ها و علماء صرف نظر از آن چه که ما اثبات کرده ایم به دنبال کشف تعاریف بسیاری از مفاهیم مانند روح و ملک هستند و آن را تعریف کرده و بعضا در آن اختلاف هم می کنند. همین مساله موجب می شود که بتوان به اشکال فخر رازی مبنی بر عدم امکان تعریف خرده گرفت. فخر رازی نیز که به این مساله توجه داشته است دفع شبهه مقدر کرده  و این گونه می‌گوید که:
لا يقال: نحن نجد النّفس طالبة لتصوّر ماهيّة الملك و الرّوح، فما قولك فيه. لأنّا نقول: ذلك إمّا طلب تفسير اللفظ، او طلب البرهان على وجود المتصوّر، و كلاهما تصديق‏
آن چه که انسان ها در تعریف روح یا ملک ارائه می دهند چیزی جز تفسیر لفظ یا برهانی برای اثبات وجود این مفاهیم نیست و در هر دو حالت تصدیق است و تعریف نیست.
پاسخ خواجه به فخر رازی
خواجه به این بیان فخر رازی اشکال می کند. وی مفهوم روح را مثال می زند که علماء اسلام در عین این که تفسیر لفظ آن را می دانند و به وجود آن در تمامی بدن ها نیز یقین دارند باز هم به دنبال تعریف آن هستند و اختلاف زیادی میان علماء و دانشمندان در این زمینه صورت گرفته است. یا برخی مفاهیم دیگر مانند حرکت و زمان که ما در عین این که تفسیر لفظ آن ها را می دانیم و به وجودشان نیز یقین داریم تصوری روشن و واضحی از آن نداریم و به دنبال دست یابی به آن هستیم.  این نشان می دهد آن چیزی که دانشمندان در تعریف روح یا زمان ارائه می دهند تصدیقی برای تفسیر لفظ یا برهانی اقامه شده برای اثبات وجود آن نیست زیرا تحصیل حاصل است بلکه تصوری روشن از آن است که مفهوم روح را برای ما روشن می کند.
اعتراف فخر رازی به امکان تعریف
پس از این که فخر رازی امکان تعریف را نفی کرد ممکن است به وی اشکال شود پس این تصورات ذهنی ما چگونه به دست آمده اند که وی هم می گوید تصورات ما یا حاصل قوای حسی اند یا برخاسته از فطرت انسانی اند مانند درد و لذت یا بداهت عقلی دارند مانند مفاهیم وجود و وحدت و کثره یا توسط قوه عقل یا خیال از ترکیبی از مفاهیم گفته شده به دست می آید و سوای این دست از مفاهیم را انسان ندارد و آن ها را نیز نمی تواند کسب کند.
مرحوم خواجه در این مطلب به وی اشکال می کند که شما معترفید که یکی از انواع تصورات، تصوراتی هستند که مرکب از تصورات دیگر هستند و ما هم منظورمان از اکتساب تصورات چیزی جز این نیست که عقل چند مفهوم را با هم ترکیب کند تا مفهومی جدید تولید و مجهول را معلوم کند. بنابرین طبق مبنای فخر رازی هم اکتساب تصورات ممکن است.  

نتیجه گیری
از آن چه بیان گردید این نتیجه به دست می‌آید که تعریف به هریک از روش های حد تام، حد ناقص، رسم تام و رسم ناقص ممکن است و لازمه هیچ یک از آن ها هیچ یک از محالات اعم از تحصیل حاصل، توجه نفس به مجهول مطلق و تقدم الشیء علی نفسه نیست.
علت آن که لازمه تعریف، تحصیل حاصل نیست این است که معرفت مراتبی دارد و وقتی علمی را اکتساب می کنیم درجات معرفتی ما نسبت به شیئی افزایش می یابد اگرچه قبلا نسبت به آن یا مراتب معرفتی پایین تری از آن علم حاصل کرده بودیم و به همین دلیل هم هست که این اکتساب علم لازمه اش توجه نفس به مجهول مطلق نیست.
همچنین تعریف شیء به حد تام و ناقص مستلزم دور نیست زیرا اجزاء یک کل علت آن هستند و به تصریح بعضی از منکرین امکان حد معلول نه تنها با علتش یکی نیست بلکه علم به معلول متوقف بر علم به معلول است.
رسم تام و ناقص نیز ممکن است زیرا برای شناخت موصوف بوسیله وصفش نیاز به علم به رابطه لزومی میان وصف و موصوف نیست که مستلزم دور گردد.
اما آن چه که منکرین ادعا کرده اند نیز ابطال گردید. شبهه منن که به دلیل مطرح نکردن تمام فروض باطل بود. و شبهه فخر رازی نیز از آنچه پیش تر گذشت باطل است.
علاوه بر این نتیجه ای که گرفته می شود این است که احتمالا فخر رازی نیز منکر امکان تعریف نیست بلکه وی تنها مدعی این است که اصل یک تصور اکتسابی  نیست و از راه نظر و فکر به دست نمی آید که این حرف درست و منطقی است و سائرین هم احتمالا آن را می پذیرند. اما آن چه که جمهور آن را نمی پذیرد این است که بگوییم هیچ گونه تولید علم و اکتسابی درا صل یک ماهیت یا ذاتیات و عرضیات آن ممکن نیست. این گونه به نظر می رسد که برداشتی که از اشکال فخر رازی شده است به سبب اشتراک لفظی و شرایط تاریخی و تقدم اشکالاتی مانند شبهه منن بر آن بوده است.
بنابرین تقسیم علم به بدیهی و نظری نیز صحیح است. 

 


فهرست منابع
1.    ابن دريد، محمد بن حسن، جمهره اللغه، 1998 م، چاپ اول، انتشارات دار العلم للملایین ‏
2.    ارسطو، منطق ارسطو، تحقیق عبدالرحمن بدوی، 1980 م، انتشارات دارالقلم بیروت
3.    ازهرى، محمد بن احمد، تهذیب اللغه، 1421 ه. ق‏، چاپ اول، انتشارات دار احياء التراث العربي
4.    جوهرى، اسماعيل بن حماد، الصحاح، 1376 ه.ق، چاپ اول، انتشارات دار العم للملایین
5.    خواجه نصیر الدین الطوسی، اساس الاقتباس، 1361 ه.ش، چاپ سوم، انتشارات دانشگاه تهران
6.    الخواجه نصیر الدین الطوسی، تلخیص المحصل، 1405 ه.ش، چاپ دوم، انتشارات دارالاضواء
7.    السید الشریف علی بن محمد الجرجانی، کتاب التعریفات، 1370 ه.ش، چاپ چهارم، انتشارات ناصر خسرو
8.    شیخ الرئیس ابن سینا، التعلیقات، 1404 ه.ق، مکتبه الاعلام الاسلامی، بیروت
9.    شیخ الرئیس ابن سینا، منطق المشرقیین، 1405 ه.ق، چاپ دوم، مکتبه آیه الله المرعشی
10.    شیخ الرئیس، ابن سینا، الشفاء، البرهان، تحقیق ابوالعلاء عفیفی، 1404 ه.ق، منشورات مکتبه آیه الله العظمی المرعشی النجفی
11.    شیرازی، قطب الدین، شرح حکمه الاشراق، تحقیق سیدمحمد مشکوه، 1369 ه.ش، انتشارات حکمت
12.    عسکری سلیانی امیری، معیار دانش، 1390 ه.ش، چاپ اول، انتشارات موسسه آموزشی پژوهشی امام خمینی رحمه الله علیه
13.    فخر الدین الرازی، المباحث المشرقیه فی الالهیات و الطبیعیات، 1411 ه.ق، چاپ دوم،  انتشارات بیدار، قم
14.    محمد علی التهانوی، کشاف اصطلاحات العلوم و الفنون، 1996 م، چاپ اول، مکتبه لبنان ناشرون
15.    نشریه معارف عقلی، سال ششم، شماره چهارم، پیاپی 21، زمستان 1390، موسسه آموزشی پژوهشی امام خمینی رحمه الله علیه


مدرسه علمیه حقانی

استفاده از مطالب این سایت بلامانع می باشد.